بازارسال شده از سمیعی
پنجاه و ششمین همایش میانفصلی مؤسسهٔ خردسرای فردوسی
«سخن گفتن نغز و کردار نیک» (یادمان استاد جلال خالقی مطلق)
سخنران:دکتر علیرضا قیامتی
پخش پیامهای تصویری: - دکتر محمود امیدسالار (امریکا)- دکتر سجاد آیدنلو (ارومیه)
همراه با:- رونمایی از فصلنامه پاژ شمارهٔ ۶۱، یادبودنامهٔ استاد جلال خالقیمطلق - اجرای برنامهٔ هنری
زمان: جمعه ۲۲ خردادماه ۱۴۰۵، ساعت ۱۰ تا ۱۲:۳۰
مکان: مشهد، بلوار هنرستان، بین هنرستان ۱و۳، سالن همایشهای بنیاد فرهنگی آریومصلینژاد
@kheradsarayeferdowsi
«سخن گفتن نغز و کردار نیک» (یادمان استاد جلال خالقی مطلق)
سخنران:دکتر علیرضا قیامتی
پخش پیامهای تصویری: - دکتر محمود امیدسالار (امریکا)- دکتر سجاد آیدنلو (ارومیه)
همراه با:- رونمایی از فصلنامه پاژ شمارهٔ ۶۱، یادبودنامهٔ استاد جلال خالقیمطلق - اجرای برنامهٔ هنری
@kheradsarayeferdowsi
۱
۶:۴۴
اطلاعیه با توجه به ترافیک سامانه ریلاین و محدودیتهای سایت بنا به تقاضای مکرر مسولین محترم آزمونها، ساعات ورود به آزمون های بعدی برای شما اینگونه تعریف خواهد شداز ساعت ۱۵ عصر تا ساعت ۸ صبح روز بعد فرصت ورود به ازمون دارید.و از لحظه ورود به ازمون چهار ساعت فرصت پاسخگوییبا این روش هم شما در ساعات خلوتی کاری و اینترنت وارد آزمون میشویدو هم مشکل سایت که دچار ترافیک شده و از من تقاضای کاهش بار ترافیک آن را دارند بر طرف میشود.
۱.۱K
۹:۱۶
هنوز امکان ثبت نمرات را نداریم 


اطلاعیه شماره ۷ امتحانات پایانترم غیرحضوری ویژه اساتید؛موضوع: ثبت نمرات پایانترم
باسلاماساتید محترم؛پیرو بند ۳ اطلاعیه شماره ۴ و با عنایت به اعلام گروه آزمون سازمان مرکزی دانشگاه، سامانه گلستان در حال اصلاح و تغییر پردازش ثبت نمرات از حالت عادی به نحوه استاد محور می باشد. لذا فعلاً امکان ثبت نمرات پایانترم ۴۰۴۲ در سیستم گلستان میسر نیست.به محض اصلاح سامانه، مراتب از طریق همین کانال حضورتان اعلام می گردد.
ستاد امتحانات دانشگاه پیام نور
باسلاماساتید محترم؛پیرو بند ۳ اطلاعیه شماره ۴ و با عنایت به اعلام گروه آزمون سازمان مرکزی دانشگاه، سامانه گلستان در حال اصلاح و تغییر پردازش ثبت نمرات از حالت عادی به نحوه استاد محور می باشد. لذا فعلاً امکان ثبت نمرات پایانترم ۴۰۴۲ در سیستم گلستان میسر نیست.به محض اصلاح سامانه، مراتب از طریق همین کانال حضورتان اعلام می گردد.
ستاد امتحانات دانشگاه پیام نور
۹۵۷
۹:۲۲
اطلاعیه مهمبرخی از شما یکبار وارد ازمون میشوید، سوالات را تماشا میکنید... بعد به هر دلیل موجه یا غیر موجه!! خارج میشوید و چند ساعت بعد دوباره برمیگردید و میبینید فرصت تمام شده در حالیکه ازمون در حال برگزاری استتوجه بفرمایید از اولین ورودتان به ازمون تایمر مهلت شما برای پاسخ دادن، شروع میشه و دیگه قطع نمیشه... زمانی وارد ازمون بشوید که بتوانید در مهلت تعیین شده آزمون را تمام کنید.مثلا اگر من برای شما چهار ساعت فرصت تعیین کرده ام شما به محض دیدن سوالات باید قبل از چهار ساعت ازمون را تمام کنید. از طرفی باید قبل از اتمام مهلت پایانی که معمولا ساعت ۸ صبح روز بعد است نیز به اتمام برسانید. پس اگر ساعت ۷ صبح روز بعد وارد ازمون شوید فقط یکساعت وقت پاسخ دادن دارید امیدوارم متوجه شده باشید
۱.۳K
۱۶:۱۱
نمرات اولین درس پایان ترم جزای عمومی 1 دانشجویان محترمم را با ارفاق ممکن ثبت کردماین نمره را با میان ترم جمع بزنیدقبلا نیز عرض کردم شرایط عادی نیستنه شیوه آزمون نه شرایط کشورو نه مسوولیت سنگینی که ناخواسته بر دوش ما گذاشتند باور اینکه یک معلم به تنهایی باید برای بیش از دوهزار نفر طرح سوال کند و آزمون بگیرد و تصحیح کند و نمراتشان را خودش ثبت کنید را ممکنه بقیه معلمان و استادان باور نکنند. لذا توقعاتتان را با این شرایط هماهنگ کنید. برای یکی دو نمره تصور اینکه خطا رخ داده لطفا وقت مرا نگیرید. باور کنید کار دشوار و سختی است. سهم شما نیز صبر و مدارا باشد. با دست باز نمره دادم مطمین باشیداگر کسی اعتراض جدی دارد باید حضوری و تشریحی تشریف بیاورد و به سوالات پاسخ دهد و نمره نهایی را بر اساس توانایی علمی واقعی که نشان خواهد داداصلاح میکنم.
۱.۱K
۱۹:۴۴
قابل توجه دانشجویان محترم
از دانشجویان محترم تقاضا میشود در صورت تمایل برای کاندید شدن در انجمن علمی رشته حقوق هر چه سریع تر به دانشگاه مراجعه و برای دوره جدید انجمن رشته حقوق کاندید شوید
برای اطلاعات بیشتر با این آیدی پیام بدهید سرکار خانم شیرخانی @y_shirkhani_law
شرایط ثبت نام غیر حضوری فراهم شده است
هر چه سریعتر به ایدی خانم شیرخانی مراجعه و ثبت نام کنید تا با حضور انجمن علمی حقوق در دانشگاه فعالیت های بازدید از دادگاه و برگزاری همایش ها پایدار باشدhttps://eitaa.com/anjomn_hoghoghpnum/1349
۶۹۸
۱۹:۵۶
دکتر محمد بهروزیه:سلام،،
این متن رایکی ازاساتیدبزرگوار دوستم که بعنوان خاطرات شیرین ، برایم فرستادکه بسیار آموزنده است:
درِ کلاس را قفل کردم. صدای چرخیدن کلید در سکوت ناگهانی کلاس پیچید و توجه همه را جلب کرد. بیستوپنج دانشآموز سال دوازدهم به من خیره شدند. چند نفر هنوز نیمهپنهان مشغول نگاه کردن به صفحه موبایلهایشان بودند و نور آبی نمایشگر روی صورتهای خستهشان افتاده بود. آرام گفتم گوشیها را جمع کنید؛ نه روی حالت سکوت، خاموششان کنید. غرولند کوتاهی در کلاس پیچید، اما بالاخره همه گوشیها را کنار گذاشتند.'
سی سال بود که تاریخ درس میدادم. در این مدت نسلهای زیادی را دیده بودم؛ نوجوانهایی که با امید و آرزو وارد کلاس میشدند و دنیا را پیش روی خود میدیدند. اما این نسل فرق داشت. چیزی در نگاهشان بود که مرا نگران میکرد؛ نوعی خستگی عمیق، انگار قبل از آنکه زندگی را شروع کنند، از آن خسته شده بودند.
روی میزم یک کولهپشتی قدیمی قرار داشت. رنگش پریده بود، بندهایش ساییده شده بود و گوشههایش شکل اولیه خود را از دست داده بودند. یک ماه بود که هر روز آن را به کلاس میآوردم و هیچکس توجهی به آن نداشت. برای دانشآموزان فقط یک وسیله کهنه و بیارزش بود، اما من میدانستم سنگینترین چیزی است که در تمام مدرسه وجود دارد.
آن روز کوله را برداشتم و وسط کلاس روی یک صندلی گذاشتم. صدای برخوردش با صندلی باعث شد چند نفر سرشان را بالا بیاورند. گفتم امروز قرار نیست درباره انقلاب مشروطه یا جنگ جهانی حرف بزنیم. بعد از کشوی میزم یک دسته کارت سفید بیرون آوردم و بین همه پخش کردم.
وقتی آخرین کارت را روی میز یکی از دانشآموزان گذاشتم، رو به کلاس ایستادم و گفتم سه قانون داریم. اول اینکه هیچکس اسمش را نمینویسد. دوم اینکه هیچ شوخیای در کار نیست. سوم اینکه هر چیزی مینویسید باید حقیقت داشته باشد.
سپس ادامه دادم: روی این کارت بنویسید سنگینترین باری که این روزها روی دوشتان است چیست.
یکی از پسرهای کلاس که همیشه در تیم فوتبال مدرسه بازی میکرد و معمولاً شوخطبع بود، دستش را بالا برد و پرسید یعنی درسها و امتحانها؟
لبخند کوتاهی زدم و گفتم نه. منظورم چیزی است که شبها خوابتان را میگیرد. ترسی که به کسی نگفتهاید. فشاری که تحمل میکنید. غمی که پنهانش کردهاید. چیزی که هر روز با خودتان حمل میکنید.
کلاس در سکوت فرو رفت. فقط صدای کولر از گوشه اتاق شنیده میشد. چند دقیقه هیچکس چیزی ننوشت. همه منتظر بودند دیگری شروع کند. بعد دختری که همیشه شاگرد اول کلاس بود، خودکارش را برداشت و شروع به نوشتن کرد. پس از او نفر کناری و بعد بقیه. کمکم همه سرهایشان را پایین انداختند و تنها صدای حرکت خودکارها روی کاغذ شنیده میشد.
وقتی نوشتن تمام شد، یکییکی جلو آمدند. کارتهایشان را تا کردند و داخل کوله انداختند. هیچکس حرفی نمیزد. فضا شبیه مراسم اعترافی خاموش بود. وقتی آخرین کارت داخل کوله افتاد، زیپش را بستم و دستم را روی آن گذاشتم.
گفتم شما هر روز همدیگر را میبینید. یکی را با معدلش میشناسید، یکی را با ظاهرش، یکی را با تعداد دنبالکنندههایش در فضای مجازی. اما حقیقت آدمها اینجاست؛ داخل همین کوله.
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: حالا این نوشتهها را بلند میخوانم و تنها وظیفه شما گوش دادن است. نه حدس زدن، نه خندیدن، نه نگاه کردن به اطراف. فقط گوش دادن.
اولین کارت را باز کردم. خطی لرزان و نامرتب داشت. روی آن نوشته شده بود که پدرم چند ماه است بیکار شده. هر صبح لباس میپوشد و از خانه بیرون میرود تا همسایهها نفهمند. ساعتها در ماشین مینشیند و وانمود میکند سر کار است. میترسم خانهمان را از دست بدهیم.
سکوت کلاس سنگینتر شد. کارت بعدی را برداشتم. روی آن نوشته شده بود که هر روز میترسم مادرم دوباره داروهایش را بیش از حد مصرف کند. چند بار فکر کردهام دیگر زنده نیست. از ترس خوابم نمیبرد.
هیچکس تکان نخورد. همه به کوله خیره شده بودند.
کارت بعدی میگفت هر جا میروم اول راه خروج را پیدا میکنم. همیشه احساس میکنم ممکن است اتفاق بدی بیفتد. کارت بعدی درباره پدر و مادری بود که هر شب دعوا میکردند و آرامش خانه را از بین برده بودند. کارت بعدی از دختری بود که همه فکر میکردند زندگی فوقالعادهای دارد، اما شبها در اتاقش گریه میکرد و هیچکس خبر نداشت.
هرچه جلوتر میرفتم، حقیقت بیشتری از دل کاغذها بیرون میآمد. یکی از ترسش از آینده نوشته بود. دیگری از تنهایی. یکی احساس میکرد هرگز برای خانوادهاش کافی نیست. دیگری اعتراف کرده بود که هر روز نقش آدم خوشحال را بازی میکند، در حالی که از درون خسته و فرسوده است.
*به آخرین کارت رسیدم. کاغذ را باز کردم و چند ثانیه فقط به آن نگاه کردم. روی آن نوشته شده بود: دیگر نمیدانم برای چه باید ادامه بدهم. فقط
این متن رایکی ازاساتیدبزرگوار دوستم که بعنوان خاطرات شیرین ، برایم فرستادکه بسیار آموزنده است:
سی سال بود که تاریخ درس میدادم. در این مدت نسلهای زیادی را دیده بودم؛ نوجوانهایی که با امید و آرزو وارد کلاس میشدند و دنیا را پیش روی خود میدیدند. اما این نسل فرق داشت. چیزی در نگاهشان بود که مرا نگران میکرد؛ نوعی خستگی عمیق، انگار قبل از آنکه زندگی را شروع کنند، از آن خسته شده بودند.
روی میزم یک کولهپشتی قدیمی قرار داشت. رنگش پریده بود، بندهایش ساییده شده بود و گوشههایش شکل اولیه خود را از دست داده بودند. یک ماه بود که هر روز آن را به کلاس میآوردم و هیچکس توجهی به آن نداشت. برای دانشآموزان فقط یک وسیله کهنه و بیارزش بود، اما من میدانستم سنگینترین چیزی است که در تمام مدرسه وجود دارد.
آن روز کوله را برداشتم و وسط کلاس روی یک صندلی گذاشتم. صدای برخوردش با صندلی باعث شد چند نفر سرشان را بالا بیاورند. گفتم امروز قرار نیست درباره انقلاب مشروطه یا جنگ جهانی حرف بزنیم. بعد از کشوی میزم یک دسته کارت سفید بیرون آوردم و بین همه پخش کردم.
وقتی آخرین کارت را روی میز یکی از دانشآموزان گذاشتم، رو به کلاس ایستادم و گفتم سه قانون داریم. اول اینکه هیچکس اسمش را نمینویسد. دوم اینکه هیچ شوخیای در کار نیست. سوم اینکه هر چیزی مینویسید باید حقیقت داشته باشد.
سپس ادامه دادم: روی این کارت بنویسید سنگینترین باری که این روزها روی دوشتان است چیست.
یکی از پسرهای کلاس که همیشه در تیم فوتبال مدرسه بازی میکرد و معمولاً شوخطبع بود، دستش را بالا برد و پرسید یعنی درسها و امتحانها؟
لبخند کوتاهی زدم و گفتم نه. منظورم چیزی است که شبها خوابتان را میگیرد. ترسی که به کسی نگفتهاید. فشاری که تحمل میکنید. غمی که پنهانش کردهاید. چیزی که هر روز با خودتان حمل میکنید.
کلاس در سکوت فرو رفت. فقط صدای کولر از گوشه اتاق شنیده میشد. چند دقیقه هیچکس چیزی ننوشت. همه منتظر بودند دیگری شروع کند. بعد دختری که همیشه شاگرد اول کلاس بود، خودکارش را برداشت و شروع به نوشتن کرد. پس از او نفر کناری و بعد بقیه. کمکم همه سرهایشان را پایین انداختند و تنها صدای حرکت خودکارها روی کاغذ شنیده میشد.
وقتی نوشتن تمام شد، یکییکی جلو آمدند. کارتهایشان را تا کردند و داخل کوله انداختند. هیچکس حرفی نمیزد. فضا شبیه مراسم اعترافی خاموش بود. وقتی آخرین کارت داخل کوله افتاد، زیپش را بستم و دستم را روی آن گذاشتم.
گفتم شما هر روز همدیگر را میبینید. یکی را با معدلش میشناسید، یکی را با ظاهرش، یکی را با تعداد دنبالکنندههایش در فضای مجازی. اما حقیقت آدمها اینجاست؛ داخل همین کوله.
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: حالا این نوشتهها را بلند میخوانم و تنها وظیفه شما گوش دادن است. نه حدس زدن، نه خندیدن، نه نگاه کردن به اطراف. فقط گوش دادن.
اولین کارت را باز کردم. خطی لرزان و نامرتب داشت. روی آن نوشته شده بود که پدرم چند ماه است بیکار شده. هر صبح لباس میپوشد و از خانه بیرون میرود تا همسایهها نفهمند. ساعتها در ماشین مینشیند و وانمود میکند سر کار است. میترسم خانهمان را از دست بدهیم.
سکوت کلاس سنگینتر شد. کارت بعدی را برداشتم. روی آن نوشته شده بود که هر روز میترسم مادرم دوباره داروهایش را بیش از حد مصرف کند. چند بار فکر کردهام دیگر زنده نیست. از ترس خوابم نمیبرد.
هیچکس تکان نخورد. همه به کوله خیره شده بودند.
کارت بعدی میگفت هر جا میروم اول راه خروج را پیدا میکنم. همیشه احساس میکنم ممکن است اتفاق بدی بیفتد. کارت بعدی درباره پدر و مادری بود که هر شب دعوا میکردند و آرامش خانه را از بین برده بودند. کارت بعدی از دختری بود که همه فکر میکردند زندگی فوقالعادهای دارد، اما شبها در اتاقش گریه میکرد و هیچکس خبر نداشت.
هرچه جلوتر میرفتم، حقیقت بیشتری از دل کاغذها بیرون میآمد. یکی از ترسش از آینده نوشته بود. دیگری از تنهایی. یکی احساس میکرد هرگز برای خانوادهاش کافی نیست. دیگری اعتراف کرده بود که هر روز نقش آدم خوشحال را بازی میکند، در حالی که از درون خسته و فرسوده است.
*به آخرین کارت رسیدم. کاغذ را باز کردم و چند ثانیه فقط به آن نگاه کردم. روی آن نوشته شده بود: دیگر نمیدانم برای چه باید ادامه بدهم. فقط
۵۷۴
۱۰:۴۲
منتظرم چیزی یا کسی دلیلی برای ماندن به من بدهد.*
کلمات در گلویم گیر کرد. کارت را آرام تا کردم و دوباره داخل کوله گذاشتم.
وقتی سرم را بالا آوردم، کلاس دیگر شبیه یک ساعت قبل نبود. پسر ورزشکار کلاس سرش را پایین انداخته بود و اشکهایش را پاک میکرد. دختری که همیشه ساکت بود، دست همکلاسی کناریاش را گرفته بود. چند نفر بیصدا گریه میکردند.
دیگر کسی به گروهها و تفاوتها فکر نمیکرد. نه شاگرد اولی وجود داشت، نه شاگرد ضعیفی. نه محبوبترین دانشآموز و نه منزویترین. فقط چند جوان بودند که هرکدام زخمی پنهان با خود حمل میکردند.
گفتم این چیزی است که همه ما با خودمان حمل میکنیم. سپس زیپ کوله را بستم و ادامه دادم: از امروز این کوله همینجا میماند، روی دیوار این کلاس. هر وقت وارد این اتاق شدید، یادتان باشد که لازم نیست بار همه چیز را تنهایی به دوش بکشید.
زنگ مدرسه به صدا درآمد. معمولاً بچهها با شنیدن زنگ با عجله از کلاس بیرون میرفتند، اما آن روز هیچکس بلند نشد. چند لحظه بعد آرامآرام وسایلشان را جمع کردند و به سمت در رفتند.
اتفاقی افتاد که هرگز فراموش نمیکنم. اولین دانشآموزی که از کنار کوله رد شد، مکث کرد و دستش را روی آن گذاشت. بعد رفت. دانشآموز بعدی هم همین کار را کرد. بعدی هم. و بعدی هم.
تکتک آنها هنگام خروج لحظهای به کوله دست زدند؛ انگار میخواستند به هم بگویند میفهممت، میبینمت، تنها نیستی.
آن روز مهمترین درسی بود که در تمام سالهای معلمیام داده بودم. نه درباره تاریخ، نه درباره جنگها و نه درباره سیاست. بلکه درباره انسان بودن.
ما در دنیایی زندگی میکنیم که همه سعی دارند قوی به نظر برسند. همه بهترین لحظههای زندگیشان را نمایش میدهند و کمتر کسی از بارهایی حرف میزند که در سکوت حمل میکند. همین سکوت است که آدمها را از درون فرسوده میکند.
آن شب ایمیلی دریافت کردم که موضوعی نداشت. در آن نوشته شده بود: امروز پسرم بعد از سالها مرا در آغوش گرفت. برای اولین بار درباره ترسها و فشارهایی که تحمل میکرد حرف زد. گفت احساس کرده کسی واقعاً او را دیده است. ما تصمیم گرفتهایم برای کمک گرفتن اقدام کنیم. ممنونم.
سالها گذشته است و آن کوله هنوز روی دیوار کلاس من آویزان است. برای آدمهای غریبه فقط یک کولهپشتی کهنه و بیارزش به نظر میرسد، اما برای ما یادآور یک حقیقت بزرگ است؛ اینکه هر انسانی بارهایی دارد که دیده نمیشوند.
زن جوانی که در صف نانوایی ایستاده، پیرمردی که با همه بحث میکند، نوجوانی که در اتوبوس هدفون در گوشش گذاشته است؛ همه در حال حمل کردن چیزی هستند که شما از آن خبر ندارید.
بیائیم کمی مهربانتر باشیم، کمی کمتر قضاوت کنیم و گاهی از آدمهای اطرافمان بپرسیم: این روزها چه باری روی دوش اش هست؟
شاید همان سؤال ساده، زندگی کسی را نجات دهد.
کلمات در گلویم گیر کرد. کارت را آرام تا کردم و دوباره داخل کوله گذاشتم.
وقتی سرم را بالا آوردم، کلاس دیگر شبیه یک ساعت قبل نبود. پسر ورزشکار کلاس سرش را پایین انداخته بود و اشکهایش را پاک میکرد. دختری که همیشه ساکت بود، دست همکلاسی کناریاش را گرفته بود. چند نفر بیصدا گریه میکردند.
دیگر کسی به گروهها و تفاوتها فکر نمیکرد. نه شاگرد اولی وجود داشت، نه شاگرد ضعیفی. نه محبوبترین دانشآموز و نه منزویترین. فقط چند جوان بودند که هرکدام زخمی پنهان با خود حمل میکردند.
گفتم این چیزی است که همه ما با خودمان حمل میکنیم. سپس زیپ کوله را بستم و ادامه دادم: از امروز این کوله همینجا میماند، روی دیوار این کلاس. هر وقت وارد این اتاق شدید، یادتان باشد که لازم نیست بار همه چیز را تنهایی به دوش بکشید.
زنگ مدرسه به صدا درآمد. معمولاً بچهها با شنیدن زنگ با عجله از کلاس بیرون میرفتند، اما آن روز هیچکس بلند نشد. چند لحظه بعد آرامآرام وسایلشان را جمع کردند و به سمت در رفتند.
اتفاقی افتاد که هرگز فراموش نمیکنم. اولین دانشآموزی که از کنار کوله رد شد، مکث کرد و دستش را روی آن گذاشت. بعد رفت. دانشآموز بعدی هم همین کار را کرد. بعدی هم. و بعدی هم.
تکتک آنها هنگام خروج لحظهای به کوله دست زدند؛ انگار میخواستند به هم بگویند میفهممت، میبینمت، تنها نیستی.
آن روز مهمترین درسی بود که در تمام سالهای معلمیام داده بودم. نه درباره تاریخ، نه درباره جنگها و نه درباره سیاست. بلکه درباره انسان بودن.
ما در دنیایی زندگی میکنیم که همه سعی دارند قوی به نظر برسند. همه بهترین لحظههای زندگیشان را نمایش میدهند و کمتر کسی از بارهایی حرف میزند که در سکوت حمل میکند. همین سکوت است که آدمها را از درون فرسوده میکند.
آن شب ایمیلی دریافت کردم که موضوعی نداشت. در آن نوشته شده بود: امروز پسرم بعد از سالها مرا در آغوش گرفت. برای اولین بار درباره ترسها و فشارهایی که تحمل میکرد حرف زد. گفت احساس کرده کسی واقعاً او را دیده است. ما تصمیم گرفتهایم برای کمک گرفتن اقدام کنیم. ممنونم.
سالها گذشته است و آن کوله هنوز روی دیوار کلاس من آویزان است. برای آدمهای غریبه فقط یک کولهپشتی کهنه و بیارزش به نظر میرسد، اما برای ما یادآور یک حقیقت بزرگ است؛ اینکه هر انسانی بارهایی دارد که دیده نمیشوند.
زن جوانی که در صف نانوایی ایستاده، پیرمردی که با همه بحث میکند، نوجوانی که در اتوبوس هدفون در گوشش گذاشته است؛ همه در حال حمل کردن چیزی هستند که شما از آن خبر ندارید.
بیائیم کمی مهربانتر باشیم، کمی کمتر قضاوت کنیم و گاهی از آدمهای اطرافمان بپرسیم: این روزها چه باری روی دوش اش هست؟
شاید همان سؤال ساده، زندگی کسی را نجات دهد.
۷۵۴
۱۰:۴۲
فقط چهره متعجب عربستان را ببینید
۴۸۰
۸:۲۳
دانشگاه پیام نور مرکز مشهد:برگزاری انتخابات کانون های فرهنگی و انجمن های علمی
دانشجویان محترم؛ انتخابات کانون های فرهنگی و انجمن های علمی دانشگاه پیام نور مرکز مشهد در روز های دوشنبه 25م و سه شنبه 26م خردادماه و به صورت مجازی برگزار می شود. شما می توانید با کلیک بر روی لینک زیر در این انتخابات شرکت کنید. همچنین خواهشمند است به نکات زیر توجه فرمایید:1. در انتخابات انجمن علمی، هر فرد تنها مجاز به شرکت در انتخابات انجمن مرتبط با رشته تحصیلی خود و انتخاب حداکثر 5 نفر می باشد. در صورت انتخاب انجمنی مغایر با رشته تحصیلی دانشجو، رای فرد باطل می شود.
2. در انتخابات کانون های فرهنگی، شما مجاز به شرکت برای کلیه کانون های نمایش داده شده در فرم می باشید. دقت فرمایید که در هر کانون، مجاز به انتخاب حداکثر 5 نفر می باشید.
https://www.pnum.ac.ir/فرهنگی/انتخابات-انجمن-های-علمی-و-کانون-های-فرهنگی
انجمن علمی تربیت بدنی:
زهرا احمدی بازه حوض/ مژده پورمحمد/ مرجان تبریزی/ دانیال توزنده جانی/ جواد رمضان زاده/ فائزه رحمتی/ نگین زمردی/ پریا شارعی/ معصومه نادری
انجمن علمی حقوق:
فریده آذخ/ مهرنوش آرمند/ محمدرضا جلالی موحد/ سیده سارا خلیلی نژاد/ اعظم خلیلی/ یگانه شیرخانی/ صفیه فیضی/ وحیده نوری
روانشناسی، مشاوره و علوم تربیتی:
شیوا آرئین/ امیرمحمد افروزی/ طاهره سادات جهانی فاز/ مریم دباغی/ مژگان سعیدی/ پریسا شریفی بمرود/ مائده قاسمی/ یاسمین محسن زاده سیوکی/ فاطمه درسا محمدی
زیست شناسی:
آیسان افخمی/ تهمینه ابراهیمی/ زهرا پروانه/ شکیبا جانقربان/ دنیا دهقان/ محمدجواد ذوالفقاری/ کیمیا عاشوری/ فاطمه یارمحمدی
مهندسی برق:
جواد اکبری/ مرتضی احمدزاده/ علی پالیزکاران یزدی/ پروین حاجی زاده نداف/ سیده مهدیه مهدوی/ آنیسا ملاحسینی/ ناز بی بی موسی زاده/ ساناز مرادی
مهندسی صنایع:
زهرا بهلولی/ سید جمیل حسینی پور/ زینب خوشرو رشخوار/ محمدصادق سلطانی گلمکانی/ مهسا صفدری شرشر/ امیر طالبی درح/ زهرا عباس زاده/ فاطمه فخرایی/ حانیه مسعودیان سعدآباد/ مجتبی منفرد اول
مهندسی مکانیک:
محمد اولیائی محمودآبادی/ نازنین سادات احمدی/ سید محمدصادق حسینی/ رضا دررودی/ محمدحسین شفیعی/ محسن عباسعلی پور/ ابوالقاسم کشوری چرمی/ سارا لری فریز
مهندسی هوافضا:
امیرحسین اسماعیلیان نوقابی/ یونس تراب نژاد/ سیده زینب تقوی فرد/ سیده فاطمه تقوی فرد/ ملیکا شعبانی/ سارا صباغی/ بهار قربانیان/ سحر هاتفی فارمد/ رهام یعقوبیان
کانون کارآفرینی:
فاطمه پوراشراقی/ فاطمه زهرا پیرجینان/ هانیه جوانمرد/ مهدیه رضوی/ علی سلمانی/ دیبا عاطفی موخر/ فاطمه عباس زاده پهلوان/ فاطمه کریمی کرامتی/ محدثه مهدوی
کانون کتابخوانی:
مهتاب سادات حسینی/ کیمیا روحانی/ سوگند رنجبر/ محمدمهدی شیخ کشمیری/ تینا طهرانیان طرقبه/ معصومه عجم اکرامی/ مهسا فتح اله زاده طهرانی/ انسیه لیانی پور
کانون مهدویت:
مینا باقرنژاد/ زهرا تمنانلو/ مهدی جمالی/ سحر خوجگی/ مهسا زمردی/ زهرا عامری/ ریحانه علیمیرزایی/ خدیجه میرزایی سلجوقی
دانشجویان محترم؛ انتخابات کانون های فرهنگی و انجمن های علمی دانشگاه پیام نور مرکز مشهد در روز های دوشنبه 25م و سه شنبه 26م خردادماه و به صورت مجازی برگزار می شود. شما می توانید با کلیک بر روی لینک زیر در این انتخابات شرکت کنید. همچنین خواهشمند است به نکات زیر توجه فرمایید:1. در انتخابات انجمن علمی، هر فرد تنها مجاز به شرکت در انتخابات انجمن مرتبط با رشته تحصیلی خود و انتخاب حداکثر 5 نفر می باشد. در صورت انتخاب انجمنی مغایر با رشته تحصیلی دانشجو، رای فرد باطل می شود.
2. در انتخابات کانون های فرهنگی، شما مجاز به شرکت برای کلیه کانون های نمایش داده شده در فرم می باشید. دقت فرمایید که در هر کانون، مجاز به انتخاب حداکثر 5 نفر می باشید.
https://www.pnum.ac.ir/فرهنگی/انتخابات-انجمن-های-علمی-و-کانون-های-فرهنگی
انجمن علمی تربیت بدنی:
زهرا احمدی بازه حوض/ مژده پورمحمد/ مرجان تبریزی/ دانیال توزنده جانی/ جواد رمضان زاده/ فائزه رحمتی/ نگین زمردی/ پریا شارعی/ معصومه نادری
انجمن علمی حقوق:
فریده آذخ/ مهرنوش آرمند/ محمدرضا جلالی موحد/ سیده سارا خلیلی نژاد/ اعظم خلیلی/ یگانه شیرخانی/ صفیه فیضی/ وحیده نوری
روانشناسی، مشاوره و علوم تربیتی:
شیوا آرئین/ امیرمحمد افروزی/ طاهره سادات جهانی فاز/ مریم دباغی/ مژگان سعیدی/ پریسا شریفی بمرود/ مائده قاسمی/ یاسمین محسن زاده سیوکی/ فاطمه درسا محمدی
زیست شناسی:
آیسان افخمی/ تهمینه ابراهیمی/ زهرا پروانه/ شکیبا جانقربان/ دنیا دهقان/ محمدجواد ذوالفقاری/ کیمیا عاشوری/ فاطمه یارمحمدی
مهندسی برق:
جواد اکبری/ مرتضی احمدزاده/ علی پالیزکاران یزدی/ پروین حاجی زاده نداف/ سیده مهدیه مهدوی/ آنیسا ملاحسینی/ ناز بی بی موسی زاده/ ساناز مرادی
مهندسی صنایع:
زهرا بهلولی/ سید جمیل حسینی پور/ زینب خوشرو رشخوار/ محمدصادق سلطانی گلمکانی/ مهسا صفدری شرشر/ امیر طالبی درح/ زهرا عباس زاده/ فاطمه فخرایی/ حانیه مسعودیان سعدآباد/ مجتبی منفرد اول
مهندسی مکانیک:
محمد اولیائی محمودآبادی/ نازنین سادات احمدی/ سید محمدصادق حسینی/ رضا دررودی/ محمدحسین شفیعی/ محسن عباسعلی پور/ ابوالقاسم کشوری چرمی/ سارا لری فریز
مهندسی هوافضا:
امیرحسین اسماعیلیان نوقابی/ یونس تراب نژاد/ سیده زینب تقوی فرد/ سیده فاطمه تقوی فرد/ ملیکا شعبانی/ سارا صباغی/ بهار قربانیان/ سحر هاتفی فارمد/ رهام یعقوبیان
کانون کارآفرینی:
فاطمه پوراشراقی/ فاطمه زهرا پیرجینان/ هانیه جوانمرد/ مهدیه رضوی/ علی سلمانی/ دیبا عاطفی موخر/ فاطمه عباس زاده پهلوان/ فاطمه کریمی کرامتی/ محدثه مهدوی
کانون کتابخوانی:
مهتاب سادات حسینی/ کیمیا روحانی/ سوگند رنجبر/ محمدمهدی شیخ کشمیری/ تینا طهرانیان طرقبه/ معصومه عجم اکرامی/ مهسا فتح اله زاده طهرانی/ انسیه لیانی پور
کانون مهدویت:
مینا باقرنژاد/ زهرا تمنانلو/ مهدی جمالی/ سحر خوجگی/ مهسا زمردی/ زهرا عامری/ ریحانه علیمیرزایی/ خدیجه میرزایی سلجوقی
۳۳
۱۲:۴۳