"یومالعباس"
روایتی از عزای روز هفتم محرم در منطقه عین دو اهواز
بخش اول
از خوف اینکه مبادا فردا، جا بمانم؛ امانت شب را نیمههوشیار به گرگومیش میسپارم. قامت به صلاة صبح میبندم. انتهای سلامِ صلاةِ صبحم گره میخورد به نگاهم به ساعت. هنوز نیم ساعتی تا موعد خروجم از خانه، فرصت باقیست. امروز، من پیش از مادر، چراغ مطبخ را روشن میکنم. تخممرغ را در تابه میشِکَنَم. نیمرو را دو لقمه میکنم؛ لقمهای سهم صبحانهام میشود و دیگری همراه بطری آب، آذوقه راهم. رخت عزا به تن میکنم. «بسمالله» میگویم و پاشنه کفش، وَر میکِشَم. در دل، سه مرتبه «آیت الکرسی» میخوانم بهشیوه همیشه که از خانه بیرون میزنم. تا به مقصد برسم، به حساب لقمه همراهم میرسم. از ماشین که پیاده میشوم، هُرْمِ گرما مهمانِ ناخوانده سَرِ صبحِ تنم میشود. بوی رطوبت و شرجی، بوی آسفالت خیسخورده به جانم مینشیند. از قرار معلوم، من زودتر از خورشیدخانم، سر قرار حاضر شدم. خیابان نسبتاً خلوت است. خلوتی خیابان، صیاد میشود و آرامش خاطرم، صید چربونرمش. تنم، خانهای کهنه و کلنگی میشود و ترس، مارمولکهایی که دیوار خانه را بالا میروند. نَکُنَد دیر رسیدم و از کاروان جا ماندم؟ شنیده بودم: «امسال بهعلت گرما، قافله سیاهجامگان، پنج صبح راه میافتد. بهسیاق هرسال، طول و عرض خیابان را بند میآورد. شارع را یکدست، اَسْوَد میکند و صدایشان تا هفت کوچه آنورتر میرود.» از آنهمه شنیده، تنها چیزی که در نگاه اول سهمم میشود؛ فقط، چند نوجوان که تازه پشت لبشان تُنُکْ، نوک زده، سهچهار کودک و دو عاقلمردِ قدبلندِ عرب است که یکیشان شلنگ به دست گرفته، بهمرامِ باغبانی دلسوز که هر روز صبحِ علیالطلوع باغچه یاس و نسترن را آبیاری میکند، جگرِ تَفتیده آسفالتِ چاکچاکِ کفِ خیابان را آبپاشی میکند تا که خاک از جان مَعْبَر، رخت بندد و خیابان، مهیای قدومِ مبارکِ عزادارانِ امروز شود. دیگرمرد با آغوشی مملو از پرچمهای سهگوشِ متبرک و مُنَقَشْ به نقش یا اباعبداللهالحسین(علیهالسلام) و یا ابوالفضلالعباس(علیهالسلام) سَردَر هر منزل و مَکْسَبْ، عَلَمی نصب میکند بهنشانه اینکه این کاشانه و دکان، عزادار حسین(علیهالسلام) است. پسرانِ نوجوانِ عرب دشداشههای سیاهشان را به تن و صندلهای عربی مشکی، طلایی و خردلیشان را به پا کردهاند. پارچهای آب دست گرفته و سقا شدهاند. کودکان هم پروانههای تازهازپیلهدرآمدهای هستند، آماده کشف دنیا. پادَررِکابِ پدران و برادرانِشانَنْد. شیرین، ظریف و بازیگوش. از حالا، سرمشق ادب خدمت و آداب خادمی را املا میکنند تا آدابدان بشوند، تا در دستگاه باشکوه اباعبداللهالحسین(علیهالسلام) از گِل وجودشان، نوکران خوبی شکل بگیرد بهمانند باقی اعضای عائلهشان. گروه عکاسان از راه میرسد. به چشمِ برقزده نوجوانانِ عربِ عشقِ عکس میآیند. آنها نیز به چشم عکاسان، قاب نابی برای ثبت هستند. همین ابتدای کار، کمی پیش از شروع رسمی مراسم، «دستاندرکاران» همان «پسران نوجوان عرب» در «پشت صحنه» که همان «وسط خیابان» باشد، دوشادوش یکدیگر میایستند، از سرو قامتشان نیمدایره میسازند و زیر بیرق سرخ و بلند یا اباعبداللهالحسین(علیهالسلام)، رو به دوربین موبایل یکی از رفقایشان، لبخند، بذلوبخشش میکنند. چه دشتِ اولِ صبحِ خوبیست برای عکاسان! محال است؛ این لحظه، صیدِ صیادِ نگاهشان نشود. مسیر را ادامه میدهم. موکبها یکی پس از دیگری در قاب نگاهم جای میگیرند. بوی اسپندِ روی آتشِ موکبها خاطرات مشایه اربعین را در ذهنم زنده میکند. صداها کمکم قوت میگیرد و قامت سیاهپوش عزاداران، خیابان را صاحبعزا میکند. قابی شگفت، نگاهم را محصور میکند. میخ توجهم را زمین میکوبد. پیرزنِ قدبلند و چهارشانه عربیست که شِیلهبهسَر و ثوببهتن، جلوی در خانهاش ایستاده. درست، زیر پرچم سیاهرنگی که با نارنجی پررنگ، رویش نوشته شده: «یا حسین(علیهالسلام)» و «یا قمر بنیهاشم(علیهالسلام)». زن، دستان قوی و پهنی دارد. پشت دست چپش را خال زده. طرحی سبزآبی کوچک و نامفهوم که از روی برجستگی رگش، رد شده. نوهاش را بغل زده. پسرکی سهچهارساله، سفیدرو و موفرفری. از چشمان بچه میبارد که بهاجبار از خواب ناز، بیدارش کردهاند. کنار زن، دختری هشتنهساله ایستاده. سفیدرو با چشمانی قهوهای و اَبْروانی کمانی که از شباهت چهرهاش با پسرک به رابطه خواهربرادریشان پی میبرم. در دل میگویم: «خدا حفظ کند این مغز بادامهای شیرین را برای کاسه چینی گلسرخی دل حَجیه.» چیلیک. این قاب بینظیر، میشود رزقِ اولِ صبحِ دوربینم. قلاب نگاهم، بند جایی میشود دوسه متر آنطرفتر.
" />
یاسمن باعثی
@baghcheyas_YasamanBaesi
روایتی از عزای روز هفتم محرم در منطقه عین دو اهواز
بخش اول
از خوف اینکه مبادا فردا، جا بمانم؛ امانت شب را نیمههوشیار به گرگومیش میسپارم. قامت به صلاة صبح میبندم. انتهای سلامِ صلاةِ صبحم گره میخورد به نگاهم به ساعت. هنوز نیم ساعتی تا موعد خروجم از خانه، فرصت باقیست. امروز، من پیش از مادر، چراغ مطبخ را روشن میکنم. تخممرغ را در تابه میشِکَنَم. نیمرو را دو لقمه میکنم؛ لقمهای سهم صبحانهام میشود و دیگری همراه بطری آب، آذوقه راهم. رخت عزا به تن میکنم. «بسمالله» میگویم و پاشنه کفش، وَر میکِشَم. در دل، سه مرتبه «آیت الکرسی» میخوانم بهشیوه همیشه که از خانه بیرون میزنم. تا به مقصد برسم، به حساب لقمه همراهم میرسم. از ماشین که پیاده میشوم، هُرْمِ گرما مهمانِ ناخوانده سَرِ صبحِ تنم میشود. بوی رطوبت و شرجی، بوی آسفالت خیسخورده به جانم مینشیند. از قرار معلوم، من زودتر از خورشیدخانم، سر قرار حاضر شدم. خیابان نسبتاً خلوت است. خلوتی خیابان، صیاد میشود و آرامش خاطرم، صید چربونرمش. تنم، خانهای کهنه و کلنگی میشود و ترس، مارمولکهایی که دیوار خانه را بالا میروند. نَکُنَد دیر رسیدم و از کاروان جا ماندم؟ شنیده بودم: «امسال بهعلت گرما، قافله سیاهجامگان، پنج صبح راه میافتد. بهسیاق هرسال، طول و عرض خیابان را بند میآورد. شارع را یکدست، اَسْوَد میکند و صدایشان تا هفت کوچه آنورتر میرود.» از آنهمه شنیده، تنها چیزی که در نگاه اول سهمم میشود؛ فقط، چند نوجوان که تازه پشت لبشان تُنُکْ، نوک زده، سهچهار کودک و دو عاقلمردِ قدبلندِ عرب است که یکیشان شلنگ به دست گرفته، بهمرامِ باغبانی دلسوز که هر روز صبحِ علیالطلوع باغچه یاس و نسترن را آبیاری میکند، جگرِ تَفتیده آسفالتِ چاکچاکِ کفِ خیابان را آبپاشی میکند تا که خاک از جان مَعْبَر، رخت بندد و خیابان، مهیای قدومِ مبارکِ عزادارانِ امروز شود. دیگرمرد با آغوشی مملو از پرچمهای سهگوشِ متبرک و مُنَقَشْ به نقش یا اباعبداللهالحسین(علیهالسلام) و یا ابوالفضلالعباس(علیهالسلام) سَردَر هر منزل و مَکْسَبْ، عَلَمی نصب میکند بهنشانه اینکه این کاشانه و دکان، عزادار حسین(علیهالسلام) است. پسرانِ نوجوانِ عرب دشداشههای سیاهشان را به تن و صندلهای عربی مشکی، طلایی و خردلیشان را به پا کردهاند. پارچهای آب دست گرفته و سقا شدهاند. کودکان هم پروانههای تازهازپیلهدرآمدهای هستند، آماده کشف دنیا. پادَررِکابِ پدران و برادرانِشانَنْد. شیرین، ظریف و بازیگوش. از حالا، سرمشق ادب خدمت و آداب خادمی را املا میکنند تا آدابدان بشوند، تا در دستگاه باشکوه اباعبداللهالحسین(علیهالسلام) از گِل وجودشان، نوکران خوبی شکل بگیرد بهمانند باقی اعضای عائلهشان. گروه عکاسان از راه میرسد. به چشمِ برقزده نوجوانانِ عربِ عشقِ عکس میآیند. آنها نیز به چشم عکاسان، قاب نابی برای ثبت هستند. همین ابتدای کار، کمی پیش از شروع رسمی مراسم، «دستاندرکاران» همان «پسران نوجوان عرب» در «پشت صحنه» که همان «وسط خیابان» باشد، دوشادوش یکدیگر میایستند، از سرو قامتشان نیمدایره میسازند و زیر بیرق سرخ و بلند یا اباعبداللهالحسین(علیهالسلام)، رو به دوربین موبایل یکی از رفقایشان، لبخند، بذلوبخشش میکنند. چه دشتِ اولِ صبحِ خوبیست برای عکاسان! محال است؛ این لحظه، صیدِ صیادِ نگاهشان نشود. مسیر را ادامه میدهم. موکبها یکی پس از دیگری در قاب نگاهم جای میگیرند. بوی اسپندِ روی آتشِ موکبها خاطرات مشایه اربعین را در ذهنم زنده میکند. صداها کمکم قوت میگیرد و قامت سیاهپوش عزاداران، خیابان را صاحبعزا میکند. قابی شگفت، نگاهم را محصور میکند. میخ توجهم را زمین میکوبد. پیرزنِ قدبلند و چهارشانه عربیست که شِیلهبهسَر و ثوببهتن، جلوی در خانهاش ایستاده. درست، زیر پرچم سیاهرنگی که با نارنجی پررنگ، رویش نوشته شده: «یا حسین(علیهالسلام)» و «یا قمر بنیهاشم(علیهالسلام)». زن، دستان قوی و پهنی دارد. پشت دست چپش را خال زده. طرحی سبزآبی کوچک و نامفهوم که از روی برجستگی رگش، رد شده. نوهاش را بغل زده. پسرکی سهچهارساله، سفیدرو و موفرفری. از چشمان بچه میبارد که بهاجبار از خواب ناز، بیدارش کردهاند. کنار زن، دختری هشتنهساله ایستاده. سفیدرو با چشمانی قهوهای و اَبْروانی کمانی که از شباهت چهرهاش با پسرک به رابطه خواهربرادریشان پی میبرم. در دل میگویم: «خدا حفظ کند این مغز بادامهای شیرین را برای کاسه چینی گلسرخی دل حَجیه.» چیلیک. این قاب بینظیر، میشود رزقِ اولِ صبحِ دوربینم. قلاب نگاهم، بند جایی میشود دوسه متر آنطرفتر.
@baghcheyas_YasamanBaesi
۲۸۸
۲۰:۴۵
"یومالعباس"
روایتی از عزای روز هفتم محرم در منطقه عین دو اهواز
بخش دوم
زیبایی محض است که جلوهگری میکند. صحنهای ساده اما پر از جزئیات. قالی سرخ دوازدهسالگیاش را چلهکشی میکند. پیراهن بلند مشکی، الف قامتش را قاب گرفته. گیسِ خرمایی بافتهاش از زیر شال سیاه سادهای که سر کرده، بین دو شانهاش یَله شده. آبشار طبیعیاش زیر پنجههای خورشید میدرخشد. برگ گل صورتش آفتابسوخته شده. انگار میکنم؛ فرش دستباف پاخوردهای که حالا قیمتیتر شده. معصومیت است که از چهرهاش میتَراوَد. دستبند دستساز دخترانه با مهرههای یاسی و بنفشِ ابروبادی، دور مُچَش خودنمایی میکند و انگشتر شیشهای کبودرنگ، روی انگشتش. چپدست است و انشاءالله با ثَنای مادر، در صراط راست. با همان دستِ چپِ آرایهدارش پارچهای دست گرفته. پشت پا به گرمای نفسگیر زده. پای دودِ غلیظِ منقلها، کمی دورتر از کُلْمَنِ بزرگِ آب ایستاده. موکبداری میکند و دخترانه، بساطِ بسیطِ نوکری جلوی دکانِ کفاشی پدرش را دستمال میکشد. آغوش خیابان، لبریز از کودکان، نوجوانان، جوانان، بزرگسالان و حتی سالخوردگانِ عربِ اهوازیست که رخت عزای علمدار کربلا(علیهالسلام) به تن کردهاند و زیر سبز، سیاه و سرخِ بیرقش دم میزنند. قدمهای آهسته و کنجکاوم جلوی خانهای میرسد؛ درش باز است. خادمههای عباس امالبنین(علیهالسلام) مشغول کارند. چهارپنج نفر از زنهای عرب، آستین بالا زدند و پای دیگها ایستادهاند. زیر ضرباتِ بیرحمانه تسمه آفتاب، نفس میزنند و نذری را هم. تا ظهر شرعی و نماز و ناهار، سه ساعتی مانده اما بوی غذا خیابان را برداشته. جبهه حق ذهنم میگوید: «اَظْهَرُ مِنَ الشَّمْس است، از صلاة صبح، اجاقها را کبریت زدند که حالا بوی خوشش خیابانگیر شده. الهی که آجرهای حیاط این خانه، فردای قیامت، به عدد عرقی که این زنهای عرب، زیر عبا میریزند، شهادت بدهد بر اخلاص، خادمی، ارادت و حُبِّشان به قمر منیر بنیهاشم(علیهالسلام). مردم منطقه عین دو اهواز، سنگتمام گذاشتهاند و صد خودشان را وسط. یک سال، خردخرد، جمع و از بَرج کم کردند، پول روی پول گذاشتند که حالا، همهاش را یکجا برای عزای عباسبنعلی(علیهالسلام) خرج کنند. امروز، چراغ مطبخ همه خانههای این محل خاموش است. بهجز آنهایی که دَرْ خانهشان دیگهای نذری ظهرِ هفتمِ محرم را بار گذاشتهاند. امروز، تمام محل، مهمانِ سفره بابرکتِ بابالحوائج(علیهالسلام) هستند و سَرِ خوانِ کریمش لقمه برمیدارند.» بوی قیمه نذری حضرت ابوالفضلالعباس(علیهالسلام) روح و جانم را جلا میدهد. آنقدر در هوای داغ، دم زدهام که دیگر، صدایم درنمیآید. گرمای نفسگیر تیرماه با آفتاب تیز و بُران دستبهیکی کردهاند که امانم را پیش چشمم سَر بِبُرند. بطری آب در کیفم آبروداری نکرد. هنوز، مراسم به میانه نرسیده، ته کشید. قلاب عطش در گلویم گیر کرده. تشنگی به جانم چنگ میاندازد. حلقم تنه به تنه کویر لوت میزند. دهانم خشک شده؛ هنوز نمرده، زبانم به جُمود نعشی رسیده. هلاک جرعهای آبم. بهاقبال ماهی گُلی از تنگ بیرون افتاده، تا به تَلَظی نِشَسْتَنَم چیزی نمانده. برگِ خزانزده ظریف و شکننده جانم بر رودِ جاری زنانِ سیاهپوشِ عرب سُر میخورد. دندهعقب گرفتهام. خلاف جهت، حرکت میکنم. بهسختی، از میانِ انبوه عزادارانِ عبابِهسَر و بچهبهبغل، راه باز میکنم و تن، جلو میبرم. چشمانم حریصانه پِی مایه حیات میگردد. چند قدمی پیش میروم. قابی شگرف نگاهم را میخکوب میکند. میزی پایه کوتاه که با پارچهای مشکی پوشانده شده، ردیفِ لیوانهای یکبارمصرفِ لبریز از آب که در سَریرِ سینی استیل، بانظم و ترتیب، خوش نشستهاند، دوسه لیوانِ پلاستیکی دستهدارِ آبی و صورتی و پارچِ آبِ پلاستیکی قرمزرنگ تمام ماجراست. لوکوموتیوران ذهنم کوپه کلمات را کنار هم میچیند و سوتِ حرکتِ قطارِ مثبتنگری را به صدا درمیآورد: «عاقبت، «جوینده، یابنده است.» تحقق یافت. یافتم آنچه در پِیاش بودم را.» خوره حرارت هوا، بختک شده؛ افتاده به جانم. تا کار دستم ندهد، دست از سرم برنمیدارد. کف دستانم از گرما میسوزد. به دل سینی، دست، دراز میکنم. همین که دستم دورِ لیوانِ آبِ خنک حلقه میشود، احساس گرما و سوزش جایش را به حسی خوشایند میدهد. شبنمِ نشسته روی تنِ لیوان، کفِ دستِ داغ و تفتیدهام را نمناک میکند. لیوان را به لبم نزدیک میکنم. «سلام بر حسین(علیهالسلام)» میگویم و لاجرعه، مینوشم. کویر چاکچاکِ گلویم آرام نمیگیرد. لیوان بعدی را هم به یک نوش، سَر میکِشَم. خون میدود در رگهایم. جان میگیرم. راه نفسم باز میشود و جگر گرمادیدهام حال میآید. تازه فرصت میکنم به دور و اطراف، نگاهی بیندازم.
" />
یاسمن باعثی
@baghcheyas_YasamanBaesi
روایتی از عزای روز هفتم محرم در منطقه عین دو اهواز
بخش دوم
زیبایی محض است که جلوهگری میکند. صحنهای ساده اما پر از جزئیات. قالی سرخ دوازدهسالگیاش را چلهکشی میکند. پیراهن بلند مشکی، الف قامتش را قاب گرفته. گیسِ خرمایی بافتهاش از زیر شال سیاه سادهای که سر کرده، بین دو شانهاش یَله شده. آبشار طبیعیاش زیر پنجههای خورشید میدرخشد. برگ گل صورتش آفتابسوخته شده. انگار میکنم؛ فرش دستباف پاخوردهای که حالا قیمتیتر شده. معصومیت است که از چهرهاش میتَراوَد. دستبند دستساز دخترانه با مهرههای یاسی و بنفشِ ابروبادی، دور مُچَش خودنمایی میکند و انگشتر شیشهای کبودرنگ، روی انگشتش. چپدست است و انشاءالله با ثَنای مادر، در صراط راست. با همان دستِ چپِ آرایهدارش پارچهای دست گرفته. پشت پا به گرمای نفسگیر زده. پای دودِ غلیظِ منقلها، کمی دورتر از کُلْمَنِ بزرگِ آب ایستاده. موکبداری میکند و دخترانه، بساطِ بسیطِ نوکری جلوی دکانِ کفاشی پدرش را دستمال میکشد. آغوش خیابان، لبریز از کودکان، نوجوانان، جوانان، بزرگسالان و حتی سالخوردگانِ عربِ اهوازیست که رخت عزای علمدار کربلا(علیهالسلام) به تن کردهاند و زیر سبز، سیاه و سرخِ بیرقش دم میزنند. قدمهای آهسته و کنجکاوم جلوی خانهای میرسد؛ درش باز است. خادمههای عباس امالبنین(علیهالسلام) مشغول کارند. چهارپنج نفر از زنهای عرب، آستین بالا زدند و پای دیگها ایستادهاند. زیر ضرباتِ بیرحمانه تسمه آفتاب، نفس میزنند و نذری را هم. تا ظهر شرعی و نماز و ناهار، سه ساعتی مانده اما بوی غذا خیابان را برداشته. جبهه حق ذهنم میگوید: «اَظْهَرُ مِنَ الشَّمْس است، از صلاة صبح، اجاقها را کبریت زدند که حالا بوی خوشش خیابانگیر شده. الهی که آجرهای حیاط این خانه، فردای قیامت، به عدد عرقی که این زنهای عرب، زیر عبا میریزند، شهادت بدهد بر اخلاص، خادمی، ارادت و حُبِّشان به قمر منیر بنیهاشم(علیهالسلام). مردم منطقه عین دو اهواز، سنگتمام گذاشتهاند و صد خودشان را وسط. یک سال، خردخرد، جمع و از بَرج کم کردند، پول روی پول گذاشتند که حالا، همهاش را یکجا برای عزای عباسبنعلی(علیهالسلام) خرج کنند. امروز، چراغ مطبخ همه خانههای این محل خاموش است. بهجز آنهایی که دَرْ خانهشان دیگهای نذری ظهرِ هفتمِ محرم را بار گذاشتهاند. امروز، تمام محل، مهمانِ سفره بابرکتِ بابالحوائج(علیهالسلام) هستند و سَرِ خوانِ کریمش لقمه برمیدارند.» بوی قیمه نذری حضرت ابوالفضلالعباس(علیهالسلام) روح و جانم را جلا میدهد. آنقدر در هوای داغ، دم زدهام که دیگر، صدایم درنمیآید. گرمای نفسگیر تیرماه با آفتاب تیز و بُران دستبهیکی کردهاند که امانم را پیش چشمم سَر بِبُرند. بطری آب در کیفم آبروداری نکرد. هنوز، مراسم به میانه نرسیده، ته کشید. قلاب عطش در گلویم گیر کرده. تشنگی به جانم چنگ میاندازد. حلقم تنه به تنه کویر لوت میزند. دهانم خشک شده؛ هنوز نمرده، زبانم به جُمود نعشی رسیده. هلاک جرعهای آبم. بهاقبال ماهی گُلی از تنگ بیرون افتاده، تا به تَلَظی نِشَسْتَنَم چیزی نمانده. برگِ خزانزده ظریف و شکننده جانم بر رودِ جاری زنانِ سیاهپوشِ عرب سُر میخورد. دندهعقب گرفتهام. خلاف جهت، حرکت میکنم. بهسختی، از میانِ انبوه عزادارانِ عبابِهسَر و بچهبهبغل، راه باز میکنم و تن، جلو میبرم. چشمانم حریصانه پِی مایه حیات میگردد. چند قدمی پیش میروم. قابی شگرف نگاهم را میخکوب میکند. میزی پایه کوتاه که با پارچهای مشکی پوشانده شده، ردیفِ لیوانهای یکبارمصرفِ لبریز از آب که در سَریرِ سینی استیل، بانظم و ترتیب، خوش نشستهاند، دوسه لیوانِ پلاستیکی دستهدارِ آبی و صورتی و پارچِ آبِ پلاستیکی قرمزرنگ تمام ماجراست. لوکوموتیوران ذهنم کوپه کلمات را کنار هم میچیند و سوتِ حرکتِ قطارِ مثبتنگری را به صدا درمیآورد: «عاقبت، «جوینده، یابنده است.» تحقق یافت. یافتم آنچه در پِیاش بودم را.» خوره حرارت هوا، بختک شده؛ افتاده به جانم. تا کار دستم ندهد، دست از سرم برنمیدارد. کف دستانم از گرما میسوزد. به دل سینی، دست، دراز میکنم. همین که دستم دورِ لیوانِ آبِ خنک حلقه میشود، احساس گرما و سوزش جایش را به حسی خوشایند میدهد. شبنمِ نشسته روی تنِ لیوان، کفِ دستِ داغ و تفتیدهام را نمناک میکند. لیوان را به لبم نزدیک میکنم. «سلام بر حسین(علیهالسلام)» میگویم و لاجرعه، مینوشم. کویر چاکچاکِ گلویم آرام نمیگیرد. لیوان بعدی را هم به یک نوش، سَر میکِشَم. خون میدود در رگهایم. جان میگیرم. راه نفسم باز میشود و جگر گرمادیدهام حال میآید. تازه فرصت میکنم به دور و اطراف، نگاهی بیندازم.
@baghcheyas_YasamanBaesi
۲۲۳
۲۰:۴۵
"یومالعباس"
روایتی از عزای روز هفتم محرم در منطقه عین دو اهواز
بخش سوم
ابوفاضل(علیهالسلام) و پروردگارش بِخَرَد اَزَشان. رفع عطشم را مدیون نذر خانهای هستم که خانوادگی پای کار حامِلاللِواء(علیهالسلام) هستند. هرچند، زور و قد جیبشان به قاعده پارچ آبی باشد. مُلایه ذهنم «بسمالله» میگوید و منبرش پا میگیرد: امامصادق(علیهالسلام) میفرمایند: «هر که تشنهای را سیراب کند، از چهار پا و غیر آن، خداوند او را در سایه عرش خود جا خواهد داد در روزی که سایبانی نیست مگر سایه حق.» انگار امروز، همه آب را مهمانِ سقای تشنهلبِ کربلا(علیهالسلام) هستند. موکبشان ساده است و کوچک ولی وسعت دلشان به دریا طعنه میزند. نمای خانهشان آجر سهسانتی ساده و سیمان است ولی ساکنان این خانه، صاحبان کاخهای بهشتیاند. چه خانه و خانواده باخیروبرکتی! خانهای که بچهشیعههای مرتضیعلی(علیهالسلام) در آن قد میکِشَند. جلوی دَرَش، عَلَمِ عزای بَلاگَردان حسین(علیهالسلام) بالا میرود و خیمه خدمت به عزاداران اخالحسین(علیهالسلام) برپا میشود. خداوند به جان، مال و نَفْس و نَفَسِ اهلِ این بیت، برکت بدهد. خانواده از ساداتاند. این را از شال سبز سیدی که به سر پسرک سهسالهشان بستهاند؛ میفهمم. دشداشه سیاه سرتاپای قامتِ بزرگمردِ کوچک را قاب گرفته. حتی دستهای کودکانه کوچکِ او هم در راه نوکری سینهزنانِ سقای آب و ادب کار میکند. لیوانها را در سینی میچیند و به عزاداران تعارف میکند تا جگر تفدیدهشان را به آب خنک و گوارا تازه کنند. به فرموده امامصادق(علیهالسلام) در دل، سه مرتبه برایش «ما شاءَ الله لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ» میخوانم تا از چشم بد دور باشد این ذریه نبی(صَلَی اللهُ عَلَیه و آلِه و سَلَّم) و انشاءالله سرباز سپاه حضرت صاحبالامر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) باشد. هنوز، روز به نیمه نرسیده. اما مراسم عزاداری به اوج خودش رسیده. عزاداران میداندار، تابوت نمادین حضرت ابوالفضل العباس(علیهالسلام) را بر روی شانه حمل میکنند. سیل عاشقان سینهسوخته است که پشت تابوت گسیل میشود. مردان عرب، فوجفوج، یزلهکنان و بهسروسینهزنان، خیابان نهم تا اولِ عین دو اهواز را هروله میکنند. گویی، سعی بین صفا و مروه میکنند. انگار میکنم که بینالحرمین را میپویند. مردان و پسران عرب چه جوان و نوجوان برای شانه دادن زیرِ تابوتِ نمادینِ یَلِ کربلا از هم سبقت میگیرند. در تندآب جمعیت شیرجه میزنند و حلقهحلقه، موج را کنار. خودشان را زیرِ تابوتِ نمادینِ پهلوانِ پهلوانها میرسانند. دستی به تابوتِ فلزی زردرنگِ داغکرده از آفتاب، متبرک میکنند و به صورت میکشند. زنان عزادار عرب، دو طرف خیابان، کوچه باز کردهاند و زنانه، بساط بُکا بر بابالحسین(علیهالسلام) را پهن. بهجای مادر و خواهر شهید کربلا هم گریه میکنند و یَدِ عزا به سینه میبَرَند. دستهایشان را چَلیپا کردهاند و مویهکنان، محکم سینه میزنند. بعضیهایشان به سینهزنی اکتفا نمیکنند؛ سخت، به سروصورت میزنند و به آب دیده، تابوت را بدرقه میکنند. عرق از سَرورویها میچکد. سپیدی لشکر شوره، روی سیاهی لباس عزاداران رد انداخته. صورتهای سبزه و آفتابسوخته داغدارانِ مهجبین کربلا(علیهالسلام)، زیر شلاقهای بیرحمانه و بیامانِ تابشِ خورشید سرخ شده. از حرارت گرما رخسار لطیف کودکان گل انداخته. حالا، سیبِ گونه دخترکان چیدنیتر شده. لابهلای جمعیت، نگاهم به پسرهایی میافتد که سن سِجِلشان بهزور به سیزده میرسد اما سنوسال روحشان خیلی بزرگتر از اینهاست. مخزنهای سنگین آب به دوش دارند و به روی عزاداران آب میپاشند. کودکانِ خسته از گرما، باشوق، زیرِ پاششِ قطراتِ ریزِ آب میایستند. چشمانشان را میبندند. عمیق، نفس میکشند و یکصدا، دم میزنند: «لبیک یاحسین(علیهالسلام)». پسرِانِ آبپاشبهدوش دَرحُکْمِ کولرِ سَیارند. منبری ذهنم میگوید: «از حالا، «الْمُؤْمِنُ كَيِّس» را مشق میکنند و دفتر ثوابشان را پُر.» در شلوغی و ازدحامِ نسوانِ سیاهپوشِ ایستادهدرپیادهرو، زنی بین گرمای هوا و حرارت مراسم گیر افتاده. میوه دلش را در آغوش دارد. دختر است و یکساله. شلاق داغ هوا کودک را بیتاب کرده. لپهای سفیدش هلویی شده. موهای پَرکلاغی پُرپُشتَش از عرق، طُرهطُره شده و به کف سر و پیشانیاش چسبیده. چادر مادرش را چنگ میزند و بیقراری میکند. آنقدر گریه کرده که اشک، روی صورتش رد انداخته. زن سعی میکند؛ کودکِ در آغوشش را آرام کند. کلافگی از نگاهش میبارد. کودک از او هم کلافهتر است. مادرانه خرج کردنهای زن برای طفلش ثمر نمیدهد. یکی از پسران آبپاشبهدوش، صحنه را میبیند. جلوتر میرود و در هوا، رو به مادر و کودک، آب میپاشد.
" />
یاسمن باعثی
@baghcheyas_YasamanBaesi
روایتی از عزای روز هفتم محرم در منطقه عین دو اهواز
بخش سوم
ابوفاضل(علیهالسلام) و پروردگارش بِخَرَد اَزَشان. رفع عطشم را مدیون نذر خانهای هستم که خانوادگی پای کار حامِلاللِواء(علیهالسلام) هستند. هرچند، زور و قد جیبشان به قاعده پارچ آبی باشد. مُلایه ذهنم «بسمالله» میگوید و منبرش پا میگیرد: امامصادق(علیهالسلام) میفرمایند: «هر که تشنهای را سیراب کند، از چهار پا و غیر آن، خداوند او را در سایه عرش خود جا خواهد داد در روزی که سایبانی نیست مگر سایه حق.» انگار امروز، همه آب را مهمانِ سقای تشنهلبِ کربلا(علیهالسلام) هستند. موکبشان ساده است و کوچک ولی وسعت دلشان به دریا طعنه میزند. نمای خانهشان آجر سهسانتی ساده و سیمان است ولی ساکنان این خانه، صاحبان کاخهای بهشتیاند. چه خانه و خانواده باخیروبرکتی! خانهای که بچهشیعههای مرتضیعلی(علیهالسلام) در آن قد میکِشَند. جلوی دَرَش، عَلَمِ عزای بَلاگَردان حسین(علیهالسلام) بالا میرود و خیمه خدمت به عزاداران اخالحسین(علیهالسلام) برپا میشود. خداوند به جان، مال و نَفْس و نَفَسِ اهلِ این بیت، برکت بدهد. خانواده از ساداتاند. این را از شال سبز سیدی که به سر پسرک سهسالهشان بستهاند؛ میفهمم. دشداشه سیاه سرتاپای قامتِ بزرگمردِ کوچک را قاب گرفته. حتی دستهای کودکانه کوچکِ او هم در راه نوکری سینهزنانِ سقای آب و ادب کار میکند. لیوانها را در سینی میچیند و به عزاداران تعارف میکند تا جگر تفدیدهشان را به آب خنک و گوارا تازه کنند. به فرموده امامصادق(علیهالسلام) در دل، سه مرتبه برایش «ما شاءَ الله لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ» میخوانم تا از چشم بد دور باشد این ذریه نبی(صَلَی اللهُ عَلَیه و آلِه و سَلَّم) و انشاءالله سرباز سپاه حضرت صاحبالامر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) باشد. هنوز، روز به نیمه نرسیده. اما مراسم عزاداری به اوج خودش رسیده. عزاداران میداندار، تابوت نمادین حضرت ابوالفضل العباس(علیهالسلام) را بر روی شانه حمل میکنند. سیل عاشقان سینهسوخته است که پشت تابوت گسیل میشود. مردان عرب، فوجفوج، یزلهکنان و بهسروسینهزنان، خیابان نهم تا اولِ عین دو اهواز را هروله میکنند. گویی، سعی بین صفا و مروه میکنند. انگار میکنم که بینالحرمین را میپویند. مردان و پسران عرب چه جوان و نوجوان برای شانه دادن زیرِ تابوتِ نمادینِ یَلِ کربلا از هم سبقت میگیرند. در تندآب جمعیت شیرجه میزنند و حلقهحلقه، موج را کنار. خودشان را زیرِ تابوتِ نمادینِ پهلوانِ پهلوانها میرسانند. دستی به تابوتِ فلزی زردرنگِ داغکرده از آفتاب، متبرک میکنند و به صورت میکشند. زنان عزادار عرب، دو طرف خیابان، کوچه باز کردهاند و زنانه، بساط بُکا بر بابالحسین(علیهالسلام) را پهن. بهجای مادر و خواهر شهید کربلا هم گریه میکنند و یَدِ عزا به سینه میبَرَند. دستهایشان را چَلیپا کردهاند و مویهکنان، محکم سینه میزنند. بعضیهایشان به سینهزنی اکتفا نمیکنند؛ سخت، به سروصورت میزنند و به آب دیده، تابوت را بدرقه میکنند. عرق از سَرورویها میچکد. سپیدی لشکر شوره، روی سیاهی لباس عزاداران رد انداخته. صورتهای سبزه و آفتابسوخته داغدارانِ مهجبین کربلا(علیهالسلام)، زیر شلاقهای بیرحمانه و بیامانِ تابشِ خورشید سرخ شده. از حرارت گرما رخسار لطیف کودکان گل انداخته. حالا، سیبِ گونه دخترکان چیدنیتر شده. لابهلای جمعیت، نگاهم به پسرهایی میافتد که سن سِجِلشان بهزور به سیزده میرسد اما سنوسال روحشان خیلی بزرگتر از اینهاست. مخزنهای سنگین آب به دوش دارند و به روی عزاداران آب میپاشند. کودکانِ خسته از گرما، باشوق، زیرِ پاششِ قطراتِ ریزِ آب میایستند. چشمانشان را میبندند. عمیق، نفس میکشند و یکصدا، دم میزنند: «لبیک یاحسین(علیهالسلام)». پسرِانِ آبپاشبهدوش دَرحُکْمِ کولرِ سَیارند. منبری ذهنم میگوید: «از حالا، «الْمُؤْمِنُ كَيِّس» را مشق میکنند و دفتر ثوابشان را پُر.» در شلوغی و ازدحامِ نسوانِ سیاهپوشِ ایستادهدرپیادهرو، زنی بین گرمای هوا و حرارت مراسم گیر افتاده. میوه دلش را در آغوش دارد. دختر است و یکساله. شلاق داغ هوا کودک را بیتاب کرده. لپهای سفیدش هلویی شده. موهای پَرکلاغی پُرپُشتَش از عرق، طُرهطُره شده و به کف سر و پیشانیاش چسبیده. چادر مادرش را چنگ میزند و بیقراری میکند. آنقدر گریه کرده که اشک، روی صورتش رد انداخته. زن سعی میکند؛ کودکِ در آغوشش را آرام کند. کلافگی از نگاهش میبارد. کودک از او هم کلافهتر است. مادرانه خرج کردنهای زن برای طفلش ثمر نمیدهد. یکی از پسران آبپاشبهدوش، صحنه را میبیند. جلوتر میرود و در هوا، رو به مادر و کودک، آب میپاشد.
@baghcheyas_YasamanBaesi
۲۱۵
۲۰:۴۵
"یومالعباس"
روایتی از عزای روز هفتم محرم در منطقه عین دو اهواز
بخش چهارم
قطرات آب که روی برگِ گلِ صورتِ کودک مینشیند، باران بیامان گریهاش بند میآید. کودک بیقرار، قرار میگیرد. چشمان مشکیاش از تعجب گرد میشود و میخندد. چنگال چنگش از چادر مادرش خالی میشود و کودکانه، دستش را در هوا تکان میدهد. سیاهی جمعیت میجوشد. قُل میزند. نگاهم را از جوشوخروشها میگیرم. کمی جلوتر، زیر سایه درختی، پسرِ عربِ نوجوانِ خوشغیرتی ایستاده. هنوز حتی، پشت لبش هم سبز نشده اما درس چهارواحدی مردانگی را با نمره بیست پاس کرده. بهسیاقِ ساقی عَطاشیِ کربلا(علیهالسلام) سقا شده. به عطش آب عزاداران، «لبیک» میگوید. خرج کارَش هم مشکِ پُرآبِ چرمِ قهوهایرنگ و کاسهای استیل است. نزدیکش میروم. کاسهاش کوچک است اما مُکْفی و کارراهانداز. با رنگ سرخ، کف کاسه نوشته شده: «سلام بر حسین(ع)». غرور و غیرت از صدایش میبارد. حلقِ تفتیده تشنهلبان را به آب گوارا، تَر میکند. پیالهای لبالب از آب، دست عزاداری میدهد و میگوید: «بنوش به یادِ لبِ عطشانِ حسین(علیهالسلام)». هرچه به ظهر نزدیک میشویم، هوا گرمتر میشود و صداهای محیط هم بیشتر. مداح با سوزوگُداز و از سُوَیْدای دل، حنجره، خرجِ امامش میکند و از دلسوختگان همراهی میگیرد. شاهبیتی که مدام تکرار میشود، از دالان و دهلیزهای مغزم عبور میکند و در گوشم صدا. از زبان حضرت زینب(سلاماللهعلیها) در سوگ عزیزبرادرش_قمر بنیهاشم(علیهالسلام)_ میگوید: «ما تگعد تشوف شصار بیه.(بلند نمیشوی ببینی؛ چه به سرم آمده؟)» یادم میافتد؛ امروز، دوشنبه است. سومین روز کاری هفته از سالی که هفتم مُحَرَمَش، دوشنبه است. فکری مجنونوار از کوچهپسکوچههای دهکده ذهنم میگذرد و بالای بلندی دِه میایستد: «امروز در تقویم رسمی کشور، تعطیل نیست. ولی سالهاست، هفتم مُحَرَم که میرسد، کفههای ترازوها، گوشه دکانها خاک میخورد. هفتم مُحَرَم، هیچ کاسبی در این محل مَکْسَبْداری نمیکند. گِردِ دشت، کسب و پاخور نمیگردد. امروز، کرکره همه دکانها پایین است بهجز آنهایی که صاحب دریادلشان جلوشان سفره موکب نوکری کَفیلالزینب(علیهالسلام) را پهن کردهاند. سفرهای که پهن کردنش جز از دستِ شیر پاک مادر و نان حلال پدرخورده برنمیآید. بانی سفره خدمت شدن، جگر عاشق میخواهد و چه خوب عاشقانیاند اهالی عین دو که مراتب ارادتشان به معشوق را اینچنین خالصانه به محضرش عرضه میدارند. امروز، «یومالعباس» است. عمود خیمه یومالعباس، پیش از صلاةِ صبحِ هفتمِ مُحَرَم پا میگیرد و تا عصر پابرجا میماند. دو هیئت، عهدهدارِ برگزاری مراسم هستند. یکی بر طبل عزای صبح میکوبد و دیگری مَشْعَل ماتم عصر را میافروزد. «یومالعباس» روزیست که همه عَلَمها پایین است و فقط عَلَمِ عزای حامیالدَخیل(علیهالسلام) بالاست. روزی که اختلافات طایفه و عشیرهای رنگ میبازد. همه طوایف، عقد اُخُوَّت میخوانند و زیر عَلَم علمدار کربلا(علیهالسلام) دم میزنند. روزی که پیر و جوانِ اینجا رزق یک سالشان را از سَخای دستِ ساقی بیدستِ کربلا(علیهالسلام) میگیرند. روزی که بیشتر از هر زمان دیگری، عشقِ ریشهدوانده حضرت ابوالفضلالعباس(علیهالسلام) در دل مردم منطقه عین دو اهواز، رگ عاشقیشان را به جوشوخروش و همه زندگانیشان را به تکاپو میاندازد.»
" />
یاسمن باعثی
@baghcheyas_YasamanBaesi
روایتی از عزای روز هفتم محرم در منطقه عین دو اهواز
بخش چهارم
قطرات آب که روی برگِ گلِ صورتِ کودک مینشیند، باران بیامان گریهاش بند میآید. کودک بیقرار، قرار میگیرد. چشمان مشکیاش از تعجب گرد میشود و میخندد. چنگال چنگش از چادر مادرش خالی میشود و کودکانه، دستش را در هوا تکان میدهد. سیاهی جمعیت میجوشد. قُل میزند. نگاهم را از جوشوخروشها میگیرم. کمی جلوتر، زیر سایه درختی، پسرِ عربِ نوجوانِ خوشغیرتی ایستاده. هنوز حتی، پشت لبش هم سبز نشده اما درس چهارواحدی مردانگی را با نمره بیست پاس کرده. بهسیاقِ ساقی عَطاشیِ کربلا(علیهالسلام) سقا شده. به عطش آب عزاداران، «لبیک» میگوید. خرج کارَش هم مشکِ پُرآبِ چرمِ قهوهایرنگ و کاسهای استیل است. نزدیکش میروم. کاسهاش کوچک است اما مُکْفی و کارراهانداز. با رنگ سرخ، کف کاسه نوشته شده: «سلام بر حسین(ع)». غرور و غیرت از صدایش میبارد. حلقِ تفتیده تشنهلبان را به آب گوارا، تَر میکند. پیالهای لبالب از آب، دست عزاداری میدهد و میگوید: «بنوش به یادِ لبِ عطشانِ حسین(علیهالسلام)». هرچه به ظهر نزدیک میشویم، هوا گرمتر میشود و صداهای محیط هم بیشتر. مداح با سوزوگُداز و از سُوَیْدای دل، حنجره، خرجِ امامش میکند و از دلسوختگان همراهی میگیرد. شاهبیتی که مدام تکرار میشود، از دالان و دهلیزهای مغزم عبور میکند و در گوشم صدا. از زبان حضرت زینب(سلاماللهعلیها) در سوگ عزیزبرادرش_قمر بنیهاشم(علیهالسلام)_ میگوید: «ما تگعد تشوف شصار بیه.(بلند نمیشوی ببینی؛ چه به سرم آمده؟)» یادم میافتد؛ امروز، دوشنبه است. سومین روز کاری هفته از سالی که هفتم مُحَرَمَش، دوشنبه است. فکری مجنونوار از کوچهپسکوچههای دهکده ذهنم میگذرد و بالای بلندی دِه میایستد: «امروز در تقویم رسمی کشور، تعطیل نیست. ولی سالهاست، هفتم مُحَرَم که میرسد، کفههای ترازوها، گوشه دکانها خاک میخورد. هفتم مُحَرَم، هیچ کاسبی در این محل مَکْسَبْداری نمیکند. گِردِ دشت، کسب و پاخور نمیگردد. امروز، کرکره همه دکانها پایین است بهجز آنهایی که صاحب دریادلشان جلوشان سفره موکب نوکری کَفیلالزینب(علیهالسلام) را پهن کردهاند. سفرهای که پهن کردنش جز از دستِ شیر پاک مادر و نان حلال پدرخورده برنمیآید. بانی سفره خدمت شدن، جگر عاشق میخواهد و چه خوب عاشقانیاند اهالی عین دو که مراتب ارادتشان به معشوق را اینچنین خالصانه به محضرش عرضه میدارند. امروز، «یومالعباس» است. عمود خیمه یومالعباس، پیش از صلاةِ صبحِ هفتمِ مُحَرَم پا میگیرد و تا عصر پابرجا میماند. دو هیئت، عهدهدارِ برگزاری مراسم هستند. یکی بر طبل عزای صبح میکوبد و دیگری مَشْعَل ماتم عصر را میافروزد. «یومالعباس» روزیست که همه عَلَمها پایین است و فقط عَلَمِ عزای حامیالدَخیل(علیهالسلام) بالاست. روزی که اختلافات طایفه و عشیرهای رنگ میبازد. همه طوایف، عقد اُخُوَّت میخوانند و زیر عَلَم علمدار کربلا(علیهالسلام) دم میزنند. روزی که پیر و جوانِ اینجا رزق یک سالشان را از سَخای دستِ ساقی بیدستِ کربلا(علیهالسلام) میگیرند. روزی که بیشتر از هر زمان دیگری، عشقِ ریشهدوانده حضرت ابوالفضلالعباس(علیهالسلام) در دل مردم منطقه عین دو اهواز، رگ عاشقیشان را به جوشوخروش و همه زندگانیشان را به تکاپو میاندازد.»
@baghcheyas_YasamanBaesi
۳۰۳
۲۰:۴۵
"همسفر بهشتی"
شهید هادی استاد به روایت همسر
بخش اول
به خودم که آمدم؛ چادرِ سفیدِ عروسبهسر، پای سفرهٔ عقد نشسته بودم. عاقد، خطبه را که میخوانْد؛ من در افکارم غوطه میخوردم. هرچه از سر گذرانده بودم؛ از پیشِ چشمم گذر کرد. دانشجو بودم. دانشجوی دانشگاه شهید چمران اهواز. علوم تربیتی میخواندم؛ رشتهای که دوستش داشتم. بیستودو بهار دیده بودم. موقع ثمر دادنم بود. کم، خواستگار نداشتم. خواستگار خوب هم کم نداشتم. کم کسانی نبودند. از مال و مکنت، کم نداشتند. اما برای من کم بودند. آنی که میخواستم؛ نبودند. پروندهٔ ترمِ سومِ دانشگاه که بسته شد؛ پروندهٔ جدیدی برایم باز شد. همسفرِ حجِ دوستِ مادرم میخواست؛ برای پسرش آستین، بالا بزند. به دوست مادرم سپرده بود که سَرْسُراغ بگیرد و دختر خوب مذهبی برایش پیدا کند. دوست مادرم هم راه دور نرفت. من را معرفی کرد. شمارهتلفن منزلمان را به مادر پسر داد. اما در سفر بودند. وقتی هم که برگشتند؛ به یاد نمیآوردند که نمرهتلفن خانهمان را روی کدام تکهٔ کاغذ نوشته و لای کدام کتاب و دفتر مکتوم کردند. چند روزی گذشت، گمشده پیدا نشد. مادر پسر، همهٔ زنهای اطرافش را بسیج کرده بود که برای آقازادهاش مورد مناسب پیدا کنند. زندایی پسر که حکم ماموریتش را قبلاً از دستانِ مادرِ شازده تحویل گرفته بود؛ آمد تا گزارشِ عملکرد بدهد. سیاههٔ گزارشش هم چیزی نبود جز نمرهتلفن خانهمان. گمشده پیدا شده بود؛ آن هم بهواسطهٔ زندایی پسر که نسبت خویشاوندی دوری با ما داشت. مادر آقاپسر تا چشمش به شماره افتاد؛ گل از گلش شکفت. خانه را زیرورو کرده بود. نیافته بود. درنهایت، گمشدهاش شاخه گلی شد که به دستانِ گرمِ همسرِ برادرش به دستش رسید. تلفن خانه زنگ خورد. وعده گرفتند؛ بیایند خواستگاری. شب موعود رسید. صدای زنگِ درِ خانه بلند شد. اول، پدر و مادرش، بعد، سایر اعضای خانواده و سرآخر، خودش بود که آرام و موقر وارد شد. قدبلند بود و چهارشانه. رستم دستانی بود برای خودش. ظاهرش که خوب بود؛ مقبول افتاد. اما باید عیار باطنش را هم میسنجیدم. مهمانان، همه جاگیر و پذیرایی شدند. چانههای بزرگترها گرم تعارفات و حرفهای معمولِ جلساتِ اینچنینی بود که ما را برای واکندنِ سنگهایمان با هم، به اتاق فرستادند. سنگ چندانی نبود. در واقع اصلاً، سنگی نبود. ظاهرش که به دلم بود. لب از لب که باز کرد؛ عیار باطنش هم دستم آمد. بچهٔ آخر آسفالت اهواز بود. روزنگار کودکیاش را کنارِ حوضِ حیاطِ باصفای مسجدِ رضوان پُر کرده بود. خاطرهها داشت با این خانهٔ خدا. خواهر نداشت. دومی بود از بین چهار پسر. در قیاس با سایر برادرها، آرامتر و حرفگوشکنتر بوده. دیپلم انسانیاش را که دستش گرفت؛ هوای حوزه، هوشوحواسش را برده بود. روبهرویم، طلبهٔ ساده و بیشیلهپیلهای بود که تازه، مُعَمَّم شده بود. با همان شهریهٔ اندک طلبگی، ماه را سر میکرد. روی نیمکتِ ایستگاه بیستوچهارسالگی نشسته بود. از مادیات دنیا تنها، چند دست رخت و لباس و همان صدهزار تومانِ شهریهٔ طلبگی را داشت. همهٔ اینها را خودش گفته بود در همان جلسهٔ اول. گفته بود که بدانم و با چشم باز انتخاب کنم.نجیبانه، پرسیده بود: «حاضری با همین شهریهٔ طلبگی زندگیمون رو شروع کنیم و با توکل به خدا انشاءالله، یه زندگی خوبوخوش بسازیم؟» هرچه چرتکه انداختم؛ سبکسنگین و دو دو تا چهار تا کردم و در ذهنم، جدول خوبیها و بدیها رسم کردم؛ آخر، زور خوبیهایش چربید. به سنجهٔ اعمال که میرسید؛ کفهٔ خصائصِ نیکش سنگینی میکرد. فکرهایم را کردم. سنگهایم را با او که نه، با خودم واکندم. ملاکِ درجهٔ یِکَم، ایمان و تقوا بود که داشت. پرسشش را پاسخ دادم: «انشاءالله، خدا خودش کمک میکنه.» کار به جلسه دوم کشید. در معنویات، اَظْهَرُ مِنَ الشَّمْس بود که دست مرا از پشت بسته. آنقدر، به چشمم آمده بود که روی اختلافسنی کمِ دوسالهمان چشم ببندم. نجابت نگاهش، شعلهٔ شرمِ چشمانش، صداقت گفتارش و حیای کردارش، تنور دلم را گرم کرده بود. متولد هشتمین طلوع از دیماه ۱۳۶۳ بود. اما حضورش بوی اردیبهشت میداد. جلسات آشناییمان ادامهدار شد. هرچه، پیشتر میرفتیم؛ مهرش، بیشتر به دلم مینشست. پسند هم بودیم. انگار، خدا هم ما را برای هم میخواست. همهچیز بهسرعت برق و باد گذشت. بیستوششم دیماه ۱۳۸۷ بود. زمستان بود. اما دلم گواه بهار میداد. عاقد آمد خانهمان. شرموحیا در صدایم موج میزد. با طمأنینه و با اجازه پدر و مادر، بله را گفتم. صدای صلواتِ بزرگترها که بلند شد، نفس حبسشده در سینهام را بیرون دادم. به حرمت ماه محرم، فقط صیغهٔ محرمیتی خوانده شد تا بعد محرم و صفر، نوبت به سفرهٔ انداختن برسد.
" />
یاسمن باعثی
@baghcheyas_YasamanBaesi
شهید هادی استاد به روایت همسر
بخش اول
به خودم که آمدم؛ چادرِ سفیدِ عروسبهسر، پای سفرهٔ عقد نشسته بودم. عاقد، خطبه را که میخوانْد؛ من در افکارم غوطه میخوردم. هرچه از سر گذرانده بودم؛ از پیشِ چشمم گذر کرد. دانشجو بودم. دانشجوی دانشگاه شهید چمران اهواز. علوم تربیتی میخواندم؛ رشتهای که دوستش داشتم. بیستودو بهار دیده بودم. موقع ثمر دادنم بود. کم، خواستگار نداشتم. خواستگار خوب هم کم نداشتم. کم کسانی نبودند. از مال و مکنت، کم نداشتند. اما برای من کم بودند. آنی که میخواستم؛ نبودند. پروندهٔ ترمِ سومِ دانشگاه که بسته شد؛ پروندهٔ جدیدی برایم باز شد. همسفرِ حجِ دوستِ مادرم میخواست؛ برای پسرش آستین، بالا بزند. به دوست مادرم سپرده بود که سَرْسُراغ بگیرد و دختر خوب مذهبی برایش پیدا کند. دوست مادرم هم راه دور نرفت. من را معرفی کرد. شمارهتلفن منزلمان را به مادر پسر داد. اما در سفر بودند. وقتی هم که برگشتند؛ به یاد نمیآوردند که نمرهتلفن خانهمان را روی کدام تکهٔ کاغذ نوشته و لای کدام کتاب و دفتر مکتوم کردند. چند روزی گذشت، گمشده پیدا نشد. مادر پسر، همهٔ زنهای اطرافش را بسیج کرده بود که برای آقازادهاش مورد مناسب پیدا کنند. زندایی پسر که حکم ماموریتش را قبلاً از دستانِ مادرِ شازده تحویل گرفته بود؛ آمد تا گزارشِ عملکرد بدهد. سیاههٔ گزارشش هم چیزی نبود جز نمرهتلفن خانهمان. گمشده پیدا شده بود؛ آن هم بهواسطهٔ زندایی پسر که نسبت خویشاوندی دوری با ما داشت. مادر آقاپسر تا چشمش به شماره افتاد؛ گل از گلش شکفت. خانه را زیرورو کرده بود. نیافته بود. درنهایت، گمشدهاش شاخه گلی شد که به دستانِ گرمِ همسرِ برادرش به دستش رسید. تلفن خانه زنگ خورد. وعده گرفتند؛ بیایند خواستگاری. شب موعود رسید. صدای زنگِ درِ خانه بلند شد. اول، پدر و مادرش، بعد، سایر اعضای خانواده و سرآخر، خودش بود که آرام و موقر وارد شد. قدبلند بود و چهارشانه. رستم دستانی بود برای خودش. ظاهرش که خوب بود؛ مقبول افتاد. اما باید عیار باطنش را هم میسنجیدم. مهمانان، همه جاگیر و پذیرایی شدند. چانههای بزرگترها گرم تعارفات و حرفهای معمولِ جلساتِ اینچنینی بود که ما را برای واکندنِ سنگهایمان با هم، به اتاق فرستادند. سنگ چندانی نبود. در واقع اصلاً، سنگی نبود. ظاهرش که به دلم بود. لب از لب که باز کرد؛ عیار باطنش هم دستم آمد. بچهٔ آخر آسفالت اهواز بود. روزنگار کودکیاش را کنارِ حوضِ حیاطِ باصفای مسجدِ رضوان پُر کرده بود. خاطرهها داشت با این خانهٔ خدا. خواهر نداشت. دومی بود از بین چهار پسر. در قیاس با سایر برادرها، آرامتر و حرفگوشکنتر بوده. دیپلم انسانیاش را که دستش گرفت؛ هوای حوزه، هوشوحواسش را برده بود. روبهرویم، طلبهٔ ساده و بیشیلهپیلهای بود که تازه، مُعَمَّم شده بود. با همان شهریهٔ اندک طلبگی، ماه را سر میکرد. روی نیمکتِ ایستگاه بیستوچهارسالگی نشسته بود. از مادیات دنیا تنها، چند دست رخت و لباس و همان صدهزار تومانِ شهریهٔ طلبگی را داشت. همهٔ اینها را خودش گفته بود در همان جلسهٔ اول. گفته بود که بدانم و با چشم باز انتخاب کنم.نجیبانه، پرسیده بود: «حاضری با همین شهریهٔ طلبگی زندگیمون رو شروع کنیم و با توکل به خدا انشاءالله، یه زندگی خوبوخوش بسازیم؟» هرچه چرتکه انداختم؛ سبکسنگین و دو دو تا چهار تا کردم و در ذهنم، جدول خوبیها و بدیها رسم کردم؛ آخر، زور خوبیهایش چربید. به سنجهٔ اعمال که میرسید؛ کفهٔ خصائصِ نیکش سنگینی میکرد. فکرهایم را کردم. سنگهایم را با او که نه، با خودم واکندم. ملاکِ درجهٔ یِکَم، ایمان و تقوا بود که داشت. پرسشش را پاسخ دادم: «انشاءالله، خدا خودش کمک میکنه.» کار به جلسه دوم کشید. در معنویات، اَظْهَرُ مِنَ الشَّمْس بود که دست مرا از پشت بسته. آنقدر، به چشمم آمده بود که روی اختلافسنی کمِ دوسالهمان چشم ببندم. نجابت نگاهش، شعلهٔ شرمِ چشمانش، صداقت گفتارش و حیای کردارش، تنور دلم را گرم کرده بود. متولد هشتمین طلوع از دیماه ۱۳۶۳ بود. اما حضورش بوی اردیبهشت میداد. جلسات آشناییمان ادامهدار شد. هرچه، پیشتر میرفتیم؛ مهرش، بیشتر به دلم مینشست. پسند هم بودیم. انگار، خدا هم ما را برای هم میخواست. همهچیز بهسرعت برق و باد گذشت. بیستوششم دیماه ۱۳۸۷ بود. زمستان بود. اما دلم گواه بهار میداد. عاقد آمد خانهمان. شرموحیا در صدایم موج میزد. با طمأنینه و با اجازه پدر و مادر، بله را گفتم. صدای صلواتِ بزرگترها که بلند شد، نفس حبسشده در سینهام را بیرون دادم. به حرمت ماه محرم، فقط صیغهٔ محرمیتی خوانده شد تا بعد محرم و صفر، نوبت به سفرهٔ انداختن برسد.
@baghcheyas_YasamanBaesi
۱۶۰
۲۱:۱۳
"همسفر بهشتی"
شهید هادی استاد به روایت همسر
بخش دوم
کمتر از سه ماه بعد، ربیعالاول بود و بهار طبیعت. تعطیلات عید نوروز ۱۳۸۸ بود. ساده، مراسم گرفتیم. عاقد را خبر کردیم؛ بیاید خانه داماد. سفرهای در پذیرایی پهن شد. دخترها کم نگذاشتند. در عین سادگی، سلیقه به خرج دادند. بالای سفره، دو صندلی بود برای من و او. سه ضلع دیگر سفره را هم خویشاوندان و مهمانان پُر کردند. شنا بلد نبودم. اما زور دریای افکارم هم نرسید؛ مرا غرق کند. با دست، فکرها را پس زدم. عاقد برای بار سوم پرسیده بود: «دوشیزهٔ مکرمه؛ آیا بنده وکیلم؟» منتظر پاسخم بود. شیشهٔ انتظارش را شکستم. زیر لب، بسماللهی گفتم و آهسته، بله را دادم. صدای صلواتِ جمع، گوشم را پُر کرد. آرام، سرم را بالا بردم. از توی آینهٔ مقابلم، سر سفره، نگاهم به یک جفت میشیِ شرقیِ شرمگین گره خورد. خَجول، لبخند خرجم کرد. سرخ و سفید شدم. گونههایم داغ شد. خجالتیتر از او، مهرش را به لبخند جواب دادم. میشی چشمانش از شادی، برق میزد. غرق غوغا بودم. در دلم، خطِ تولیدِ کارخانهٔ قندسازی راه افتاده بود. حکممان آمده بود. حبس ابد خورده بودیم برای در دل هم بودن. دیگر، منِ او شده بودم. فاطمهٔ شیخ هادی شده بودم. ششم آذرماه ۱۳۸۸، لباس سپید عروس، تن کردم. مراسم گرفتیم. ولیمه دادیم و به دعای خیر پدر و مادرها، رفتیم سر خانهوزندگیمان. خانهٔ پدری آقا هادی ویلایی بود. دو طبقهٔ بالای خانهشان را ساخته بودند. طبقهٔ اول، برادر بزرگتر شیخ هادی مینشست. طبقهٔ دوم را هم دادند به ما. خیلی ساده شروع کردیم. آقا هادی تلویزیون کوچکی تهیه کرده بود و توانسته بود؛ کولر پنجرهای دستدومی بخرد. جهازم را که چیدم؛ همهٔ زندگیمان در واحدی هشتادمتری با یک خواب و مختصرلوازمی برای شروع یک زندگی، خلاصه شده بود. از مبلمان و میز ناهارخوری هم خبری نبود. تقریباً، یک سالِ اولِ زندگیمان را طبقهٔ دومِ منزلِ پدرشوهرم بودیم که از معاونت تعلیم و تربیت سپاه اندیمشک از شیخ هادی خواستند برود آنجا کار کند. زندگی را جمع کردیم. رفتیم اندیمشک. در منزل سازمانی، ساکن شدیم. خانهٔ خوشیمنی بود. آنجا بود که فهمیدم؛ بار شیشه دارم. دوران بارداری را اندیمشک گذراندم. یک سالی از آنجا بودنمان گذشته بود که برگشتم اهواز. دوست داشتم؛ عزیز دلم محمدجواد باشد که شد. بیستوسوم شهریورماه ۱۳۹۰، پسرم را که در آغوشم گذاشتند؛ پدرش کنارم نبود. هنوز اندیمشک بود. خبر تولد فرزندمان را که شنید؛ قند توی دلش آب شد. مدتی بعد، کارهای انتقالیاش را انجام داد. آمد اهواز، پیش من و پسرش. ما هم دوباره برگشتیم طبقهٔ دومِ خانهٔ پدرِ شیخ هادی. اهواز که آمدیم، فعالیتش را در معاونت تعلیم و تربیت سپاه ادامه داد. چند سالی که گذشت، در معاونت بسیج طلاب مشغول شد. چند سال هم آنجا بود. بعد رفت؛ بسیج مساجد و محلات. این اواخر هم، مسئول معاونت فرهنگی و هنری سپاه ولی عصر(عجلاللهفرجه) استان خوزستان بود. کارها از سَروکولش بالا میرفتند. حسابی، سرشلوغ بود. دغدغه و دلمشغولی، کم نداشت. تنها، به وظایف محل کارش اکتفا نمیکرد. ساعت اداری که تمام میشد؛ تازه، میرفت؛ سراغ دغدغهٔ بعدیاش. هرچه میگفتم: «تو هم مثل بقیه، کار که تموم شد، بیا خونه. دستورویی بشور. لباسی عوض کن. یه بشقاب، ناهار بخور یا یه کم، چرت بزن. عصر که شد؛ دوباره برو.» چارهاش نمیکردم. حرف گوش نمیگرفت. همیشه میگفت: «وقت استراحت نیست. زمان انجام وظیفهس.» صبح زود، از خانه میزد بیرون. شب، برمیگشت. روی ملاشیه و عین دو، غیرت داشت. هرکه نمیدانست؛ فکر میکرد؛ بچهمحل آنجاست؛ آنقدر که در آن محلات، عرق میریخت. مردِ جهادِ فیسبیلالله بود. با خستگی، میانهای نداشت. انگار، خدا آفریده بودش تا دنیا را به جای بهتری برای زندگی تبدیل کند. همهٔ هَموغَمَش، خدمت به مردم بود. جهاد قرآنی یا عمرانی، فرقی نمیکرد. هرکجا، کمکی از دستش برمیآمد؛ دریغ نمیکرد. یکجا، قرآن خواندن یادِ کودکانِ محلاتِ کمبرخوردار میداد. یکجا هم، عمامه از سر برمیداشت. عبا از شانه میانداخت. قبا از تن بیرون میکرد و آجر روی آجر میگذاشت تا برای مستمندان، سقف بالای سر و سرپناه بسازد. مولای شهیدش امیرالمؤمنین(علیهالسلام) الگویش بود. «اَلْخَلْقُ کُلّهم عِيَالُ اَلله» را مشق میکرد. برای عَیال خدا، همه کار میکرد. سرش درد میکرد برای دردسر، دردسرهای شیرینِ جهادِ در راه خدا. هنوز از یک جهاد خدمت فارغ نشده؛ طرح و نقشهٔ برنامهٔ بعدی را میریخت. محمدجواد که یکسالونیمه شد؛ زهرا هم در آغوشم بود. شیربهشیر بودند. به یکباره، جمعِ کوچکِ سهنفرهمان چهارتایی شده بود. دیگر، ترکیبمان دوبهدو شده بود.
" />
یاسمن باعثی
@baghcheyas_YasamanBaesi
شهید هادی استاد به روایت همسر
بخش دوم
کمتر از سه ماه بعد، ربیعالاول بود و بهار طبیعت. تعطیلات عید نوروز ۱۳۸۸ بود. ساده، مراسم گرفتیم. عاقد را خبر کردیم؛ بیاید خانه داماد. سفرهای در پذیرایی پهن شد. دخترها کم نگذاشتند. در عین سادگی، سلیقه به خرج دادند. بالای سفره، دو صندلی بود برای من و او. سه ضلع دیگر سفره را هم خویشاوندان و مهمانان پُر کردند. شنا بلد نبودم. اما زور دریای افکارم هم نرسید؛ مرا غرق کند. با دست، فکرها را پس زدم. عاقد برای بار سوم پرسیده بود: «دوشیزهٔ مکرمه؛ آیا بنده وکیلم؟» منتظر پاسخم بود. شیشهٔ انتظارش را شکستم. زیر لب، بسماللهی گفتم و آهسته، بله را دادم. صدای صلواتِ جمع، گوشم را پُر کرد. آرام، سرم را بالا بردم. از توی آینهٔ مقابلم، سر سفره، نگاهم به یک جفت میشیِ شرقیِ شرمگین گره خورد. خَجول، لبخند خرجم کرد. سرخ و سفید شدم. گونههایم داغ شد. خجالتیتر از او، مهرش را به لبخند جواب دادم. میشی چشمانش از شادی، برق میزد. غرق غوغا بودم. در دلم، خطِ تولیدِ کارخانهٔ قندسازی راه افتاده بود. حکممان آمده بود. حبس ابد خورده بودیم برای در دل هم بودن. دیگر، منِ او شده بودم. فاطمهٔ شیخ هادی شده بودم. ششم آذرماه ۱۳۸۸، لباس سپید عروس، تن کردم. مراسم گرفتیم. ولیمه دادیم و به دعای خیر پدر و مادرها، رفتیم سر خانهوزندگیمان. خانهٔ پدری آقا هادی ویلایی بود. دو طبقهٔ بالای خانهشان را ساخته بودند. طبقهٔ اول، برادر بزرگتر شیخ هادی مینشست. طبقهٔ دوم را هم دادند به ما. خیلی ساده شروع کردیم. آقا هادی تلویزیون کوچکی تهیه کرده بود و توانسته بود؛ کولر پنجرهای دستدومی بخرد. جهازم را که چیدم؛ همهٔ زندگیمان در واحدی هشتادمتری با یک خواب و مختصرلوازمی برای شروع یک زندگی، خلاصه شده بود. از مبلمان و میز ناهارخوری هم خبری نبود. تقریباً، یک سالِ اولِ زندگیمان را طبقهٔ دومِ منزلِ پدرشوهرم بودیم که از معاونت تعلیم و تربیت سپاه اندیمشک از شیخ هادی خواستند برود آنجا کار کند. زندگی را جمع کردیم. رفتیم اندیمشک. در منزل سازمانی، ساکن شدیم. خانهٔ خوشیمنی بود. آنجا بود که فهمیدم؛ بار شیشه دارم. دوران بارداری را اندیمشک گذراندم. یک سالی از آنجا بودنمان گذشته بود که برگشتم اهواز. دوست داشتم؛ عزیز دلم محمدجواد باشد که شد. بیستوسوم شهریورماه ۱۳۹۰، پسرم را که در آغوشم گذاشتند؛ پدرش کنارم نبود. هنوز اندیمشک بود. خبر تولد فرزندمان را که شنید؛ قند توی دلش آب شد. مدتی بعد، کارهای انتقالیاش را انجام داد. آمد اهواز، پیش من و پسرش. ما هم دوباره برگشتیم طبقهٔ دومِ خانهٔ پدرِ شیخ هادی. اهواز که آمدیم، فعالیتش را در معاونت تعلیم و تربیت سپاه ادامه داد. چند سالی که گذشت، در معاونت بسیج طلاب مشغول شد. چند سال هم آنجا بود. بعد رفت؛ بسیج مساجد و محلات. این اواخر هم، مسئول معاونت فرهنگی و هنری سپاه ولی عصر(عجلاللهفرجه) استان خوزستان بود. کارها از سَروکولش بالا میرفتند. حسابی، سرشلوغ بود. دغدغه و دلمشغولی، کم نداشت. تنها، به وظایف محل کارش اکتفا نمیکرد. ساعت اداری که تمام میشد؛ تازه، میرفت؛ سراغ دغدغهٔ بعدیاش. هرچه میگفتم: «تو هم مثل بقیه، کار که تموم شد، بیا خونه. دستورویی بشور. لباسی عوض کن. یه بشقاب، ناهار بخور یا یه کم، چرت بزن. عصر که شد؛ دوباره برو.» چارهاش نمیکردم. حرف گوش نمیگرفت. همیشه میگفت: «وقت استراحت نیست. زمان انجام وظیفهس.» صبح زود، از خانه میزد بیرون. شب، برمیگشت. روی ملاشیه و عین دو، غیرت داشت. هرکه نمیدانست؛ فکر میکرد؛ بچهمحل آنجاست؛ آنقدر که در آن محلات، عرق میریخت. مردِ جهادِ فیسبیلالله بود. با خستگی، میانهای نداشت. انگار، خدا آفریده بودش تا دنیا را به جای بهتری برای زندگی تبدیل کند. همهٔ هَموغَمَش، خدمت به مردم بود. جهاد قرآنی یا عمرانی، فرقی نمیکرد. هرکجا، کمکی از دستش برمیآمد؛ دریغ نمیکرد. یکجا، قرآن خواندن یادِ کودکانِ محلاتِ کمبرخوردار میداد. یکجا هم، عمامه از سر برمیداشت. عبا از شانه میانداخت. قبا از تن بیرون میکرد و آجر روی آجر میگذاشت تا برای مستمندان، سقف بالای سر و سرپناه بسازد. مولای شهیدش امیرالمؤمنین(علیهالسلام) الگویش بود. «اَلْخَلْقُ کُلّهم عِيَالُ اَلله» را مشق میکرد. برای عَیال خدا، همه کار میکرد. سرش درد میکرد برای دردسر، دردسرهای شیرینِ جهادِ در راه خدا. هنوز از یک جهاد خدمت فارغ نشده؛ طرح و نقشهٔ برنامهٔ بعدی را میریخت. محمدجواد که یکسالونیمه شد؛ زهرا هم در آغوشم بود. شیربهشیر بودند. به یکباره، جمعِ کوچکِ سهنفرهمان چهارتایی شده بود. دیگر، ترکیبمان دوبهدو شده بود.
@baghcheyas_YasamanBaesi
۱۳۲
۲۱:۱۳
"همسفر بهشتی"
شهید هادی استاد به روایت همسر
بخش سوم
زهرای دوسالهٔ شیرینزبانم، سرش گرمِ اسباببازیهایش بود که گهوارهٔ زینب را تکان میدادم. خیمهٔ خانوادهمان که بزرگتر میشد؛ موهبت خداوند هم بیشتر میشد. هربچه رزقوروزیاش را هم با خودش میآورد. خدا زینب را که به ما داد؛ خانهدار شدیم. توانستیم واحدی ۱۱۰متری از مجتمعی چهارواحده در شهرک الهیه اهواز بخریم. زینب یکسالهام تازه، تاتیتاتی میکرد که کلید را در قفل چرخاندیم و با آینه و قرآن به خانهٔ نو اسبابکشی کردیم. زینب، پنج سالش شده بود که علی شیرخواره، عروسکِ دوستداشتنی جدیدش شد. دیگر، چهار بچه داشتیم و سفرهمان ششنفره شده بود. واحدی ۱۱۰متری کفاف نمیداد بچهها بهقاعدهٔ سنشان بدوبدو و بپربپر کنند. علی یک سالش شده بود که قدِ وسعمان رسید؛ خانه بزرگتری بخریم. جیبمان مرام و معرفت خرج کرد. خانهای سهخوابه از مجتمعی دوواحدی را برایمان خواست. جای نفسمان بازتر شده بود. دیگر، هم دخترها اتاق داشتند و هم پسرها اتاقدار شده بودند. چهار بچهام خون در رگهایم بودند. جانم به جانشان بند بود. میوههای دلم، مغز بادامهای مامانجونها و باباجونها بودند. نورچشمیهایم برای پدر و مادر شیخ هادی، شیرینتر از زردآلوهای رسیدهٔ آبدارِ تازهٔ تابستان بودند. آقا هادی، پسرِ خَلَفِ حاجیه صدیقه و آقازاده حاج علیرضا به معنای تام و تمام، آقا بود و خیلی هم اهل مراعات. کسی نمیتوانست جلویش نامی به بدی از دیگری ببرد. اگر هم کسی جرئت پیدا میکرد و زبان به غیبت و بدگویی دیگری میچرخاند؛ سریع میگفت: «صلوات بفرستین.» و گردانهٔ بحث را دور میداد. دور دروغ، دایره قرمز کشیده بود؛ سمتش نمیرفت. کسی هم در خانهٔ ما، حق دروغ گفتن نداشت. همیشه، بچهها را به زدنِ حرفِ حقِ راست و درست تشویق میکرد. عیالوار بودیم. خانهمان چهار بچهٔ قدونیمقد داشت. اگر روزی، بچهها شیطنت میکردند و آتش میسوزاندند؛ از خوف داغ و دِرَفْش که نه ولی از ترس تنبیه و توبیخ میخواستند؛ راستش را نگویند؛ پدرشان میگفت: «به هرکی راستش رو بگه؛ جایزه میدم.» و بعد، هدیه را در دستِ راستِ راستگو میگذاشت. «النَّجاةُ في الصِّدق» را عملی به فرزندانمان یاد میداد. مطالعه برایش مهم بود. با کتابهای خوب خو گرفته بود. شیفتهٔ شهید مطهری بود و مجذوب آثارش. مطهری میخوانْد و توصیه کرده بود: «از خواندن کتب مفید، مخصوصاً کتب شهید مطهری غافل نشوید.» شیخ هادی اهل علم و علمآموزی بود. بعد از ازدواجمان، تحصیلاتش را ادامه داد. کارشناسی ارشدش را از دانشگاه امیرالمؤمنین(علیهالسلام) گرفت. استاد بود و در حوزهٔ علمیه، کلاس درس داشت. کنکور دکترا شرکت کرد. نتیجهاش که آمد؛ در یکی از دانشگاههای معتبر تهران پذیرفته شده بود. اما قلم تقدیر، چیز دیگری برایش نوشته بود. آقا هادی از آن مردهای خانوادهدوست بود و بااحساس. عَشَقِهٔ عشقِ من، دور قلبش پیچیده بود. محبت بچهها، آویز دلنشین دلش بود. کوچکترین فرصتها را هم برای وقت گذراندن با آنها شکار میکرد. حتی فشار و خستگی کار مُجابَش نمیکرد از بازی با بچهها بزند. از این سر خانه تا آن سر، تور وصل کرده بود. با بچهها، والیبال نشسته بازی میکرد. وقت میگذاشت برای آموزش کلمهبهکلمهٔ قرآن به دستهگلهایمان. دوست داشت بچههایش قرآنخوان باشند و با کلام خدا، مأنوس و مألوف. همانطور که خودش بود. معین کرده بود؛ اگر یک سوره حفظ کنند؛ چه هدیه میگیرند و اگر دو سوره یا بیشتر حفظِشان شود؛ چه جایزه میبَرَند. از بچهها خواسته بود؛ جدول امتیازات ماهیانه تهیه کنند. موارد نمرهدهی هم به انتخاب خودشان مسواک زدن، رعایت نظافت، ورزش کردن، کمک به مادر، مطالعه، درس خواندن و چیزهایی ازایندست بود. جدول همهشان را چاپ میکرد و روی دَرِ یخچال میچسبانْد. روزانه، جلوی اسمهایشان علامت میزد. آخر ماه هم، به هرکدامشان که امتیاز بیشتری جمع کرده بود؛ هدیه میداد. ساده و بیتکلف بودن، در خونش بود. باور آقا هادی بود که باید زندگی را راحت گرفت. مهماندوست بود و سفرهدار. دَرِ خانهمان به روی همه باز بود. اهل رفتوآمد بود. به دیدوبازدید خویشاوندان خیلی اهمیت میداد. دوست داشت؛ خانه از حبیب خدا، پُر و خالی شود. پذیرایی خیلی خوبی هم از مهمان میکرد. بااینکه بعضی اوقات هنوز، نیمهماه نرسیده؛ حقوقش ته میکشید. اما همیشه، توکلش به خدا بود و میگفت: «خدا ما رو به خودمون وا نمیذاره. حواسش بِهِمون هست.» واقعاً هم همینطور بود. هیچوقت، ندیدم در زندگی، خدا ما را به غیر از خودش محتاج کند. همیشه، رزاق عالم از جایی بِهِمان میرساند که انتظارش را نداشتیم. شاید، خانهوزندگیمان از نظر مادیات، کموکاستیهایی داشت.
" />
یاسمن باعثی
@baghcheyas_YasamanBaesi
شهید هادی استاد به روایت همسر
بخش سوم
زهرای دوسالهٔ شیرینزبانم، سرش گرمِ اسباببازیهایش بود که گهوارهٔ زینب را تکان میدادم. خیمهٔ خانوادهمان که بزرگتر میشد؛ موهبت خداوند هم بیشتر میشد. هربچه رزقوروزیاش را هم با خودش میآورد. خدا زینب را که به ما داد؛ خانهدار شدیم. توانستیم واحدی ۱۱۰متری از مجتمعی چهارواحده در شهرک الهیه اهواز بخریم. زینب یکسالهام تازه، تاتیتاتی میکرد که کلید را در قفل چرخاندیم و با آینه و قرآن به خانهٔ نو اسبابکشی کردیم. زینب، پنج سالش شده بود که علی شیرخواره، عروسکِ دوستداشتنی جدیدش شد. دیگر، چهار بچه داشتیم و سفرهمان ششنفره شده بود. واحدی ۱۱۰متری کفاف نمیداد بچهها بهقاعدهٔ سنشان بدوبدو و بپربپر کنند. علی یک سالش شده بود که قدِ وسعمان رسید؛ خانه بزرگتری بخریم. جیبمان مرام و معرفت خرج کرد. خانهای سهخوابه از مجتمعی دوواحدی را برایمان خواست. جای نفسمان بازتر شده بود. دیگر، هم دخترها اتاق داشتند و هم پسرها اتاقدار شده بودند. چهار بچهام خون در رگهایم بودند. جانم به جانشان بند بود. میوههای دلم، مغز بادامهای مامانجونها و باباجونها بودند. نورچشمیهایم برای پدر و مادر شیخ هادی، شیرینتر از زردآلوهای رسیدهٔ آبدارِ تازهٔ تابستان بودند. آقا هادی، پسرِ خَلَفِ حاجیه صدیقه و آقازاده حاج علیرضا به معنای تام و تمام، آقا بود و خیلی هم اهل مراعات. کسی نمیتوانست جلویش نامی به بدی از دیگری ببرد. اگر هم کسی جرئت پیدا میکرد و زبان به غیبت و بدگویی دیگری میچرخاند؛ سریع میگفت: «صلوات بفرستین.» و گردانهٔ بحث را دور میداد. دور دروغ، دایره قرمز کشیده بود؛ سمتش نمیرفت. کسی هم در خانهٔ ما، حق دروغ گفتن نداشت. همیشه، بچهها را به زدنِ حرفِ حقِ راست و درست تشویق میکرد. عیالوار بودیم. خانهمان چهار بچهٔ قدونیمقد داشت. اگر روزی، بچهها شیطنت میکردند و آتش میسوزاندند؛ از خوف داغ و دِرَفْش که نه ولی از ترس تنبیه و توبیخ میخواستند؛ راستش را نگویند؛ پدرشان میگفت: «به هرکی راستش رو بگه؛ جایزه میدم.» و بعد، هدیه را در دستِ راستِ راستگو میگذاشت. «النَّجاةُ في الصِّدق» را عملی به فرزندانمان یاد میداد. مطالعه برایش مهم بود. با کتابهای خوب خو گرفته بود. شیفتهٔ شهید مطهری بود و مجذوب آثارش. مطهری میخوانْد و توصیه کرده بود: «از خواندن کتب مفید، مخصوصاً کتب شهید مطهری غافل نشوید.» شیخ هادی اهل علم و علمآموزی بود. بعد از ازدواجمان، تحصیلاتش را ادامه داد. کارشناسی ارشدش را از دانشگاه امیرالمؤمنین(علیهالسلام) گرفت. استاد بود و در حوزهٔ علمیه، کلاس درس داشت. کنکور دکترا شرکت کرد. نتیجهاش که آمد؛ در یکی از دانشگاههای معتبر تهران پذیرفته شده بود. اما قلم تقدیر، چیز دیگری برایش نوشته بود. آقا هادی از آن مردهای خانوادهدوست بود و بااحساس. عَشَقِهٔ عشقِ من، دور قلبش پیچیده بود. محبت بچهها، آویز دلنشین دلش بود. کوچکترین فرصتها را هم برای وقت گذراندن با آنها شکار میکرد. حتی فشار و خستگی کار مُجابَش نمیکرد از بازی با بچهها بزند. از این سر خانه تا آن سر، تور وصل کرده بود. با بچهها، والیبال نشسته بازی میکرد. وقت میگذاشت برای آموزش کلمهبهکلمهٔ قرآن به دستهگلهایمان. دوست داشت بچههایش قرآنخوان باشند و با کلام خدا، مأنوس و مألوف. همانطور که خودش بود. معین کرده بود؛ اگر یک سوره حفظ کنند؛ چه هدیه میگیرند و اگر دو سوره یا بیشتر حفظِشان شود؛ چه جایزه میبَرَند. از بچهها خواسته بود؛ جدول امتیازات ماهیانه تهیه کنند. موارد نمرهدهی هم به انتخاب خودشان مسواک زدن، رعایت نظافت، ورزش کردن، کمک به مادر، مطالعه، درس خواندن و چیزهایی ازایندست بود. جدول همهشان را چاپ میکرد و روی دَرِ یخچال میچسبانْد. روزانه، جلوی اسمهایشان علامت میزد. آخر ماه هم، به هرکدامشان که امتیاز بیشتری جمع کرده بود؛ هدیه میداد. ساده و بیتکلف بودن، در خونش بود. باور آقا هادی بود که باید زندگی را راحت گرفت. مهماندوست بود و سفرهدار. دَرِ خانهمان به روی همه باز بود. اهل رفتوآمد بود. به دیدوبازدید خویشاوندان خیلی اهمیت میداد. دوست داشت؛ خانه از حبیب خدا، پُر و خالی شود. پذیرایی خیلی خوبی هم از مهمان میکرد. بااینکه بعضی اوقات هنوز، نیمهماه نرسیده؛ حقوقش ته میکشید. اما همیشه، توکلش به خدا بود و میگفت: «خدا ما رو به خودمون وا نمیذاره. حواسش بِهِمون هست.» واقعاً هم همینطور بود. هیچوقت، ندیدم در زندگی، خدا ما را به غیر از خودش محتاج کند. همیشه، رزاق عالم از جایی بِهِمان میرساند که انتظارش را نداشتیم. شاید، خانهوزندگیمان از نظر مادیات، کموکاستیهایی داشت.
@baghcheyas_YasamanBaesi
۱۱۸
۲۱:۱۴
"همسفر بهشتی"
شهید هادی استاد به روایت همسر
بخش چهارم
اما در چشم من، مرد خانهمان همهچیزتمامترین مرد دنیا بود. خوشرو، خوشبرخورد و خوشاخلاق بود. شیرینبیانیاش دل میبُرْد. آنقدر؛ خوشمحضرِ خوشصحبت بود که آدم از بغلدستش بودن، سیر نمیشد. از همراه و همسفر بودنش خسته نمیشد. گذر زمان، کنارش حسکردنی نبود. بشاش بود و گشادهرو. خندههایش معروف بود. وقتی میخندید؛ ردیف مرواریدهای صاف و سفیدش برق میزد. دستِ بِدِه داشت. مقید بود؛ هر روز، صدقه بدهد هرچند مقداری کم. میگفت: «توی صدقه دادن، مقدار مهم نیست. تکرار مهمه.» اهل کمک بود و دستگیری. اگر میدید کسی به کمک نیاز دارد؛ هرچه از دستش برمیآمد؛ انجام میداد. یکبار، سوار ماشین بودیم. در راه، قبل از پل فولاد، دید که روی پل، مقداری خردهشیشه ریخته. ماشین را کنار زد. لباس طلبگیاش را درآورد. از ماشین پیاده شد و خوردهشیشههای کف آسفالت را جمع کرد که خدای ناکرده، چرخ خودرویی پنچر نشود که خلق خدا به مشقت نیفتند. باطهارت بود و دائمالوضو. ذکر از لبش نمیافتاد. زیارت عاشورای روزانهاش ترک نمیشد. سجادهٔ نماز شبش، هر شب پهن بود. حتی اگر خسته و دیرموقع میآمد خانه؛ باز هم قامت میبست. داغِ یک نمازِ صبحِ قضا را روی دل شیطان گذاشته بود. روزی نبود که قرآن نَخوانَد. نه نماز قضا به گردن داشت. نه روزه نگرفته. حسابش پاک بود. پاکِ پاک. مصداق بارز «الْمُؤْمِنُ كَيِّس» بود. شکارچی ماهری هم بود. فرصتها را در هوا میقاپید. میگفت: «وقت اذان و اقامه، وقت استجابت دعاست. پس به جای حرف زدن، دعا کنین.» شعلهٔ حُبِّ اهلبیت(علیهمالسلام) در دلش، زبانه میکشید. جز برای عزایشان جامهٔ سیاه نمیپوشید. همیشه، عمودِ خیمهٔ مجالسِ شادی و عزای آلالله(علیهمالسلام) را چه در خانهمان و چه در جای دیگر علم میکرد. ذوب در ولایت بود و مطیع امر رهبر. خودش را سرباز آیتالله شهید سید علی حسینی خامنهای میدانست. در ولایتمداری، فرمانپذیری و اطاعت امر ولی حریف میطلبید. فرمانهای قائد شهیدمان، روی چشمانش جا داشت. تأکید اکیدش به جهاد فرزندآوری و اِزدیاد نسل شیعه بود. خودش هم در خانه، چهار بچهشیعه مولا علی(علیهالسلام) داشت. فرمان جهاد تبیین که آمد؛ معطل چیزی نماند. کارش را شروع کرد. هر صبح جمعه، با دوستانش جلسه تبیین برپا میکرد. سنگ تولیدات داخلی را به سینه میزد. مُصِّرانه، به اطرافیان و خویشوقوم به خرید و حمایت از کالای داخلی اصرار میکرد. دغدغهٔ معاشِ کارگرانِ کارخانجاتِ تولیداتِ ایرانی را داشت. شوق شهادت داشت. مشتاقانه، دنبالش میدوید. دوستانش از مدافعان حرم بودند. ستاره هرکدامشان در آسمان شهادت فروغ میگرفت؛ بالای مزارشان مینشست. گونه به اشک گرم، خیس میکرد؛ آنقدر که از لای محاسنش چکه کند و سنگ سرد مزار را تر. با ناله لب میزد: «اینا همهشون دوستام بودن. رفتن. من جا موندم.» درخواست ثابتش این بود: «لابهلای دعاهاتون، دعا کنین؛ منم شهید بشم. بلکه صداتون از سقف اتاق بالاتر بره. خدا منم بخره و ببره.» عاجزانه، شهادت را از خدا تمنا میکرد. چندبار، میخواست برایم تعریف کند؛ سهمرتبه در فاصلههای زمانی مختلف، خواب دیده که شهید شده. اما هربار، کرخت و مورمور میشدم. حس از دست و پایم میرفت. میپریدم وسط حرفش و کلام را از بیخوبن قیچی میکردم. اذن نمیدادم؛ زبان به تعریف خواب بچرخاند و میگفتم: «این حرفها رو برای من نزن.» خودم که نخواستم؛ در جریان جزئیات خوابها قرار بگیرم. اما میدانستم؛ در حرم خورشید خراسان، از باء بسمالله تا پِ پایانِ ماجرای خوابها را برای یکی از دوستانش تعریف کرده و برات مرادش را گرفته. صبحِ دهمِ اسفندماه که اعلام شد، رهبرمان را با زبان روزه و مشت گرهکرده شهید کردند؛ سر کار بود. من و بچهها در خانه، تنها بودیم. خاک دو عالم به سرم شده بود. درد یتیمی، ریشهٔ جانم را بنزین ریخته بود و کبریت زده بود. دلم جگر زلیخای فراقچشیده بود و چشمم، کاسه خون. حلقم برهوت بود. زبانم تکهٔ چوب خشکی بود در دهانم. روزه بودم و آب، بَرَم حرام. سیلِ اشکِ شور و داغ، گونههایم را میسوزانْد. دلم میخواست؛ میبود و سیلابِ اولِ صبحِ چشمهایم را به سرشانههایش پاک میکردم. صدای زجههایم بچهها را هم یکییکی بیدار کرده بود. خانهمان رنگوبوی غم گرفته بود. فردایش، آمد خانه که لباس عوض کند. از اتاق، بیرون زد. رخت تنش را که دیدم؛ پرسیدم: «چرا مشکی نپوشیدی؟ رهبرمون رو شهید کردن. برای آقا سیاه نمیپوشی؟» نه قاطعی جوابم داد و گفت: «الان، وقت عزاداری نیست. باید لباس رزم بپوشیم.» همین کار را هم کرد. از روز اول جنگ، لباس طلبگیاش را درآورد و لباس رزم تن کرد.
" />
یاسمن باعثی
@baghcheyas_YasamanBaesi
شهید هادی استاد به روایت همسر
بخش چهارم
اما در چشم من، مرد خانهمان همهچیزتمامترین مرد دنیا بود. خوشرو، خوشبرخورد و خوشاخلاق بود. شیرینبیانیاش دل میبُرْد. آنقدر؛ خوشمحضرِ خوشصحبت بود که آدم از بغلدستش بودن، سیر نمیشد. از همراه و همسفر بودنش خسته نمیشد. گذر زمان، کنارش حسکردنی نبود. بشاش بود و گشادهرو. خندههایش معروف بود. وقتی میخندید؛ ردیف مرواریدهای صاف و سفیدش برق میزد. دستِ بِدِه داشت. مقید بود؛ هر روز، صدقه بدهد هرچند مقداری کم. میگفت: «توی صدقه دادن، مقدار مهم نیست. تکرار مهمه.» اهل کمک بود و دستگیری. اگر میدید کسی به کمک نیاز دارد؛ هرچه از دستش برمیآمد؛ انجام میداد. یکبار، سوار ماشین بودیم. در راه، قبل از پل فولاد، دید که روی پل، مقداری خردهشیشه ریخته. ماشین را کنار زد. لباس طلبگیاش را درآورد. از ماشین پیاده شد و خوردهشیشههای کف آسفالت را جمع کرد که خدای ناکرده، چرخ خودرویی پنچر نشود که خلق خدا به مشقت نیفتند. باطهارت بود و دائمالوضو. ذکر از لبش نمیافتاد. زیارت عاشورای روزانهاش ترک نمیشد. سجادهٔ نماز شبش، هر شب پهن بود. حتی اگر خسته و دیرموقع میآمد خانه؛ باز هم قامت میبست. داغِ یک نمازِ صبحِ قضا را روی دل شیطان گذاشته بود. روزی نبود که قرآن نَخوانَد. نه نماز قضا به گردن داشت. نه روزه نگرفته. حسابش پاک بود. پاکِ پاک. مصداق بارز «الْمُؤْمِنُ كَيِّس» بود. شکارچی ماهری هم بود. فرصتها را در هوا میقاپید. میگفت: «وقت اذان و اقامه، وقت استجابت دعاست. پس به جای حرف زدن، دعا کنین.» شعلهٔ حُبِّ اهلبیت(علیهمالسلام) در دلش، زبانه میکشید. جز برای عزایشان جامهٔ سیاه نمیپوشید. همیشه، عمودِ خیمهٔ مجالسِ شادی و عزای آلالله(علیهمالسلام) را چه در خانهمان و چه در جای دیگر علم میکرد. ذوب در ولایت بود و مطیع امر رهبر. خودش را سرباز آیتالله شهید سید علی حسینی خامنهای میدانست. در ولایتمداری، فرمانپذیری و اطاعت امر ولی حریف میطلبید. فرمانهای قائد شهیدمان، روی چشمانش جا داشت. تأکید اکیدش به جهاد فرزندآوری و اِزدیاد نسل شیعه بود. خودش هم در خانه، چهار بچهشیعه مولا علی(علیهالسلام) داشت. فرمان جهاد تبیین که آمد؛ معطل چیزی نماند. کارش را شروع کرد. هر صبح جمعه، با دوستانش جلسه تبیین برپا میکرد. سنگ تولیدات داخلی را به سینه میزد. مُصِّرانه، به اطرافیان و خویشوقوم به خرید و حمایت از کالای داخلی اصرار میکرد. دغدغهٔ معاشِ کارگرانِ کارخانجاتِ تولیداتِ ایرانی را داشت. شوق شهادت داشت. مشتاقانه، دنبالش میدوید. دوستانش از مدافعان حرم بودند. ستاره هرکدامشان در آسمان شهادت فروغ میگرفت؛ بالای مزارشان مینشست. گونه به اشک گرم، خیس میکرد؛ آنقدر که از لای محاسنش چکه کند و سنگ سرد مزار را تر. با ناله لب میزد: «اینا همهشون دوستام بودن. رفتن. من جا موندم.» درخواست ثابتش این بود: «لابهلای دعاهاتون، دعا کنین؛ منم شهید بشم. بلکه صداتون از سقف اتاق بالاتر بره. خدا منم بخره و ببره.» عاجزانه، شهادت را از خدا تمنا میکرد. چندبار، میخواست برایم تعریف کند؛ سهمرتبه در فاصلههای زمانی مختلف، خواب دیده که شهید شده. اما هربار، کرخت و مورمور میشدم. حس از دست و پایم میرفت. میپریدم وسط حرفش و کلام را از بیخوبن قیچی میکردم. اذن نمیدادم؛ زبان به تعریف خواب بچرخاند و میگفتم: «این حرفها رو برای من نزن.» خودم که نخواستم؛ در جریان جزئیات خوابها قرار بگیرم. اما میدانستم؛ در حرم خورشید خراسان، از باء بسمالله تا پِ پایانِ ماجرای خوابها را برای یکی از دوستانش تعریف کرده و برات مرادش را گرفته. صبحِ دهمِ اسفندماه که اعلام شد، رهبرمان را با زبان روزه و مشت گرهکرده شهید کردند؛ سر کار بود. من و بچهها در خانه، تنها بودیم. خاک دو عالم به سرم شده بود. درد یتیمی، ریشهٔ جانم را بنزین ریخته بود و کبریت زده بود. دلم جگر زلیخای فراقچشیده بود و چشمم، کاسه خون. حلقم برهوت بود. زبانم تکهٔ چوب خشکی بود در دهانم. روزه بودم و آب، بَرَم حرام. سیلِ اشکِ شور و داغ، گونههایم را میسوزانْد. دلم میخواست؛ میبود و سیلابِ اولِ صبحِ چشمهایم را به سرشانههایش پاک میکردم. صدای زجههایم بچهها را هم یکییکی بیدار کرده بود. خانهمان رنگوبوی غم گرفته بود. فردایش، آمد خانه که لباس عوض کند. از اتاق، بیرون زد. رخت تنش را که دیدم؛ پرسیدم: «چرا مشکی نپوشیدی؟ رهبرمون رو شهید کردن. برای آقا سیاه نمیپوشی؟» نه قاطعی جوابم داد و گفت: «الان، وقت عزاداری نیست. باید لباس رزم بپوشیم.» همین کار را هم کرد. از روز اول جنگ، لباس طلبگیاش را درآورد و لباس رزم تن کرد.
@baghcheyas_YasamanBaesi
۱۱۲
۲۱:۱۴
"همسفر بهشتی"
شهید هادی استاد به روایت همسر
بخش پنجم
در نَفیر جنگ رمضان که دمیدند؛ دیگر، سهچهار روز یکبار، میدیدمش. وقتی هم که پا روی فرش خانه میگذاشت، سریع لباس عوض میکرد و دوباره برمیگشت محل کارش. از بیستوسومِ خردادماه پرحادثه ۱۴۰۴ که سروکلهٔ جنگ دوازدهروزه پیدا شد. بعد هم نوبت به جولانِ اغتشاشاتِ هجده و نوزده دیماه رسید و در آخر هم که سایهٔ سرد و نحسِ جنگِ تحمیلی سوم بر سرمان سنگینی کرد و به پیشانیمان داغ یتیمی زد، هر صبح، هراس، سنجاق سنگین سینهام بود که رعناقامتِ رشیدِ مَردَم، صحیح از قاب در، بیرون برود و سالم برگردد. دیگر، دلم چپِ سینهام از خون پُر و خالی نمیشد. قُلوهکَن شده بود. افتاده بود کف دستم. زخمی چنگِ دلشوره بود. بلورِ عمرم در آتشِ داغِ هولوولا میسوخت که اگر از چنگم در برود؛ چه؟ اگر دست تقدیر، دستهایمان را از دست هم جدا کند؛ چه؟ میدانستم؛ کجاست و خودش را خرج چه کاری میکند. میدانستم؛ تا چه اندازه خطر به جان میخرد. میدانستم؛ دیر یا زود، نوبت خودش میشود. انگار، همهاش منتظر بودم؛ خبر بیاید که باید تا ابد، در بیخبری بمانم. چشمبهراهی خودش یا خبرش، رُسِ جانم را میکشید. قاصدکی بودم که بیمقصد معلوم، در هوا تاب میخوردم. در دل، هزارویک نذرونیاز میکردم که تار مویی از سرش کم نشود. از داغ قائد شهیدمان، جگرم خال برداشته بود. توانِ تحملِ داغِ تازه نداشتم. سهشنبه بود. دوازدهم اسفندماه. آقا هادی آمد خانه. بالاخره، استراحت کرد. شب را خوابید. فردا صبحش که بیدار شد، رفت حمام؛ غسل شهادت کرد. قرار بود؛ آن روز، با دوستانش برود محل کار. دوستش نزدیک خانهمان که رسید، با آقا هادی تماس گرفت و گفت: «ماشین خراب شده حاجآقا. چیکار کنیم؟» آقا هادی گفت: «اشکالی نداره. ماشین رو بذار حوزه ۱۱ که نزدیک منزل ماست. اونجا امنه. امروز، با ماشین خودم میریم.» بچهها را بوسید. از هم خداحافظی کردیم. حوالی ۹:۳۰ با ماشین خودش از خانه زد بیرون. برای سلامتیاش، صدقه دادم و پشت سرش، آیتالکرسی و چهارقل خواندم. شام نیمهٔ رمضان بود. شب میلاد امامحسنمجتبی(علیهالسلام). کنار مسجد محلهمان، شهید گمنامی آرام گرفته که چشموچراغ و مایهٔ برکت محلهست. جوارِ گمنامِ زمین و خوشنام آسمان، محلِ ثابتِ زمین کوبیدنِ میخِ خیمهٔ مراسم و برنامههای مذهبیمان بود. آن شب، همراه دوستان مسجدیام، بالای مزار شهید، قرار دعا و ذکر توسل به ائمهٔ اطهار(علیهمالسلام) را داشتیم. نور معنویت دعا، شمع دلم را روشن و شب میلاد کریم اهلبیت(علیهالسلام)، کامم را شیرین کرده بود. برنامه که تمام شد، با یکی از دوستانم، برگشتم خانه تا با هم، بساط شام را مهیا کنیم. میخواستم؛ بهنیتِ نصرتِ رزمندگانِ اسلام و مسلمین، برای نیروهای ایستبازرسی شام تدارک ببینم. در آشپزخانه، مشغول پختوپز بودم که تعدادی از دوستان مسجدیام زنگ در را زدند. در را باز کردم و به استقبالشان رفتم. یکییکی، وارد شدند. از جاگیر شدنشان، دقایقی گذشت. دیدم؛ چیزی نمیگویند. ساکت و بیصدا نشسته بودند. سر حرف را باز کردم. پرسیدم: «چه خبره؟ برای چی اومدین؟» گفتند: «اومدیم که کمکت کنیم.» برگشتم به آشپزخانه و رو به آنها گفتم: «پس، خیلی خوش اومدین. حالا هم، بیاین؛ شروع کنین که کار، زیاده.» حرفم را که شنیدند، گفتند: «نه، امشب، ایستبازرسی نیست. زیر غذا رو خاموش کن.» چیز دیگری به من نگفتند. ولی پچپچهایشان در گوش هم شروع شد. یکی از دوستانم، زبان باز کرد و گفت: «حاجی زخمی شده. بُردَنِش بیمارستان.» همین که شنیدم، دلم هُری ریخت. دنیا روی سرم خراب شد. با حال نزاری، نشستم کف آشپزخانه. با ناله، لب زدم: «چی میگی؟ کدوم بیمارستان؟ کجا بُردَنِش؟ منم بِبَرین.» جواب داد: «ما خبر نداریم؛ کدوم بیمارستانه.» پشتسرهم، میگفتم: «چی شده؟ بِهِم راستِش رو بگین. اگه چیزی شده؛ بگین.» حال تعریفنکردنیام را که دید، دلش برایم سوخت. دانستههایش را غمواژه کرد: «آره، احتمالش زیاده که حاجی شهید شده باشه. خبرش رو توی خبرگزاریها زدن.» با غیظ و غمزده گفتم: «شما که چیزی ندیدین. جنازهای ندیدین. شاید، یکی دیگه بوده. شاید، دوستش بوده.» بچههایم توی هال نشسته بودند. حالم را که دیدند، به گریه افتادند. مادرشان بودم. باید، آرامشان میکردم. اما خودم کسی را میخواستم که آرامم کند. این تازه، شروع ماجرا بود. کمی که گذشت، مدام، افرادی که نمیشناختمشان؛ از جاهای مختلف زنگ میزدند و خبر شهادت آقا هادی را میدادند. راهی برای انکار واقعیت نداشتم. باید، باورم میشد. باید بهزور، به خودم میقبولاندم این حقیقت طاقتفرسا را. با دل سوختهازسوگ و جگرِ بهخوننِشَستِه، سیاهترین شب عمرم را به سحر رساندم. سخت بود. خیلی سخت.
" />
یاسمن باعثی
@baghcheyas_YasamanBaesi
شهید هادی استاد به روایت همسر
بخش پنجم
در نَفیر جنگ رمضان که دمیدند؛ دیگر، سهچهار روز یکبار، میدیدمش. وقتی هم که پا روی فرش خانه میگذاشت، سریع لباس عوض میکرد و دوباره برمیگشت محل کارش. از بیستوسومِ خردادماه پرحادثه ۱۴۰۴ که سروکلهٔ جنگ دوازدهروزه پیدا شد. بعد هم نوبت به جولانِ اغتشاشاتِ هجده و نوزده دیماه رسید و در آخر هم که سایهٔ سرد و نحسِ جنگِ تحمیلی سوم بر سرمان سنگینی کرد و به پیشانیمان داغ یتیمی زد، هر صبح، هراس، سنجاق سنگین سینهام بود که رعناقامتِ رشیدِ مَردَم، صحیح از قاب در، بیرون برود و سالم برگردد. دیگر، دلم چپِ سینهام از خون پُر و خالی نمیشد. قُلوهکَن شده بود. افتاده بود کف دستم. زخمی چنگِ دلشوره بود. بلورِ عمرم در آتشِ داغِ هولوولا میسوخت که اگر از چنگم در برود؛ چه؟ اگر دست تقدیر، دستهایمان را از دست هم جدا کند؛ چه؟ میدانستم؛ کجاست و خودش را خرج چه کاری میکند. میدانستم؛ تا چه اندازه خطر به جان میخرد. میدانستم؛ دیر یا زود، نوبت خودش میشود. انگار، همهاش منتظر بودم؛ خبر بیاید که باید تا ابد، در بیخبری بمانم. چشمبهراهی خودش یا خبرش، رُسِ جانم را میکشید. قاصدکی بودم که بیمقصد معلوم، در هوا تاب میخوردم. در دل، هزارویک نذرونیاز میکردم که تار مویی از سرش کم نشود. از داغ قائد شهیدمان، جگرم خال برداشته بود. توانِ تحملِ داغِ تازه نداشتم. سهشنبه بود. دوازدهم اسفندماه. آقا هادی آمد خانه. بالاخره، استراحت کرد. شب را خوابید. فردا صبحش که بیدار شد، رفت حمام؛ غسل شهادت کرد. قرار بود؛ آن روز، با دوستانش برود محل کار. دوستش نزدیک خانهمان که رسید، با آقا هادی تماس گرفت و گفت: «ماشین خراب شده حاجآقا. چیکار کنیم؟» آقا هادی گفت: «اشکالی نداره. ماشین رو بذار حوزه ۱۱ که نزدیک منزل ماست. اونجا امنه. امروز، با ماشین خودم میریم.» بچهها را بوسید. از هم خداحافظی کردیم. حوالی ۹:۳۰ با ماشین خودش از خانه زد بیرون. برای سلامتیاش، صدقه دادم و پشت سرش، آیتالکرسی و چهارقل خواندم. شام نیمهٔ رمضان بود. شب میلاد امامحسنمجتبی(علیهالسلام). کنار مسجد محلهمان، شهید گمنامی آرام گرفته که چشموچراغ و مایهٔ برکت محلهست. جوارِ گمنامِ زمین و خوشنام آسمان، محلِ ثابتِ زمین کوبیدنِ میخِ خیمهٔ مراسم و برنامههای مذهبیمان بود. آن شب، همراه دوستان مسجدیام، بالای مزار شهید، قرار دعا و ذکر توسل به ائمهٔ اطهار(علیهمالسلام) را داشتیم. نور معنویت دعا، شمع دلم را روشن و شب میلاد کریم اهلبیت(علیهالسلام)، کامم را شیرین کرده بود. برنامه که تمام شد، با یکی از دوستانم، برگشتم خانه تا با هم، بساط شام را مهیا کنیم. میخواستم؛ بهنیتِ نصرتِ رزمندگانِ اسلام و مسلمین، برای نیروهای ایستبازرسی شام تدارک ببینم. در آشپزخانه، مشغول پختوپز بودم که تعدادی از دوستان مسجدیام زنگ در را زدند. در را باز کردم و به استقبالشان رفتم. یکییکی، وارد شدند. از جاگیر شدنشان، دقایقی گذشت. دیدم؛ چیزی نمیگویند. ساکت و بیصدا نشسته بودند. سر حرف را باز کردم. پرسیدم: «چه خبره؟ برای چی اومدین؟» گفتند: «اومدیم که کمکت کنیم.» برگشتم به آشپزخانه و رو به آنها گفتم: «پس، خیلی خوش اومدین. حالا هم، بیاین؛ شروع کنین که کار، زیاده.» حرفم را که شنیدند، گفتند: «نه، امشب، ایستبازرسی نیست. زیر غذا رو خاموش کن.» چیز دیگری به من نگفتند. ولی پچپچهایشان در گوش هم شروع شد. یکی از دوستانم، زبان باز کرد و گفت: «حاجی زخمی شده. بُردَنِش بیمارستان.» همین که شنیدم، دلم هُری ریخت. دنیا روی سرم خراب شد. با حال نزاری، نشستم کف آشپزخانه. با ناله، لب زدم: «چی میگی؟ کدوم بیمارستان؟ کجا بُردَنِش؟ منم بِبَرین.» جواب داد: «ما خبر نداریم؛ کدوم بیمارستانه.» پشتسرهم، میگفتم: «چی شده؟ بِهِم راستِش رو بگین. اگه چیزی شده؛ بگین.» حال تعریفنکردنیام را که دید، دلش برایم سوخت. دانستههایش را غمواژه کرد: «آره، احتمالش زیاده که حاجی شهید شده باشه. خبرش رو توی خبرگزاریها زدن.» با غیظ و غمزده گفتم: «شما که چیزی ندیدین. جنازهای ندیدین. شاید، یکی دیگه بوده. شاید، دوستش بوده.» بچههایم توی هال نشسته بودند. حالم را که دیدند، به گریه افتادند. مادرشان بودم. باید، آرامشان میکردم. اما خودم کسی را میخواستم که آرامم کند. این تازه، شروع ماجرا بود. کمی که گذشت، مدام، افرادی که نمیشناختمشان؛ از جاهای مختلف زنگ میزدند و خبر شهادت آقا هادی را میدادند. راهی برای انکار واقعیت نداشتم. باید، باورم میشد. باید بهزور، به خودم میقبولاندم این حقیقت طاقتفرسا را. با دل سوختهازسوگ و جگرِ بهخوننِشَستِه، سیاهترین شب عمرم را به سحر رساندم. سخت بود. خیلی سخت.
@baghcheyas_YasamanBaesi
۱۲۱
۲۱:۱۴
"همسفر بهشتی"
شهید هادی استاد به روایت همسر
بخش ششم
از آن شبهایی بود که بعدش، آدم با خودش میگوید:«شبهای هجر را گذراندیم و زندهایمما را به سخت جانی خود، این گمان نبود» دوستانش بعداً تعریف کردند. مقرشان نزدیک کیانشهر و ابتدای اهواز بود. صدای اللهاکبر که از بلندگوی مقر بلند شد، آماده شدند؛ قامت ببندند به صلاةِ جماعتِ مغرب و عشا به امامت شیخ هادی. سلام صلاة را که دادند، به چای و خرمایی افطار کردند. ساعت ۲۰:۳۰ چهارشنبه ۱۳اسفند۱۴۰۴ بود. دشمن آمریکایی_صهیونی به مقرشان حمله کرد. چند نفر از دوستانش مجروح شدند. آقا هادی دوستان زخمیاش را سوار ماشینش کرد و به نزدیکترین مرکز درمانی که بیمارستان آیتالله کرمی بود؛ رساند. زخمیها که به بیمارستان منتقل شدند، میخواست؛ برگردد تا بقیهٔ دوستان مجروحش را به بیمارستان برساند که به او گفتند: «حاجآقا، خطرناکه دوباره با ماشین خودتون برگردین مقر.» آقا هادی گفت: «نه، من باید، برگردم.» سوار ماشین شد و حرکت کرد. در راه، نزدیک مقر که بود، پهپاد دشمن به همان پرایدِ نقرهایرنگِ مدلِ قدیمیاش اصابت کرد. شیخ هادی و ماشینش، شب نیمهٔ رمضان با هم شهید شدند. اشیاء هم رزق دارند. مرکب خوشروزیی بود. لیاقت داشت؛ در معیتِ راکبش، عاقبتبهخیر شود. کار از ارباً اربا شدن، گذشته بود. شیخ هادی روضه مجسم شده بود. از سرو تنومند قامتش، تنها انگشتی لای آهنِ سوختهٔ پرایدش پیدا شده بود. خدا خواستش. خوب، خریدش. شب ولادت امامحسنمجتبی(علیهالسلام)، او را برای همیشه برد پیش خودش. شیخ هادی عاشق شهید حاج قاسم سلیمانی بود. آخرش هم شهادتی مانند معشوقش نصیبش شد. در ماشین بود که با پهپاد، او را هدف گرفتند. او رفت و من شدم؛ همسر شهید شیخ هادی استاد. حالا، من ماندم و چهار یادگاری از او و سنگ سردی که باید بالای سرش غریباً وحیداً فریدا، روضهٔ دلتنگی بخوانم و دل گرفته از دست سنگین روزگار را به اشک، سبک کنم.
" />
یاسمن باعثی
@baghcheyas_YasamanBaesi
شهید هادی استاد به روایت همسر
بخش ششم
از آن شبهایی بود که بعدش، آدم با خودش میگوید:«شبهای هجر را گذراندیم و زندهایمما را به سخت جانی خود، این گمان نبود» دوستانش بعداً تعریف کردند. مقرشان نزدیک کیانشهر و ابتدای اهواز بود. صدای اللهاکبر که از بلندگوی مقر بلند شد، آماده شدند؛ قامت ببندند به صلاةِ جماعتِ مغرب و عشا به امامت شیخ هادی. سلام صلاة را که دادند، به چای و خرمایی افطار کردند. ساعت ۲۰:۳۰ چهارشنبه ۱۳اسفند۱۴۰۴ بود. دشمن آمریکایی_صهیونی به مقرشان حمله کرد. چند نفر از دوستانش مجروح شدند. آقا هادی دوستان زخمیاش را سوار ماشینش کرد و به نزدیکترین مرکز درمانی که بیمارستان آیتالله کرمی بود؛ رساند. زخمیها که به بیمارستان منتقل شدند، میخواست؛ برگردد تا بقیهٔ دوستان مجروحش را به بیمارستان برساند که به او گفتند: «حاجآقا، خطرناکه دوباره با ماشین خودتون برگردین مقر.» آقا هادی گفت: «نه، من باید، برگردم.» سوار ماشین شد و حرکت کرد. در راه، نزدیک مقر که بود، پهپاد دشمن به همان پرایدِ نقرهایرنگِ مدلِ قدیمیاش اصابت کرد. شیخ هادی و ماشینش، شب نیمهٔ رمضان با هم شهید شدند. اشیاء هم رزق دارند. مرکب خوشروزیی بود. لیاقت داشت؛ در معیتِ راکبش، عاقبتبهخیر شود. کار از ارباً اربا شدن، گذشته بود. شیخ هادی روضه مجسم شده بود. از سرو تنومند قامتش، تنها انگشتی لای آهنِ سوختهٔ پرایدش پیدا شده بود. خدا خواستش. خوب، خریدش. شب ولادت امامحسنمجتبی(علیهالسلام)، او را برای همیشه برد پیش خودش. شیخ هادی عاشق شهید حاج قاسم سلیمانی بود. آخرش هم شهادتی مانند معشوقش نصیبش شد. در ماشین بود که با پهپاد، او را هدف گرفتند. او رفت و من شدم؛ همسر شهید شیخ هادی استاد. حالا، من ماندم و چهار یادگاری از او و سنگ سردی که باید بالای سرش غریباً وحیداً فریدا، روضهٔ دلتنگی بخوانم و دل گرفته از دست سنگین روزگار را به اشک، سبک کنم.
@baghcheyas_YasamanBaesi
۱۷۳
۲۱:۱۴