#بدونشرح
۸۷
۱۰:۲۲
#بدونشرح
۸۶
۱۵:۵۰
تمام می شود این سفر و ما میمانیم با درد فراق...#بدونشرح
۸۷
۹:۴۶
بسم الله الرحمن الرحیمخط خطی های شخصی سفر اربعین
۸۶
۱۰:۰۶
روایت اول {بر سر یک دوراهی}″پارت اول″صبح روز سفر با حال خرابی از خواب بیدار شدم.با همان وضعیت نامناسب کار های نهایی را انجام دادم. نزدیک موعد حرکت بر سر یک دوراهی مانده بودم.بروم یا بمانم...ممکن بود بروم و دست و پاگیرشان بشوم.از طرف دیگر،وضعیت آنجا را نمیدانستم.اگر هم میماندم،من بودم و حسرت جاماندگی...با خانواده مشورت کردم و قرار بر آن شد که با پزشک مشورت کنم و سپس یا راهی شوم یا بمانم.با زور سِرُم و آمپول راهی مکان اعزام شدم.و باز آن حس غربت همیشگی.جمعی که در آن غریبه بودم،حس بدی نداشت؛ولی حس راحتی هم نداشتم.حدود ساعت ۱۷بود که سوار بر اتوبوس شهری (شرکت واحد) راه افتادیم.اول جادهٔ ساوه،اتوبوس را تعویض کردیم و به سفر ادامه دادیم.پارت دوم برای صرف شام و اقامه نماز در موکبی میان روستایی از توابع استان همدان توقفی داشتیم و سپس مجدداً در مسیر عشق به راه افتادیم.همچنان در جمعی صمیمی،من بودم و خودم.به مرز مهران که رسیدیم،آفتاب،تابش خود را بر زمین شروع کرده بود.با جمعی هشتاد نفره از مرز رد شدیم و سوار بر اتوبوس به سمت نجف راه افتادیم.حدود ساعت۱۷یا۱۸به نجف رسیده بودیم.کوله ها را به محل اسکان در عمود۱۳۲۰ بردند و ما سبک بار به سمت حرم راه افتادیم...............روایت دوم {خانه پدری تا مکتب عشق}″پارت اول″پس از زیارتی مفصل و اقامه نماز مغرب در حرم مولا جان،خود را به محل قرار رساندیم.پس از انتظاری تقریبا طولانی و سینه زنی مختصر و خودجوش به سمت گاراژ نجف راه افتادیم.سوار بر مینی بوس ها به سمت موکب طلاب راه افتادیم.متاسفانه راننده مینی بوس ما راه را گم کرد و ما میان بیابان های تاریک و سوت کور دشت کربلا،به سختی راه خود را پیدا کردیم.نیمی از شب گذشته بود که به اسکان خدام،که بیشتر شبیه یک سقف و یک موکت بود رسیدیم.با هر سختی و گرما شب را سحر کردیم.″پارت دوم″پس از صرف صبحانه متوجه شدیم که کامیون حامل بار به محل موکب نرسیده بود و قرار بر این شده بود که فردا به ما برسد.پس قرار بر آن شد که اولین زیارتمان را امروز تجربه کنیم.با هماهنگی های انجام شده توسط مسئولین قرار بر این شد که هزینه رفت و آمد به حرم را،آن ها متقبل شوند.با توک توک (موتور های سه چرخ هندی)به سمت حرم را افتادیم،اما راننده ناشی مارا در عمود ۱۳۷۰پیاده کرد.ما مجبور به پیاده روی حدود ۸۰عمود(فاصله عمود ها حدودا ۵۰متر است)شدیم.لذت رسیدن،لذتی ست که نمیتوان وصف کرد.پس از زیارتی مفصل و اقامه نماز ظهر به سمت محل اسکان راه افتادیم که در زمان مقرر به آنها برسیم.#سفرنامهاربعین#روایتخدمت#بدونشرح
۹۱
۱۰:۰۶
روایت سوم{مانور کار}″پارت اول″ما رسیده بودیم اما کاری برای انجام دادن نبود. در حال قدم زدن روی شن های نرم بیابان کنار اسکان بودم که مقرر شد،من و دو خادم دیگر برای هماهنگی با موکب های دیگر،برای دریافت غذا برای خدام،به عمود ۱۲۹۰ برویم.در مسیر من محو چهره پر اشتیاق موکب داران بودم.آنقدر حواسم را به آنها داده بودم،چیزی از مسیر نفهمیدم.به موکبی رسیدیم که در حال طبخ غذا بود.آن دو عزیز همراه من مسلط به زبان عربی فصیح بودند.به همین دلیل پس از صحبت با مسئول موکب،آن بنده خدا نیمی از صحبتهایشان را نفهمیده بود.پس دست به دامن مترجم گوگل شدیم و با کمی بومی سازی منظورمان را رساندیم.پس از اقامه نماز در همان موکب،غذا ها آماده شد و با کمی استتار آنها به سمت موکب خودمان راه افتادیم.۳۰عدد قرمه سبزی همراه ما بود که به محل اسکان خدام رساندیم.اما بعد از اتمام ماموریت به سمت مشایه رفتیم تا خودمان هم بی نصیب نمانیم.به نظرم برای اولین صید،فلافل عربی خوب بود.اما از خوردن دست نکشیدیم و کمی جلوتر در صف کباب موکب کرم الامام الحسن ایستادیم.کباب را که خوردیم به سمت موکب خودمان راه افتادیم.″پارت دوم″نظر بر آن شد که دوباره زیارت کربلا نصیبمان بشود.با گروهی ۵-۴ نفره به سمت حرم ،سوار بر ستوته(نوعی دیگر سه چرخه) راه افتادیم.در کوچه های نزدیک به حرم،زیارتگاهی بود که به نام نوه حضرت عباس بود.و اینجا دوباره شبه ای بر سرم افتاد که چرا از زندگی(همسر و فرزندان) حضرت عباس،اسناد کمی وجود دارد.زیارت دوم،شب اول؛آنچنان خوب بود که خواب را از یادم برده بود.اما زمان خداحافظی بود.حالا ما مانده بودیم و پیدا کردن توک توک. با هر سختی ساعت ۲ بامداد خود را به موکب رساندیم.اما در موکبی دیگر،در نزدیکی های موکب خودمان،درجایی خنک شب را تا نماز صبح سر کردیم.بعد از خواندن نماز من به موکب طلاب بازگشتم تا صبح آنجا باشم.اما متاسفانه نتیجه اعتماد من این شد که من آن شب ۵ساعت خوابیدم. متاسفانه مسئولین موکب بدون رعایت اینکه چه کسی چه زمانی خوابیده است همه را بیدار میکردند که بعد ها منجر به این شد که...″پارت سوم″دوستان عزیز خادم به بهانه گرما روزها کار نمیکردند و به بهانه ای که فردا،صبح زود بیدارشان می کنند شب ها هم کار نمیکردند.این زمان فشار روی چند نفر بود که هم روز ها کار میکردند هم شب ها؛صبح زود هم مجبور بودند که بیدار شوند.برای جلوگیری از زود بیدار شدن و دوری از گرمای اسکان،بیشتر خدام (مثل خود ما)در موکب های اطراف شب را سر میکردند.................................................روایت چهارم {آغاز درس صبر}″پارت اول″روز دوم اولین کانتینر ما رسید.گرمای شدید سرظهر،فضای داخل کانتینر را شدیداً گرم کرده بود.کولر،وسایل فرهنگی،میز،صندلی،تشت های بزرگ،اسپیس،باند،لیوان و...همه ی اینها در کمتر از ۲ساعت از کانتینر تخلیه شد.ولی گرمای شدید همه را خیلی خسته کرده بود.برای نماز و نهار به موکب کنار رفتیم(موکب سیده رقیه).خورشت بامیه لذیذی مرا در آغوش گرفت.کم کم اسکلت های حسینیه و غرفه ها در حال ساخته شدن بود.من هم در بخش غرفه ها مشغول اسپیس زدن و پوشاندن دور بر آنها شدم.شب به نیمه رسید و دوباره با جمعی از خدام،با پای پیاده راهی حرم شدیم.از میانه راه،خوابی عجیب مرا در بر گرفت.تا حدی که خمیده خمیده راه میرفتم.با هر جان کندنی خودم را به حرم رساندم و گوشه ای از حرم سقا،در هیاهوی زوار و سرمای زمین چشمانم گرم شد.″پارت دوم″بعد از اقامه نماز صبح در بهشت کربلا یعنی بین الحرمین به سمت محل قرار راه افتادیم.مجددا با توسل و ضرب زور خاصی توک توک پیدا کردیم.راننده ناشی یک مسیر چند دقیقه ای را کامل خلاف ماشین های دیگر رفت و آنجا بود که به این ایمان آوردم که او شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد.هنوز ساعت شش نشده بود که به موکب رسیده بودیم؛این دفعه شانس با ما یار نبود و باری رسید که مجبور به تخلیه آن شدیم.قبل از ساعت۷ در محل اسکان خوابم برد.#سفرنامهاربعین#روایتخدمت#بدونشرح
۹۴
۱۷:۵۶
#بدونشرح
۸۷
۱۷:۱۶
#یکجملهازیکشهید...#بدونشرح
۸۹
۱۷:۱۷
بسم الله الرحمن الرحیممعرفی کتاب تنها گریه کن.از نگاه مادر شهید محمد معماریان.قبل از شروع دهه محرم،از پله زمین خوردم و پام شکست.دکتر میگفت باید گچ بگیری ولی زیر بار گچ و درگیری هاش نرفتم.با تخم مرغ و زردچوبه پام رو میبستم.شب عاشورا،کشون کشون خودم رو به پشت بام رسوندم.بعد از کمی نجوا با خودم، با امام حسین عهد کردم که اگر وضعیتم خوب شه،دیگ های روز عاشورای مسجد را میشورم.در همون حال خوابم برد.در خواب شخصی با اسب سفید و زیبایی،به من رسید.محمد بود.پارچه ای سبز را روی پایم بست و گفت: سیدالشهدا این پارچه را به من دادند تا پای شما را مداوا کند.نا خودآگاه از خواب پریدم و در میان گریه سر پا ایستادم.باورم نمیشد،میتونستم راه برم. پیش حاج آقای گلپایگانی رفتیم و ماجرا را برای ایشان گفتم.ایشان هم در جواب فرمودند....برای ادامه کتاب و داستان ها زیباتر زندگی این شهید به کتاب تنها گریه کن مراجعه فرمایید.پیوست:یک جلد از این کتاب هست که میتونم قرض بدم.#معرفیکتاب#تنهاگریهکن#بدونشرح
۹۰
۱۱:۰۵
روایت پنجم {بگذارید کمی بخوابیم}″پارت اول″ساعت ۸:۳۰بود که با زور مداحی از خواب بیدار شدیم.چشمانم از شدت کم خوابی قرمز شده بود؛خیلی از آنهایی که شب را تا سحر کار کرده بودند هم باید بیدار میشدند.همین جا بود که کسی دیگر شب ها (بهترین و خنک ترین زمان برای کار درعراق) کار نمیکرد؛روز ها اما همه مشغول کار می شدند.(در دمای ۴۸درجه کربلا)بگذریم...با گذراندن زمان،برای اذان ظهر به یک موکب نزدیک مان رفتیم.بعد از نماز هم من از آنها جدا شدم و به موکب دیگری رفتم و چند ساعتی را با صحبت کردن و استراحت با دو خادم دیگر گذراندیم.بعد از تلفیق شدنمان،حدودا شش نفر بودیم که بر خلاف جهت مشایه(مثل همیشه) به راه افتادیم.فلافل،کباب،کباب ترکی،آب طالبی،فلافل قرصی و.... کاملا مسیر را پاکسازی کرده بودیم که به موکب خودمان بازگشتیم.کمی در محل حسینیه،به محوطه سازی کمک کردیم...″پارت دوم″ های شب به سوی موکب های اطراف راه افتادیم.مثل همیشه به ترتیب مواکب را گشتیم.اما بازهم قسمتمان موکب (کرم الامام الحسن)بود.در جایی که پیدا کرده بودیم،به سختی تا اذان صبح خوابیدیم و بعد از اقامه نماز صبح دوباره خوابمان برد.من بعد از چند روز راحت تا ساعت۱۰خوابیدم؛ اما بیشتر ادامه ندادم و سه نفری به سمت موکب خودمان بازگشتیم.در مسیر اما در دمای۴۸درجه کربلا،زیر تیغ آفتاب چای داغی نوشیدیم که باعث شد خوابم بپرد.باز هم با کارهای سطحی،به ساعت ۱۷رسیدیم.یعنی اوج کار موکبستان کودک.همان قسمتی که قرار بود در آن مشغول باشم.از پیکسل زدن و چاپ روی پیراهن گرفته تا درست کردن و پخش جایزه.کمی هم دست و پا شکسته با کودکان عربی صحبت میکردم و حاصل آن گفتگو ها درباره وضعیت و روش تحصیلی شان این شد که {سیستم آموزشی آنها هم مثل ما ۶سال ابتدایی،۳سال متوسطه اول و ۳سال متوسطه دوم بود.درس هایشان هم تقریبا با ما یکیست به جز درس زبان فرانسوی}نیمه های شب همراه یکی دیگر از خدام با توک توک به سمت کربلا راه افتادیم.از یک جایی به بعد پیاده شدیم و راهمان جدا شد و او به سمت حرم و من به سمت یکی از دوستانم راه افتادم تا امشب با هم زیارتی داشته باشیم.#سفرنامهاربعین#روایتخدمت#بدونشرح
۸۶
۱۷:۰۱