بامداد خمار پارت 34بهتر بود فعال كوتاه بيايم. :آن ها رفتند و تازه قصه شروع شد. توي خانه مادرم دايه جانم را به سراغم فرستاد- خوب محبوب جان، ننه ديدي آقا جانت براي تو لقمه نامناسب نمي گيرد؟ حالا چه بگويم؟ بگويم پسنديده اي؟.نه –آخر به دايه جان چه مي توتنستم بگويم؟دايه ام خنده كنان گفت:خوب ديگر، اين هم حساب ناز كردن. حالا ديگر لوس نشو. بگو به خانم جانت چه بگويم؟ -.وا دايه جان، مگر يك حرف را چند دفعه مي زنند؟ گفتم بگو نه –دايه با دست به سر خود زد:اوا، خاك بر سرم كنند دختر، چي چي را بگويم نه! مگر تو ديوانه شده اي؟ خانم جانت پس می افتند.مگر خانم جان مي خواهد شوهر كند؟ -:دايه يكّه خورد. برّو برّ به من نگاه كرد و گفت-عجب چشم سفيد شده اي دختر! من كه جرئت نمي كنم. خودت برو بگو. آخر مگر اين جوان چه عيبي دارد؟هيچي. هيچ عيبي ندارد. خدا به مادرش ببخشد. –باز دایه گفت:جوان نيست كه هست ... مقبول نيست كه هست. ماشااهلل پنجۀ آفتاب ... مالدار نيست كه هست.-چيه، چه خبره دايه خانم، نظق مي كني؟ ببينم، موضوع چيه محبوبه؟ -.مادرم بي خيال و سر خوش وارد شد.هيچي -مادرم رو به دايه جانم كردخوب، چه مي گويد، چه جوابي بدهيم؟
به جاي دايه من با لحني جدي گفتم:
_بگوييد محبوبه گفت نه
چشمهاي مادرم همچنان كه متوجّه دايه بود، گرد و گشاد شدند و بعد آرام آرام رو به من كرد وپرسید :
_چي؟ ... بگوييم ... تو چي گفتي ...؟
_بگوييد من گفتم نه
_ديوانه شده اي دختر؟
نه، ديوانه نشده ام. ولي اين مرد را نمي خواهم مادرم با لحني مادرانه و پند دهنده گفت:_لگد به بخت خودت نزن محبوبه. چرا ادا در مي آوري؟
به جاي دايه من با لحني جدي گفتم:
_بگوييد محبوبه گفت نه
چشمهاي مادرم همچنان كه متوجّه دايه بود، گرد و گشاد شدند و بعد آرام آرام رو به من كرد وپرسید :
_چي؟ ... بگوييم ... تو چي گفتي ...؟
_بگوييد من گفتم نه
_ديوانه شده اي دختر؟
نه، ديوانه نشده ام. ولي اين مرد را نمي خواهم مادرم با لحني مادرانه و پند دهنده گفت:_لگد به بخت خودت نزن محبوبه. چرا ادا در مي آوري؟
۶۴۶
۱۸:۲۷
بامداد خمار پارت 35انگار يك نفر ديگر اين جمله را به جاي من ادا كرد.خودم هم از شنيدن آن از دهان خودم به تعجّب افتادم. در آن دوران بود و نبود يك بچه كوچك، به قول خود شاهزاده خانم يك الف بچه در خانه مادر بزرگي چون شاهزاده خانم و پدر بزرگي چون عطاالدوله مشكلي نبود كه بتواند مانع ازدواج دختري با چنين خواستگار نازنيني بشد. ولي من گفتم نه و نه و نه و دو پايم را در يك كفش كردم. هر چه هياهو و قيل و قال بيشتر مي شد، هرچه پند و اندرز بيشتري داده مي شد، عزم من براي رد كردن او راسخ تر مي گرديد. آخر كار پدرم با متانت هميشگي خود پا در:مياني كرد- به محبوب بگوييد حيف است. خوب فكرهايش را بكند. ولي اگر هم نمي خواهد، اين همه اصرار نکنید. بچگي حق دارد. زندگي با بچه هوو آسان نيست. حالا چه توي يك خانه باشد چه نباشد. خودش مي داند. بگذاريد خودش تصميم بگيرد. بعداً نگويد شما كرديد. آب ها از آسياب افتاد. آسوده شدم. نفسي به راحت كشيدم.بهار بود. نسيم بهاري بود. بوي شب بوها در گلدان بود. گل هاي شوخ چشم و زرد بنفشه بود. صداي ساييده شدن برگ درخت هاي چنار در اثر باد بهاري بود و آواز قمر بود. آواز قمر. هر شب كه آقا جان سرحال بود، صفحه قمر را روي گرامافون مي گذاشت و خدارا شکر كه در اين بهار به يمن حاملگي مادرم، به يمن آن كه شايد نوزاد جديد پسر باشد، در خانه ما تقريباً هر شب صفحه قمر روي گرامافون بود. كتاب حافظ از دستم نمي افتاد. هر وقت پدر شاد بود، مرا مي خواست:«.محبوب برايم حافظ بخوان«، »محبوب برايم ليلي و مجنون بخوان»-هر وقت دل تنگ و افسرده به خانه مي آمد، هر وقت عصباني و خشمگين بود، مادرم مي گفت:-محبوب جان، بدو برو براي آقا جانت حافظ بخوان. اوقاتش تلخ است. سنگ تمام بگذاري ها! خيلي عصبانی است.زماني كه پدرم هنوز از خوردن زهر ماري توبه نكرده بود، فقط مادرم بايد براي او سيني مي گرفت. با دست هاي خودش. سيني بايد نقره باشد. جام بايد كريستال باشد. حتماً كريستال تراش. ماست و خيار و نان خشكه، نمك و فلفل در ظرف هاي مرغي. همه به قاعده و مرتب. ما بايد از اتاق بيرون مي رفتيم. فقط مادرم بود كه بايد در كنار پدرم مي نشست-نروي ها نازنين جان، هيچ جا نرو. همين جا كنار من بنشين. آخر در سال يك شب هم براي من باش. :مادرم مي خنديد.بفرما آقا، نشستم. من كه سيصد و پنجاه روز سال را براي شما هستم -بعد، وقتي پدرم سر حال تر مي شد، وقتي مادرم ظرفها را جمع مي كرد و بيرون مي برد، ما اجاه داشتيم وارد اتاق بشويم. آن وقت پدرم يا روزنامه مي خواند يا از من مي خواست كه رايش اشعار نظامي يا حافظط را بخوانم.-محبوب جان، برايم شعر مي خواني؟
۶۵۱
۱۹:۰۵
بامداد خمار پارت 36تا يك ماه قبل اصالًا نمي فهميدم كدام صفحه را باز مي كنم و چه مي خوانم. ولي حالا مي فهميدم چه مي خانم. الاي صفحه اي كه مي خواستم، يك تكّه كاغذ گذاشته بودم. باز مي كردم و مي خواندم. پدرم مي گفت:_.به به، به به، مي شنوي نازنين؟ به به .چشمان مادرم مي خنديداي دل مباش يك دم، خالي ز شور و مستي وانگه برو كه رستي از نيستي و هستي
گر جان به تن ببيني مشغول كار او شو هر قبله اي كه بيني بهتر ز خودپرستي:بعد مي گفت.حالا شاهدش را بخوان. اصل كار شاهدشاست -با مدعي مگوييد، اسرار عشق و مستي تا بي خبر بميرد، در درد خودپرستيعاشق شو ار نه روزي، كار جهان سرآيد نا خوانده نقش مقصود، از كارگاه هستيدوش آن صنم چه خوش گفت،درمجلس مغانم با كافران چه كارت ، گر بت نمي پرستي:چه تهيّه اي براي نوزاد ديده بودند. چه لباس هايي! همه منتظر بودند. پدرم مي گفت.نازنين جان زياد از پلّه بالا و پايين نرو -:خاله ام مي گفت – همان كه خجسته را براي پسرش مي خواست!نازنين جان، مبادا چيز سنگين بلند كني ها -دايه جانم مي گفت:.خانم جان، اين قدر دولا راست نشو -:نزهت كه به دليل اولاد ارشد بودن پيش پدر و مادرم هر دو خيلي احترام داشت، مي گفتخانم جان، تا دردتان گرفت خبرم مي كنيد؟ -.آمديم و نصف شب بود -.خوب باشد. هر وقت كه بود بايد خبرم كنيد -:مادرم مي گفت... واي خدا مرگم بدهد، جلوي نصير خان از خجالت آب مي شوم. سر پيري -:وقتي خواهرم پافشاري مي كرد مادرم مي گفتباشد، باشد، خبر مي كنم -و نزهت مي دانست كه مادرم خبرش نمي كند. از دامادش خجالت مي كشيد. يكي دو ساعت از ظهر گذشته بود كه مادرم دردش گرفت. بالفاصله درشكه را به دنبال قابله فرستادند. من و خواهرم خجسته در حالي كه از ناله هاي مادرم دستپاچه و نگران بوديم، به حياط دويديم تا قابله را ببينم. زن خوش قيافه، ريزه ميزه و تر و تميزي بود. رفت توي اتاق مادرم. خجسته هر پنج دقيقه يك بار از پشت در داد مي زد:خانم جانم زاييدند؟ -:بعد از مدّتي قابله سرش را از الي در بيرون كرد-بیخود این جا ایستاده اید. حالا حالا خبری نیست
گر جان به تن ببيني مشغول كار او شو هر قبله اي كه بيني بهتر ز خودپرستي:بعد مي گفت.حالا شاهدش را بخوان. اصل كار شاهدشاست -با مدعي مگوييد، اسرار عشق و مستي تا بي خبر بميرد، در درد خودپرستيعاشق شو ار نه روزي، كار جهان سرآيد نا خوانده نقش مقصود، از كارگاه هستيدوش آن صنم چه خوش گفت،درمجلس مغانم با كافران چه كارت ، گر بت نمي پرستي:چه تهيّه اي براي نوزاد ديده بودند. چه لباس هايي! همه منتظر بودند. پدرم مي گفت.نازنين جان زياد از پلّه بالا و پايين نرو -:خاله ام مي گفت – همان كه خجسته را براي پسرش مي خواست!نازنين جان، مبادا چيز سنگين بلند كني ها -دايه جانم مي گفت:.خانم جان، اين قدر دولا راست نشو -:نزهت كه به دليل اولاد ارشد بودن پيش پدر و مادرم هر دو خيلي احترام داشت، مي گفتخانم جان، تا دردتان گرفت خبرم مي كنيد؟ -.آمديم و نصف شب بود -.خوب باشد. هر وقت كه بود بايد خبرم كنيد -:مادرم مي گفت... واي خدا مرگم بدهد، جلوي نصير خان از خجالت آب مي شوم. سر پيري -:وقتي خواهرم پافشاري مي كرد مادرم مي گفتباشد، باشد، خبر مي كنم -و نزهت مي دانست كه مادرم خبرش نمي كند. از دامادش خجالت مي كشيد. يكي دو ساعت از ظهر گذشته بود كه مادرم دردش گرفت. بالفاصله درشكه را به دنبال قابله فرستادند. من و خواهرم خجسته در حالي كه از ناله هاي مادرم دستپاچه و نگران بوديم، به حياط دويديم تا قابله را ببينم. زن خوش قيافه، ريزه ميزه و تر و تميزي بود. رفت توي اتاق مادرم. خجسته هر پنج دقيقه يك بار از پشت در داد مي زد:خانم جانم زاييدند؟ -:بعد از مدّتي قابله سرش را از الي در بيرون كرد-بیخود این جا ایستاده اید. حالا حالا خبری نیست
۶۶۵
۲۰:۰۵
بامداد خمار پارت 37آب جوش مي آوردند. پارچه لطيف مي آوردند. كالسكه رفت خاله جان را بياورد. حاج علي لنگان لنگان رفت تا عمه جان را خبر كند. اين يكي را مادرم اصالًا نمي خواست. نمي خواست اگر بچه چهارم هم دختر بود او حضور داشته باشد ولي آقا جان دستور داده بود. آقا جان كه بي تاب قدم مي زد. توي اتاق گوشواره مي نشست. از آن جا بلند مي شد به اتاق پنجدري مي رفت. قدم ميزد. قليان مي خواست و وقتي مي آوردند نمي كشيد. هياهوي غريبي بود كه با ناله هاي مادرم رهبري مي شد هيچ كس به فكر من نبود. به فكر خجسته نبود. كسي به كسي نبود. به حال خود رها بوديم. نگران درد مادر بودم و پريشان دل خود. بين دو عشق بي تاب بودم. چه كنم. گناهكارم. مادرم درد مي كشد و من به دنبال بهانه اي هستم تا از خانه بيرون بروم. تا او را ببينم ... يك لحظه، يك آن، يك سلام آهسته آهسته به ته باغ نزديك مطبخ رفتم. در آن جا محبوبه شب غرق در گل بود. يك شاخل پر گل چيدم. برگشتم به اتاق چادرم را برداشتم و صدا زدم :_دايه جان، دايه جان دايه نبود. دنبالش دويدم_دايه جان، دايه جان از صندوقخانه بيرون مي آمد_نترس ننه. هنوز زود است تازه متوجّه شد كه چادر به سر دارم._كجا مي روي مادر جان، تك و تنها؟ .ملتهب تر از آن بود كه پاپي من بشود يا مظنون شود_زود بر مي گردم، مي روم براي خانم جانم شمع روشن كنم _آره مادر، زود برگرد. دم غروب خوب نيست دختر تنها توي كوچه بماند ._الان مي آيم .صبر كردم ا خجسته باز پشت در اتاق مادرم برود. اگر مرا مي ديد مي خواست دنبالم ريسه شود. از صندوخانه اهسته بيرون آمدم. به اتاق دويدم. گل را برداشتم و زير چادرم پنهان كردم. دل توي دلم نبود كه مبادا بوي گل مشت مرا باز كند. خوشبختانه همه گرفتارتر و دلمشغول تر از آن بودند كه به من توجّه كنند. دوان دوان وارد كوچه شدم. آن جا قدم آهسته كردم هر چه آهسته تر مي رفتم، قلبم سريع تر مي زد. تا به پيچ كوچه برسم، ديگر هوا براي تنفّس نبود. يا بود ولي آن قدر سنگين بود كه از گلوي من پايين نمي رفت. انگار همۀ تهران بوي گل را از زير چادر من حس مي كردند. انگار همه بازاچه مراقب من بودند. يك كوچه، دو كوچه، سر كوچه سوم پيچيدم. خش خش صداي ارّه. اين بار الواري را از ميان ارّه مي كرد. اصلا متوجه حضور من نبود.كنار در دكان ايستادم. پاي چپم را از پشت اندكي بلند كردم و خم شدم. يعني مثالاً دارم كفشم را درست مي كنم. گل را با دست راست گرفته بودم و دست خود را به چهار چوب در دكان تكيه داده بودم. يعني چهار چوب را گرفته ام كه نيفتم. گل از بيرون ديده نمي شد. فقط او مي توانست گل را درون چهار چوب دكانش ببيند، عاقبت سر بلند كرده بود تا ببيند اين كيست كه دهانه در دكان را مسدود كرده، يا شايد هم خوب مي دانست.
۷۰۱
۲۰:۳۰
۷۰۸
۲۳:۵۸
بامداد خمار پارت 38گفت:_سلام همان طور كه با پاشنه كفشم كلنجار مي رفتم رو به سوي او كردم و گفتم:_سلام .نمي دانشتم نفسم چطور بالا مي آيد. گل را در دستم ديد. صبر كردم تا مرد رهگذري كه مي گذشت دور شود و در پيچ كوچه ناپديد شود. گل را رها كردم و به راه افتادم. و دقيقه سكوت و دوباره صدي ارّه. به سقاخانه رسيدم. پيچهرا بالا زدم. شمعها را با عجله روشن كردم..خدا كند به حقّ پنج تن خانم جان راحت فارغ شود -انگار از خدا خجالت مي كشيدم. باز آهسته گفتم:_من هم از اين عذاب فارغ شوم .خواستم برگردم. چند نفر در زير بازارچه بودند. صبر كردم. اين دست و آن دست كردم. پا به پاشدم تا همه بروند.ولي يكي مي رفت و يكي مي آمد. بالخره به در دكان رسيدم. مي خواستم رد شوم. بازارچه شلوغ بود_خانم كوچولو.بر جا ميخكوب شدم. شاخه گل روي ميز نجّار بود. چشمانم از فرط وحشت گشاد شدند. واي اگر آقا جانم اين را اين جا ببيند! راستي كه هنوز بچه بودم. انگار در تمام دنيا فقط در يك خانه گل محبوبه شب وجود داشت. انگار نمیدانستم آقا جان و همه اهل خانه گرفتار درد زايمان مادرم هستند. تازه اگر هم آقا جان فارغ بود اصالًا به خود زحمتنمي داد كه به اين دكان زپرتي نگاه بيندازد. چه رسد به اين كه اين شاخه گل را در آن تشخيص بدهد و آن را به دختر وجيه و تربيت شدۀ خودش ربط بدهد. او گل را برداشت:_این مال شماست؟ _نه، مال شماست ._از چه بابت؟ _اجرت قاب عكس .خنديد و من خوشحال شدم. دندان هايش رديف و سفيد و محكم بود. مثل اين كه مشكل فقط دندان هاي او بود كه كمتر از دندان هاي پسر عطاالدوله نبودند. قربان قدرت خدا بروم. اين شاگرد نجّار در اين دكان كوچك چه قدر زيباتر از پسر محترم و زيباي شازده خانم مي نمود. يا شايد به چشم من اين طور بود. الحق كه جاي او اين جا نبود جاي او در كاخ پادشاهي بود. سكوت برقرار شد. گفتم:_جلوي چشم نگذاريدش ._به چشم.خم شد و گل را پشت الوارها گذاشت. آن چنان كه ديگر از بيرون ديده نمي شد. اگر چه به نظر من عطر آن تا ته بازار چه پرده دری می کرد.
۷۵۶
۱۷:۴۳
بامداد خمار پارت 39اسم شما چيه دختر خانم؟ -.دو طرف بازاچه را نگاه كردم. چه موقع خلوت شده بود؟ نمي دانم.محبوبه -صدا از گلويم در نمي آمد. اگر او شنيد اين خود معجزه بود. بدون حرف دوباره گل را برداشت و بو كرد. با نكته سنجي گفت:.محبوبه شب! از آسمان افتاد توي دامن من -عجب حرامزاده اي بود. حرف هاي دو پهلو مي زد. دوباره با ماليمت و دقّت گل را در جاي خودش گذاشت. با دو دست به ميز وسط دكان تكتيه داد. باز هم آستين ها را تا آرنج بالا زده بود و باز با هم چشمان من به آن عضالت خيره بودند. باز آن نيشخند شيطنت بار بر لبانش ظاهر شد.موهايش بر پيشاني پريشان بودند. وحشي، رها، بي نظم. پرسید :شما نشان كردۀ كسي نيستيد؟ -در دل مي گفتم فرار كن. فرار كن. نگذار بيش از اين جسور شود. اين پسرك يك لاقبا. اين شاگرد دكان نجّار را چه به اين غلط ها. نگذار پا از گليم خودش بيرون بگذارد. چرا خشمگين نمي شوم. چرا ساكت ايستاده ام؟ بايد توي صورتش تف بيندازم. بايد فيروز خان و حاج علي را به سراغش بفرستم تا سياه و كبودش كنند. دهان باز كردم ا بگويم اين فضولي ها به تو نيامده ولي صداي خودم را شنيدم كه مي گفتم:مي خواستند. من نخواستم -:دوباره خنديد. باز آن دندان ها را ديدم. پرسيدچرا؟ مگر بخيل هستيد؟ نمي خواهيد ما يك شيريني مفصل بخوريم؟ -.نه، الهي حلوايم را بخوريد --چرا؟به چشمانش خيره شدم. مانند خرگوشي اسير مار. كدام يك مار بوديم؟ نمي دانم هر دو اسير بازي طبيعت. سرش را پايين انداخت و آهسته آهسته دسته ارّه را در مشت فشرد. آنچه نبايد بفهمد فهميده بود. برگشتم و آهسته و آرام به سوي خانه به راه افتادم.عاقبت من و خواهرم، بدون زير انداز و پتو، در صنوقخانه به خواب رفتيم كه با يك در از اتاقي كه مادرم در آن جا وضع حمل مي كرد جدا مي شد. ناگهان يك نفر ما را به شدّت تكان داد. چه كسي اين وقت شب اين طور قهقهه مي زند؟.بلند شويد، ننه، بلند شويد -چي شده دايه جان؟ -خواهرم هنوز روي زمين چشم هايش را مي ماليد كه من در جايم نشستم..مادرتان زاييده. پسر -.نيش دايه تا بنا گوش باز بود.ببين آقا جانت چي به من مشتلق دادند -از جا پريدم و با خواهرم وارد اتاق مادرم شديم. در دو طرف در مظلوم ايستاديم. مادرم بي حال در رختخواب تر و تميز دراز كشيده بود. ملافه سفيد گل دوزي شده، روبالشي سفيد گلدوزي شده، لحاف اطلس. يك لحاف روي مادرم بود با اين همه لبخند زنان مي گفت:.دايه خانم، سردم شده، يك لحاف بياور -.دايه به صندوقخانه دويد و با يك لحاف ساتن برگشت_آه ... نه ... اين كه صورتي است ... ساتن آبي بيار
۸۰۹
۱۸:۲۰
۷۳۷
۲۲:۴۴
محبوبه و رحیم
۷۸۴
۲۲:۴۵
پیری و جوانی
۷۸۲
۲۲:۴۹