VIP پرهیجان و عاشقانه داستان
برزخی در بهشت... 
رمان آنلاینه و در چنل VIP فعلا تا پارت 251 آپ شده.
پایان خوش و پر از لحظات هیجانیه!
هفتهای کاملا منظم 10 پارت داریم. ( شنبه تا چهارشنبه )
اگر مایل به عضویت در کانال vip هستید، مبلغ 105,000 ( صدوپنج هزار تومان ) به شماره کارت زیر واریز کنید
5894631175681162
رفاه بانک مهین عبدی
و فیش واریزی رو به آیدی پایین پیام بدین تا خیلی زود لینک رو دریافت کنید*
🩵🥹
@paeizi_1370
با بیشتر شدنِ تعدادِ پارتها، افزایشِ قیمت خواهیم داشت
پایان خوش و پر از لحظات هیجانیه!
رفاه بانک مهین عبدی
با بیشتر شدنِ تعدادِ پارتها، افزایشِ قیمت خواهیم داشت
۳.۲K
۶:۱۸
#پست۱۵۱#برزخی_در_بهشت #مهین_عبدی
*
صبح با شنیدن صدای بسته شدن در اتاق میان پلکهایش کمی فاصله انداخت. کمی زمان برد تا اوضاع خودش را بسنجد اما وقتی پاهای جمع شدهاش را باز کرد، درد وحشتناکی از زیر شکمش تا تمام جانش پیچید.آخی پچ زد و با درد چشمانش را بست.
اتفاقات دیشب را بیاد آورد و بغض کرد.در دل میثاق را وحشی و عوضی خطاب کرد و مجدد چشمانش را باز کرد.
دست دراز کرد و با گرفتن تاج تخت روی تشک آن به یکطرف نشست. پاهایش میلرزید و گویی وهم داشت پاهایش را از هم فاصله دهد.
بدنش برهنه بود و نگاهش به اطرافش که افتاد هر کجا تکهای از لباسهای تکه تکه شدهاش را دید.
تردید نداشت دیشب میثاق خویی وحشی پیدا کرده بود. هر چند بوی بد دهانش را هم بیتاثیر نمیدانست! با اینکه شک داشت اما گرمای تن میثاق چیزی نبود که بشود فراموشش کرد آن هم میثاقی که در نظرش همیشه سرد بود!
پتو را به آرامی از روی تن کوفته و پر دردش کنار زد و پاهایش را از تخت آویزان کرد. وقتی که ایستاد و سر چرخاند با دیدن ملحفهی خونی تخت لب به دندان گرفت.
با هر زحمتی که بود خودش را به حمام رساند و همان وقت میثاق داخل اتاق شد. با ندیدن کهربا نفسی بیرون داد و لباسهای پاره شدهی او را برداشت.
با دیدن ملحفهی تخت لب گزید و آن را هم جمع میکرد. میدانست زیاده روی کرده است اما خسته شده بود از حرفهای حاج ابراهیم و حاج خانم.
از طرفی میخواست طوری از کهربا انتقام بگیرد اما خوب میدانست اتفاقات دیشب تا چه حد خشونتآمیز بود.
*
صبح با شنیدن صدای بسته شدن در اتاق میان پلکهایش کمی فاصله انداخت. کمی زمان برد تا اوضاع خودش را بسنجد اما وقتی پاهای جمع شدهاش را باز کرد، درد وحشتناکی از زیر شکمش تا تمام جانش پیچید.آخی پچ زد و با درد چشمانش را بست.
اتفاقات دیشب را بیاد آورد و بغض کرد.در دل میثاق را وحشی و عوضی خطاب کرد و مجدد چشمانش را باز کرد.
دست دراز کرد و با گرفتن تاج تخت روی تشک آن به یکطرف نشست. پاهایش میلرزید و گویی وهم داشت پاهایش را از هم فاصله دهد.
بدنش برهنه بود و نگاهش به اطرافش که افتاد هر کجا تکهای از لباسهای تکه تکه شدهاش را دید.
تردید نداشت دیشب میثاق خویی وحشی پیدا کرده بود. هر چند بوی بد دهانش را هم بیتاثیر نمیدانست! با اینکه شک داشت اما گرمای تن میثاق چیزی نبود که بشود فراموشش کرد آن هم میثاقی که در نظرش همیشه سرد بود!
پتو را به آرامی از روی تن کوفته و پر دردش کنار زد و پاهایش را از تخت آویزان کرد. وقتی که ایستاد و سر چرخاند با دیدن ملحفهی خونی تخت لب به دندان گرفت.
با هر زحمتی که بود خودش را به حمام رساند و همان وقت میثاق داخل اتاق شد. با ندیدن کهربا نفسی بیرون داد و لباسهای پاره شدهی او را برداشت.
با دیدن ملحفهی تخت لب گزید و آن را هم جمع میکرد. میدانست زیاده روی کرده است اما خسته شده بود از حرفهای حاج ابراهیم و حاج خانم.
از طرفی میخواست طوری از کهربا انتقام بگیرد اما خوب میدانست اتفاقات دیشب تا چه حد خشونتآمیز بود.
۱.۳K
۶:۱۰
#پست۱۵۲#برزخی_در_بهشت #مهین_عبدی
از اتاق بیرون رفت. لباسهای پارهی او را داخل سطل انداخت و ملحفه را هم داخل لباسشویی گذاشت.
نمیدانست چه کند. گیج و سردرگم شده بود! در یخچال را باز کرد. همه چیز بود! حتی کاچی!فورا آن را بیرون کشید و شروع به گرم کردنش کرد.
میدانست شاید کهربا لب نزند و از او بیزار باشد اما صبح زود وقتی بیدار شد و مستی از سرش پریده بود نسبت به این کار خودش زیادی پشیمان شده بود...
صبحانهای برای کهربا روی میز چید و کمی بعد حاضر شده از خانه بیرون زد.قبل از بیرون زدن از ساختمان به طبقهی بالا رفت و زنگ در واحد را زد.
حاجخانم طلوع که در را باز کرد با دیدن میثاق سری تکان داد.-سلام خیر باشه!
نمیدانست چه بگوید! از شرم بود یا عصبانیت صورتش سرخ شد و بعد از کمی مکث گفت:-کهربا یکم حالش خوب نیست. امروز صداش نکنید استراحت کنه!
حاج خانم طلوع ابرو درهم کرد. متوجه منظور میثاق نشده بود.-دیشب که از اینجا رفت که حالش خوب بود! چی شده یکهو؟
میثاق نگاهش را دزدید و همان وقت بود که حاجخانم با نگاه دزدیدن او آهانی گفت و بعد خندهی آرامی کرد.
-خیلی خب فهمیدم. خبر میدم دخترا براش ناهار و شام ببرن. در ثانی مگه خودت ناهار و شام نیستی؟
میثاق سوییچش را دست به دست کرد.-نه این روزا کارام زیاده! فعلا.گفت و مجال حرف دیگری به او نداد. از پلهها با سرعت پایین رفت و بعد آن هم از ساختمان بیرون زد.
از اتاق بیرون رفت. لباسهای پارهی او را داخل سطل انداخت و ملحفه را هم داخل لباسشویی گذاشت.
نمیدانست چه کند. گیج و سردرگم شده بود! در یخچال را باز کرد. همه چیز بود! حتی کاچی!فورا آن را بیرون کشید و شروع به گرم کردنش کرد.
میدانست شاید کهربا لب نزند و از او بیزار باشد اما صبح زود وقتی بیدار شد و مستی از سرش پریده بود نسبت به این کار خودش زیادی پشیمان شده بود...
صبحانهای برای کهربا روی میز چید و کمی بعد حاضر شده از خانه بیرون زد.قبل از بیرون زدن از ساختمان به طبقهی بالا رفت و زنگ در واحد را زد.
حاجخانم طلوع که در را باز کرد با دیدن میثاق سری تکان داد.-سلام خیر باشه!
نمیدانست چه بگوید! از شرم بود یا عصبانیت صورتش سرخ شد و بعد از کمی مکث گفت:-کهربا یکم حالش خوب نیست. امروز صداش نکنید استراحت کنه!
حاج خانم طلوع ابرو درهم کرد. متوجه منظور میثاق نشده بود.-دیشب که از اینجا رفت که حالش خوب بود! چی شده یکهو؟
میثاق نگاهش را دزدید و همان وقت بود که حاجخانم با نگاه دزدیدن او آهانی گفت و بعد خندهی آرامی کرد.
-خیلی خب فهمیدم. خبر میدم دخترا براش ناهار و شام ببرن. در ثانی مگه خودت ناهار و شام نیستی؟
میثاق سوییچش را دست به دست کرد.-نه این روزا کارام زیاده! فعلا.گفت و مجال حرف دیگری به او نداد. از پلهها با سرعت پایین رفت و بعد آن هم از ساختمان بیرون زد.
۱.۳K
۶:۱۰
VIP پرهیجان و عاشقانه داستان
برزخی در بهشت... 
رمان آنلاینه و در چنل VIP فعلا تا پارت 251 آپ شده.
پایان خوش و پر از لحظات هیجانیه!
هفتهای کاملا منظم 10 پارت داریم. ( شنبه تا چهارشنبه )
اگر مایل به عضویت در کانال vip هستید، مبلغ 105,000 ( صدوپنج هزار تومان ) به شماره کارت زیر واریز کنید
5894631175681162
رفاه بانک مهین عبدی
و فیش واریزی رو به آیدی پایین پیام بدین تا خیلی زود لینک رو دریافت کنید*
🩵🥹
@paeizi_1370
با بیشتر شدنِ تعدادِ پارتها، افزایشِ قیمت خواهیم داشت
پایان خوش و پر از لحظات هیجانیه!
رفاه بانک مهین عبدی
با بیشتر شدنِ تعدادِ پارتها، افزایشِ قیمت خواهیم داشت
۱.۳K
۶:۱۰
بازارسال شده از arghavan🌳
یه رمان براتون آوردم که تا پارت آخر پشت هم بخونی و برای ادامهاش هم بیطاقت باشی.لطفا به خلاصهی سادهاش اکتفا نکن.ble.ir/join/C9Ks5HodDmرمان نفسهایم
دانشجوهای مستعد و پرشر و شور، در دو تیپ و تیم مختلف با هم رقابت میکنن. #پردیس و #آرش به هم علاقه پیدا میکنن و با توجه به مخالفت برادر پردیس با هم #نامزد میشوند. چون برادرش قول پردیس رو به دوست خودش داده تا به واسطهی این ازدواج در کار خود موفق شود. این مخالفت باعث بروز اختلافاتی از طرف برادر پردیس بین #آرش و #پردیس میشود و کمکم را.بطهشان #ناهنجار میشود. آنها در حالی از هم جدا میشوند که دلشان هنوز در گرو هم است و یک #امانتی از طرف #آرش پیش #پردیس به #یادگار مانده است.[#امانتی که سالها بعد منجر به #دیدار مجددشان میشود و #مقابل هم قرارشان میدهد. تقابل اینبار آرش و پردیس یک پیوند خو*نبسیست که امانت بینشان باید تاوان آن شود...
ble.ir/join/C9Ks5HodDmبا بیش از ۶۰۰ پارت آماده
ble.ir/join/C9Ks5HodDmبا بیش از ۶۰۰ پارت آماده
۱
۲۰:۰۹
بازارسال شده از arghavan🌳
- سلام جناب وکیل، خوبین؟ من از شوهرم شکایت دارم، کی بیام برا ثبت شکایت؟- خانوم در صورت وجود علل چهارگانه تشریف بیارین، وگرنه وقت خودتون و من رو نگیرید.- اون علل چیا بودن؟- ا.عتیاد، جر*م اثبات شده، بیماری خاصی که زندگی رو مختل میکنه و رفتارشوناگه خطر جانی برای شما ایجاد کنه!- این آخری رو داره، رفتارش خطر جانی برام ایجاد میکنه. - مدارک پزشکی* قانونی رو ارائه بدید اقدام کنیم.نفس بلندی کشید.- رفتم پزشکی* قانونی نامردا تشخیص ندادن، هی گفتم این با رفتارش که شامل رفتن سر کار و البته تماس نگرفتن با منه، موجب میشه قلبم مریض بشه. شما راهی برای اثباتش ندارین؟سر به صندلی تکیه داد و چشمانش غرق خنده شد.- اونا بهت نگفتن بیشتر از این شیطونی کنی و درست رو نخونی چه بسا علاوه بر قلبت به گوشات و زبونت هم مشکل پیش بیاد؟می خوای عاشقانهای بخونی که قلبت بارها براش ضعف بره این خوراک خود شماست.ble.ir/join/DAcyiL9Lpcبا نزدیک 500 پست آماده تو کانال عمومی
خصوصیش هم کامله
خصوصیش هم کامله
۱
۲۰:۰۹
بازارسال شده از 🩵رمان عاشقانه مهین عبدی🩵
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
بازارسال شده از 🩵رمان عاشقانه مهین عبدی🩵
معرفی میکنم دومادی که مامانم میخواد


یاشا شهریار...ته تغاری، خوشتیپ، نمایشگاه ماشین داره، وارث اکبرپاشای بزرگ شهره، اسمش قشنگه لاکردار و مجردههههههه
️
باید قبل تولد ۳۵ سالگیش زن بگیره وگرنه باباش کل املاکش رو میده به داداش بزرگترش و مامان بنده... میگه ثواب داره صوری زنش شو این طفلی مال و منالشو از دست نده ولی از همون ثانیه اول که محرم میشیم....



ble.ir/join/BrRHnqSTE8شب اول عقدشون پسره میگه صوری موری سرم نمیشه من یه دختر میخوام شکل خودت
اگر الان افسردهاید.... این رمان کرکر خنده است


۱
۲۰:۰۹