لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل بهاره سلیمانی🕊️والدگری‌؛جهانِ امکانب
۶۹۴ عضو

بهاره سلیمانی🕊️والدگری‌؛جهانِ امکان

🫴undefinedتسهیلگر و همراهِ والدین در مسیر رشدundefined<img style=" />undefinedراهبر دوره‌های کتابخوانی undefinedروایتگر قصه‌های والدگریِ کودک و نوجوان undefinedدر حال یادگیری و تجربه‌ی کوچینگ

اینجا شنیده می‌شی.کافیه بهم پیام بدی@bahareSoleimani
مشاهده در وب بله
۱ آبان
thumbnail
undefined می‌دونی سختی مادری کردن چیه؟
اینه که فکر می‌کنی باید از خودت بگذری و به همه‌ی خواسته‌های بچه‌ات جواب مثبت بدی، حتی وقتی با توان و دانسته‌هات جور درنمیاد.
undefined اما از این خبرا نیست
بعضی وقتا مخالفت کن،از نیازت بش بگو و متناسب سنش براش توضیح بده که چرا مخالفی...
🪴 اینو بدون،وقتی رابطه‌ با بچه امن و همراه با احترام باشه،احتمال اینکه حرفمون رو بشنوه و تو فضای اعتماد خواستمونو قبول کنه خیلی بیشتر میشه.
undefined۴
undefined۱

۳۹

۲۰:۳۶

۲ آبان
thumbnail
undefined چیزی که نگاهمون روش می‌مونه،خیلی مهمه...

اینجایی که الان نشستم،هم می‌تونم گلمو ببینم که برگاش داره می‌ریزه و پژمرده شده، هم لکه‌های پنجره رو،هم اون ابرای بی‌نظیرو...

undefinedاین منم که انتخاب می‌کنم محو تماشای کدوم بشم.

undefinedتو والدگری هم همینه...
بچه‌م هنوز خیلی راه‌ها رو نرفته،خیلی چیزا رو یاد نگرفته،اما در کنار اونا کلی توانمندی کوچیکم داره که گاهی اصلاً به چشمم نمیان.

undefinedمی‌تونم حواسم رو بدم به چیزایی که هنوز بلد نیست و احساس ناتوانی بش بدم،یا تلاشای کوچیکش رو ببینم و کمک کنم رشد کنن.

undefinedقرار نیست ضعف‌هاش رو نبینما...قراره همه‌ی بچه‌م رو توی ضعفاش خلاصه نکنم.
undefined۳

۳۵

۵:۳۸

undefined‍undefined سلام رفقا،صبح شنبه بخیر

🥶چه سرد شده هوا...دارم یخ میزنم
undefined۴
undefined۲

۳۴

۵:۳۹

thumbnail
undefinedدیدم به همه کارام رسیدم و نیم ساعت وقت دارم تا بخوام برم دنبال دختر کوچیکه...
undefinedانتخابم این بود به جای چرخ زدن الکی تو اینستاگرام،دفتر دستکم رو بیارم و جزوه هامو بنویسم....
undefinedحواستون به چاله های فضای مجازی هست دیگه....وقتی به جای یادگیری و حس خوب، ازشون احساس ناکافی بودن میگیرید یعنی براتون چاله ان ....و باید براشون یه فکری بکنید
undefined۶
undefined۱

۳۳

۸:۱۰

undefined سر شب ظرفارو شستم،گفتم: دخترا آشپزخونه تعطیله من باید،بشینم سر کارای خودم...
undefinedبعد یهو یادشون افتاد که عهههه،دسری که درست کرده بودن رو هنوز نخوردن...پس مشغول شدن
undefinedمنم دیدم گلابیای تو یخچال دارن شهید میشن،کمپوتشون کردم....
undefinedو دوباره ظرف کثیف تولید شد
undefinedگفتم مامان من دوش میگیرم،تو لطفا ظرفارو بشور و بخوابین دیگه...
🥲اومد گفت مامان واقعا حال ندارم ظرفارو بشورم...گفتم نشور مامان....
گفت اشکال نداره؟
undefinedگفتم نه چون خودمم خیلی مواقع حال ندارم ظرفارو بشورم...پس درک میکنم...
undefinedاگه الان با خودتون میگین خوب پررو میشه و دیگه زیر بار همکاری نمیره باید بگم نه اتفاقا،احتمالا دفعه بعد،خودش پیشنهاد میده که ظرفای آخر شب رو بشوره....
چون اجباری حس نمیکنه و از اونجایی که نیازش دیده شده،داوطلبانه کمک میکنه دفعه های بعد
undefined۳

۳۱

۱۷:۵۲

thumbnail
#تسهیلگری
undefinedواقعا پشت خیلی از رفتارا،حرص دادنا،داد و بیداد کردنا و بی‌توجهیا...فقط یه رابطه آسیب دیده اس،یه نیاز براورده نشده اس،یه حرف زده نشده اس....
undefinedو ما میتونیم باهم پیداش کنیم و روش کار کنیم...
🫂عاشق مامانای اینجوری پاکارم...اینقدر برام با جزییات نوشت که خیلی باگ ها رو دراوردیم و به نتیجه هایی رسیدیم....
undefinedرفت که اولین و ساده ترین قدم رو برداره...
undefinedقلب قرمزو بزن و براش انرژی مثبت بفرست
undefined۶

۲۷

۱۸:۳۹

thumbnail
#تسهیلگری
undefined اینم مامانی که سه تا بچه داره و گیر فکراشه...
undefinedاز من به شما وصیت....اگه میخواین بچه با عتماد بنفس داشته باشین،به خودتون رسیدگی کنید...مادری که به‌خودش نرسه(از لحاظ روحی،جسمی،ارتباطی و تفریحی)،چطور میتونه به یک یا چند موجود دیگه رسیدگی کنه...
undefinedما اینجا داریم دنبال فرصتای خالی میگردیم تا این مامان وسط کارای روزمره اش، یکم به خودش برسه و حس زندگی و شادابی رو تجربه کنه
undefined۳

۲۷

۱۸:۴۷

thumbnail
undefined شبت بخیر مامانِ عزیز...
🫣عاشق شستنشونم
🫶۳

۲۷

۱۹:۴۵

۳ آبان
thumbnail
undefined با این حجم از چای بریم به استقبال،یکشنبه های کوچینگی...

undefined‍undefinedصبح تا ظهر سر جلسه آموزشی ام،بعداز ظهرم خودمون جلسه داریم...

undefinedپس اگه امروز کمرنگ شدم اینجا،بدونید هستم،ولی خسته ام
undefined۴

۲۴

۴:۳۶

thumbnail
undefined دیشب ازشون پرسیدم برای نهار فردا چی بخوریم؟undefined که من زودتر تدارک ببینم،مثل اون هفته بی نهار نمونیم...
undefinedمانیا زود گفت:لطفا پلو لوبیا قرمز...خیلی وقته نخوردیم...
undefined مانلیم با اینکه خیلی مورد علاقه اش نیست،اعتراضی نکرد...
🧼صبح که پاشدم...
ظرفارو شستم و رفتم‌سراغ آماده کردن غذا...
undefinedتلفیق عطربرنج،لوبیا و کره محلی منو برد به بچگیام...
undefinedوقتی ۴_۵ سالم بود...
ما خیلی از بچگیمونو تو خونه زنداییم میگذروندیم...عاشق خودش و بازی با بچه هاش بودیم...این غذا برای من و خواهرام یاداور اون روزاس....روزایی که زندایی تو رها ترین حالت ممکن برامون بزرگی میکرد و اجازه میداد ما متناسب با سن خودمون کشف کنیم،ذوق کنیم و احساس امنیت کنیم کنارش....
🫂هنوزم عاشقشیم
undefinedالان خودمم نهایت سعیم رو میکنم برای بچه های خواهرم و بچه های خانواده همسر دقیقا آدمی باشم مثل زنداییم....
undefinedتا براشون خاطرات خوب بسازم...
undefined۶

۲۹

۴:۴۴