Professor of Science and Technology Policy,Graduate School of Public Policy, The University of Tokyo, Japan
---------
استاد سیاست، علم و فناوری،دانشکده سیاستگذاری عمومی دانشگاه توکیو، ژاپن
۲۵۳
۹:۰۶
#️⃣ #ایران_هرچه_قوی_تر
۱۹۲
۱۶:۴۱
«اقایان مسئول؛ معیشت مردم جای آزمودن چندباره نسخه کارشناسان بی تدبیر نیست. گرانسازی و آزادسازیِ بدون پشتوانه، فقط فشار بیشتر روی طبقات ضعیف جامعه است؛ همان مردمی که هر روز زحمت میکشند. راه حل واقعی در برخورد قاطع با فساد، رونق تولید داخلی و روش اقتصاد مقاومتی است نه فرار رو به جلو با بهانه های تکراری جنگ و تحریم. مذاکره با دشمنِ زیاده خواه و امتیاز دادن به او، جز خرابی بیشتر و وابستگی نمی آورد. وقت عمل به اقتصاد مقاومتی و وصیت رهبر شهید است؛ کار با همت درست میشود نه خود بیچاره پینداری!!»
شهریور ۱۴۰۵ | ربیعالاول ۱۴۴۸بسیج مهندسی | @basijshu_eng
۱۶۴
۱۸:۵۹
۱۶۴
۱۸:۵۹
بازارسال شده از بسیج مهندسی | دانشگاه شیراز
جهنم مدرسهی کشیشها
«میخورمتان، میجومتان، قورتتان میدهم!»
مادربزرگ، با وجود فلج شدن، هرگز تسلیم نشد.
شبها، وقتی بچهها به خواب میرفتند، در خلوت با خدا زمزمه میکرد:
«خدایا، وسیلهای برای درس خواندن بچههایم فراهم کن!»
بالاخره با تلاش حاج علی، راهی پیدا شد؛ مدرسهی شبانهروزی کشیشهای فرانسوی در بیروت که رایگان بود.
اما این مدرسه، هیچ شباهتی به مدرسههای امروزی نداشت.
مدیر آن، کشیشی خشن به نام «برادر ژاک» بود؛ مردی که دو انگشت وسط دست راستش را در جنگ جهانی اول از دست داده بود.
جای انگشتان بریدهشده آنقدر تیز بود که سیلیهایش مثل تیغ، صورت بچهها را میشکافت.
او صبحها با صدایی خشن و زننده، بچهها را از خواب بیدار میکرد:
«برادر ژاک، برادر ژاک، آیا خوابی؟ آیا خوابی؟ ناقوس دعای صبح به صدا درآمد... دینگ دنگ دونگ!»
محمود و محمد، در میان آن همه وحشت، تنها پناهشان خدا بود.
شبها زیر لحاف میرفتند و دعاهای «نادعلی» و «من یجیب» را زمزمه میکردند و ریزریز گریه میکردند.
صدای گریههای یکدیگر، مثل لالاییِ تلخی، آنها را به خوابی پر از کابوس میبرد.
اما یک شب، برادر ژاک صدای دعا را شنید.
لحاف را کنار زد و با چشمانی برافروخته فریاد زد:
«گناه بزرگ! میخورمتان، میجومتان، قورتتان میدهم!»
محمود و محمد از ترس، خشکشان زد.
از آن شب به بعد، جرأت نکردند دعا را با صدای بلند بخوانند و هر کدام در دل خود نجوا میکردند.
مادربزرگ، وقتی آنها را در پایان هفته میدید، نگرانتر از همیشه بود و میگفت:
«میترسم دو بچهی مسلمان من یک روز مسیحی شوند!»
آنقدر التماس کرد تا حاج علی قول داد هر طور شده، آنها را از آن جهنم نجات دهد.
و سرانجام، پس از یک سال، دو برادر از چنگ کشیشها آزاد شدند...
اما آزادی، پایان سختیهای محمود نبود؛ تازه فصل دیگری از زندگی او آغاز شده بود.
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــــــ
بسیج مهندسی | @basijshu_eng
۱
۱۲:۱۰
با سلام و عرض ادب.با تمام شدن مسابقات هفتگی با موضوع زندگی رهبر شهید، این بار به سراغ تاریخ مشروطه خواهیم رفت.و از امشب آغاز خواهیم کرد
رهبر شهید در زمینه مشروطیت فرمودند: نگاه به مسئله مشروطیت نیازمند توجه فکرهای نقاد محققان و صاحبنظران است. تشخیص درست چشم انداز گذشته در ترسیم چشم انداز آینده، بسیار مؤثر خواهد بود و معرفت و شناخت جریانها جز با این کار ممکن نیست.
هر روز یک ویس کوتاه و پاسخ به یک سوال
جهت شرکت در مسابقه میتوانید از طریق آیدی زیر@Admin_112358اقدام نمایید.
۱۲۳
۱۴:۳۳
#افرا#راهبردی
┅┅┅┅
@basijshu
۱۱۱
۱۴:۰۴
بازارسال شده از بسیج|علوم تربیتی و روان شناسی دانشگاه شیراز
نشریه جرعه.pdf
۳.۳۶ مگابایت
سال دهم شماره 54شهریور ماه 1405
۱
۸:۲۲
#اطلاع_رسانی
تجمع خیابانی موکب سیدالشهدای انقلاب با سخنرانی پروفسور علیشاهی عضو هیئت علمی دانشگاه شیراز
دوشنبه ۲۳ شهریور ماه ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۰
موکب از ساعت ۲۰:۴۵ برقرار میباشد.
صفحات رسمی بسیج دانشجویی دانشگاه شیراز
۱۰۹
۱۶:۰۱
بازارسال شده از بسیج مهندسی | دانشگاه شیراز
«شبها که همه میخوابیدند، ما نان خشک جمع میکردیم...»
محمود و محمد در کالج آمریکایی بیروت ثبتنام کردند.
اما زندگی همچنان سخت بود. پولی برای خرید نان تازه نداشتند.
شبها، وقتی همه به خواب میرفتند، دو برادر در کوچههای تاریک بیروت راه میافتادند و از پشت درِ خانهها، نانهای خشکی را که دیگران دور انداخته بودند، جمع میکردند.
نانها را میشستند، روی پارچه پهن میکردند تا خشک شوند و صبح، همان نان خشک را به جای غذا میخوردند.
مادربزرگ، با آن بدن رنجور و فلج، هرگز شکایت نمیکرد.
تنها نگرانیاش آیندهی بچهها بود:
«درست است که خواندن و نوشتن را از من یاد میگیرید، اما تحصیلات کلاسیک چیز دیگری است. من پولی ندارم که شما را به مدرسه بفرستم... میترسم زمان بگذرد و شما فرصت را از دست بدهید.»
اما محمود، با وجود تمام این سختیها، در میان همشاگردیهای خارجیاش همیشه از شاگردان ممتاز بود.
اشتیاق او به آموختن حد و مرزی نداشت.
در هفدهسالگی، از دانشگاه آمریکایی بیروت لیسانس ادبیات گرفت و پس از آن، مدارک دیگری در مهندسی راه و ساختمان، ریاضیات، ستارهشناسی و زیستشناسی به دست آورد.
تابستانها هم برای کمک به خانواده، در سواحل مدیترانه به فرزندان خانوادههای ثروتمند شنا یاد میداد.
برای محمود، هر کاری ارزش انجام دادن داشت؛ به شرط آنکه بتواند با درآمدش، نانی برای خانواده فراهم کند.
روزها درس میخواند و تابستانها کار میکرد؛ اما هیچکدام نتوانستند شوق او به دانش را خاموش کنند.
تا اینکه سرانجام، مسیر زندگی او به سوی پاریس کشیده شد...
شهری که قرار بود فصل تازهای از زندگی این پسر جوان را آغاز کند.
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــــــ
بسیج مهندسی | @basijshu_eng
۱
۱۷:۵۳