بازارسال شده از ساناز
سلام به گلهای قشنگ و مهربون مدرسه معرفت
بچهها، عید غدیر داره میرسه و دلمون میخواد یه جشن خیلی قشنگ و بهیادماندنی بگیریم. یه جشن که توش همه با هم بخندیم، شادی کنیم و خاطره بسازیم! 
میدونم که همهتون بچههای زرنگ و خوبی هستید و هر کدوم شرایط خاص خودتون رو دارید. اما یه چیزی که همیشه بین ما مشترکه، همون دوستی و کمک به همدیگه** برای ساختن لحظههای خوبه. 

برای اینکه بتونیم یه جشن ساده ولی پر از شادی داشته باشیم (یه تزیین قشنگ، چند تا خوراکی خوشمزه و یه برنامه شاد)، دلمون میخواد با کمکهای کوچیک و داوطلبانهی تکتک شما، هزینهها رو بین خودمون تقسیم کنیم.
بعداز مدت های طولانی دیداری تازه کنیم در غرفه مدرسه معرفت فاز۱۱... هدف ما اینه که هیچکس تحت فشار نباشه. هر کس به اندازهی توان و حال دلش کمک کنه، حتی اگه مبلغش خیلی کم باشه، برای ما خیلی ارزشمنده. مهمترین چیز، نیت خالص و همراهی شماست!
اگر دوست دارید توی این کار خیر و شادی سهیم باشید، با نماینده کلاس هماهنگ کنیدهر کس که مایل بود، تا هشتم خرداد میتونه کمکش رو برسونه. یادتون باشه، همراهی شما از هر چیزی قشنگتره! 
بیایید باهم، حتی با کمکهای کوچیک، یه جشن بسازیم که بوی مهربونی و دوستی بده!
منتظر لبخندها و همراهی گرم شما هستیم
مکان حضور:فاز یازده پردیس. خیابان هنر
زمان:11/03/1405
برای اینکه بتونیم یه جشن ساده ولی پر از شادی داشته باشیم (یه تزیین قشنگ، چند تا خوراکی خوشمزه و یه برنامه شاد)، دلمون میخواد با کمکهای کوچیک و داوطلبانهی تکتک شما، هزینهها رو بین خودمون تقسیم کنیم.
بیایید باهم، حتی با کمکهای کوچیک، یه جشن بسازیم که بوی مهربونی و دوستی بده!
۱
۱۲:۴۶
بازارسال شده از 《 G . n 》
< بسم الله الرحمن الرحیم >
{ مأموریت ماکان }
یک روز بهاری، پنج دانش آموز دبستانی در راه بازگشت از مدرسه همراه شدند. مهدیس و برادرکوچکترش آریا، رضا و خواهر کوچک ترش زهرا و همسایه شان بنیامین. این دانش آموزان عضو محیط یار مدرسه هم بودند. مهدیس همیشه حواسش به آب بود. وقتی می دید آبی بیهوده هدر می رود، فوراً جلویش را می گرفت. زهرا عاشق درختها و گلها بود و هر جا نهالی می دید، با مهربانی از آن مراقبت می کرد. رضا اگر زبالهای روی زمین می دید،
آن را برمی داشت تا طبیعت تمیز بماند. آریا با حیوانات مهربان بود و دوست داشت پرنده ها و جانوران در طبیعت در آرامش زندگی کنند. و بنیامین نگهبان انرژی بود؛ هر وقت چراغی بی دلیل روشن می ماند، آن را خاموش می کرد و می گفت: «انرژی هم باید برای آینده حفظ شود. »
آن روز، پنج محیط یار کوچک میان علف های سبز و صدای پرنده ها قدم می زدند. ناگهان آریا که کمی جلوتر رفته بود، صدا زد: «بچه ها! بیاید اینجا! »
همه دویدند. میان علف های بلند، یک کوله پشتی مدرسه افتاده بود. کوله پشتی آبی رنگی که روی آن یک برگ سبز و یک قطره آب نقاشی شده بود. زهرا گفت: «نباید به آن دست بزنیم ممکن است خطرناک باشد. » او از بزرگترها شنیده بود که دشمنان در جنگ بمب های کوچک را در طبیعت رها کرده اند. رضا گفت: «این کوله پشتی ماکان است. من آن را می شناسم. او همسایه و دوست من بود. » سپس آرام زیپ آن را باز کرد. داخل کوله پشتی چیزهای عجیبی بود:
چند بذر کوچک درخت،یک بطری آب فلزی،و یک دفترچه یادداشت.زهرا دفترچه را باز کرد. روی صفحه اول نوشته شده بود: «ماموریت های ماکان»
در صفحه بعدی چنین نوشته بود: من دوست دارم از محیط زیست ایرانمان مراقبت کنم. »
برای همین یک نقشه کشیده ام تا کمک کنم:آب هدر نرود،درخت ها بیشتر شوند،زمین تمیز بماند،حیوانات در امان باشندو انرژی بیهوده مصرف نشود ،
{ مأموریت ماکان }
یک روز بهاری، پنج دانش آموز دبستانی در راه بازگشت از مدرسه همراه شدند. مهدیس و برادرکوچکترش آریا، رضا و خواهر کوچک ترش زهرا و همسایه شان بنیامین. این دانش آموزان عضو محیط یار مدرسه هم بودند. مهدیس همیشه حواسش به آب بود. وقتی می دید آبی بیهوده هدر می رود، فوراً جلویش را می گرفت. زهرا عاشق درختها و گلها بود و هر جا نهالی می دید، با مهربانی از آن مراقبت می کرد. رضا اگر زبالهای روی زمین می دید،
آن را برمی داشت تا طبیعت تمیز بماند. آریا با حیوانات مهربان بود و دوست داشت پرنده ها و جانوران در طبیعت در آرامش زندگی کنند. و بنیامین نگهبان انرژی بود؛ هر وقت چراغی بی دلیل روشن می ماند، آن را خاموش می کرد و می گفت: «انرژی هم باید برای آینده حفظ شود. »
آن روز، پنج محیط یار کوچک میان علف های سبز و صدای پرنده ها قدم می زدند. ناگهان آریا که کمی جلوتر رفته بود، صدا زد: «بچه ها! بیاید اینجا! »
همه دویدند. میان علف های بلند، یک کوله پشتی مدرسه افتاده بود. کوله پشتی آبی رنگی که روی آن یک برگ سبز و یک قطره آب نقاشی شده بود. زهرا گفت: «نباید به آن دست بزنیم ممکن است خطرناک باشد. » او از بزرگترها شنیده بود که دشمنان در جنگ بمب های کوچک را در طبیعت رها کرده اند. رضا گفت: «این کوله پشتی ماکان است. من آن را می شناسم. او همسایه و دوست من بود. » سپس آرام زیپ آن را باز کرد. داخل کوله پشتی چیزهای عجیبی بود:
چند بذر کوچک درخت،یک بطری آب فلزی،و یک دفترچه یادداشت.زهرا دفترچه را باز کرد. روی صفحه اول نوشته شده بود: «ماموریت های ماکان»
در صفحه بعدی چنین نوشته بود: من دوست دارم از محیط زیست ایرانمان مراقبت کنم. »
برای همین یک نقشه کشیده ام تا کمک کنم:آب هدر نرود،درخت ها بیشتر شوند،زمین تمیز بماند،حیوانات در امان باشندو انرژی بیهوده مصرف نشود ،
۱
۵:۲۲
بازارسال شده از 《 G . n 》
مهدیس یکدفعه گفت : بچه ها ، ماکان گفته نقشه ای کشیده ؛ خب نقشه کجاست ؟آریا با تعجب فراوان کوله پشتی ماکان را گشت ، اما هیچ نقشه ای پیدا نکرد .بنیامین گفت : شاید باد ، باعث شده که نقشه ، اطراف جنگل افتاده باشه .رضا با حرکت سر ، حرف بنیامین را تایید کرد و زهرا گفت : شاید نقشه کنار رود خانه ی کوچک جنگل ، افتاده باشه ؛ بچه ها با شور و شوق به کنار رودخانه رفتند ، هر چه به رودخانه نزدیک می شدند ، بوی بدی بهشان نزدیک می شد ، یکدفعه زهرا گفت : وای بچه ها ، رودخانه چقدر کثیف هست ! هر پنج نفر با آب گل آلودی مواجه شدند .رضا گفت : این آب گل آلود ، فضولات کارگاهی است که ، در اول رودخانه قرار دارد .بنیامین با اعصبانیت گفت : باید بریم کارگاه . هر پنج نفر به کارگاه رفتند و مسئله را ، با رییس کارگاه در میان گذاشتند و رییس کارگاه از بچه ها معذرت خواهی کرد و گفت : بله ، شما بچه های کوچیک امروز به من درس بزرگی یاد دادید ؛ این آب سرمایه آیندگان است . و این موضوع رفع شد . بچه ها از کارگاه بیرون آمدند که یکدفعه زهرا گفت : بچه ها ، تو کوله پشتی ماکان بذر نهال بود ؛ می توانیم آنها را همین حالا بکاریم .رضا و مهدیس با حرکت سر ، حرف زهرا ؛ را تایید کردند و با مشورت هم در کنار درخت بید مجنون جنگل ؛ بذر ها را کاشتند ، و مهدیس با روبان ، کاغذی که رویش نوشته شده بود :《 درخت ماکان نصیری 》را به تخته سنگی که کنار بذر ها قرار داشت گره زد .بنیامین نگاهی به آسمان کرد و گفت : بچه ها ، هوا دارد تاریک می شود ؛ بهتره برگردیم خونه .هر پنج نفر داشتند از جنگل خارج می شدند که ، پای آریا به کیسه ای گیر کرد و به زمین افتاد !بنیامین و رضا دست آریا ، را گرفتند و او را بلند کردند .رضا با ناراحتی گفت : نگاه کنید ، اطراف جنگل پر از بطری آب و کیسه زباله هست ؛ وقتی مردم برای گردش به جنگل می آیند ، زباله هایشان را در دل طبیعت رها می کنند !زهرا با اشتیاق فراوانی گفت : بچه ها ، در کوله پشتی ماکان یک کیسه بزرگ هم هست ، می توانیم تا انتهای جنگل هر زباله ای روی زمین هست را برداریم .مهدیس و زهرا کیسه بزرگ را گرفتند و بنیامین ، آریا و رضا زباله ها را جمع می کردند .بچه ها از جنگل خارج شدند و به سطل زباله رسیدند ، بنیامین کیسه را در سطل زباله انداخت که یکدفعه صدای ناله ای از زیر سطل زباله آمد .آریا نگاهی کرد و با ناراحتی گفت : ای وای ! یک گربه دستش زخم شده .رضا آرام گربه را بغل کرد و گفت : تکه ای شیشه دستش را زخم کرده !زهرا گفت : مامان من همیشه ، شیشه های شکشته شده را در کیسه ای جدا و پارچه ای می گذارد تا حیوان هایی که کنار سطل زباله هستند ، آسیب نبینند و در آرامش زندگی کنند .مهدیس یکدفعه به برادرش آریا گفت : آریا ، دایی حسین !دایی حسین ماشین اش را پارک کرد و به طرف بچه ها آمد و گفت : سلام بچه ها ، اینجا چی کار میکنید ؟آریا ماجرای گربه را به دایی حسین تعریف کرد و از دایی خواست که گربه را به درمانگاه ببرند .دایی حسین قبول کرد و با بچه ها و گربه کوچولو به درمانگاه رفتند .وقتی دست گربه بهتر شد ، دایی حسین گفت : بچه ها ماشین بنزین نداره باید بریم پمپ بنزین .وقتی به پمپ بنزین رسیدند ، دایی حسین از ماشین پیاده شد ؛ بنیامین کنار پنجره نشسته بود که پسر جوانی توجه اش را جلب کرد ، پسر جوان داشت با موبایل اش صحبت میکرد و باک ماشین پر شد و بنزین داشت کاملا هدر میرفت .بنیامین از ماشین پیاده شد ، رفت به سمت پسر جوان و گفت : ببخشید ، هزاران زحمت برای سوخت و انرژی کشیده می شود ؛ شما دارید سوخت و انرژی را هدر می دهید !پسر جوان اول کمی ناراحت شد اما بعد گفت : بله ، شما درست میگید ؛ ببخشید .بنیامین لبخندی زد و گفت : ممنون .زهرا بعد از ورود بنیامین به ماشین گفت : بچه ها ! ماکان نقشه ی کاغدی نداشت ، نقشه سرنوشت خودمون بود که با رودخانه ، کاشتن بذر ها ، زباله ها ، گربه و همینطور پمپ بنزین مواجه شدیم !هر پنج نفر چشم هایشان برق زد .چهار ماه بعد ؛ آریا و مهدیس ، رضا و زهرا و بنیامین با هم قرار گذاشتند به جنگل بروند تا نهال ماکان را ببینند .بچه ها با دیدن نهال بزرگ و زیبای ماکان خیلی خوشحال شدند ، و با هم قول دادند که راه ماکان نصیری و دوستانش را ادامه بدهند ؛ و حتی یک دانش هم میتواند برای ایران مفید باشد .
۱
۵:۲۲
قصه ماکان نوشته گندم خانم نورانی
کلاس خانم امیدی
۹۲
۵:۲۴
الینا خانم عنبرستانی دختر ورزشکار مدرسه معرفت

۹۳
۶:۳۶
ژوان خانم مفاخری دختر ورزشکار

۹۸
۶:۳۷
بازارسال شده از زهرا مجلسی
سلام به دانش آموزان پر تلاش مدرسهمون 
یه خبر خیلی خوب و هیجانانگیز داریم! 


پویش قصهنویسی «ماموریت ماکان» شروع شده و این بار نوبت شماست که با یک داستان قشنگ، صدای زمین باشید! 
یعنی چی؟ یعنی با قصهتون بهمون کمک کنید از طبیعت مراقبت کنیم و زمین رو خوشحالتر کنیم 

موضوع قصهها مشخصه داستان ماکان و دوستانش که ناتمام مانده و شما باید تمامش کنید .
چطوری شرکت کنیم؟یک قصه کوتاه و شیرین بنویس (با پایان قشنگ و امیدوارکننده!) 
اول داخل سایت محیط یار ثبت نام کن
قصه رو (در سایت محیط یار به شکل پی دی اف بارگزاری کن تعداد صفحات مهم نیست کوتاه و جذاب
تا تاریخ 31 خرداد ماه فرصت داریم .
قراره چی بشه؟به قصههای برتر توجه ویژه میشه و از نویسندههای خلاق در سطح ملی و کشوری معرفی/تقدیر خواهد شد 
و از همه مهمتر در یک کتاب قشنگ چاپ میشه
تمام تلاش خودتون رو بکنید تا یاد و خاطره شهید ماکان و دوستانش تا ابد جاودانه بشه دین خودمون رو به شهدای دانش آموز کشورمون با قلم زیبامون ادا کنیم 

تیم بهداشتی ها
اول داخل سایت محیط یار ثبت نام کن
قصه رو (در سایت محیط یار به شکل پی دی اف بارگزاری کن تعداد صفحات مهم نیست کوتاه و جذاب
تا تاریخ 31 خرداد ماه فرصت داریم .
تیم بهداشتی ها
۱
۶:۳۹
بچه ها پویش تمدید شده وارد سایت بشید و قصه هاتونو ثبت کنید
https://mohityar.doe.ir/
۱۳۸
۶:۳۹
بازارسال شده از درویش متولی
[به نام خالق هستی ]
ماموریت ماکان
روزی روزگاری چنددوست به جنگل میروند تا گردش کنند؛به نام های معصومه که عاشق حیوانات بود ورویا که عاشق جنگل بود و جنگل را پاک نگه میداشت وعظیم وعلی که کوچک تر از او یعنی عظیم بود که آنها عالی بودن برای جمع آوری اطلاعات بیشتر و يک روز از مادر وپدر شان اجازه میگیرند تا فردا تا غروب آفتاب در جنگل بمانند تا بتوانند در جنگل گردش کنند •آنها با وسایل مورد نیاز مانند :<چراغ قوه،کفش مناسب،لباس مناسب،خوراکی ی سبک همراه و آب ،کبریت >
آنها ساعت
️ ۹ونیم صبح راه افتادند•رویا گفت:سلام به نظرم به دریاچه ی آنور جنگل برویم •معصومه گفت:سلام
آنجا هم خوبه عظیم گفت: سلام
علی گفت: بنظرم به دریاچه برویم. بچه ها راه افتادند و به دریاچه ی آنطرف جنگل رفتند. معصومه در راه یک خرگوش زخمی دید و با مهربانی او را گرفت و دست زخمی خرگوش را بست.آنها به راه خود ادامه دادند.آنها در راه با مناظر زیبایی رو برو شدند ....رویا گفت این همه زیبایی لطف خداوند است که به ما ارزانی داشته است.اما در طول مسیر زباله هایی هم بود که همه ی بچه ها آنها را جمع کردند که محیط زیست آسیب نبیند و زیباتر باشد.آنها به دریاچه رسیدند و درآنجا آتش کوچکی درست کردند .رویا ياد خرگوش
زخمی افتاد گفت:مادرم همیشه میگوید باید مراقب حيوانات باشیمومطمئن شویم اشغال در سطل زباله افتاده است. تا به حيوانات آسیب نزنیم مثل همین خرگوش
کوچکی که آسیب دید.عظیم گفت:ديگر دارد غروب می شود بهتر است ديگر برويم. معصومه هم گفت:ديگر بهتر است برويم. رویا گفت باید آتش را خاموش کنیم. معصومه آب آورد و آتش را خاموش کرد.
بچهها راه افتادند و رفتند.
نویسنده:الینا عنبرستانی کلاس سوم
ماموریت ماکان
روزی روزگاری چنددوست به جنگل میروند تا گردش کنند؛به نام های معصومه که عاشق حیوانات بود ورویا که عاشق جنگل بود و جنگل را پاک نگه میداشت وعظیم وعلی که کوچک تر از او یعنی عظیم بود که آنها عالی بودن برای جمع آوری اطلاعات بیشتر و يک روز از مادر وپدر شان اجازه میگیرند تا فردا تا غروب آفتاب در جنگل بمانند تا بتوانند در جنگل گردش کنند •آنها با وسایل مورد نیاز مانند :<چراغ قوه،کفش مناسب،لباس مناسب،خوراکی ی سبک همراه و آب ،کبریت >
آنها ساعت
بچهها راه افتادند و رفتند.
نویسنده:الینا عنبرستانی کلاس سوم
۱
۱۳:۵۴
۱۰۱
۲۰:۰۲