بازارسال شده از گاه گدار
بسمالله الرحمن الرحیم
این نامهای است از عمر بن سعد بن ابیوقاص فرمانده سپاه شام به دونالد جی ترامپ رئیسجمهور ایالات متحده آمریکا، در آن زمان که از جنگ با ایران فراغت یافت.
اما بعد، خبر تو به من رسید و از آنچه کردهای آگاه شدم. شنیدم در طلب تهران، امام قومی را کشتهای و گمان بردهای این خون، تو را به آنچه میخواهی میرساند. پس بشنو از مردی که پیش از تو این راه را پیموده است.
ما نیز روزگاری فتح را نزدیک میدیدیم. پیروزی در چشم ما چون مرغی بود که بر زمین نشسته باشد و گرفتنش دشوار ننماید. اما چون دست بهسوی آن دراز کردیم، دانستیم که سایهای بیش نبوده. دستهایمان به خاک رسید و آرزویمان در هوا ماند.در خیمه ما، مردان بسیار بودند؛ اهل جنگ و اصحاب فتوحات. همه متفق که کار حسین پیش از آغاز به پایان میرسد. من برای او پیام فرستادم؛ یکبار به نرمی و یکبار بهسختی. او را به صلح خواندم، از جنگ ترساندم، راه بر او بستم و پیماننامه پیش او فرستادم. گمان من آن بود که کار به امضایی ختم شود و شمشیرها از نیام بیرون نیاید. اما حسین نپذیرفت.
من میخواستم کار مُلک آرام گیرد و فرمان خلیفه بیمنازع بماند، هرچند این آرامش به نیروی شمشیر به دست آید. پس چون روز دهم فرارسید، یاران او کشته شدند و تیرها بر خیمههایش باریدن گرفت. مردانش از میان رفتند و ساعتی بعد خود او نیز کشته شد. همه آن واقعه که آوازهاش در جهان پیچید، نیم روز بیش نپایید. آن روز مردم گفتند: «عمر بن سعد پیروز شد.» من نیز چنین میپنداشتم.
مرا وعده ری داده بودند و من به امید ری در جنگ بودم. گمان داشتم چون کار حسین به پایان رسد، فرمان حکومت به نام من نوشته شود. اما روزگار به وعده خویش وفا نکرد. نه ری را دیدم، نه بر تخت آن نشستم و نه از نعمتش بهره بردم. اکنون از کار تو خبر یافتهام.
تو امام قومی را کشتی و هنوز یاران او زندهاند. سردارانش باقیاند. سلاحهایشان برجاست. آنان که راه او را میروند، هنوز پراکنده نشدهاند.پس امید مدار به آنچه من در رؤیا داشتم، تو برسی.به خدا سوگند، اگر خون حسین مرا به ری نرساند، خونی که تو ریختی نیز تو را به تهران نخواهد رساند. من با آنچه مردم فتح میخواندند، ناکام ماندم؛ و تو با آنچه آشکارا شکست است، کامیابی میجویی؟
بدان که همه پیروزیها، پیروزی نیست؛ چنانکه همه شکستها نیز شکست نیست.
والسلام.
سال ۶۱ هجری قمریبرابر با سال ۶۸۰ میلادی۱۰۸۶ سال قبل از تاسیس ایالات متحده آمریکا
.«محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
۱
۱:۱۶
بازارسال شده از گاه گدار
بسم الله الرحمن الرحیم
از عمرو بن حجاج زبیدی فرمانده عملیات محاصره شریعه فرات به چارلز برَدفورد کوپر دوم فرمانده ستاد فرماندهی مرکزی نیروهای دریایی ایالات متحده آمریکا، بعد از برداشته شدن محاصره دریایی علیه ایران.
اما بعد،چون خبر تو به ما رسید، تو را شناختم، هرچند نه تو مرا دیدهای و نه من تو را. گفتند مردمان فارس را از راه دریا محاصره کردید و مسیر رسیدن بسیاری چیزها بر ایشان بستید. پس گفتم: این مرد کار ما را کرده است، بلکه سختتر از ما.ما گماشته بر فرات بودیم. دستور داشتیم تا میان سپاه حسین و آب بایستیم و ایستادیم. هریک از ما میدانست که تشنگی با مرد چه میکند. آفتاب عراق را دیده بودیم و گرمای آن سرزمین را میشناختیم. آن روز گمان میکردم کار ما آسانترین کار آن جنگ است. جنگ با سپاه تشنگان آسان بود. گمان میکردم کار تمام است، تا آنکه عباس بن علی آمد.
ما بسیار بودیم و او یک تن. ما صف داشتیم و او تنها. ما تیر داشتیم و نیزه داشتیم و راه را میشناختیم. او اما چیزی داشت که در سپاه ما نبود. من آن روز این را نفهمیدم. مردی که برای خود سوی آب میرود، میشود راهش را بست. اما مردی که برای دیگران سوی آب میرود، کارش دشوار است.عباس از میان ما گذشت. ما تیر انداختیم. مردان حمله بردند. راه را بر او تنگ کردیم. اما رسید و چون رسید، دانستم که ما شکست خوردهایم.
اکنون خبر آوردهاند که شما نیز مدتهاست راه دریا را بستهاید. نمیدانم چند کشتی داشتید. نمیدانم چند سردار زیر فرمان شما بوده. نمیدانم چند مرد در خدمت شما بوده. اما میدانم که سرانجام دست از محاصره برداشتید. و چون چنین است، سخن مرا بشنو:ما مردان بسیار کُشتیم. پرچمها برپا داشتیم. گمانکردیم که چون آب را بستهایم، پیروز شدهایم. همانطور که شما مردان بسیار کشتهاید و پرچمها فراز آوردهاید و گمان کردهاید که چون راه دریا را بستهاید، پیروزید.
ما و شما اما هر دو، شکست خورده آن مردانی هستیم که برای دیگران به آب زدند. آب انگار یار آنهاست. ما آب را میبندیم، آب اما آنها را به خود میخواند. وقتی آب با آنهاست به حقیقت این ماییم که در محاصرهشان هستیم. من این را دیر فهمیدم، خیلی دیر.
والسلام.
سال ۶۱ هجری قمریبرابر با سال ۶۸۰ میلادی۱۰۸۶ سال قبل از تاسیس ایالات متحده آمریکا
.«محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
۱
۴:۵۷
بازارسال شده از گاه گدار
بسمالله الرحمن الرحیم
از حرمله بن کاهل اسدی، تیرانداز سپاه عمر بن سعد، به توماس استوارت، فرمانده یگان موشکی ناوگان پنجم نیروی دریایی ایالات متحده آمریکا در بحرین.
اما بعد، این را مینویسم به مردی که گمان میکنم مرا بهتر از بسیاری از همعصرانم بفهمد.
خبر آن مدرسه را که شنیدم، تو در خاطرم قهرمان شدی. نه ازآنرو که جنگ دیدهای که جنگ را بسیاری دیدهاند؛ و نه ازآنرو که فرماندهی کردهای که فرمانده بسیار بوده است. تو قهرمان شدی زیرا شنیدم تیری از تیرهای تو بر کودکان فرود آمد.این کار را هر کسی نمیتواند. من در کربلا مردی از میان لشکر نبودم. نزدیک عمر بن سعد میایستادم. هر کس را برای کاری میفرستادند و مرا برای کاری دیگر. مرا برای آن میخواستند که تیر خطا نرود. تیر بسیار انداخته بودم و میدانستم چطور تیرها را باید رها کرد. مرد جنگی اگر تیرش اندک باشد، آن را به هر سو نمیفرستد.آن روز نیز چنین بود.
حسین کودکش را بر دست گرفته بود. من میدیدم. فاصله چندان نبود که چشم خطا کند. کمان را کشیدم. پس از آن دیگر همه چیز چنان شد که خود میدانی. میدانی که میان رهاکردن تیر و رسیدنش به هدف، زمانی هست کوتاه؛ اما برای تیرانداز همان زمان از یکعمر درازتر است. چشم از تیر برنمیداری. رفتنش را میبینی. گویی هوا شکافته میشود و همه چیز خاموش میگردد تا آن لحظه که تیر بهجای خویش بنشیند.من آن لحظه را دیدهام. گمان میکنم تو نیز دیدهای.پس از آن، مردم بسیار کشته شدند. در کربلا خون بسیار ریخته شد. اما بعدها دانستم که مردمان بیش از همه از همان یک تیر یاد میکنند. نه از جنگ. نه از سپاه. نه از پیروزی. از تیر من.
بعضی خونها بر زمین نمیریزند. بر گردن مرد میمانند. من این را پس از سالها فهمیدم. وقتی دیدم نام بسیاری از جنگاوران آن روز از یاد رفت، اما نام آن کودک از یاد نرفت. وقتی دیدم بعضی از مردان لشکر، پس از آن واقعه دیگر مانند پیش از آن نبودند. وقتی دیدم زمزمه در میان سپاه افتاد. وقتی دیدم مردانی که از حسین نمیترسیدند، از یاد آن کودک میترسند. گمان میکنم شکست ما از همینجا آغاز شد.نه دمی که حسین کشته شد. نه ساعتی که اسبان بر بدنها تاختند. پیش از آن. در همان لحظه که تیر از کمان جدا شد و تو این سخن را بهتر از دیگران میفهمی. شنیدهام که پس از آن واقعه نیز بسیاری از کسان شما از خود پرسیدند که آن آتش چرا بر آنجا فرود آمد و آن کودکان چرا کشته شدند.
سالها تجربه جنگ به من آموخته است که خون مردان را گاه میتوان پشت سر گذاشت، اما خون کودکان راه خود را پیدا میکند. از خیمهها میگذرد. از لشکرها میگذرد. از سالها میگذرد و روزی به صاحب تیر میرسد.
والسلام.
سال ۶۱ هجری قمریبرابر با سال ۶۸۰ میلادی۱۰۸۶ سال قبل از تاسیس ایالات متحده آمریکا
.«محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
۱
۵:۲۴
بازارسال شده از گاه گدار
بسم الله الرحمن الرحیم
از عبدالله بن حزیف کندی، سرباز پیاده لشکر عمر سعد به ستوان آرتور کاپلند، تفنگدار نیروی زمینی ارتش ایالات متحده آمریکا.
اما بعد،مردم گمان میکنند سختترین کار در جنگ، جنگیدن است اما چنین نیست. سختترین کار آن است که مرد برای جنگ بیرون آید و جنگ نصیبش نشود. من این را میدانم، زیرا از آن جماعت بودم.
ما را از کوفه بیرون آوردند. گفتند آماده شوید. گفتند کار بزرگی در پیش است. مردان زره پوشیدند، نیزهها را راست کردند، شمشیرها را آزمودند. هر کس گمان میکرد روزهای نامآوری نزدیک شده است.چند روز بعد به کربلا رسیدیم. و چون رسیدیم، دانستیم که نامآوری از آنِ ما نخواهد بود. آنجا آنقدر مرد بود که اگر یکی میافتاد، ده تن جای او را میگرفتند. و آن سوی میدان آنقدر مرد کم بود که هر نامی دیده میشد.
ما در میان لشکر گم شدیم. نه فرمانده بودیم. نه پهلوان بودیم. نه از آنان که نامشان بر سر زبانها میافتد. فقط حاضر بودیم. و آن روزها گمان میکردم حاضر بودن، چیزی نیست. گمان میکردم گناه از آنِ کسی است که شمشیر میزند. از آنِ کسی است که فرمان میدهد. از آنِ کسی است که تیر میاندازد. و من هیچیک از اینان نبودم. پس با خود میگفتم: سهم من چیست؟
سالها گذشت تا پاسخ را فهمیدم. لشکر از فرمانده تنها ساخته نمیشود. از هزاران مرد ساخته میشود که ایستادهاند. از هزاران مرد که بودنشان به فرمانده جرأت میدهد. از هزاران مرد که اگر بروند، دیگر لشکری باقی نمیماند. و من یکی از آن هزاران نفر بودم.
این را از آن رو برایت مینویسم که شنیدهام شما را نیز به انتظار جنگ نشانده بودند. شنیدهام سلاح برداشتید و آماده شدید و فرمان را چشم به راه ماندید. و سپس جنگی که وعدهاش را داده بودند، به شما نرسید. مردم خواهند گفت خوشا به حال شما که نجنگیدید. همان را درباره ما نیز میتوانستند بگویند. اما آنان نمیدانند مردی که برای جنگ میرود و نجنگیده بازمیگردد، چه چیزی را با خود میآورد.او نه خاطره پیروزی دارد و نه عذرِ شکست. فقط میداند در کدام صف ایستاده بوده است.و گاهی همین کافی است.
اکنون سالها از کربلا گذشته است. نام بسیاری از آنان که جنگیدند فراموش شده است. نام بسیاری از آنان که فرمان دادند نیز. اما هرگاه از شومی آن واقعه را یاد میکنند، میگویند: لشکر عمر بن سعد. و من از آن لشکر بودم.این سخن کوتاه است، اما برای من از هر مجازاتی سنگینتر بوده است. زیرا مرد میتواند بگوید نکشتم. میتواند بگوید نجنگیدم. میتواند بگوید فرمان ندادم. اما نمیتواند بگوید آنجا نبودم. و من آنجا بودم، چنانکه تو هم سیاهی لشکر جنگی در زمانه خودت بودی.
والسلام.
سال ۶۱ هجری قمریبرابر با سال ۶۸۰ میلادی۱۰۸۶ سال قبل از تاسیس ایالات متحده آمریکا.
«محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
۱
۵:۲۴
بازارسال شده از گاه گدار
بسم الله الرحمن الرحیم
از شُرَیح بن حارث کندی، قاضی کوفه، به محمود عنایت، مدیر شبکه ماهوارهای ایران اینترنشنال.
اما بعد، بدان که میان من و تو قرنها فاصله افتاده است، لیکن کار ما و تو از یک جنس است، هر چند ابزارمان مختلف باشد.تو با مردمان از پس پرده سخن میگویی و من از فراز منبر و مسند قضا سخن میگفتم. تو خبر را به خانهها میبری و من حکم را به میان بازارها و مسجدها میفرستادم. لیکن مقصود در هر دو یکی است: آنکه مردمان، جهان را چنان ببینند که ما میخواهیم.
گفتهاند تو مردی اهل رسانهای. من این لفظ را نمیشناسم. اما اگر مقصود آن است که با سخن، رأی مردمان را بگردانی و باخبر، خوفورجا در دل ایشان بیفکنی، پس این صنعت بر ما نیز شناخته بود.
من سالیان دراز بر مسند قضا نشستم. مردمان به محکمه من میآمدند و چون از نزد من بازمیگشتند، مالِ کسی حلال میشد و مال دیگری حرام. مردی آزاد میشد و مردی در بند میافتاد. خونی محفوظ میماند و خونی هدر میرفت. و اینهمه نه با شمشیر بود. با کلمه بود. اگر کسی گمان کند که شمشیر از کلمه نیرومندتر است، سیاست را نشناخته است. من در کربلا شمشیر نزدم. تیر نیفکندم. بر اسبی ننشستم. اصلاً پایم هیچوقت به کربلا باز نشد. اما گواهی میدهم که بسیاری از آنان که شمشیر زدند، کاری نکردند که من کردم. من پیش از آنکه حسین کشته شود، او را در دلهای بسیاری کشته بودم. و این کار با نیزه و شمشیر حاصل نمیشود. باخبر به دست میآید. با قضاوت حاصل میشود. با آن حاصل میشود که مردمان، باطل را حق ببینند و حق را مایه فتنه بشمارند.
چون هانی بن عروه را گرفتند، شهر در اضطراب افتاد. مردم میپرسیدند چه بر سر او آمده است. آن روز اگر کوفه بر همان اضطراب باقی میماند، کار ابن زیاد دشوار میشد. اما اضطراب مردم را همیشه با حقیقت درمان نمیکنند.
گاه آن را با خبری درمان میکنند که برای آرامکردن مردم ساخته شده است و چون مردم آرام شدند، نوبت به چیزهای دیگر رسید. پس از آن، سخن از خروج و اطاعت شد. سخن از جماعت و تفرقه شد. سخن از امنیت و آشوب شد. سخن از جنگ در کربلا شد. و من دیدم که چگونه مردانی که دیروز نام حسین را با احترام میبردند، امروز آرزوی جنگ با او را در سر میپرورانند و آن را طاعت خدا میشمارند. این است قدرت کلمه، ای محمود. شمشیر کار خود را در یک روز به پایان میبرد. اما کلمه، سالها پیش از جنگ میجنگد. تو هنوز در آغاز این راهی. من از پایان آن سخن میگویم.
مردم، سخن کسی را میپذیرند که او را امین بشمارند. ازاینرو، صاحبان نفوذ هرگز نخستین دروغ را با چهره دشمنی آشکار نمیگویند. جامه وقار میپوشند. زبان خیرخواهی میگشایند. خود را دلسوز مردم نشان میدهند. آنگاه رأی آنان را اندکاندک به هر سو که خواهند میبرند. این سنتی است که باگذشت روزگار تغییر نمیکند.
ابن زیاد به سپاه نیاز داشت، اما پیش از سپاه به روایت نیاز داشت. پیش از نیزه، به توجیه نیاز داشت. پیش از قتل، به اقناع نیاز داشت. من سهم خود را در آن کار ادا کردم.
پس اگر خواستی بدانی صاحبان قدرت بیش از همه به چه کسانی محتاجاند، پاسخ آن است که به آنان محتاجاند که بتوانند برای قدرت، دلیل بسازند و برای مردم، قصهای باورپذیر بگویند. نام مرا بهخاطر داشته باش و بدان که گاهی برای یک حکم، لازم است سالها منتظر باشی. من کار خودم را کردم، تا بدانیم تو کارت را چگونه تمام میکنی؟
والسلام.
سال ۶۱ هجری قمریبرابر با سال ۶۸۰ میلادی۱۰۸۶ سال قبل از تاسیس ایالات متحده آمریکا.
«محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
۱
۵:۲۴
- نویسنده چقدر قشنگ میگوید که خیلیها در کربلا کم آوردند، نه چون شک داشتند، بلکه چون طاقتِ ندیدنِ پیروزی را نداشتند. آنها میخواستند فتح را لمس کنند، و چون ندیدند، بریدند.
https://eitaa.com/teacherofbluedays
https://eitaa.com/teacherofbluedays
۴۱
۹:۲۴
.گل و که زد گریه کردمآفساید که شد، گریه کردم
از اون گریه تا این گریه خیلی فرق داشت.
اما بعدش وقتی سرم و به پشتی تکیه دادم و داشتم سقف رو نگاه میکردم، به خودم گفتم:جدای از نتیجههایی که در انتظارمون خیلی مهمه که ما توی این جامجهانی نباختیم.
برای آدمی مثل من که خیلی وقتها در زندگی جنگیده ولی پیروز نشده
باخت ندادن یک ارزش
ممنونم که جنگیدید.دمتون گرم
#جام_جهانی#فوتبال#ایران
@bashamimtashafaghبا شمیم تا شفق
از اون گریه تا این گریه خیلی فرق داشت.
اما بعدش وقتی سرم و به پشتی تکیه دادم و داشتم سقف رو نگاه میکردم، به خودم گفتم:جدای از نتیجههایی که در انتظارمون خیلی مهمه که ما توی این جامجهانی نباختیم.
برای آدمی مثل من که خیلی وقتها در زندگی جنگیده ولی پیروز نشده
باخت ندادن یک ارزش
ممنونم که جنگیدید.دمتون گرم
#جام_جهانی#فوتبال#ایران
@bashamimtashafaghبا شمیم تا شفق
۷۸
۵:۲۶
.رامین رضائیان نماینده خوبی برای ایران. بهترین بازیکن زمین شد ولی گریه کرد.چون برای ایرانی موفقیت خودش مهم نیست،کشور و ملت و پرچمش مهمتر...
#از_فوتبال#جام_جهانی#ایران
#از_فوتبال#جام_جهانی#ایران
۲۳
۶:۱۲
.به نظرم فوتبال خیلی شبیه زندگیه. هرچی بازیکن بهتری باشی، گلزنتر باشی بازیکنهای حریف بیشتر بهت حمله میکنن و خیلی وقتها میخوری زمین.اگر الان توی زندگیات روی زمین افتادی بهش فکر کن..
#از_فوتبال
#از_فوتبال
۲۳
۶:۱۹