مرگ، پایان کبوتر نیست
به خودم آمدم. اینقدر بهش زل زده بودم که چشمهام سِر شده بود و تصویرش تو قاب چشمام، مات. خجالت میکشیدم، اما به خودم تشر زدم که مگه با دو دلی میشه زندگی کرد؟ طاقتم سر اومد و رفتم سمتش. کنجکاویم هیچوقت تموم نمیشه.
گفتم:* «شعر سهراب رو برای بار چندم دارین میخونین... جالبه.»*
سرش رو به سمتم چرخوند، نگاهم کرد. گفت: «آره... اشکالی داره؟»
گفتم : «نه، فقط عجیبه برام. میتونم بپرسم چرا؟»
لبخندی زد. گفت: «بشین.»
نشستم. لیوان یکبار مصرف چپ و چولهی شربت آبلیمو رو با دو دست گرفته بود ولی نمیخورد.
گفت: «از همون روزی که... خبر اومد، این شعر رو با خودم آوردم وسط میدون.»
و بعد، شروع کرد:
«روزگارم بد نیست. تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی...»
نگاهم کرد. گفت: «سهراب میگه روزگارم بد نیست. ولی برای من، این شعر بوی زمستون میده. بوی یخ. انگار این شعر سپید نیست و رنگ خاک داره.»
ادامه داد:
«جنگ خونین انار و دندان...»
ادامهی شعر رو که خوند، مثل چند لحظه قبل بازم چشمام مات شد. جنگ، یه فیلتر عجیبیه و هر کی واردش بشه، آدم جدیدی میشه. ولی اگه داغ جنگ رو دلت بمونه، تو با اون سرب داغ تو سینه چیکار میکنی؟ الله اعلم.
«جغد در باغ معلق میخواند...»
زل زده بودم به پرچمهای سرخ انتقام که تو شرجی، حتی توان رقص نداشتن و دستهای پرچمگردونها رو حسابی به درد آورده بودن. ولی تو ذهنم چیز دیگهای بود: آدمایی که با سرمستی، بر سرِ یه جوونِ خونین، هلهله میکردند و تیغ میکشیدند. آه از هجدهم و نوزدهم دیماه... با تصورش بوی بنزین میاومد. نفسم گرفت.
صداش لرزید. ادامه داد:
«شهر من گم شده است...»
بغض من هم کمکم راهش رو به گلوی تشنهام پیدا کرد... میدونستم از چی داره میگه...
«من صدای نفس باغچه را میشنوم...»
باغچهای که نفس آخرش رو میکشه؟ چشمام رو تو کاسه میچرخونم تا اشکام رو به عقب هل بدم و بهتر ببینمش. لبش رو میگزید. وای از دل مادرش که چه آرزوها داشته...
پلکی زد و انگار پردهی چشماش برق داشت. چشماش خیس بود. دستش رو گذاشت روی قلبش. انگار چیزی رو اونجا قایم کرده بود.
ادامه داد:
«و صدای متلاشی شدن شیشهی شادی در شب...»
لیوان یکبار مصرف سُر خورد. شربت آبلیمو ریخت روی موکت. زن به هقهق افتاد. اشکهای سمج من هم بالاخره سد رو شکستن.
دستش رو گرفتم. سرش رو بالا آورد.
ادامه داد:
«واژهها را باید شست...»
گفتم: «اما واژه رو با چی بشوریم که این داغها بره؟»
گفت: «خون رو فقط با خون...»
و ادامه داد:
«با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت...»
میدونستم این زن، وقتی دوشادوشِ مردم، جوون اربااربایش رو به خاک سپرد، دیگه سر پا نشد. هنوز سیاهِ جوونش رو به تن داشت و از قرار معلوم، سرخیِ خونخواهیاش رو به دل...
توان عاطفیام به آخرین حد رسیده بود. در حال انفجار بودم. میدونستم اگه گریهام شروع بشه، اون باید آرومم کنه... گُر گرفته بودم، اما سعی میکردم خوددار باشم.
این بار خودش میگه: «حالت رو خراب نکن. من خوبم، واقعاً خوبم. داغ رو طاقت میارم، چارهای ندارم. هر شب میام تا دلم آروم بگیره... که حس کنم یه قدمی واسه آقام برداشتم. برو، یه وقت دیگه بیا.»
کلمهای نداشتم که بگم... این بار فکر کنم سهرابِ مغموم به اندوه پلک میبنده، چون زن میگه:
«مرگ، پایان کبوتر نیست...»
#به_قلم_سارامالکی_زاده #سهراب_سپهری#هجده_نوزده_دی#اجتماعات
دفتر هنر و ادبیات پایداری حوزه هنری انقلاب اسلامی شهرستان آبادان عضو شوید
🟠 ایتاhttps://eitaa.com/be_naghl_az_abadan
بله@be_naghl_az_abadan
به خودم آمدم. اینقدر بهش زل زده بودم که چشمهام سِر شده بود و تصویرش تو قاب چشمام، مات. خجالت میکشیدم، اما به خودم تشر زدم که مگه با دو دلی میشه زندگی کرد؟ طاقتم سر اومد و رفتم سمتش. کنجکاویم هیچوقت تموم نمیشه.
گفتم:* «شعر سهراب رو برای بار چندم دارین میخونین... جالبه.»*
سرش رو به سمتم چرخوند، نگاهم کرد. گفت: «آره... اشکالی داره؟»
گفتم : «نه، فقط عجیبه برام. میتونم بپرسم چرا؟»
لبخندی زد. گفت: «بشین.»
نشستم. لیوان یکبار مصرف چپ و چولهی شربت آبلیمو رو با دو دست گرفته بود ولی نمیخورد.
گفت: «از همون روزی که... خبر اومد، این شعر رو با خودم آوردم وسط میدون.»
و بعد، شروع کرد:
«روزگارم بد نیست. تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی...»
نگاهم کرد. گفت: «سهراب میگه روزگارم بد نیست. ولی برای من، این شعر بوی زمستون میده. بوی یخ. انگار این شعر سپید نیست و رنگ خاک داره.»
ادامه داد:
«جنگ خونین انار و دندان...»
ادامهی شعر رو که خوند، مثل چند لحظه قبل بازم چشمام مات شد. جنگ، یه فیلتر عجیبیه و هر کی واردش بشه، آدم جدیدی میشه. ولی اگه داغ جنگ رو دلت بمونه، تو با اون سرب داغ تو سینه چیکار میکنی؟ الله اعلم.
«جغد در باغ معلق میخواند...»
زل زده بودم به پرچمهای سرخ انتقام که تو شرجی، حتی توان رقص نداشتن و دستهای پرچمگردونها رو حسابی به درد آورده بودن. ولی تو ذهنم چیز دیگهای بود: آدمایی که با سرمستی، بر سرِ یه جوونِ خونین، هلهله میکردند و تیغ میکشیدند. آه از هجدهم و نوزدهم دیماه... با تصورش بوی بنزین میاومد. نفسم گرفت.
صداش لرزید. ادامه داد:
«شهر من گم شده است...»
بغض من هم کمکم راهش رو به گلوی تشنهام پیدا کرد... میدونستم از چی داره میگه...
«من صدای نفس باغچه را میشنوم...»
باغچهای که نفس آخرش رو میکشه؟ چشمام رو تو کاسه میچرخونم تا اشکام رو به عقب هل بدم و بهتر ببینمش. لبش رو میگزید. وای از دل مادرش که چه آرزوها داشته...
پلکی زد و انگار پردهی چشماش برق داشت. چشماش خیس بود. دستش رو گذاشت روی قلبش. انگار چیزی رو اونجا قایم کرده بود.
ادامه داد:
«و صدای متلاشی شدن شیشهی شادی در شب...»
لیوان یکبار مصرف سُر خورد. شربت آبلیمو ریخت روی موکت. زن به هقهق افتاد. اشکهای سمج من هم بالاخره سد رو شکستن.
دستش رو گرفتم. سرش رو بالا آورد.
ادامه داد:
«واژهها را باید شست...»
گفتم: «اما واژه رو با چی بشوریم که این داغها بره؟»
گفت: «خون رو فقط با خون...»
و ادامه داد:
«با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت...»
میدونستم این زن، وقتی دوشادوشِ مردم، جوون اربااربایش رو به خاک سپرد، دیگه سر پا نشد. هنوز سیاهِ جوونش رو به تن داشت و از قرار معلوم، سرخیِ خونخواهیاش رو به دل...
توان عاطفیام به آخرین حد رسیده بود. در حال انفجار بودم. میدونستم اگه گریهام شروع بشه، اون باید آرومم کنه... گُر گرفته بودم، اما سعی میکردم خوددار باشم.
این بار خودش میگه: «حالت رو خراب نکن. من خوبم، واقعاً خوبم. داغ رو طاقت میارم، چارهای ندارم. هر شب میام تا دلم آروم بگیره... که حس کنم یه قدمی واسه آقام برداشتم. برو، یه وقت دیگه بیا.»
کلمهای نداشتم که بگم... این بار فکر کنم سهرابِ مغموم به اندوه پلک میبنده، چون زن میگه:
«مرگ، پایان کبوتر نیست...»
#به_قلم_سارامالکی_زاده #سهراب_سپهری#هجده_نوزده_دی#اجتماعات
🟠 ایتاhttps://eitaa.com/be_naghl_az_abadan
۴۱۳
۱۵:۵۹
بچههایم یادشان بود
️
همانطور که خورشیدِ دو بعدازظهر، شهر را روشن میکرد، سایهی تیرهای از من روی آسفالتِ کف دانشگاه اروندان خرمشهر نقش بسته بود. خستهتر از همیشه وارد کلاس شدم.
کیف را که روی میز گذاشتم، یکی از دانشجوها گفت: «استاد، قایق کاغذیها رو له نکنیها!»
چشمانم روی میز چرخید تا چند قایق کاغذی کوچک را شکار کند. هیچکدام شبیه هم نبودند.
گفتم: «اینها چیه؟»
یکی از ته کلاس داد زد: «استاد! استاد! کاروان صموده دیگه!»
در حال وارسی قایقها بودم و دو بار «صمود» را زیر لب زمزمه کردم.
یکی از بچهها گفت: «استاد، چون شما چیزهای کوچک رو دوست داشتین، براتون ساختیم. تازه، جلسهی قبل گفتین ما همه توی یه قایقیم و...»
یکی دیگه پرید وسط حرفش: «آره، من مال خودم رو با برگهی دفتر ساختم، اما بچههای مهندسی معماری با کاغذ رنگیهای اضافهی طراحی!»
یکی از دخترها، آرام گفت: «استاد، یادتونه توی جنگ ۴۰ روزه، کویت کشتیسازی اروندان رو زد؟ ما چون خونهمون نزدیک بود، حملات رو کامل لمس کردیم. خونمون ترک خورد، شیشه و پنجره رو که نگم! حالا هم میگن غیرفعاله.»
در حالی که غم به خستگی چشمهایم پیوند خورده بود و قلبم برای رنج بچههام فشرده میشد، گفتم: «الان بهترین؟» و اضافه کردم: «آخرش غیرفعال شده یا نه؟»
جمعیت کلاس زیاد بود. همهمه شد. اما در اینجور مواقع، همیشه بُرد با آنهاییست که با گام بالا صحبت میکنند. پس صدای کسی را شنیدم که از ته کلاس گفت:* «استاد، من از همکار بابام شنیدم فقط با ۴۴ موشک، ۲۰۰ میلیون دلار آسیب زدن. الان دارن تلاش میکنن درستش کنن. اما خدایی خیلی نامردن. من خودم میخواستم برای ادامه تحصیل برم آمریکا، اما دیگه دلم نمیاد!»*
دهان باز کردم چیزی بگویم که...
یکی دیگه گفت: «استاد، ولی بازم خوبه شهر رو نزدن.» بعد سعی کرد خندهاش را کنترل کند و ادامه داد: «چون با جنگنده از بالای شهر رد شدن، دیدن همهجاش هنوز عین زمان جنگ ایران و عراق داغونه. گفتن چیو بزنیم؟»
حرف در دهانم ماسید... حق بود!
خندهی تلخی مهمان کلاسِ عجیب امروزم شد.
همه در سکوت به هم نگاه کردیم.
یکی از آقایان کلاس که موهای سرش یکیدرمیان سفید شده بود، گفت:* «حالا کشتیسازی رو نسازن هم، دیگه چیزی برای ما خرمشهریها نمیمونه که!»*
مغموم گفتم: «نفرمایید! شما دانشجوها خودتان کشتیاید. هر کدوم یه شکل، یه جنس، یه راه متفاوت. ولی همتون یه مقصد دارین. مثل نُتهای موسیقی که هر کدوم یه صدای متفاوتی دارن، ولی همه با هم یه آهنگ میسازن.»
کلاس که تمام شد، بچهها را مرخص کردم. حتی توان رفتن به اتاقِ رست اساتید را نداشتم.
زل زدم به قایقها...
یادم آمد دوستی گفته بود: «نکند این همه تلاش برای کار فرهنگی، این سرپا ایستادنهای مکرر، این تدریس و رفع شبهههای عقیدتی و دینی، بیاثر باشد.» و من هر بار میگفتم:* «علاج کار در اخلاص است.»*
و امروز بچهها با تکههای کوچک کاغذ یادم آوردند که ناامیدی، مرگِ موفقیت است و باید ادامه بدهم. چرا که آنها فقط با یک یادآوری ساده از صمود، آن را مجسم میکنند و جملاتم را از بَرَند.ما مدرسها گاهی آنقدر درگیر درس دادن میشویم که یادمان میرود دانشجوها تکه کاغذهای سفیدی هستند که نمیشود مثل هم تا زد.دنیای تدریس عجیب است. گاهی درست وقتی خیال میکنیم دانشجوها را برای رفتن به دریا آماده میکنیم، بیآنکه بدانیم، خودمان با دستهای آنها دوباره به دریا میرسیم. و من عاشق همین رسیدنهای بدون برنامهام...
#به_قلم_سارامالکی_زاده #اروندان#صمود#جنگ_رمضان
دفتر هنر و ادبیات پایداری حوزه هنری انقلاب اسلامی شهرستان آبادانعضو شوید
🟠 ایتاhttps://eitaa.com/be_naghl_az_abadan
بله@be_naghl_az_abadan
همانطور که خورشیدِ دو بعدازظهر، شهر را روشن میکرد، سایهی تیرهای از من روی آسفالتِ کف دانشگاه اروندان خرمشهر نقش بسته بود. خستهتر از همیشه وارد کلاس شدم.
کیف را که روی میز گذاشتم، یکی از دانشجوها گفت: «استاد، قایق کاغذیها رو له نکنیها!»
چشمانم روی میز چرخید تا چند قایق کاغذی کوچک را شکار کند. هیچکدام شبیه هم نبودند.
گفتم: «اینها چیه؟»
یکی از ته کلاس داد زد: «استاد! استاد! کاروان صموده دیگه!»
در حال وارسی قایقها بودم و دو بار «صمود» را زیر لب زمزمه کردم.
یکی از بچهها گفت: «استاد، چون شما چیزهای کوچک رو دوست داشتین، براتون ساختیم. تازه، جلسهی قبل گفتین ما همه توی یه قایقیم و...»
یکی دیگه پرید وسط حرفش: «آره، من مال خودم رو با برگهی دفتر ساختم، اما بچههای مهندسی معماری با کاغذ رنگیهای اضافهی طراحی!»
یکی از دخترها، آرام گفت: «استاد، یادتونه توی جنگ ۴۰ روزه، کویت کشتیسازی اروندان رو زد؟ ما چون خونهمون نزدیک بود، حملات رو کامل لمس کردیم. خونمون ترک خورد، شیشه و پنجره رو که نگم! حالا هم میگن غیرفعاله.»
در حالی که غم به خستگی چشمهایم پیوند خورده بود و قلبم برای رنج بچههام فشرده میشد، گفتم: «الان بهترین؟» و اضافه کردم: «آخرش غیرفعال شده یا نه؟»
جمعیت کلاس زیاد بود. همهمه شد. اما در اینجور مواقع، همیشه بُرد با آنهاییست که با گام بالا صحبت میکنند. پس صدای کسی را شنیدم که از ته کلاس گفت:* «استاد، من از همکار بابام شنیدم فقط با ۴۴ موشک، ۲۰۰ میلیون دلار آسیب زدن. الان دارن تلاش میکنن درستش کنن. اما خدایی خیلی نامردن. من خودم میخواستم برای ادامه تحصیل برم آمریکا، اما دیگه دلم نمیاد!»*
دهان باز کردم چیزی بگویم که...
یکی دیگه گفت: «استاد، ولی بازم خوبه شهر رو نزدن.» بعد سعی کرد خندهاش را کنترل کند و ادامه داد: «چون با جنگنده از بالای شهر رد شدن، دیدن همهجاش هنوز عین زمان جنگ ایران و عراق داغونه. گفتن چیو بزنیم؟»
حرف در دهانم ماسید... حق بود!
خندهی تلخی مهمان کلاسِ عجیب امروزم شد.
همه در سکوت به هم نگاه کردیم.
یکی از آقایان کلاس که موهای سرش یکیدرمیان سفید شده بود، گفت:* «حالا کشتیسازی رو نسازن هم، دیگه چیزی برای ما خرمشهریها نمیمونه که!»*
مغموم گفتم: «نفرمایید! شما دانشجوها خودتان کشتیاید. هر کدوم یه شکل، یه جنس، یه راه متفاوت. ولی همتون یه مقصد دارین. مثل نُتهای موسیقی که هر کدوم یه صدای متفاوتی دارن، ولی همه با هم یه آهنگ میسازن.»
کلاس که تمام شد، بچهها را مرخص کردم. حتی توان رفتن به اتاقِ رست اساتید را نداشتم.
زل زدم به قایقها...
یادم آمد دوستی گفته بود: «نکند این همه تلاش برای کار فرهنگی، این سرپا ایستادنهای مکرر، این تدریس و رفع شبهههای عقیدتی و دینی، بیاثر باشد.» و من هر بار میگفتم:* «علاج کار در اخلاص است.»*
و امروز بچهها با تکههای کوچک کاغذ یادم آوردند که ناامیدی، مرگِ موفقیت است و باید ادامه بدهم. چرا که آنها فقط با یک یادآوری ساده از صمود، آن را مجسم میکنند و جملاتم را از بَرَند.ما مدرسها گاهی آنقدر درگیر درس دادن میشویم که یادمان میرود دانشجوها تکه کاغذهای سفیدی هستند که نمیشود مثل هم تا زد.دنیای تدریس عجیب است. گاهی درست وقتی خیال میکنیم دانشجوها را برای رفتن به دریا آماده میکنیم، بیآنکه بدانیم، خودمان با دستهای آنها دوباره به دریا میرسیم. و من عاشق همین رسیدنهای بدون برنامهام...
#به_قلم_سارامالکی_زاده #اروندان#صمود#جنگ_رمضان
🟠 ایتاhttps://eitaa.com/be_naghl_az_abadan
۱۳۹
۲۰:۵۰
کوچه با پرچمهای سیاه
اسفند سال ۱۳۶۴ بود؛ منطقه غرب، حوالی سلیمانیه عراق. امدادگر بودم و آمبولانس، همدم همیشگیام در میان آتش و انفجار بود. صدای بیسیم با غرش خمپارهها درهم میآمیخت که ناگهان صدایم زدند:ـ سید، یک مجروح داریم. سریع ببرش کرمانشاه!راه افتادم. نمیدانستم چرا باید تا کرمانشاه بروم. معمول آن بود که مجروحان را به نقطهای در پشت خط برسانیم و برگردیم. اما آن روز، بیآنکه بدانم چه سرنوشتی در انتظارم است، مسیرم به سوی مقر اصلی افتاد.هنوز از آمبولانس پیاده نشده بودم که گفتند تلفن با من کار دارد. گوشی را برداشتم. فرماندهام بود؛ همان صدایی که بارها در سختترین لحظهها به من اطمینان داده بود، اما این بار لرزشی غریب در آن پنهان بود.گفت: «سید... باید برگردی خونت قم»پرسیدم: «چرا؟ چه اتفاقی افتاده؟»چند لحظه سکوت کرد؛ سکوتی که از هزار جمله سنگینتر بود. بعد آهسته گفت: «متاسفانه، خبر رسیده پدرت تصادف کرده»دنیا دور سرم چرخید. نمیخواستم باور کنم. صد بار شماره خانه پدری را در تهران گرفتم، اما هر بار انتظارم طولانیتر و دلم بیقرارتر شد. نه موبایلی بود که خبری بگیرم، نه راهی که این فاصله را کوتاه کند. یک ساعت گذشت؛ یک ساعت که انگار سالها طول کشید.سرانجام، همسایه گوشی را برداشت. صدایش بغضآلود بود:ـ آقا سید... پدرت تصادف کرده. جنازهاش را دیروز بردهاند قم. خودت را برسان.دیروز!همین یک کلمه کافی بود تا چیزی درونم فرو بریزد. پدرم رفته بود و من، در فاصلهای دور، بیخبر از آخرین لحظههایش، میان جبهه و صدای انفجارها زندگی میکردم.نمیدانم چگونه خودم را به ترمینال رساندم. نه کولهای برداشتم، نه وسیلهای جمع کردم. با تنی خسته و دلی که زیر بار اندوه تاب نمیآورد، راه افتادم. در طول مسیر، خاطرات پدرم یکی پس از دیگری از برابر چشمم گذشتند؛ صدایش، نگاهش، مهربانیهایش و لحظههایی که آن روزها عادی به نظر میرسیدند و حالا هر کدام حسرتی بزرگ شده بودند. اشک میریختم، بیصدا؛ انگار حتی گریستن هم توانم را میگرفت.سپیده نزده به قم رسیدم. شهر هنوز در خواب بود، اما من دیگر هیچ خوابی نداشتم. خیابانها را گمگشتهای میپیمودم که نشانی خانهاش را میدانست، اما نمیدانست در آن خانه چه چیزی انتظارش را میکشد. گاهی تند میرفتم، گاهی میایستادم؛ شاید برای آنکه نفسم تازه شود، شاید هم برای اینکه دلم فرصت پیدا کند خبر را انکار کند.سرانجام به سر کوچهمان رسیدم.پرچمهای سیاه را دیدم.همانجا پاهایم سست شد. پرچمها در باد تکان میخوردند و من به آنها خیره مانده بودم؛ به نشانههایی که دیگر هیچ راهی برای انکار باقی نمیگذاشتند. در خانه باز شد. برادران کوچکترم، خواهرهایم، مادرم و همسرم با چشمانی اشکبار به استقبالم آمدند. میان گریه و اندوه، تنها یک جمله شنیدم:ـ تو کجا بودی؟چه میتوانستم بگویم؟ من در جبهه بودم؛ جایی که هر روز با مرگ روبهرو میشدم، بیآنکه بدانم مرگ، در غیاب من، از خانه خودمان دیدار کرده است.پدرم، قهرمان زندگیام، دیگر نبود. برادرم مجید هم آن روزها در لبنان، در کنار رزمندگان حزبالله بود و از میان ما، کسی از فرزندان بزرگتر در کنار خانواده حضور نداشت. وقتی فهمیدم داییها و پسرعموها کارهای پدر را انجام دادهاند و او را به خاک سپردهاند، غمم سنگینتر شد. حتی فرصت آخرین وداع را هم از دست داده بودم.از آن روز، احساس میکردم بدهی بزرگی بر گردنم مانده است؛ بدهیای که نه میشد پرداختش و نه میشد از یادش برد. با خودم میگفتم باید میبودم، باید زودتر میرسیدم، باید دستکم یک بار دیگر دستهای پدرم را میگرفتم و به او میگفتم چقدر دوستش دارم.اما زندگی برای هیچکس به خاطر یک وداع ناتمام، از حرکت بازنمیایستد.روزها گذشتند و من به زندگی برگشتم، اما بخشی از من همان روز در آن کوچه جا ماند؛ زیر سایه پرچمهای سیاه، کنار دری که دیگر پدرم از آن وارد نمیشد.مدتها، با شنیدن صدای بوق هر ماشینی، بیاختیار به سوی در میدویدم. دلم میخواست باور کنم شاید اشتباهی رخ داده، شاید پدرم بازگشته و این بار، بیخبر، پشت در ایستاده است.میدانستم دیگر برنمیگردد؛ اما دل، همیشه تابع دانستههای آدم نیست.هنوز هم گاهی، در ازدحام خاطرات، صدای بوق ماشینی مرا از جا میکند. برای لحظهای کوتاه، همان پسر چشمانتظار میشوم؛ پسری که میدود تا در را باز کند و پدرش را ببیند.و هر بار، پشت آن در، تنها سکوت ایستاده است.من سالهاست از جبهه برگشتهام؛ اما هنوز، در کوچهای با پرچمهای سیاه، دنبال پدرم میگردم.
#به_قلم_سید_عزیز_موسوی #دفاع_مقدس
دفتر هنر و ادبیات پایداری حوزه هنری انقلاب اسلامی شهرستان آبادانعضو شوید
🟠 ایتاhttps://eitaa.com/be_naghl_az_abadan
بله@be_naghl_az_abadan
اسفند سال ۱۳۶۴ بود؛ منطقه غرب، حوالی سلیمانیه عراق. امدادگر بودم و آمبولانس، همدم همیشگیام در میان آتش و انفجار بود. صدای بیسیم با غرش خمپارهها درهم میآمیخت که ناگهان صدایم زدند:ـ سید، یک مجروح داریم. سریع ببرش کرمانشاه!راه افتادم. نمیدانستم چرا باید تا کرمانشاه بروم. معمول آن بود که مجروحان را به نقطهای در پشت خط برسانیم و برگردیم. اما آن روز، بیآنکه بدانم چه سرنوشتی در انتظارم است، مسیرم به سوی مقر اصلی افتاد.هنوز از آمبولانس پیاده نشده بودم که گفتند تلفن با من کار دارد. گوشی را برداشتم. فرماندهام بود؛ همان صدایی که بارها در سختترین لحظهها به من اطمینان داده بود، اما این بار لرزشی غریب در آن پنهان بود.گفت: «سید... باید برگردی خونت قم»پرسیدم: «چرا؟ چه اتفاقی افتاده؟»چند لحظه سکوت کرد؛ سکوتی که از هزار جمله سنگینتر بود. بعد آهسته گفت: «متاسفانه، خبر رسیده پدرت تصادف کرده»دنیا دور سرم چرخید. نمیخواستم باور کنم. صد بار شماره خانه پدری را در تهران گرفتم، اما هر بار انتظارم طولانیتر و دلم بیقرارتر شد. نه موبایلی بود که خبری بگیرم، نه راهی که این فاصله را کوتاه کند. یک ساعت گذشت؛ یک ساعت که انگار سالها طول کشید.سرانجام، همسایه گوشی را برداشت. صدایش بغضآلود بود:ـ آقا سید... پدرت تصادف کرده. جنازهاش را دیروز بردهاند قم. خودت را برسان.دیروز!همین یک کلمه کافی بود تا چیزی درونم فرو بریزد. پدرم رفته بود و من، در فاصلهای دور، بیخبر از آخرین لحظههایش، میان جبهه و صدای انفجارها زندگی میکردم.نمیدانم چگونه خودم را به ترمینال رساندم. نه کولهای برداشتم، نه وسیلهای جمع کردم. با تنی خسته و دلی که زیر بار اندوه تاب نمیآورد، راه افتادم. در طول مسیر، خاطرات پدرم یکی پس از دیگری از برابر چشمم گذشتند؛ صدایش، نگاهش، مهربانیهایش و لحظههایی که آن روزها عادی به نظر میرسیدند و حالا هر کدام حسرتی بزرگ شده بودند. اشک میریختم، بیصدا؛ انگار حتی گریستن هم توانم را میگرفت.سپیده نزده به قم رسیدم. شهر هنوز در خواب بود، اما من دیگر هیچ خوابی نداشتم. خیابانها را گمگشتهای میپیمودم که نشانی خانهاش را میدانست، اما نمیدانست در آن خانه چه چیزی انتظارش را میکشد. گاهی تند میرفتم، گاهی میایستادم؛ شاید برای آنکه نفسم تازه شود، شاید هم برای اینکه دلم فرصت پیدا کند خبر را انکار کند.سرانجام به سر کوچهمان رسیدم.پرچمهای سیاه را دیدم.همانجا پاهایم سست شد. پرچمها در باد تکان میخوردند و من به آنها خیره مانده بودم؛ به نشانههایی که دیگر هیچ راهی برای انکار باقی نمیگذاشتند. در خانه باز شد. برادران کوچکترم، خواهرهایم، مادرم و همسرم با چشمانی اشکبار به استقبالم آمدند. میان گریه و اندوه، تنها یک جمله شنیدم:ـ تو کجا بودی؟چه میتوانستم بگویم؟ من در جبهه بودم؛ جایی که هر روز با مرگ روبهرو میشدم، بیآنکه بدانم مرگ، در غیاب من، از خانه خودمان دیدار کرده است.پدرم، قهرمان زندگیام، دیگر نبود. برادرم مجید هم آن روزها در لبنان، در کنار رزمندگان حزبالله بود و از میان ما، کسی از فرزندان بزرگتر در کنار خانواده حضور نداشت. وقتی فهمیدم داییها و پسرعموها کارهای پدر را انجام دادهاند و او را به خاک سپردهاند، غمم سنگینتر شد. حتی فرصت آخرین وداع را هم از دست داده بودم.از آن روز، احساس میکردم بدهی بزرگی بر گردنم مانده است؛ بدهیای که نه میشد پرداختش و نه میشد از یادش برد. با خودم میگفتم باید میبودم، باید زودتر میرسیدم، باید دستکم یک بار دیگر دستهای پدرم را میگرفتم و به او میگفتم چقدر دوستش دارم.اما زندگی برای هیچکس به خاطر یک وداع ناتمام، از حرکت بازنمیایستد.روزها گذشتند و من به زندگی برگشتم، اما بخشی از من همان روز در آن کوچه جا ماند؛ زیر سایه پرچمهای سیاه، کنار دری که دیگر پدرم از آن وارد نمیشد.مدتها، با شنیدن صدای بوق هر ماشینی، بیاختیار به سوی در میدویدم. دلم میخواست باور کنم شاید اشتباهی رخ داده، شاید پدرم بازگشته و این بار، بیخبر، پشت در ایستاده است.میدانستم دیگر برنمیگردد؛ اما دل، همیشه تابع دانستههای آدم نیست.هنوز هم گاهی، در ازدحام خاطرات، صدای بوق ماشینی مرا از جا میکند. برای لحظهای کوتاه، همان پسر چشمانتظار میشوم؛ پسری که میدود تا در را باز کند و پدرش را ببیند.و هر بار، پشت آن در، تنها سکوت ایستاده است.من سالهاست از جبهه برگشتهام؛ اما هنوز، در کوچهای با پرچمهای سیاه، دنبال پدرم میگردم.
#به_قلم_سید_عزیز_موسوی #دفاع_مقدس
🟠 ایتاhttps://eitaa.com/be_naghl_az_abadan
۳۲۶
۱۱:۳۰
شکست حصر دوم
تا رسیدم به یکی از مواکب نزدیک به تجمع بنر بزرگی دیدم از ستارههای ضد شب مینابی! با همان معصومیت دشمنخوارکن. علاوه بر عکس بعضیشان، جملهای را درشت نوشته بود، قریب به این مضمون:«در کولهی سربازان خارجی، آزادی پیدا نمیشود...»با خودم فکر میکردم و چند ثانیهای مکث را به چشمانم دیکته کردم. جای مکث هم داشت، انصافاً... این را خود انصاف میگفت. انصافی که حتی غربیها را هم از حرملههای زمان منزجر کرده بود.رد شدم با قدمهایم و قلبم، ماند پای آن جمله. باید خود را چند متری آنطرفتر، به جایی که پر بود از ندای تکبیر و انتقام، میرساندم.چند شب قبلش، در حمایت از مقاومت دختران دانشآموز محجبه در آذربایجان، علیه جنایت فرهنگی آن کشور، به موکبی که پلاکارد مینوشت جملهای داده بودم: «آقای علیاف، از رضا خان پالانی عبرت بگیر...»حالا که بعد از گذشت هفت، هشت ماه از جنایت میناب، فکر زهرآلود صهیونیسم، آذربایجان را هم مسموم کرده، بیشتر به نقشهی مشترک پستفطرتان علیه اصل فطرت فکر میکنم. چه توطئهای! تعلل در افشایش هزینه دارد؟ داشته باشد! مگر نه اینکه هر شب باید برخاست و باید فهمید میخوانین؟ پس باید گفت: چه میشود؟!پشت پردهی جنایت نظامی میناب و جنایت فرهنگی آذربایجان، یک جریان در حال تنفس است. جریانی که حیاتش به گرفتن حیا است. اگر هم حیا را نگیرد، ممکن است دیر یا زود جان فرد را بگیرد؛ که خیلی جاها گرفت، نفس خشک و تر را...دیدن یک مرد قدبلند با جلیقهکتی که تنش نبود، و پرچم بلندی که دستش بود و با آرامشی زیبا تکانش میداد، شیرینی منحصربهفردی داشت.راه میرفت، چپ و راست جمعیت.وقتی بعضاً نگاهش میکردم، برایم جالب بود. جلیقهی تنش حرفی برای گفتن داشت. میگفت از آن جلیقه مهمتر، دلی است که باید جلیقهی ضدگلولهی توهین و تمسخر بپوشد؛ تا نه آب در همان دل تکان بخورد، نه در دل امتی که به تعبیری مهدییار بودند.بعضی شعارها و مطالبی که از سن به گوش میرسید، بعثتی بود. عمق داشتند و در خور امت مبعوث. مثل مطالبهی حضور مسئولین در تجمعات، که حق بوده و حق هست. از بعضی شعارها هم واقعاً تعجب میکردم..*«یمن حریف نداره، چون که ظریف نداره...»* این شعار بود یا متلک؟ بر فرض شعار، نقد کرد؟ چه پاسخ معقولی به آقای ظریف داد؟! به جز فرض اینکه شاید خندهای بگیرد و بعدش؟ اصلاً دهنکجی کوچکی به اتحاد ضروری و مقدس نیست؟! آن هم الان؟ نقد و مطالبه همینطوری مخدوش میشود. حیف نیست که شعار، به جای رشد دادن، مخاطب را سطحی کند و نقاد بار نیاورد؟برمیگشتم. از کربلای دویست و خوردهای. از شکست حصر دوم، که مختص آبادان نبود. آمدن ما به خیابان، قفل غیبت مهدی(عج) را بالاخره یک روز میشکند. مطمئنم.
پ ن:به یاد خط نگهداران کانال کمیل و شهید والامقام ابراهیم هادی
#به_قلم_ابوالفضل_روشن_افشار#اجتماعات
دفتر هنر و ادبیات پایداری حوزه هنری انقلاب اسلامی شهرستان آبادانعضو شوید
🟠 ایتاhttps://eitaa.com/be_naghl_az_abadan
بله@be_naghl_az_abadan
تا رسیدم به یکی از مواکب نزدیک به تجمع بنر بزرگی دیدم از ستارههای ضد شب مینابی! با همان معصومیت دشمنخوارکن. علاوه بر عکس بعضیشان، جملهای را درشت نوشته بود، قریب به این مضمون:«در کولهی سربازان خارجی، آزادی پیدا نمیشود...»با خودم فکر میکردم و چند ثانیهای مکث را به چشمانم دیکته کردم. جای مکث هم داشت، انصافاً... این را خود انصاف میگفت. انصافی که حتی غربیها را هم از حرملههای زمان منزجر کرده بود.رد شدم با قدمهایم و قلبم، ماند پای آن جمله. باید خود را چند متری آنطرفتر، به جایی که پر بود از ندای تکبیر و انتقام، میرساندم.چند شب قبلش، در حمایت از مقاومت دختران دانشآموز محجبه در آذربایجان، علیه جنایت فرهنگی آن کشور، به موکبی که پلاکارد مینوشت جملهای داده بودم: «آقای علیاف، از رضا خان پالانی عبرت بگیر...»حالا که بعد از گذشت هفت، هشت ماه از جنایت میناب، فکر زهرآلود صهیونیسم، آذربایجان را هم مسموم کرده، بیشتر به نقشهی مشترک پستفطرتان علیه اصل فطرت فکر میکنم. چه توطئهای! تعلل در افشایش هزینه دارد؟ داشته باشد! مگر نه اینکه هر شب باید برخاست و باید فهمید میخوانین؟ پس باید گفت: چه میشود؟!پشت پردهی جنایت نظامی میناب و جنایت فرهنگی آذربایجان، یک جریان در حال تنفس است. جریانی که حیاتش به گرفتن حیا است. اگر هم حیا را نگیرد، ممکن است دیر یا زود جان فرد را بگیرد؛ که خیلی جاها گرفت، نفس خشک و تر را...دیدن یک مرد قدبلند با جلیقهکتی که تنش نبود، و پرچم بلندی که دستش بود و با آرامشی زیبا تکانش میداد، شیرینی منحصربهفردی داشت.راه میرفت، چپ و راست جمعیت.وقتی بعضاً نگاهش میکردم، برایم جالب بود. جلیقهی تنش حرفی برای گفتن داشت. میگفت از آن جلیقه مهمتر، دلی است که باید جلیقهی ضدگلولهی توهین و تمسخر بپوشد؛ تا نه آب در همان دل تکان بخورد، نه در دل امتی که به تعبیری مهدییار بودند.بعضی شعارها و مطالبی که از سن به گوش میرسید، بعثتی بود. عمق داشتند و در خور امت مبعوث. مثل مطالبهی حضور مسئولین در تجمعات، که حق بوده و حق هست. از بعضی شعارها هم واقعاً تعجب میکردم..*«یمن حریف نداره، چون که ظریف نداره...»* این شعار بود یا متلک؟ بر فرض شعار، نقد کرد؟ چه پاسخ معقولی به آقای ظریف داد؟! به جز فرض اینکه شاید خندهای بگیرد و بعدش؟ اصلاً دهنکجی کوچکی به اتحاد ضروری و مقدس نیست؟! آن هم الان؟ نقد و مطالبه همینطوری مخدوش میشود. حیف نیست که شعار، به جای رشد دادن، مخاطب را سطحی کند و نقاد بار نیاورد؟برمیگشتم. از کربلای دویست و خوردهای. از شکست حصر دوم، که مختص آبادان نبود. آمدن ما به خیابان، قفل غیبت مهدی(عج) را بالاخره یک روز میشکند. مطمئنم.
پ ن:به یاد خط نگهداران کانال کمیل و شهید والامقام ابراهیم هادی
#به_قلم_ابوالفضل_روشن_افشار#اجتماعات
🟠 ایتاhttps://eitaa.com/be_naghl_az_abadan
۳۰۳
۱۷:۳۶
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
داستان پرچم 7- for merge (1).pdf
۱.۰۸ مگابایت
به مناسبت سالروز حماسه غرورآفرین ذوالفقاری؛ کتاب الکترونیکی «داستان پرچم» منتشر شد
.
«حماسه ذوالفقاری» فقط یک نام در تاریخ نیست؛ یادگار ایستادگی مردمانی است که در تاریکترین روزها، نگذاشتند پرچم ایران به زمین بیفتد.
در روزهایی که آتش و دود، تاریخ را تهدید میکرد، قلمها به یاری آمدند تا این ایستادگی برای همیشه زنده بماند. کتاب «داستان پرچم» حاصل همین همت است.
این کتاب، مجموعهای از روایتهای کوتاه و خواندنی از نویسندگان و هنرمندان خوزستانی است که با تمام وجود، سهم خود را از ثبت این تاریخ ادا کردهاند.
فایل کامل کتاب (PDF) در همین پیام برای شما پیوست شده است.
#حماسه_ذوالفقاری #داستان_پرچم #دفاع_مقدس #کتابخوانی
دفتر هنر و ادبیات پایداری حوزه هنری انقلاب اسلامی شهرستان آبادانعضو شوید
🟠 ایتاhttps://eitaa.com/be_naghl_az_abadan
بله@be_naghl_az_abadan
«حماسه ذوالفقاری» فقط یک نام در تاریخ نیست؛ یادگار ایستادگی مردمانی است که در تاریکترین روزها، نگذاشتند پرچم ایران به زمین بیفتد.
در روزهایی که آتش و دود، تاریخ را تهدید میکرد، قلمها به یاری آمدند تا این ایستادگی برای همیشه زنده بماند. کتاب «داستان پرچم» حاصل همین همت است.
این کتاب، مجموعهای از روایتهای کوتاه و خواندنی از نویسندگان و هنرمندان خوزستانی است که با تمام وجود، سهم خود را از ثبت این تاریخ ادا کردهاند.
#حماسه_ذوالفقاری #داستان_پرچم #دفاع_مقدس #کتابخوانی
🟠 ایتاhttps://eitaa.com/be_naghl_az_abadan
۴۵
۱۷:۴۴

پاکت هدیه
به مناسبت حماسه ذوالفقاری؛ اولین پیروزی رزمندگان اسلام در 8سال دفاع مقدس
«آبادان، قصه ناجی را بگو»
«نهم آبان ۱۳۵۹ را به یاد داری؟ من آن روزها زخمی بودم؛ خرمشهر را از دست داده بودم و سایه جنگ تا پشت خانههایم کشیده شده بود. دشمن از زمین و آسمان بر من میبارید و حالا چشم به بهمنشیر دوخته بود. خیال میکرد با عبور از رودخانه، راه ورود به قلب مرا پیدا میکند. آن سوی آب، در کوی ذوالفقاری، صدای پای مرگ نزدیکتر از همیشه به گوش میرسید.در حاشیه شهر، کنار گورستانی از اتومبیلهای فرسوده، مردی زندگی میکرد که کمتر کسی گمان میبرد روزی نامش در حافظه یک شهر بماند. دریاقلی سورانی؛ اوراقفروش دورهگردی که روزگارش با آهنپارهها و چرخدندههای ازکارافتاده میگذشت. خانهاش کلبهای ساده بود و داراییاش دوچرخهای کهنه؛ اما آن شب، چیزی در چشمهایش دید که از همه سلاحهای شهر کارآمدتر بود: خطر را زودتر از دیگران فهمید.دشمن از بهمنشیر گذشته بود. دریاقلی فهمید اگر لحظهای درنگ کند، دیگر شاید شهری باقی نماند که کسی را برای خبر کردنش داشته باشد. پرید روی دوچرخه و رکاب زد. از میان تاریکی، از کنار آهنپارهها، از جادهای که هر پیچش میتوانست آخرین پیچ زندگیاش باشد. فریاد میکشید: «عراقیها آمدند! ذوالفقاری در خطر است!»نه تلفنی در کار بود، نه فرصتی برای توضیح. فقط مردی بود، دوچرخهای و فریادی که باید پیش از گلولهها به گوش شهر میرسید. نه کیلومتر راه را در دل شب پیمود. دوچرخهاش پنچر شد؛ اما او نایستاد. از زین پایین آمد و دوید. گویی میدانست اگر چرخها از حرکت بایستند، نباید پای او هم از رفتن بازبماند.به هر که میرسید، خبر میداد. مردم از خانهها بیرون ریختند؛ یکی بیل برداشت، دیگری چوبی به دست گرفت و آن یکی با هر سلاحی که یافته بود، راه ذوالفقاری را در پیش گرفت. دریاقلی خود را به سپاه رساند و بعد به نیروهای ارتش خبر داد. شهر بیدار شده بود؛ نه با صدای اذان صبح، که با فریاد مردی که خواب را از چشم مرگ ربوده بود.آن شب، آبادان فقط با تفنگ و گلوله دفاع نشد؛ با دویدن مردم، با دستهای خالی و با همدلی کسانی ایستاد که میدانستند اگر ذوالفقاری سقوط کند، راه سقوط شهر هموار میشود. نیروهای ارتش، سپاه، بسیج و مردم در کنار هم جنگیدند. تا بامداد دهم آبان، پیشروی دشمن متوقف شد و مهاجمان عقب نشستند. بیش از ششصد تن از نیروهای عراقی کشته یا اسیر شدند. آن روز، نخستین شکست بزرگ دشمن در جبهه آبادان رقم خورد.من ماندم؛ اما مردی که خبر ماندنم را آورده بود، دیگر همان مرد پیشین نبود.چند روز بعد، دشمن نشانی خانه دریاقلی را پیدا کرد. کلبه گلیاش را به گلوله خمپاره بستند؛ انگار میخواستند از مردی انتقام بگیرند که با یک دوچرخه، نقشه پیشرویشان را برهم زده بود. ترکشها پیکرش را زخمی کردند. او را برای درمان به سوی تهران فرستادند؛ سفری که قرار بود راه نجات باشد، اما به آخرین سفر زندگیاش تبدیل شد.تصور کنید حال آن مسافر را؛ مردی که از شهری زخمی به راه افتاده بود، شاید هنوز صدای انفجارها در گوشش میپیچید . شاید نمیدانست دیگر هرگز به شهرش بازنخواهد گشت. شاید هم در آن لحظههای دشوار، تنها چیزی که میخواست، بازگشت به همان کلبه گلی و همان محله آشنا بود.اما مرگ، مقصد دیگری برایش نوشته بود.دریاقلی در راه تهران جان داد. او را در بهشت زهرای تهران به خاک سپردند؛ قطعه ۳۴، ردیف ۹۲. دور از بهمنشیر، دور از نخلستانهای ذوالفقاری و دور از شهری که جانش را برای نجات آن به خطر انداخته بود.من، آبادان، ماندم و نام مردی که خاکش سهم شهری دیگر شد.گاهی با خودم فکر میکنم چه تلخ است؛ مردی که نگذاشت دشمن وارد خانهات شود، خودش در خانه تو آرام نگرفت. او را در شهری دیگر به خاک سپردند؛ جایی که شاید هیچگاه بوی شرجی بهمنشیر را حس نکرده است. از آن روز، میان من و آن قطعه از بهشت زهرا، فاصلهای افتاد که نه با قطار پیموده میشود و نه با جاده؛ فاصلهای از جنس دلتنگی و دین.و حالا، هر سال که نهم آبان از راه میرسد، من از میان نخلها، مردی را میبینم که رکاب میزند و فریاد میکشد. میخواهم بهش بگویم: دریاقلی! ای ناجی من رسیدی؟ ببین، من هنوز ایستادهام. اما صدایم به تهران نمیرسد.نمیشود از نهم آبان، سالروز عملیات ذوالفقاری، گذشت و از ناجی آبادان یادی نکرد؛ از دریاقلی سورانی، مردی که دوچرخهاش را به مرکب نجات یک شهر تبدیل کرد.شاید ناجی مرا در بهشت زهرا به خاک سپرده باشند، اما من هنوز جای خالیاش را در کوچههای خودم نگه داشتهام. بعضی آدمها را در حافظه یک شهر دفن نمیشوند، ریشه میدوانند.من آبادانم؛ شهری که یک روز مردی را از دست داد، اما تا همیشه به او مدیون ماند.»
#شهید_دریا_قلی_سورانی#سید_عزیز_موسوی#حماسه_ذوالفقاری
دفتر هنر و ادبیات پایداری حوزه هنری انقلاب اسلامی شهرستان آبادانعضو شوید
🟠 ایتاhttps://eitaa.com/be_naghl_az_abadan
بله@be_naghl_az_abadan
«نهم آبان ۱۳۵۹ را به یاد داری؟ من آن روزها زخمی بودم؛ خرمشهر را از دست داده بودم و سایه جنگ تا پشت خانههایم کشیده شده بود. دشمن از زمین و آسمان بر من میبارید و حالا چشم به بهمنشیر دوخته بود. خیال میکرد با عبور از رودخانه، راه ورود به قلب مرا پیدا میکند. آن سوی آب، در کوی ذوالفقاری، صدای پای مرگ نزدیکتر از همیشه به گوش میرسید.در حاشیه شهر، کنار گورستانی از اتومبیلهای فرسوده، مردی زندگی میکرد که کمتر کسی گمان میبرد روزی نامش در حافظه یک شهر بماند. دریاقلی سورانی؛ اوراقفروش دورهگردی که روزگارش با آهنپارهها و چرخدندههای ازکارافتاده میگذشت. خانهاش کلبهای ساده بود و داراییاش دوچرخهای کهنه؛ اما آن شب، چیزی در چشمهایش دید که از همه سلاحهای شهر کارآمدتر بود: خطر را زودتر از دیگران فهمید.دشمن از بهمنشیر گذشته بود. دریاقلی فهمید اگر لحظهای درنگ کند، دیگر شاید شهری باقی نماند که کسی را برای خبر کردنش داشته باشد. پرید روی دوچرخه و رکاب زد. از میان تاریکی، از کنار آهنپارهها، از جادهای که هر پیچش میتوانست آخرین پیچ زندگیاش باشد. فریاد میکشید: «عراقیها آمدند! ذوالفقاری در خطر است!»نه تلفنی در کار بود، نه فرصتی برای توضیح. فقط مردی بود، دوچرخهای و فریادی که باید پیش از گلولهها به گوش شهر میرسید. نه کیلومتر راه را در دل شب پیمود. دوچرخهاش پنچر شد؛ اما او نایستاد. از زین پایین آمد و دوید. گویی میدانست اگر چرخها از حرکت بایستند، نباید پای او هم از رفتن بازبماند.به هر که میرسید، خبر میداد. مردم از خانهها بیرون ریختند؛ یکی بیل برداشت، دیگری چوبی به دست گرفت و آن یکی با هر سلاحی که یافته بود، راه ذوالفقاری را در پیش گرفت. دریاقلی خود را به سپاه رساند و بعد به نیروهای ارتش خبر داد. شهر بیدار شده بود؛ نه با صدای اذان صبح، که با فریاد مردی که خواب را از چشم مرگ ربوده بود.آن شب، آبادان فقط با تفنگ و گلوله دفاع نشد؛ با دویدن مردم، با دستهای خالی و با همدلی کسانی ایستاد که میدانستند اگر ذوالفقاری سقوط کند، راه سقوط شهر هموار میشود. نیروهای ارتش، سپاه، بسیج و مردم در کنار هم جنگیدند. تا بامداد دهم آبان، پیشروی دشمن متوقف شد و مهاجمان عقب نشستند. بیش از ششصد تن از نیروهای عراقی کشته یا اسیر شدند. آن روز، نخستین شکست بزرگ دشمن در جبهه آبادان رقم خورد.من ماندم؛ اما مردی که خبر ماندنم را آورده بود، دیگر همان مرد پیشین نبود.چند روز بعد، دشمن نشانی خانه دریاقلی را پیدا کرد. کلبه گلیاش را به گلوله خمپاره بستند؛ انگار میخواستند از مردی انتقام بگیرند که با یک دوچرخه، نقشه پیشرویشان را برهم زده بود. ترکشها پیکرش را زخمی کردند. او را برای درمان به سوی تهران فرستادند؛ سفری که قرار بود راه نجات باشد، اما به آخرین سفر زندگیاش تبدیل شد.تصور کنید حال آن مسافر را؛ مردی که از شهری زخمی به راه افتاده بود، شاید هنوز صدای انفجارها در گوشش میپیچید . شاید نمیدانست دیگر هرگز به شهرش بازنخواهد گشت. شاید هم در آن لحظههای دشوار، تنها چیزی که میخواست، بازگشت به همان کلبه گلی و همان محله آشنا بود.اما مرگ، مقصد دیگری برایش نوشته بود.دریاقلی در راه تهران جان داد. او را در بهشت زهرای تهران به خاک سپردند؛ قطعه ۳۴، ردیف ۹۲. دور از بهمنشیر، دور از نخلستانهای ذوالفقاری و دور از شهری که جانش را برای نجات آن به خطر انداخته بود.من، آبادان، ماندم و نام مردی که خاکش سهم شهری دیگر شد.گاهی با خودم فکر میکنم چه تلخ است؛ مردی که نگذاشت دشمن وارد خانهات شود، خودش در خانه تو آرام نگرفت. او را در شهری دیگر به خاک سپردند؛ جایی که شاید هیچگاه بوی شرجی بهمنشیر را حس نکرده است. از آن روز، میان من و آن قطعه از بهشت زهرا، فاصلهای افتاد که نه با قطار پیموده میشود و نه با جاده؛ فاصلهای از جنس دلتنگی و دین.و حالا، هر سال که نهم آبان از راه میرسد، من از میان نخلها، مردی را میبینم که رکاب میزند و فریاد میکشد. میخواهم بهش بگویم: دریاقلی! ای ناجی من رسیدی؟ ببین، من هنوز ایستادهام. اما صدایم به تهران نمیرسد.نمیشود از نهم آبان، سالروز عملیات ذوالفقاری، گذشت و از ناجی آبادان یادی نکرد؛ از دریاقلی سورانی، مردی که دوچرخهاش را به مرکب نجات یک شهر تبدیل کرد.شاید ناجی مرا در بهشت زهرا به خاک سپرده باشند، اما من هنوز جای خالیاش را در کوچههای خودم نگه داشتهام. بعضی آدمها را در حافظه یک شهر دفن نمیشوند، ریشه میدوانند.من آبادانم؛ شهری که یک روز مردی را از دست داد، اما تا همیشه به او مدیون ماند.»
#شهید_دریا_قلی_سورانی#سید_عزیز_موسوی#حماسه_ذوالفقاری
۳۸
۱۵:۵۱
کاپیتان آبادانی
هوا از شرجی دم کرده بود، اما مردم آمده بودند. هیچکس اطلاعاتی از شهیدِ امشب نداشت! خیلی ناگهانی اعلام شده بود که قرار است با شهیدی وداع کنند.
به بغلدستیام گفتم: «بنده خدا! جمعه شهید شد و بیخبر بودیم...»
برگشت و نگاهم کرد. گفت: «ها؟ همکار شوهرم بود! شوهرم با قایق موتوری آوردش بندرعباس.»
با تعجب برگشتم سمتش: «واقعاً؟!»
گفت: «آره. شوهرم ملوان کشتی تجاری جاسمینه. کاپیتان ناصر گفت: "ما رد میشیم، نمیذاریم آمریکا به کشتی برسه، نون مردم توی دستمه." اما یهو چند تا نور کوچیک و بزرگ توی آسمون دیدن و صدای انفجار اومد.»
خون توی رگهام یخ کرد. گفتم: «ای وای... فقط کاپیتان شهید شد؟»
همونطور که پرچم سرخ انتقام رو توی دستش تکون میداد و اشکش رو پاک میکرد، گفت: «آره! وقتی بخوای کشتی باری و تجاری رو متوقف کنی، فقط کافیه کابین کاپیتان رو بزنی!»
نفس عمیقی کشید و ادامه داد: «شوهرم خیلی وقت بود باهاش رفیق بود. گفت: "خودمو رسوندم بهش. بدنش پر از ترکش بود. با قایق موتوری رسوندمش بندر." اما آخرش... توی بغلم شهید شد. حتی شوهرم خودش با آمبولانس آوردش آبادان.»
خواستم چیزی بگم، که ناگهان مادرم از پشت، شانهام رو کشید و گفت: «سارا! ماما! پشت سرت!»
برگشتم...
خودِ شهید آمده بود.
(راوی: همسر ملوان عدنان عساکره)
#شهید_کاپیتان_ناصر_ابراهیمی_نژادان#اجتماعات #به_قلم_سارامالکی_زاده
دفتر هنر و ادبیات پایداری حوزه هنری انقلاب اسلامی شهرستان آبادانعضو شوید
🟠 ایتاhttps://eitaa.com/be_naghl_az_abadan
بله@be_naghl_az_abadan
هوا از شرجی دم کرده بود، اما مردم آمده بودند. هیچکس اطلاعاتی از شهیدِ امشب نداشت! خیلی ناگهانی اعلام شده بود که قرار است با شهیدی وداع کنند.
به بغلدستیام گفتم: «بنده خدا! جمعه شهید شد و بیخبر بودیم...»
برگشت و نگاهم کرد. گفت: «ها؟ همکار شوهرم بود! شوهرم با قایق موتوری آوردش بندرعباس.»
با تعجب برگشتم سمتش: «واقعاً؟!»
گفت: «آره. شوهرم ملوان کشتی تجاری جاسمینه. کاپیتان ناصر گفت: "ما رد میشیم، نمیذاریم آمریکا به کشتی برسه، نون مردم توی دستمه." اما یهو چند تا نور کوچیک و بزرگ توی آسمون دیدن و صدای انفجار اومد.»
خون توی رگهام یخ کرد. گفتم: «ای وای... فقط کاپیتان شهید شد؟»
همونطور که پرچم سرخ انتقام رو توی دستش تکون میداد و اشکش رو پاک میکرد، گفت: «آره! وقتی بخوای کشتی باری و تجاری رو متوقف کنی، فقط کافیه کابین کاپیتان رو بزنی!»
نفس عمیقی کشید و ادامه داد: «شوهرم خیلی وقت بود باهاش رفیق بود. گفت: "خودمو رسوندم بهش. بدنش پر از ترکش بود. با قایق موتوری رسوندمش بندر." اما آخرش... توی بغلم شهید شد. حتی شوهرم خودش با آمبولانس آوردش آبادان.»
خواستم چیزی بگم، که ناگهان مادرم از پشت، شانهام رو کشید و گفت: «سارا! ماما! پشت سرت!»
برگشتم...
خودِ شهید آمده بود.
(راوی: همسر ملوان عدنان عساکره)
#شهید_کاپیتان_ناصر_ابراهیمی_نژادان#اجتماعات #به_قلم_سارامالکی_زاده
۱۸۵
۱۹:۳۴