عظمت تشییع رهبر شهید، صرفاً در شکوه جمعیت خلاصه نمیشود؛ بلکه در معنایی است که این جمعیت تولید میکند: «استمرار راه، تجدید عهد» و تبدیل اندوه به مسئولیت تاریخی و پیگیری خونخواهی تمام شهدا.
دشمنان از چنین صحنههایی هراس دارند، زیرا این صحنهها نشان میدهد که «قدرت حقیقی یک ملت»، نه در تجهیزات نظامی، بلکه در ایمان و ارادهٔ جمعی آن است. باید هم بترسد؛ خونخواهی فقط از سردمداران آمریکا و اسرائیل نیست، از یکایک آن رسانههای معاند و یکایک آن وطنفروشان خائنی که در این ایام بهخصوص شب شهادت قائد ملت، کل کشیدند، از تمام آمرین و عاملین است.
۱۴۰۵/۴/۱۵
۳۶۶
۲۱:۳۴
هیچکس طاقت ربان مشکی کنار عکس شما رو نداره انگار..این قاب فقط باید با گل آراسته بشه آقای من..
─┅─═ঊঈ
ঊঈ═─┅─#شبکهملیبانور
─┅─═ঊঈ
۴۸۰
۲۱:۳۵
واین یکی از جانسوزترین و زیباترین جملاتی بود که امروز خوندم..
#وداع#باید_برخاست
۳۳۱
۱۹:۰۴
┅═ೋ❅
﷽
❅ೋ═┅
باسلام و عرض تسلیت مجدد
عزاداریها قبول
خواهران عزیزم
شما دارای شبکه و زنجیره وسیعی از زنان مومنه و انقلابی هستیدشرایط قدری اضطرار و اضطراب دارد
برای اینکه پیکر مطهر رهبر شهید و خانواده شان به سلامت به ایران برسد موج صلوات راه بندازید
اللّهمَّصَلِّعَلَىمُحَمَّدٍوَآلِمُحَمَّدٍ
سفارش آقایمان را فراموش نکنیمقرائت سوره فتحقرائت دعای ۱۴ صحیفه دعای توسل
هم برای گرامیداشت یاد ایشان و هم برای سلامتی کاروان خانواده معظم و معزز رهبر شهید در بازگشت از عتبات
#وداع #باید_برخاست #شبکهملیبانور
باسلام و عرض تسلیت مجدد
برای اینکه پیکر مطهر رهبر شهید و خانواده شان به سلامت به ایران برسد موج صلوات راه بندازید
#وداع #باید_برخاست #شبکهملیبانور
۳۸۶
۲۲:۰۹
┅═ೋ❅
﷽
❅ೋ═┅
إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَيْهِ رَاجِعونَ
نفس زکیهآن کوه بلند قائد شهید امت اسلامی اولین جانفدای ملت
در آغوش امام مهربانیهابرای همیشه و تا ابدآرام گرفت




إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَيْهِ رَاجِعونَ
نفس زکیهآن کوه بلند قائد شهید امت اسلامی اولین جانفدای ملت
در آغوش امام مهربانیهابرای همیشه و تا ابدآرام گرفت
۳۲۰
۰:۳۱
چون امام شهید بعد از نیمه شب شرعی تدفین شدند شرعاً نماز لیلة الدفن بعد از اذان مغرب روز جمعه میشود
#شهیدسیدعلیخامنهای #تشییع
#شهیدسیدعلیخامنهای #تشییع
۲۷۷
۱۰:۲۳
لطفاً در انتشار آداب خواندن نماز لیلة الدفن مشارکت بفرمایید
این قلیل عملی است که ما بازماندگان در حق رفتگان خود انجام میدهیم
ان شاءالله همچون تشییع بینظیر و میلیونیاین نماز نیز میلیونی اقامه خواهد شد البته نماز بدلیل مستحب بودن، فرادی می باشداما میتوانیم امشب همراه با نماز استغاثه صاحبالعصر عجل اللهنماز لیلة الدفن را همخوانی کنیم
التماس دعا#باید_برخاست #وداع #شهیدسیدعلیخامنهای#رهبرشهید#شبکهملیبانور
این قلیل عملی است که ما بازماندگان در حق رفتگان خود انجام میدهیم
ان شاءالله همچون تشییع بینظیر و میلیونیاین نماز نیز میلیونی اقامه خواهد شد البته نماز بدلیل مستحب بودن، فرادی می باشداما میتوانیم امشب همراه با نماز استغاثه صاحبالعصر عجل اللهنماز لیلة الدفن را همخوانی کنیم
التماس دعا#باید_برخاست #وداع #شهیدسیدعلیخامنهای#رهبرشهید#شبکهملیبانور
۴۷۰
۱۰:۲۳
خانم مهندس
"خیلی شبیه ما نیستن ولی الان چهار روزه که چهل پنجاه نفر از خانمها رو توی خونهشون جا دادن."خانم مهندس را مهدی معرفی کرد؛ اکبرزاده. استان فارسیها را برای اسکان، حواله داده بودند به منطقه۲۲ تهران. بعضی توی مساجد سکونت داشتند و تعدادی را هم فرستاده بودند خانههای مردم. خانم مهندس و آقای دکتر یکی از آن خانهها بودند. مهدی میگفت: "انگار خونهشون کِش میاد. هرچی میفرستیم بازم جا میده."آدرس را گرفتم و رفتم سمت خانهشان. ریخت و قیافه محله به بالاشهریها میخورد: برجهایی که وقتی میخواستی طبقاتش را بشماری، کلاه از سرت میافتاد؛تیپ و قیافه مردم؛نما و اسم مغازهها؛خانه خانم مهندس رزاق شباهتی به آن چیزی که در ذهنم ساخته بودم نداشت؛ شیک ولی شلوغ پلوغ بود. وقتی وارد شدم، تعدادی از خانمها هنوز پای سفره، شامشان را میخوردند. کمی آنطرفتر روی تشکچه راحتیِ قهوهای سوختهای نشستیم و مصاحبه را شروع کردم.خانم مهندس لهجه شمالی داشت؛ مازنی: "آقای دکتر گفت کاش میتونستیم از کساییکه برای تشییع آقا میان پذیرایی میکردیم. خانهام بههمریخته بود. پیش از محرم دخترم را فرستاده بودم خانه شوهر و وسایل سوییت پایین را آورده بودم بالا ولی نه نیاوردم. پیام دادم که اسم ما رو هم برای پذیرایی بنویسن."خانم رزاق آدم نازپروردهای نبود. کسی که سه تا مدرک لیسانس داشته باشد که یکیش مهندسی معماری دانشگاه تهران است، حتما خودش را به خیلی سختیها عادت داده. خودش ولی میگفت برای آماده کردن خانه کارهایی کرده که توی عمرش سراغشان نرفته: "زنگ زدند که دو سه ساعت دیگر میرسند. من برای شنبه تا دوشنبه آماده شده بودم ولی گفتم بسمالله. شروع میکنم. همان موقع کارگر گرفتم و خانه خودمان و سوییت طبقه همکف را مرتب کردم. برای چهارده پانزده نفر هم بالشت جدید دوختم. گفتم بالشت تمیز بگذارند زیر سرشان."وقتی چای و هندوانه را جلویمان گذاشتند و تعریفها کمی گرم گرفت، سوالی پرسیدم که از اول مصاحبه توی ذهنم بود: "همسایههاتون از این کار تعجب نکردن؟"لبخند زد: "بعضیها که استایل و طرز پوششم رو میبینن، تعجب میکنن که من طرفدار رهبری باشم. میگن خانم مهندس ما فکر نمیکردیم. بهشون میگم از این به بعد فکر کنین."بلافاصله خاطره روزی را تعریف میکند که پرچم ایران را از نمای خانهاش آویزان کرده: "اون روز خیلی اعتراض کردن. گفتم خجالت نمیکشین؟ من سفر خارجی که میرم همه به پرچم کشورشون افتخار میکنن و میزنن سر در مغازهها و خونههاشون. شماها چتونه؟ دیدن حریفم نمیشن؛ گفتن آخه نمای ساختمون خراب میشه. گفتم هیچ اشکالی نداره. برای هفت طبقه با پول خودم پرچم میخرم تا نمای همه ساختمون یه شکل بشه."خودش چیزی نمیگوید ولی میتوانم حدس بزنم که "شأن اجتماعی"شان هم باعث شده خیلیها جرئت زباندرازی نداشته باشند. وقتی خودت آرچیتکت پروژههای بزرگ باشی و همسرت متخصص بیهوشی و پزشک مطرح بزرگترین بیمارستانهای تهران، خیلیها جلویت غلاف میکنند و حرفهایشان را قورت میدهند.خانم رزاق آدم حواسجمعی است. این را از وسطهای مصاحبه میفهمم. وقتی دائم اسم همسایهها و هممحلهایهایی را میآورد که این چند روز کمکش کردهاند: "این خانم فاطمی عزیز هم با اینکه پاشون توی گچه چند روزه دارن به من کمک میدن.""خانم خسروی عزیزو خانم ظهرهوند مهربان و عبدی نازنین واسفندیاری بزرگوار(۱) بهم گفتن تو برو مصلی وداع کن با آقا. ما خودمون حواسمون به مهمونات هست"این دقت را برای همسایههای دیگری که احتمالا دلِ خوشی از نظام ندارند، یکطور دیگری داشته تا مشغولذمهشان نشود: "به همه اعلام کردم این یک هفته شارژ آسانسور کل ساختمون و آب طبقه با من."مصاحبه که به نفسهای آخرش رسیده بود، خانم رزاق دعوتم کرد تا به اتاقی بروم که در ایام جنگ بهخاطر موشکهایی که به هوافضا اصابت کرده، آسیب دیده: "روزای آخر دیگه داشتم ناراحتی اعصاب میگرفتم. موج انفجار درِ اتاق رو از جا کند. قاب پنجره رو هم خراب کرد ولی من گفتم باید تهران بمونم و نذارم پایتخت خلوت بشه."ساعت از یازده گذشته بود. خستگی از سر و روی خانم مهندس میبارید: "الان سه شبه که نخوابیدم. هر مهمونی که وارد میشه، هر ساعت شبانهروز، سعی میکنم براش چای و شیرینی بیارم. توی این روزها فقط راه میرم و با آقا درد دل میکنم. میگم آقا فقط نیگام کن. حواست بهم باشه."عکسهایم را میگیرم و خداحافظی میکنم. توی مسیر برگشت ولی به این فکر میکنم که بزرگترین فتح آقای شهیدمان نه شهرکهای موشکی و پایگاه پهپادی که انسانهای بزرگ و رشیدی است که پرورش داده مثل خانم رزاق و همسرش. مثل همسایهها و هممحلهایهایشان در منطقه۲۲ تهران.
(۱) آوردن تمام اسامی با تاکید خود خانم مهندس در متن نهایی بود؛ همینقدر حواسجمع.
"خیلی شبیه ما نیستن ولی الان چهار روزه که چهل پنجاه نفر از خانمها رو توی خونهشون جا دادن."خانم مهندس را مهدی معرفی کرد؛ اکبرزاده. استان فارسیها را برای اسکان، حواله داده بودند به منطقه۲۲ تهران. بعضی توی مساجد سکونت داشتند و تعدادی را هم فرستاده بودند خانههای مردم. خانم مهندس و آقای دکتر یکی از آن خانهها بودند. مهدی میگفت: "انگار خونهشون کِش میاد. هرچی میفرستیم بازم جا میده."آدرس را گرفتم و رفتم سمت خانهشان. ریخت و قیافه محله به بالاشهریها میخورد: برجهایی که وقتی میخواستی طبقاتش را بشماری، کلاه از سرت میافتاد؛تیپ و قیافه مردم؛نما و اسم مغازهها؛خانه خانم مهندس رزاق شباهتی به آن چیزی که در ذهنم ساخته بودم نداشت؛ شیک ولی شلوغ پلوغ بود. وقتی وارد شدم، تعدادی از خانمها هنوز پای سفره، شامشان را میخوردند. کمی آنطرفتر روی تشکچه راحتیِ قهوهای سوختهای نشستیم و مصاحبه را شروع کردم.خانم مهندس لهجه شمالی داشت؛ مازنی: "آقای دکتر گفت کاش میتونستیم از کساییکه برای تشییع آقا میان پذیرایی میکردیم. خانهام بههمریخته بود. پیش از محرم دخترم را فرستاده بودم خانه شوهر و وسایل سوییت پایین را آورده بودم بالا ولی نه نیاوردم. پیام دادم که اسم ما رو هم برای پذیرایی بنویسن."خانم رزاق آدم نازپروردهای نبود. کسی که سه تا مدرک لیسانس داشته باشد که یکیش مهندسی معماری دانشگاه تهران است، حتما خودش را به خیلی سختیها عادت داده. خودش ولی میگفت برای آماده کردن خانه کارهایی کرده که توی عمرش سراغشان نرفته: "زنگ زدند که دو سه ساعت دیگر میرسند. من برای شنبه تا دوشنبه آماده شده بودم ولی گفتم بسمالله. شروع میکنم. همان موقع کارگر گرفتم و خانه خودمان و سوییت طبقه همکف را مرتب کردم. برای چهارده پانزده نفر هم بالشت جدید دوختم. گفتم بالشت تمیز بگذارند زیر سرشان."وقتی چای و هندوانه را جلویمان گذاشتند و تعریفها کمی گرم گرفت، سوالی پرسیدم که از اول مصاحبه توی ذهنم بود: "همسایههاتون از این کار تعجب نکردن؟"لبخند زد: "بعضیها که استایل و طرز پوششم رو میبینن، تعجب میکنن که من طرفدار رهبری باشم. میگن خانم مهندس ما فکر نمیکردیم. بهشون میگم از این به بعد فکر کنین."بلافاصله خاطره روزی را تعریف میکند که پرچم ایران را از نمای خانهاش آویزان کرده: "اون روز خیلی اعتراض کردن. گفتم خجالت نمیکشین؟ من سفر خارجی که میرم همه به پرچم کشورشون افتخار میکنن و میزنن سر در مغازهها و خونههاشون. شماها چتونه؟ دیدن حریفم نمیشن؛ گفتن آخه نمای ساختمون خراب میشه. گفتم هیچ اشکالی نداره. برای هفت طبقه با پول خودم پرچم میخرم تا نمای همه ساختمون یه شکل بشه."خودش چیزی نمیگوید ولی میتوانم حدس بزنم که "شأن اجتماعی"شان هم باعث شده خیلیها جرئت زباندرازی نداشته باشند. وقتی خودت آرچیتکت پروژههای بزرگ باشی و همسرت متخصص بیهوشی و پزشک مطرح بزرگترین بیمارستانهای تهران، خیلیها جلویت غلاف میکنند و حرفهایشان را قورت میدهند.خانم رزاق آدم حواسجمعی است. این را از وسطهای مصاحبه میفهمم. وقتی دائم اسم همسایهها و هممحلهایهایی را میآورد که این چند روز کمکش کردهاند: "این خانم فاطمی عزیز هم با اینکه پاشون توی گچه چند روزه دارن به من کمک میدن.""خانم خسروی عزیزو خانم ظهرهوند مهربان و عبدی نازنین واسفندیاری بزرگوار(۱) بهم گفتن تو برو مصلی وداع کن با آقا. ما خودمون حواسمون به مهمونات هست"این دقت را برای همسایههای دیگری که احتمالا دلِ خوشی از نظام ندارند، یکطور دیگری داشته تا مشغولذمهشان نشود: "به همه اعلام کردم این یک هفته شارژ آسانسور کل ساختمون و آب طبقه با من."مصاحبه که به نفسهای آخرش رسیده بود، خانم رزاق دعوتم کرد تا به اتاقی بروم که در ایام جنگ بهخاطر موشکهایی که به هوافضا اصابت کرده، آسیب دیده: "روزای آخر دیگه داشتم ناراحتی اعصاب میگرفتم. موج انفجار درِ اتاق رو از جا کند. قاب پنجره رو هم خراب کرد ولی من گفتم باید تهران بمونم و نذارم پایتخت خلوت بشه."ساعت از یازده گذشته بود. خستگی از سر و روی خانم مهندس میبارید: "الان سه شبه که نخوابیدم. هر مهمونی که وارد میشه، هر ساعت شبانهروز، سعی میکنم براش چای و شیرینی بیارم. توی این روزها فقط راه میرم و با آقا درد دل میکنم. میگم آقا فقط نیگام کن. حواست بهم باشه."عکسهایم را میگیرم و خداحافظی میکنم. توی مسیر برگشت ولی به این فکر میکنم که بزرگترین فتح آقای شهیدمان نه شهرکهای موشکی و پایگاه پهپادی که انسانهای بزرگ و رشیدی است که پرورش داده مثل خانم رزاق و همسرش. مثل همسایهها و هممحلهایهایشان در منطقه۲۲ تهران.
(۱) آوردن تمام اسامی با تاکید خود خانم مهندس در متن نهایی بود؛ همینقدر حواسجمع.
۴۳۵
۲۱:۱۶
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
برای حفظ خاک کشورمان از شمال تا جنوب و شرق تا غرب دعا کنیم
🩹
به حق خانم سهسالهپیروزی با رزمندگان محور مقاومت خواهد تا بار دیگر زیارت این دردانه نصیبمان شود در معیت حضرت بقیةالله الاعظم عجل الله
به حق خانم سهسالهپیروزی با رزمندگان محور مقاومت خواهد تا بار دیگر زیارت این دردانه نصیبمان شود در معیت حضرت بقیةالله الاعظم عجل الله
۲۵۴
۲۰:۲۰