بالای پشتبام قلعه، جایی که تمام شهر زیر پاشونه، جیمسون فقط یه جمله میگه:«من یه راز دارم.» و بعد... سکوت.نه توضیحی میده، نه اجازه میده ایوری چیزی ازش بفهمه. فقط همون لبخند همیشگیش رو میزنه؛ همون لبخندی که یعنی: «خودت باید کشفش کنی.» 

۱۳
۱۸:۳۴
۱۳
۱۸:۳۴
بعد هم یه پیشنهاد میده؛ یه بازی جدید. البته نه هر بازیای... یه بازی کاملاً هاثورنی. قرار میشه هرکدوم برای اون یکی یه معمای پنجمرحلهای طراحی کنه و برنده، آخرین روز سفر رو تعیین کنه. 

۱۳
۱۸:۳۶
ایوری قبول میکنه، اما خیلی زود میفهمه این فقط یه سرگرمی ساده نیست، جیمسون عمداً داره اون رو به سمت چیزی هدایت میکنه.
️
۱۲
۱۸:۳۷
از صبح روز بعد، پراگ تبدیل میشه به صفحهی یه بازی بزرگ. اولین سرنخ داخل چاقوی قدیمی جیمسون پنهان شده؛ شعری عجیب که از جنگ، دزدها، تاریخ و رازهای چندصدساله حرف میزنه. 

۱۵
۱۸:۳۸
۱۵
۱۸:۳۸
ایوری برای حل معما، خیابونهای سنگفرششدهی شهر، یادبودهای قدیمی، کوچههای فراموششده و بناهای تاریخی رو زیر پا میذاره، اما هر بار که فکر میکنه به جواب رسیده... جیمسون چند قدم ازش جلوتره.
️🤍
۱۴
۱۸:۳۹
رد این بازی در نهایت به کلیسای سنت جیمز میرسه؛ جایی که افسانهی بازوی خشکشدهی یک دزد هنوز بعد از قرنها از سقف آویزونه. ایوری مطمئنه بالاخره مقصد نهایی رو پیدا کرده... اما درست همون لحظه جیمسون دوباره ظاهر میشه، با همون نگاه بازیگوش و همون جملهی همیشگی:«دوباره حدس بزن.» 
🟫
۲۰
۱۸:۴۱
و دوباره ناپدید میشه...کمکم ایوری میفهمه که اصلاً قرار نبوده جواب معما رو پیدا کنه؛ جیمسون از همون اول میخواسته اون سؤال درست رو پیدا کنه. اما درست وقتی این بازی عاشقانه و پر از معما جریان داره، داستان مدام به زمان حال برمیگرده؛ جایی که همهچیز به هم ریخته.
🦢
۳۰
۱۸:۴۲
دوازده نفر دیدن هیچ کس ری اکت ندادهخداااااا اخر من روانی میشم
۱۸
۷:۳۴