لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل بَحـــْــرٰاب
۸ عضو

بَحـــْــرٰا

بَـــــحرا قلب من است...بحرا خط خطی های قلبی من استبحرا از قلبی مینویسد که حرکت به سمت نور داردو حرکت لازمه ی سازندگی ستاینجا همه چیز بوی قلب دارد
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۹ تیر
•بعضی نوشته ها باید طولانی باشدباید توصیفی باشدباید داغ را بگوید و شرحه شرحه اضافه شوداما نویسنده تاب نمی اورد
ما شرمساریم اقای اباعبداللهسنگ تمام گذاشتیم برای فرزندت اماشما خودتان بی هیچ تشییعی به خاک سپرده شدی.. بی هیچ کفنی.. تنها روضه خوانتان پسرتان بودک با انگشتش نوشت هذا قبر الحسینالذی قتلوه عطشانا...

۱۴

۲۰:۰۴

۲۰ تیر
نبودن ها و نداشتن ها همیشه سخت بودهاین رسم دنیاستزملنی ک به تنهایی باید درد کشید، اوج رسم و رسومات دنیاست که به رخت کشیده میشودبچشوقت مردن همین استبعد از مردنو تا انتها

۱۱

۱۱:۵۸

۲۱ تیر
•خادم ها برایش راه باز کردندسرش به زیر بودرسید پیش ضریحرو ب اقای غریب کرد و چیزی گفت و گریه اش بلند شدهمه ی انهایی که دثرش بودند ناله سر دادندبرگشت رو به خدام اقا امام رضا گفت: تاحالا پا نداده بودمن بیام کنار ضریح روضه بخونم..
اری حاج محموداری... میفهمم.. این رسم امامم رضاستاگر ببیند کسی داغدار است و پیشش هست اورا سفت در اغوش میگیرد کاری میکند که تاحالا تجربه اش را نداشته ای.. تورا کنار ضریحش میبردتورا دعوت خصوصی میکندتورا نگه میداردتورا.. تورا نگه میدارد تا ارامت کند..
میدانی حاج محمودتو داغداری..

۱۲

۱۵:۰۴

•گریه هایم ک تشدید میشود، میگویم شب جمعه نیست؟ میببنم نه.. نیست..

یاد ان روز افتادمروز بود و دیدار اخرشب دو دخترشب.. تاریک بود.. افتاب تیرماه را من گرمایی نمیفهمیدممنتظر همان ماشینهمان ماشینی که تا پیدا شدنش سه روز پیکرت در سرد خانه پیش امام رضا مانده بود. همه بودندپیکر قرار بود برسد و کفن دوباره شودچون مشهد که کفن نداشتید.. شما بی کفن تنها با یک پارچه ی سفید به دیدار اقایت رفته بودیدگشته بودیم دنبال کفنشما که خودتان کفن نداشتیدداشتیدداده بودید به برادرتان.. منتظر بودیمتوان ایستادن نداشتممیگفتم بابا کجاستمادر در مشهد شما را دیده بودماشین رسیدپیش ماشین دویدمگفتم پدرم کجاست.. گفتن صبر کن صبر کناز سرد خانه کسی بیرون امد گفت برید کنار برید کنارتابوت را میخواستند به سرعت داخل سرد خانه ببرندمن ایستادمبهت زدهمن بابامو ندیدمزبانم بند امده بودخواهرم داد میزد میخوام بابامو ببینم.. کجا میبریدش، من باید بغلش کنم. من بغلش کنم بلند میشه. به خاطر من.. اما من همان کم حرف تو بودم بابا.. اشک هایم چشمانم را تار کرده بود.. نگاهم به تابوت بود.. مادرم اما همیشه زبانم میشد، وقتی زبانم بند می امد.. مادرم داد زد، دخترهاش ندیدنش.. بذارید ببینن... تتبوت را داخل سرد خانه بر زمین گذاشتنددایی ام راه را باز کرددست کشیدم بر پیکرتاولین بار بود پیکر بی جان میدیدم باباان هم داخل پلاستیکبابا... بابا.... صدایت کردمبنین تو را بغل کرد. میگفت پاشو.. بدنت یخ زده بودداد میزد بابا سردته.. من کم حرف فقط تورا صدا کردم و تماشا بابا امروز سه روز هست که به پشت خوابیدی.. چند ماهی بود ک نمیتوانستی دراز بکشی بخوابی.. بابا چقدر صورت شما ارام هست.. بابا موهایت چقدر مرتب است.. بابا تو خیلی ارومی.. بابا خداروشکر ک دردکشیدن هات تموم شد.. بابا حالا دیگه نفس هات نمیگیره.. بابا حالا دیگه ارومی.....

اینجا راه را برایمان باز کردند.. اما یک جایی هم دختر را با تازیانه از پیکر پدرش جدا کردند..

۱۳

۲۱:۱۵

۲۴ تیر
•زمانی ک امتحانی را بد بدهید چ میکنید؟ و بعدش سه امتحان دیگر داشته باشیدبرای رهایی از حس بد امتحان و ادامه برای تلاش بعدی چه میکنید؟ فوق فوقش دوباره مینشینم پای کتابش و درسش مساله ای نیست.. لکن... اثاری دارداین بد شدن هااین امتحانات رد شدهاین نمرات بدخدایا تو با ما چ میخواهی کنی؟ این امتحانات ک مهم نیستند در عین اینکه مهمند.. اما تو یا لحظه ب لحظه ی امتحان شدن ها و رد شدن هایمان چ میخواهی کنی؟ من باید چگونه حس ان ها را درک کنماصلا میفهمم ک در امتحانی رد شده ام یا نه؟
نمیدانم.. فکر میکنم خیلی از امتحانات این دنیا غافلم.. از نتیجه هایشاز رد شدن یا قبولی اشبا این اوضاعم چه میخواهی کنی؟

۱۱

۸:۰۸

۲۶ تیر
.نه به نظرم مهریان بودن صفتی است ک ضروری انسان نیستحتی ضروری مادرمهریانی یک صفتی است که دارای وصف امکان استیک انسان میتواند مهربان باشدحتی یک مادر.. مادر لزوما مهربان نیست.. حتی یک صفتی ست ک مشکک هست، دارای شدت و ضعف استبعضی اشد مهربانی را دارند و بعضی اقل ان رااما علت چیست.. علت این مهربانی در کجا ریشه دارد؟ چه میشود که بعضی جوری مهربانند ک انگار همه ی فکرشان جای دیگریستو بعضی اصلا فکر هم نمیکنن ک باید کاری کنند یا خیرنه.. مهربانی ذاتی نیستمهربانی تصنع بردار نیستمهربانی از ان صفاتی ست ک نمیشود ان را بازی کرد

کاش ازین ادم های مهربان دورمان زیاد باشندلذتی دارد بودن انها که نمیدانید..

۹

۱۵:۴۳

۲۷ تیر
•باید حرف میزدم؟ باید قبول کنم؟ باید چه جوابی بدهم؟
اینها سوالاتی هست که از شما میپرسماز شمای پدراز شمای بابا.. و این پدر و بابا مفهوم کلی ای ست ک مصادیقش افرادی محدودنداقای اباعبداللهاقای پیامبراقای امیرالمومنیناقای امام عصر ما.. نمیدانم..
خطابم پدری ست ک حرفم را میشنودما که طعم امام نچشیدیم و ندیدم تفاوت های ظاهری و بصری شما راچه میدانم وقتی خطابم پیامبرم باشند با وقتی خطابم اقا امیرالمومنین چه فرقی میکند..
و اما بعدبابا.. به جایی در قلبم رسیده ام ک سکوت را هر روز بیشتر از دیروز میپسندممیگفت: شبکه را عوض کن.. بس است هر چه غم دیدیم، بس است مصیبت ها، از امروز ب بعد صدای ترانه هایتان را بشنوماین غم ها جز گریه و غم و افسردگی چیزی ندارد
حرفش انچنان سبک و تو خالی بود ک به کارم ادامه دادم.. اشکم را پاک کردم.این درد ها و غم ها، این زخم ها مارا جانبازی کرده ناپیداگمنامقلبمان را دچار جراحت هایی کرده که مداوایش ب دست دکتر و دارو نیست.. میگفت صدای پیشوازت را بردار، این چه پیشوازیست.. همه جا بوی مرگ می اید پیشواز خط تو هم از مرگ و مردن میگوید..

میدانی باباقبلا از مجالس ترحیم و درگذشت ها فراری بودمنمیدانم چرا اما نمیتوانستم خودم را ببینم در میان این مجالسگریه ها را نمیفهمیدمو شاید دو قطره اشک و بعدش تمام..
اما حال وقتی کسی فوت میکند میخواهم برومغم های مردم را ببینماشک هایشانو با اشک هایشان گریه کنممن عاشق شده امعاشق درد و غم هاامروز خبر درگذشت یکی از اقوام را شنیدمدرست وسط حال خوبم بعد از یک امتحان.. درد ها و غم هایی بود ک بر قلبم سرازیر میشد.. و من باز همان فاطمه ی کم حرف و پر حرف در قلبم شدم ک سکوت از چشمانم میریخت.. میدانی بابااهل حرف نبودمو اهل حرف هم نشدممن بی حرف تر از همیشه شده ام.. بی حرف تر از هر موقع..
دلم نمیخواهد خیال خوش و عقل معاش بقیه را برهم بزنمبگذار بقیه خوش باشند و روح من ناخوش.. چه حرف بزنم چه حرف نزنم انها همانطورند... چکارشان، داشته باشم؟ هیچ کار.. بابا... نمیتوانمنمیتوانم اهل خوش و معاش ادم ها شوم.. برای من چیزی سخت تر از خوش بودن نیست..

۷

۱۲:۳۸

•یک لحظه نشستم روی صندلیصفحه ی لپتاب را تا نصفه بستمقاب شما پشت این لپتاب بود.. نگاهم به شما افتادیک لحظه انگار تازه فهمیدم شما نیستید... این لحظات، لحظات مرگندلحظات تهی شدنانگار لحظه ای قلبم از پشت پرده ای نگاهش به واقعیت افتاد.. این درد ها چقدر ناگهانی اند

۷

۱۳:۲۹

۲۸ تیر
•کارایی دو لبه ی غم ها

غم ها و فقدان ها را چگونه باید پلی کرد برای ارتقای رشدی و روحی؟ ایا ادمها با بلا ها و غم های فقدان ضعیف تر میشوند؟
ایا روح ادم ها شکننده تر میشود؟ ایا فقدان ها ادم ها را نیازمندتر میکند؟ ایا خلا یک انسان در زندگی بعد از مرگ او، نیاز ادم را دو چندان میکند به انسان ها؟


من در مواجه با ادم های غمدیده و یا درک این بلا به این رسیده ام که همه چیز به جریان فکری ادم ها برمیگردد..
ادم هایی را دیده ام که شکسته اند و انچنان نیازمند بقیه شده اند ک گویی توانایی شان فرد متوفی بوده و حالا انها دیگر توانایی ندارند.. ادم هایی را دیده ام ک غم ها ان ها را افسرده کردهبلاها ان ها را به قهقرا برده
ایا اینها با اهداف سعادت و نقش بلا در زندگی و سعادت اخروی همخوانی دارد؟ ایا خدا بلا را میفرستد تا رشد اتفاق بیفتد یا نه بلا برای انتخاب هاست؟ و گاهی این اتفاق ها برای بردن انشان ب اعلا علیین یا اسفل السافلین است..

در این سو و ان سوی بلا و اثار بلا و نیازهای متاخر و متقدم بلا به نظر باید دقت کردباید تامل کرد و مطالعه..

۶

۱۲:۴۰

بهانه ای برای بودن با تو.mp3

۰۲:۳۸-۳.۶۳ مگابایت

۶

۲۱:۴۵