لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل به سوی حسیـــــ♥️ـــنب
۲۹۰ عضو

به سوی حسیـــــ♥️ـــن

قدم قدم، با پای دل، به سوی حسین(ع)
اول خودت را به حسین (ع) برسان...بنت الکفیل undefined
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۷ خرداد
این جماعت که گروه گروه می‌روند، از کاروان حسینند؟!

۹۳

۷:۵۵

thumbnail
بالأخره به منزل جدیدی رسیدیم که آن را «زباله» می‌گفتند. باتوقف کاروان، از فرط خستگی، خودم را گوشه‌ای روی زمین رها کردم و برای فرار از آفتاب سوزان پاییز عراق، چشمانم را روی هم گذاشتم. گویا لحظاتی خوابم برد. دقایقی بعد با تکان‌های مردی آشنا از هم‌کاروانیان بیدار شدم...برادر جان، چرا اینجا خوابیدی؟ بلند شو. گرما زده می‌شوی. قرار است چند ساعتی در این منزلگاه بمانیم. بیا با خیال راحت داخل خیمه استراحت کن.چشمانم خسته بود و تار می‌دید. دستم را گرفت و از جا بلندم کرد. خیمه را که نشانم داد بیست سی قدمی راه بود. کمکم کرد تا خودم را برسانم.‌ نزدیک که شدیم همینطور که سرم پایین بود، تشکر کردم. بعد کمی سرم را بالا آوردم تا بگویم بقیه راه را خودم می‌روم برادر... اما چشمم به صحنه عجیبی در دوردست افتاد. دهانم از تعجب واماند و کلمات بر زبانم خشکید. چشمانم را مالیدم تا واضح ببینم. بلند گفتم: این جماعت که گروه گروه می‌روند، از کاروان حسینند؟! نگاهش کردم. با حالت ناراحتی سرش را به نشانه تأیید تکان داد. خب، کجا می‌روند؟ نکند به کوفه رسیده‌ایم؟چشمانش را به چشمانم دوخت و گفت... نه، هنوز راه مانده تا کوفه. اما... اما! چه بگویم! خبر شهادت پیک دیگر امام، قِیس بن مُسَهَّر هم رسید. امام هم فرمودند:پیروانمان ما را خوار کردند.
هرکس می‌خواهد بازگردد، باکی بر او نیست؛ بازگردد
و ذمه و عهدی از ما بر او نخواهد بود...
امام بیعتشان را از کاروانیان برداشتند تا هر کسی می‌خواهد برود. آنان هم دارند می‌روند.از آن حالت خواب‌آلود هشیار شدم. انبان وسایلم را انداختم زمین. چهره ام در هم شده بود...یعنی چه؟! پس حسین(ع) چه می‌شود؟ او با خانواده خود آمده! چطور می‌توانند او را در این صحرا رها کنند. او از مکه به هوای نامه اهالی این دیار راهی کوفه شده... نمی‌شود... نه، نباید تنهایش بگذارند. چطور دلشان می‌آید!؟با دستانش شانه ام را به طرف خودش کشید. مرا در آغوش گرفت و در گوشم گفت:صبر کن عبدالله! هر کسی سعادت همراهی با حسین(ع) را ندارد! فقط آنان می‌مانند که خالص شده باشند. فقط باید دعا کنیم خدا کمکمان کند تا آخرین لحظه پای پیمانمان با حسین(ع) ثابت قدم بمانیم. برایم دعا کن برادر که پیش‌مرگ او باشم و خداوند در راه او، شهادت را نصیبم کند.بغضش ترکید و صدای گریه‌اش بلند شد. بغض مرا هم ترکانده بود. حالا در آغوش هم گریه می‌کردیم و با گوشه چشم به آنان که حسین(ع) را رها می‌کردند، می‌نگریستیم...آه، حسین، حسین، حسین... اگر بخواهم هم نمی‌توانم رهایت کنم.یکباره سرش را از روی شانه‌ام عقب کشید و گفت:یادم رفت بگویم. مولایمان فرمود به خیمه‌شان سری بزنی. چشمان خیسم از تعجب درشت شد. من ؟! چرا؟!باورم نمیشد حسین(ع) مرا در خیمه خود خواسته باشد. لبخندی زد و گفت :بله؛ خود ایشان دیدند که روی زمین زیر آفتاب خوابت برده؛ به من فرمودند سراغت بیایم و برای استراحت به خیمه ببرم. بعد کمی عقب رفت...فراموش نکن، کمی استراحت کن و به خیمه مولا برو که در انتظارت هستند.آرام دور شد و رفت.اشک هایم را با سر انگشتانم پاک کردم و در بُهت، به این می‌اندیشیدم که چه خوب مولایی! حواسشان به من تازه وارد غریب و تنها هم هست؛ آنچنان که به دوستان و یاران دیرینشان! باید قید استراحت را می‌زدم. خواب از سرم پریده بود. هر چه زودتر باید خودم را به خیمه حسین(ع) برسانم...
undefined بنت الکفیل #داستان_عاشقی
به سوی حسیـــــundefinedـــناول خودت را به حسین(ع) برسان...
undefined۲

۱۰۶

۷:۵۵

نماهنگ شادی هر دو جهان 320.mp3

۰۴:۴۹-۱۱.۱۳ مگابایت
undefined #نغمه_دلتنگی
به سوی حسیـــــundefinedـــناول خودت را به حسین(ع) برسان...

۸۶

۸:۰۳

💬‌ آنان را که از مرگ می‌ترسند...

undefined۴

۹۹

۸:۰۷

undefinedundefined

۹۹

۸:۱۲

۵ تیر
می‌توانی بروی...

۵۴

۱۴:۲۷

thumbnail
اجازه گرفتم، پرده خیمه را کنار زدم و داخل رفتم. امام نشسته بودند و چند نفر از نزدیکانشان. نوزاد کوچکی روی دستانشان بود که قبل از این ندیده بودمش. شنیده بودم چند ماهی است دوباره پدر شده‌اند. نوزاد، دستان کوچکش را میان مَحاسن(ریش) جوگندمی امام می‌بُرد و می‌خندید. لبخند، روی صورت حسین(ع) نقش بسته بود. خلوت پدر پسری‌شان را با سلامم شکستم. ایشان متوجه من شدند و نوزاد را به یکی از اطرافیان سپردند...سلام علیکم و رحمت‌الله
بفرمایید، بنشینید

روبروی حسین(ع) نشستم‌. در حالی که چهره‌ام از خجالت، سرخ شده بود، سرم را پایین انداختم. حرف زدن مقابل او کار سختی بود...آقاجان، به مردی از کاروانیان سپرده بودین که خدمتتون برسم. در خدمتم.امام کمی احوالپرسی کردند و از حال و روزم پرسیدند. پیرمرد سیه چرده‌ای که روز اول همراهی‌ام با کاروان، در صف نماز جماعت هم‌صحبتم شده بود، شیر و خرمایی جلوی من گذاشت. امام بفرمایی گفتند و من هم از خدا خواسته شیر خنک را سر کشیدم و خرما را در دهانم گذاشتم. شیرینی آن خرمای بهشتی که در کامم نشست، تشکر کردم. لحظاتی سکوت حاکم شد. امام سرشان را بلند کردند و یک آن، چشم در چشمشان شدم. نه، نمی‌شد آن همه اُبُهت و مِهر را که خدا در آن چشم‌های گیرا ریخته بود تاب آورد. چشم برداشتم و به نشانه ادب، به زمین دوختم.امام چیزی گفت که دلم را آتش زد...اگر میخواهی می‌توانی بروی.
بیعت از همه کاروان برداشتم

چشمانم پایین بود و مژه‌هایم به گونه‌‌ام چسبیده بود. آرام و بی اختیار سیل اشک از زیر پلک‌هایم سرازیر شد. توقع شنیدنش را نداشتم. من درونم سوزان بود از غربت حسین(ع). از اینکه دقایقی قبل دسته دسته از کاروانش جدا شدند و رهایش کردند. حالا خودم هم او را بگذارم و بروم؟!مراقب بودم بغضم نترکد و صدای گریه‌ام بلند نشود. می‌خواستم چیزی بگویم، اما نمی‌شد. دهان باز می‌کردم به هق هق می‌افتادم. اشک‌های صورتم را با آستینم پاک کردم. دلم می‌خواست بگویم آقا؛ چطور دلت آمد به من بگویی رهایت کنم و بروم؟! کمی سر بلند کردم و تلاش کردم کلمات را بیرون بدهم. با صدای ضعیف و لرزانی گفتم :آقا... آقا جان! لطفا اجازه بدید بمونم.به سختی بغضم را قورت دادم و دوباره گفتم:آقا! هر چی که بشه من با شما می‌مونم. ینی برام دعا کنید که بتونم و طاقت بیارم‌. شاید در خودم نبینم، اما به دعای شما امیدوارم.بی‌تاب شدم. سرم را پایین بردم. گوشه عبای حسین(ع) را بغل کردم و هق هق های محبوس در گلویم را آزاد. اشک‌هایم عبایش را تر می‌کرد و شمیم معطرش را در فضا،پخش. سرم را به آرامی بلند کرد و نگاه مهربانی به رویم انداخت. پلک‌هایش را به نشانه تأیید پایین آورد و لبخند ملیحی بر لبانش نقش بست. دلم آرام گرفت. برای من از همه دنیا و آخرت ، همین لبخند رضایت او بس بود...
undefined بنت الکفیل #داستان_عاشقی
به سوی حسیـــــundefinedـــناول خودت را به حسین(ع) برسان...

۶۸

۱۴:۲۷

نماهنگ جواب نکنی 320.mp3

۰۲:۵۳-۶.۷۱ مگابایت
undefined #نغمه_دلتنگی
به سوی حسیـــــundefinedـــناول خودت را به حسین(ع) برسان...

۷۵

۱۴:۳۹

💬‌ امّا پشیمانان را می‌پذیرند...

۶۸

۱۴:۴۳

undefinedundefined

۵۰

۱۴:۴۵