۱.۷K
۱۰:۴۸
۱.۵K
۱۴:۲۱
برای گفتوگوهایی که نتیجهشان مهم است؛ از مذاکره درباره حقوق و قرارداد تا فروش، قیمتگذاری و همکاریهای حرفهای.
در این محصول قرار نیست فقط چند جمله یا تکنیک آماده یاد بگیرید. هدف این است که بدانید پیش از مذاکره چگونه آماده شوید، هنگام گفتوگو چه اطلاعاتی را کشف کنید، کجا امتیاز بدهید و چگونه به توافقی روشن و قابل اجرا برسید.
۱.۶K
۱۴:۱۳
۱.۲K
۸:۴۹
♾️ دسترسی مادامالعمر و دریافت بهروزرسانیهای رایگان
۹۰۸
۱۳:۱۳
۸۸۲
۹:۰۹
وقتی درباره ناتوانی در تغییر صحبت میکنیم، معمولاً مسئله را بیش از حد ساده میکنیم:«از منطقه امنش بیرون نمیآید.»«ریسکپذیر نیست.»«شجاعت تغییر ندارد.»
اما گاهی ریشه ماجرا بسیار عمیقتر است.
فرض کنید کسی سالها خودش را یک «آدم منطقی و محتاط» دانسته است. برای چنین فردی، شروع یک مسیر ناشناخته فقط مواجهه با احتمال شکست نیست. یک سؤال هویتی هم در پسِ ماجرا وجود دارد:
یا کسی را تصور کنید که بخش بزرگی از هویتش به یک عنوان شغلی، یک رابطه یا یک نقش خانوادگی گره خورده است.
ممکن است مدتها بداند آن وضعیت دیگر برایش مناسب نیست؛ اما همچنان از ترک آن بترسد. نه فقط به این دلیل که آینده نامعلوم است، بلکه چون کنار گذاشتن آن شرایط، به معنای کنار گذاشتن بخشی از تعریفی است که سالها با آن زندگی کرده است.
شاید به همین دلیل باشد که بعضی آدمها مدت زیادی در موقعیتهایی میمانند که دیگر برایشان کار نمیکند.نه همیشه به این دلیل که راه دیگری ندارند؛ بلکه چون مسیر جدید از آنها میخواهد تعریف تازهای از خودشان بسازند.
ما معمولاً تصور میکنیم برای عبور از یک شرایط سخت به انگیزه بیشتر، شجاعت بیشتر یا برنامهریزی بهتر نیاز داریم.
اما گاهی پیشنیاز اصلی چیز دیگری است:توانایی خداحافظی با نسخهای از خودمان که دیگر برای زندگی امروزمان مناسب نیست.
خداحافظی با:
همیشه قرار نیست مهارت تازهای یاد بگیریم، دستاورد دیگری به دست بیاوریم یا چیزی به زندگیمان اضافه کنیم.
شاید یکی از سختترین هزینههای تغییر همین باشد؛ اینکه بپذیریم برای ساختن بعضی نسخههای تازه از خودمان، باید از تصویری عبور کنیم که سالها با آن زندگی کردهایم.
۹۲۴
۶:۴۲
#تلنگر
نمیدانم چه فکری خواب را از چشمانت گرفته است...
شاید گوشی دستت گرفتهای و بین خبرها میچرخی. شاید چندمین بار است که صفحه را تازه میکنی، انگار جایی میان این همه خبر قرار است بالاخره کسی بگوید:«نگران نباش، همهچیز درست میشود.» شاید هم فقط خستهای... از فکر کردن، از حدس زدنِ فردا و از اینکه هر بار میخواهی برای زندگیات برنامهای بریزی، اتفاقی از راه میرسد و دوباره همهچیز را زیر سؤال میبرد.
اما نمیخواهم به تو بگویم مثبت فکر کن یا همهچیز درست میشود، چون حقیقت این است که هیچکداممان نمیدانیم چه اتفاقی قرار است بیفتد. فقط میدانم زندگی در چنین شرایطی سخت است. سخت است تلاش کنی وقتی بخش مهمی از آیندهات در اختیار تو نیست...
و شاید سختتر از همه این باشد که کمکم به «منتظر ماندن» عادت کنیم. منتظر بمانیم اوضاع بهتر شود، تکلیفمان روشن شود و بالاخره بتوانیم زندگی واقعیمان را شروع کنیم، انگار این روزها فقط یک فاصله موقتاند.
اما حقیقت این است:
این روزها هم قسمتی از زندگی ما هستند.
همین شبهای پراضطراب، همین صبحهای خسته و همین ماههایی که با خودمان میگوییم «فعلاً صبر کنم ببینم چه میشود.» هیچکس قرار نیست این زمان را بعداً به ما پس بدهد...
🩹 شاید یک روز اوضاع آرامتر شود. شاید نگرانیهای امروز چند سال دیگر فقط خاطره باشند. اما وقتی آن روز برسد، ما دیگر آدمِ امروز نیستیم. زمان گذشته است، فرصتهایی از دست رفتهاند و شاید بعضی رؤیاها آنقدر عقب افتاده باشند که دیگر حتی سراغشان نرویم.
میدانم گاهی واقعاً نمیشود قوی بود. حق داری خسته باشی، بترسی، امیدت کم شود و حتی ندانی قدم بعدی چیست. قرار نیست هر روز قهرمان زندگی خودت باشی.
اما یک درخواست دارم:در این همه ابهام، خودت را رها نکن.
قرار نیست دنیا را نجات بدهی یا یکشبه زندگیات را عوض کنی. فقط آن قسمت کوچکی از زندگی را که هنوز در اختیار توست، از دست نده....
کارهای کوچکی برای خودت و زندگیات انجام بده، و باور کن زندگی ما همیشه از همین چیزهای کوچک ساخته میشود؛ از تصمیمهایی که کسی دربارهشان خبر نمینویسد و از روزهایی که حالمان خوب نبوده، اما خودمان را کاملاً رها نکردهایم...
بله رفیق جان... ما نمیتوانیم همهچیز را کنترل کنیم. نمیتوانیم تصمیم بگیریم فردا چه اتفاقی بیفتد یا دنیا به کدام سمت برود. اما هنوز میتوانیم انتخاب کنیم که در میان تمام چیزهایی که از اختیارمان خارج شدهاند، خودمان را هم از دست ندهیم.
و شاید همه حرف امشب همین باشد:
فردا هم لازم نیست زندگیات را متحول کنی. فقط یک کار کوچک انجام بده که به خودت یادآوری کند هنوز اینجایی، با خودت لجبازی کن... باور کن ارزشش را دارد و باور کن هنوز میتوانی چیزی یاد بگیری، چیزی بسازی و یک قدم جلو بروی....
و شاید فعلاً همین کافی باشد. نه چون جهانی که در آن زندگی میکنیم آرام شده، بلکه چون در دلِ این همه ناآرامی، نباید اجازه بدهیم چراغ کوچک زندگی خودمان هم خاموش شود...
غمانگیز است؟بله، اما فقط این هم یک فصل از کتاب زندگیست، و چه چیزی مقدستر از زندگی؟...
رفیق جان...
چشمانت را روی هم بگذار...فردا روز دیگریست و زندگی دیگری ... دوباره دست خودت را بگیر و از همانجایی که هستی، یک قدم دیگر بردار....
شبت آرام... و امیدوارم فردا، کمی بیشتر کنارِ خودت باشی.با احترام، فرشید رستگار
@Barayand_co
شاید گوشی دستت گرفتهای و بین خبرها میچرخی. شاید چندمین بار است که صفحه را تازه میکنی، انگار جایی میان این همه خبر قرار است بالاخره کسی بگوید:«نگران نباش، همهچیز درست میشود.» شاید هم فقط خستهای... از فکر کردن، از حدس زدنِ فردا و از اینکه هر بار میخواهی برای زندگیات برنامهای بریزی، اتفاقی از راه میرسد و دوباره همهچیز را زیر سؤال میبرد.
اما حقیقت این است:
همین شبهای پراضطراب، همین صبحهای خسته و همین ماههایی که با خودمان میگوییم «فعلاً صبر کنم ببینم چه میشود.» هیچکس قرار نیست این زمان را بعداً به ما پس بدهد...
میدانم گاهی واقعاً نمیشود قوی بود. حق داری خسته باشی، بترسی، امیدت کم شود و حتی ندانی قدم بعدی چیست. قرار نیست هر روز قهرمان زندگی خودت باشی.
قرار نیست دنیا را نجات بدهی یا یکشبه زندگیات را عوض کنی. فقط آن قسمت کوچکی از زندگی را که هنوز در اختیار توست، از دست نده....
بله رفیق جان... ما نمیتوانیم همهچیز را کنترل کنیم. نمیتوانیم تصمیم بگیریم فردا چه اتفاقی بیفتد یا دنیا به کدام سمت برود. اما هنوز میتوانیم انتخاب کنیم که در میان تمام چیزهایی که از اختیارمان خارج شدهاند، خودمان را هم از دست ندهیم.
فردا هم لازم نیست زندگیات را متحول کنی. فقط یک کار کوچک انجام بده که به خودت یادآوری کند هنوز اینجایی، با خودت لجبازی کن... باور کن ارزشش را دارد و باور کن هنوز میتوانی چیزی یاد بگیری، چیزی بسازی و یک قدم جلو بروی....
رفیق جان...
شبت آرام... و امیدوارم فردا، کمی بیشتر کنارِ خودت باشی.با احترام، فرشید رستگار
۵۶۹
۲۲:۵۸
#سینما_برآیند
و شاید زندگی ...
ما معمولاً فکر میکنیم زندگی وقتی معنا پیدا میکند که اتفاق مهمی بیفتد، وقتی به جایی برسیم، چیزی به دست بیاوریم، تغییری ایجاد شود یا بالاخره شرایط آنطور که میخواهیم پیش برود.
️ اما بخش زیادی از زندگی، اصلاً شبیه این لحظههای بزرگ نیست.
زندگی بیشتر وقتها از روزهای معمولی ساخته شده؛ از کارهای تکراری، مسیرهای آشنا، چند دقیقه سکوت، یک آهنگ، یک کتاب، یک گفتوگوی کوتاه و لحظههایی که آنقدر سادهاند که معمولاً جدیشان نمیگیریم.
Perfect Days درباره همین بخش از زندگی است.
فیلم نمیخواهد به شما بگوید چطور خوشحال باشید و قرار نیست با یک پیام انگیزشی ساده تمام شود. آرامتر از این حرفهاست...
فیلمِ روزهای عالی بیشتر از هر چیز، یادآوری میکند که ممکن است سالها منتظر «زندگی واقعی» بمانیم، بدون اینکه متوجه شویم زندگی واقعی از مدتها قبل شروع شده است.
شاید همیشه نتوانیم شرایطمان را انتخاب کنیم.اما اینکه چقدر ببینیم، چقدر توجه کنیم و چقدر واقعاً در لحظههای خودمان حضور داشته باشیم، میتواند تفاوت بزرگی ایجاد کند.
Perfect Days از آن فیلمهایی نیست که بعد از پایانش ممکن است بعد از آن، کمی بیشتر به روز خودتان نگاه کنید.
Perfect Days | 2023ساخته Wim Wenders
نقل قولی منتسب به چارلی چاپلین این چنین میگوید:شاید زندگی آن جشنی نباشد که تو آرزویش را داشتی
اما حالا که به آن دعوت شده ای تا می توانی زیبا برقص...
️ @Barayand_co
Barayand.me
ما معمولاً فکر میکنیم زندگی وقتی معنا پیدا میکند که اتفاق مهمی بیفتد، وقتی به جایی برسیم، چیزی به دست بیاوریم، تغییری ایجاد شود یا بالاخره شرایط آنطور که میخواهیم پیش برود.
Perfect Days درباره همین بخش از زندگی است.
Perfect Days از آن فیلمهایی نیست که بعد از پایانش ممکن است بعد از آن، کمی بیشتر به روز خودتان نگاه کنید.
اما حالا که به آن دعوت شده ای تا می توانی زیبا برقص...
۳۰۸
۱۰:۰۰
#قصه_شب
شجاعتِ دیوانه ماندن وقتی جهان میخواهد تو را «درمان» کند!
سالها پیش در برزیل، پسر نوجوانی زندگی میکرد که یک رؤیای عجیب داشت: میخواست نویسنده شود و دنیا را بگردد. اما در خانوادهی او، هنر و نوشتن مترادف با آوارگی، شکست و حتی جنون بود. پدر و مادرش که از این خواستهی سرکشانهی پسرشان وحشت کرده بودند، تصمیم گرفتند او را «درمان» کنند.
و شاید باورش سخت باشد که آنها برای اینکه فرزندشان از این رؤیا دست بکشد، او را به یک بیمارستان روانی فرستادند....
این پسر نه یک بار، بلکه سه بار در تیمارستان بستری شد. او بارها از آنجا فرار کرد و دوباره برگردانده شد. حتی جلسات دردناکِ شوک الکتریکی را تحمل کرد تا شاید افکارِ «بیمارگونهاش» پاک شود و بپذیرد که باید مثل آدمهای عادی، یک مسیرِ امن، قابلپیشبینی و معمولی را طی کند.
درست حدس زدید... آن پسر، پائولو کوئلیو بود؛ خالقِ رمان «کیمیاگر» که بعدها کلماتش به دهها زبان ترجمه شد و مسیرِ زندگیِ میلیونها انسان را تغییر داد.
نکته اینجاست که پدر و مادر پائولو هیولا نبودند. آنها فقط آدمهای بهشدت ترسیدهای بودند که میخواستند فرزندشان را از یک مسیرِ مهآلود و پرخطر نجات دهند و در یک چهارچوبِ امن جا بدهند.
اما پائولو بر سر یک دوراهیِ سرنوشتساز ایستاده بود: یا باید میپذیرفت که «بیمار» و «دیوانه» است و رؤیایش را رها میکرد، یا باید دردِ طرد شدن و برچسب خوردن را به جان میخرید تا از هویتش محافظت کند.
او سالها بعد درباره آن روزهای تاریک نوشت:«آنها نمیخواستند به من آسیب بزنند؛ آنها فقط نمیدانستند چطور باید با کسی که شبیه خودشان نیست رفتار کنند.»
اما این قصه، امروز کجای زندگیِ ماست؟شاید هیچکدام از ما را به خاطر خواستهها و رؤیاهایمان به تیمارستان نبرده باشند، اما واقعیت این است که فشارهای اطراف همیشه تلاش میکنند ما را در قفسِ «معمولی بودن» و «منطقی بودن» جا بدهند.
هر بار که میخواهیم مسیرِ متفاوتی برویم، شغلی را که روحمان را میخورد رها کنیم، یا تصمیمی بگیریم که با استانداردِ آدمهای اطرافمان همخوانی ندارد، صدایِ هشدارِ دیگران بلند میشود:
«داری دیوانگی میکنی!»
«منطقی باش!»
«همین شرایطِ امنی که داری را بچسب!»
و کسی نیست که بگوید از چه منطقی حرف میزنید؟
دردناک است اما خیلی از ما از ترسِ همین برچسبها، از ترسِ اینکه طرد شویم یا غیرمنطقی به نظر برسیم، دست از مقاومت برمیداریم و لباسِ بیمارانِ سربهراه را میپوشیم. رؤیاهایمان را بیسروصدا چال میکنیم، در همان چهارچوبِ امن میمانیم و اسمِ این تسلیم شدن را میگذاریم «بزرگ شدن».
رفیق جان...
از تو میخوام به زندگی خودت نگاه کنی، به آن جنون خفته و آن ندای درونی که روزی داشتی و یا شاید هنوز درونت داری...
" />
بله... بهایِ «خود بودن» در دنیایی که مدام میخواهد از تو یک آدمِ شبیهِ بقیه بسازد، همیشه سنگین است. همیشه آدمهایی هستند (حتی دلسوزترینهایشان) که رؤیاهای شما را دیوانگی بدانند؛ فقط به این دلیل که خودشان هرگز شجاعتِ قدم گذاشتن در آن مسیر را نداشتهاند.
دیوانگیِ واقعی، تلاش برای ساختنِ مسیرِ خودت نیست....
دیوانگیِ واقعی این است که تمامِ عمرت را صرفِ تبدیل شدن به آدمی کنی که دیگران از تو انتظار دارند، و در این میان، خودت را برای همیشه از دست بدهی...
@Barayand_co
Barayand.me
این پسر نه یک بار، بلکه سه بار در تیمارستان بستری شد. او بارها از آنجا فرار کرد و دوباره برگردانده شد. حتی جلسات دردناکِ شوک الکتریکی را تحمل کرد تا شاید افکارِ «بیمارگونهاش» پاک شود و بپذیرد که باید مثل آدمهای عادی، یک مسیرِ امن، قابلپیشبینی و معمولی را طی کند.
نکته اینجاست که پدر و مادر پائولو هیولا نبودند. آنها فقط آدمهای بهشدت ترسیدهای بودند که میخواستند فرزندشان را از یک مسیرِ مهآلود و پرخطر نجات دهند و در یک چهارچوبِ امن جا بدهند.
«داری دیوانگی میکنی!»
«منطقی باش!»
«همین شرایطِ امنی که داری را بچسب!»
رفیق جان...
دیوانگیِ واقعی، تلاش برای ساختنِ مسیرِ خودت نیست....
دیوانگیِ واقعی این است که تمامِ عمرت را صرفِ تبدیل شدن به آدمی کنی که دیگران از تو انتظار دارند، و در این میان، خودت را برای همیشه از دست بدهی...
۱۱۳
۲۱:۰۶