۲۰
۲:۴۶
داغ کربلای میناب
تلویزیون روشن است. برنامهٔ «زمانه» به مناسبت تشییع تکههای پیکر جمعی از شهدای دانشآموز مدرسهٔ میناب، ویژهبرنامهای پخش میکند؛ برنامهای که در آن، خاطرات این کودکان مظلوم را یکییکی روایت میکنند.
مدام خودم را به این در و آن در میزنم تا نشنوم... تا گوش نسپارم به قصهٔ آن فرشتههای کوچک؛ کودکانی که هر کدام، علیاصغری بودند در کربلای میناب...
اما مگر میشود خود را به کوچهٔ علیچپ زد و این همه مظلومیت را نشنید؟ این همه خونِ بهناحق ریخته را ندید؟ این همه پدر و مادرِ مبهوت، داغدار و حیران را از یاد برد؟
داغ...
مدام به این واژه فکر میکنم؛ «داغ». داغ یعنی آهنی گداخته را بر تنت بگذارند؛ دردی جانسوز که تا عمق وجود میسوزاند. اما داغِ جگر... داغِ جگر چیست؟ این را فقط مادری میداند که آنقدر گریسته است که دیگر چشمهٔ اشکش خشک شده؛ فقط پدری میفهمد که نگاهش هنوز میان خرابههای یک مدرسه، در جستوجوی فرزندش سرگردان مانده است.
و هر یک از آن پیکرهای کوچک، روایتی است؛ روایتی از مظلومیت، سندی برای یک کربلا...
حالا تصور کن؛ ۱۶۸ کودک...۱۶۸ روایت ناتمام...۱۶۸ داغ بر دلِ یک ملت...و ۱۶۸ سندِ مظلومیت که تاریخ، هرگز از یاد نخواهد برد.
و کور باد آن دیدهای که دستِ آشتی به سوی قاتلانِ این فرشتگانِ معصوم دراز کند؛آنان که دستانشان به خونِ کودکان آلوده است و تاریخ، ننگِ جنایتشان را هرگز از یاد نخواهد برد.
@bekhatereli
تلویزیون روشن است. برنامهٔ «زمانه» به مناسبت تشییع تکههای پیکر جمعی از شهدای دانشآموز مدرسهٔ میناب، ویژهبرنامهای پخش میکند؛ برنامهای که در آن، خاطرات این کودکان مظلوم را یکییکی روایت میکنند.
مدام خودم را به این در و آن در میزنم تا نشنوم... تا گوش نسپارم به قصهٔ آن فرشتههای کوچک؛ کودکانی که هر کدام، علیاصغری بودند در کربلای میناب...
اما مگر میشود خود را به کوچهٔ علیچپ زد و این همه مظلومیت را نشنید؟ این همه خونِ بهناحق ریخته را ندید؟ این همه پدر و مادرِ مبهوت، داغدار و حیران را از یاد برد؟
داغ...
مدام به این واژه فکر میکنم؛ «داغ». داغ یعنی آهنی گداخته را بر تنت بگذارند؛ دردی جانسوز که تا عمق وجود میسوزاند. اما داغِ جگر... داغِ جگر چیست؟ این را فقط مادری میداند که آنقدر گریسته است که دیگر چشمهٔ اشکش خشک شده؛ فقط پدری میفهمد که نگاهش هنوز میان خرابههای یک مدرسه، در جستوجوی فرزندش سرگردان مانده است.
و هر یک از آن پیکرهای کوچک، روایتی است؛ روایتی از مظلومیت، سندی برای یک کربلا...
حالا تصور کن؛ ۱۶۸ کودک...۱۶۸ روایت ناتمام...۱۶۸ داغ بر دلِ یک ملت...و ۱۶۸ سندِ مظلومیت که تاریخ، هرگز از یاد نخواهد برد.
و کور باد آن دیدهای که دستِ آشتی به سوی قاتلانِ این فرشتگانِ معصوم دراز کند؛آنان که دستانشان به خونِ کودکان آلوده است و تاریخ، ننگِ جنایتشان را هرگز از یاد نخواهد برد.
@bekhatereli
۱۷
۲۰:۲۳
بخاطر الی...
داغ کربلای میناب تلویزیون روشن است. برنامهٔ «زمانه» به مناسبت تشییع تکههای پیکر جمعی از شهدای دانشآموز مدرسهٔ میناب، ویژهبرنامهای پخش میکند؛ برنامهای که در آن، خاطرات این کودکان مظلوم را یکییکی روایت میکنند. مدام خودم را به این در و آن در میزنم تا نشنوم... تا گوش نسپارم به قصهٔ آن فرشتههای کوچک؛ کودکانی که هر کدام، علیاصغری بودند در کربلای میناب... اما مگر میشود خود را به کوچهٔ علیچپ زد و این همه مظلومیت را نشنید؟ این همه خونِ بهناحق ریخته را ندید؟ این همه پدر و مادرِ مبهوت، داغدار و حیران را از یاد برد؟ داغ... مدام به این واژه فکر میکنم؛ «داغ». داغ یعنی آهنی گداخته را بر تنت بگذارند؛ دردی جانسوز که تا عمق وجود میسوزاند. اما داغِ جگر... داغِ جگر چیست؟ این را فقط مادری میداند که آنقدر گریسته است که دیگر چشمهٔ اشکش خشک شده؛ فقط پدری میفهمد که نگاهش هنوز میان خرابههای یک مدرسه، در جستوجوی فرزندش سرگردان مانده است. و هر یک از آن پیکرهای کوچک، روایتی است؛ روایتی از مظلومیت، سندی برای یک کربلا... حالا تصور کن؛ ۱۶۸ کودک... ۱۶۸ روایت ناتمام... ۱۶۸ داغ بر دلِ یک ملت... و ۱۶۸ سندِ مظلومیت که تاریخ، هرگز از یاد نخواهد برد. و کور باد آن دیدهای که دستِ آشتی به سوی قاتلانِ این فرشتگانِ معصوم دراز کند؛ آنان که دستانشان به خونِ کودکان آلوده است و تاریخ، ننگِ جنایتشان را هرگز از یاد نخواهد برد. @bekhatereli
مگر میشود از یاد برد آن صبحِ سیاهِ ۹ اسفند را،
آن لحظهای را که انگار تاریخ از نفس افتاد؟
خدایا، کی تمام میشود این بارِ عزای سنگین؟
ما دیگر آن آدمهای قبل از ۹ اسفند نمیشویم.
ما همه چیز را آن روزها باختیم؛
آن کودکان را،
آن رهبر بزرگ را،
آن فرماندهان ارجمند را و آن روزها را.
آن لحظهای را که انگار تاریخ از نفس افتاد؟
خدایا، کی تمام میشود این بارِ عزای سنگین؟
ما دیگر آن آدمهای قبل از ۹ اسفند نمیشویم.
ما همه چیز را آن روزها باختیم؛
آن کودکان را،
آن رهبر بزرگ را،
آن فرماندهان ارجمند را و آن روزها را.
۱۶
۲۰:۵۴
به همه گفتهام اربعین، کربلا رفتنیام...
همه هم مثل هر سال، منتظرند بیهیچ اما و اگری راهی شوم؛ اما امسال، قصه فرق میکند...
نه مالی برای رفتن دارم، نه حالی برای دویدن، نه همراهی که همقدمم باشد.
ماندهام میان امید و دلتنگی...چشمم به کرم صاحب کربلاست.
نمیدانم امسال هم مرا، با همه این دستِ خالی و دلِ پُر از آرزو، به میهمانیاش میخواند یا نه...
اما یک چیز را خوب میدانم؛ اگر بطلبد، هیچ مانعی مانع نیست، و اگر نطلبد، همه راهها بستهاند.
آقای اباعبدالله میشود زودتر تکلیفم را معلوم نمایی؟ ...دعوتت، تنها سرمایهی امید من است.

@bekhatereli
همه هم مثل هر سال، منتظرند بیهیچ اما و اگری راهی شوم؛ اما امسال، قصه فرق میکند...
نه مالی برای رفتن دارم، نه حالی برای دویدن، نه همراهی که همقدمم باشد.
ماندهام میان امید و دلتنگی...چشمم به کرم صاحب کربلاست.
نمیدانم امسال هم مرا، با همه این دستِ خالی و دلِ پُر از آرزو، به میهمانیاش میخواند یا نه...
اما یک چیز را خوب میدانم؛ اگر بطلبد، هیچ مانعی مانع نیست، و اگر نطلبد، همه راهها بستهاند.
آقای اباعبدالله میشود زودتر تکلیفم را معلوم نمایی؟ ...دعوتت، تنها سرمایهی امید من است.
@bekhatereli
۱۴
۱۹:۴۰
بخاطر الی...
به همه گفتهام اربعین، کربلا رفتنیام... همه هم مثل هر سال، منتظرند بیهیچ اما و اگری راهی شوم؛ اما امسال، قصه فرق میکند... نه مالی برای رفتن دارم، نه حالی برای دویدن، نه همراهی که همقدمم باشد. ماندهام میان امید و دلتنگی... چشمم به کرم صاحب کربلاست. نمیدانم امسال هم مرا، با همه این دستِ خالی و دلِ پُر از آرزو، به میهمانیاش میخواند یا نه... اما یک چیز را خوب میدانم؛ اگر بطلبد، هیچ مانعی مانع نیست، و اگر نطلبد، همه راهها بستهاند. آقای اباعبدالله میشود زودتر تکلیفم را معلوم نمایی؟ ... دعوتت، تنها سرمایهی امید من است. 
@bekhatereli
Ali Fani - Hossein.mp3
۰۵:۰۴-۴.۶۶ مگابایت
به اشکِ لغزانِ گونهام خیره ماندهام...
آرام که فروغلتید، ردِ نمناکش گوشهی روسریِ سبزم را خیس کرد؛چقدر تنها آمد، چقدر بیصدا چکید... و تمام شد و رفت.
رسالتش همین بود؛که سوزِ پنهانِ دلم را آشکار کند و اندکی، هرچند به قدر قطرهای کوچک، مرهمی باشد بر آتشِ جانم.
اشکها همیشه برای خاموش کردن آتش نمیآیند؛گاهی فقط میآیند تا به دنیا بگویند، این دل هنوز میسوزد...
@bekhatereli
آرام که فروغلتید، ردِ نمناکش گوشهی روسریِ سبزم را خیس کرد؛چقدر تنها آمد، چقدر بیصدا چکید... و تمام شد و رفت.
رسالتش همین بود؛که سوزِ پنهانِ دلم را آشکار کند و اندکی، هرچند به قدر قطرهای کوچک، مرهمی باشد بر آتشِ جانم.
اشکها همیشه برای خاموش کردن آتش نمیآیند؛گاهی فقط میآیند تا به دنیا بگویند، این دل هنوز میسوزد...
@bekhatereli
۱۲
۱۹:۵۳
برگرد ای توسل شب زنده دارهاپایان بده به گریه ی چشم انتظارها
از یک خروش ناله ی عشاق کوی تو«حاجت روا شوند هزاران هزارها»
یک بار نیز پشت سرت را نگاه کندل بسته این پیاده به لطف سوارها…
ما را به جبر هم که شده سربه راه کنخیری ندیده ایم از این اختیارهاباید برای دیدن تو «مهزیار» شدیعنی گذشتن از همگان «محض یار»ها…
یک بار هم مسیر دلم سوی تو نبوداما مسیر تو به من افتاده بارها
شب ها بدون آمدنت صبح ظلمت اندبرگرد ای توسل شب زنده دارها
این دست ها به لطف تو ظرف گدایی اندای ایّها العزیز تمام ندارها
علی اکبر لطیفیان
#یا_مولانا_صاحب_الزمان
@bekhatereli
از یک خروش ناله ی عشاق کوی تو«حاجت روا شوند هزاران هزارها»
یک بار نیز پشت سرت را نگاه کندل بسته این پیاده به لطف سوارها…
ما را به جبر هم که شده سربه راه کنخیری ندیده ایم از این اختیارهاباید برای دیدن تو «مهزیار» شدیعنی گذشتن از همگان «محض یار»ها…
یک بار هم مسیر دلم سوی تو نبوداما مسیر تو به من افتاده بارها
شب ها بدون آمدنت صبح ظلمت اندبرگرد ای توسل شب زنده دارها
این دست ها به لطف تو ظرف گدایی اندای ایّها العزیز تمام ندارها
#یا_مولانا_صاحب_الزمان
@bekhatereli
۱۴
۲:۴۶
موشک نویسی متفاوت!
به سلامتی تمام گنده های ایران، به خصوص ژاپنیهای نظامآباد، سنگینسوارها، ابدیها، اعدامیها، لاتها، سوسولها، باحجابها، بیحجابها و همهٔ بچههای خوب و بد حضرت سیدعلی ...
@bekhatereli
به سلامتی تمام گنده های ایران، به خصوص ژاپنیهای نظامآباد، سنگینسوارها، ابدیها، اعدامیها، لاتها، سوسولها، باحجابها، بیحجابها و همهٔ بچههای خوب و بد حضرت سیدعلی ...
@bekhatereli
۱۸
۹:۵۷
بخاطر الی...
_میگن میری کربلا +میگم ان شاء الله تا ببینیم صلاح چیه؟؟! آقای امام حسین
میشه صلاح ما رو تو زائر بودن قرار بدی؟ @bekhatereli
گاهی آدم، نه پولِ رفتن دارد، نه جرئتِ خواستن...
فقط دلش میخواهد یکی از راه برسد، محکم بزند پسِ گردنش و بگوید:
«چه نشستهای؟ بلند شو... اربعین است؛ کربلا رفتنت دیر میشود...»
کاش دستی پیدا شود؛ دستی بیمنت، بیچشمداشت، که دستِ دلمان را بگیرد و تا آستانِ اربابمان ببرد...
کاش کسی پیدا شود که فقط یک بار، به جای همهٔ بهانهها، ما را راهیِ جادهای کند که انتهایش «السلام علیک یا اباعبدالله» است...
🥹
جامانده از اربعین
@rasadnewsir
فقط دلش میخواهد یکی از راه برسد، محکم بزند پسِ گردنش و بگوید:
«چه نشستهای؟ بلند شو... اربعین است؛ کربلا رفتنت دیر میشود...»
کاش دستی پیدا شود؛ دستی بیمنت، بیچشمداشت، که دستِ دلمان را بگیرد و تا آستانِ اربابمان ببرد...
کاش کسی پیدا شود که فقط یک بار، به جای همهٔ بهانهها، ما را راهیِ جادهای کند که انتهایش «السلام علیک یا اباعبدالله» است...
جامانده از اربعین
@rasadnewsir
۱۳
۶:۱۷
۵/۵/۵...
نه، قرار نیست فقط چون همه عددای این روز شبیه همن، یه اتفاق خاص بیفته.
قرار هم نیست حتماً به اون قراری که از قبل گذاشتی برسی...اصلاً قرار نیست هیچ چیز متفاوتی رخ بده.
مگه روزها با هم فرقی دارن؟این فقط یه تاریخ روی تقویمه؛ نه جادوییه، نه معجزه میکنه.اگه قراره اتفاق قشنگی بیفته، به انتخابها و قدمهای ماست، نه به کنار هم قرار گرفتن چند تا عدد.
@bekhatereli
نه، قرار نیست فقط چون همه عددای این روز شبیه همن، یه اتفاق خاص بیفته.
قرار هم نیست حتماً به اون قراری که از قبل گذاشتی برسی...اصلاً قرار نیست هیچ چیز متفاوتی رخ بده.
مگه روزها با هم فرقی دارن؟این فقط یه تاریخ روی تقویمه؛ نه جادوییه، نه معجزه میکنه.اگه قراره اتفاق قشنگی بیفته، به انتخابها و قدمهای ماست، نه به کنار هم قرار گرفتن چند تا عدد.
@bekhatereli
۱۱
۵:۴۴
خدایا، دلم برایت خیلی تنگ شده...
برای آن وقتهایی که اجابتت را با تمام وجودم لمس میکردم؛برای آن شبهایی که من بودم و دعای کمیل شب جمعه و استجابت از جانب تو...
برای آن یستشیر خواندنها،برای نذر دعای معراج برای این و آن،برای دقیقهبهدقیقه زیارت رفتنهایم،برای پابهپای اربعین حسین(ع) دویدنهایم...
برای آن شورِ آخرِ هیئت،برای اشکهایی که بیاختیار سرازیر میشدند،حتی برای طعم قیمهی نذریِ هیئت...
خدایا،دلم برای آن روزها تنگ شده؛برای آن لحظههایی که بودنت را نه با حرف،که با تمام وجودم لمس میکردم.
دلم برای لمسِ بودنت در کنار خودم تنگ شده...خیلی تنگ.
@bekhatereli
برای آن وقتهایی که اجابتت را با تمام وجودم لمس میکردم؛برای آن شبهایی که من بودم و دعای کمیل شب جمعه و استجابت از جانب تو...
برای آن یستشیر خواندنها،برای نذر دعای معراج برای این و آن،برای دقیقهبهدقیقه زیارت رفتنهایم،برای پابهپای اربعین حسین(ع) دویدنهایم...
برای آن شورِ آخرِ هیئت،برای اشکهایی که بیاختیار سرازیر میشدند،حتی برای طعم قیمهی نذریِ هیئت...
خدایا،دلم برای آن روزها تنگ شده؛برای آن لحظههایی که بودنت را نه با حرف،که با تمام وجودم لمس میکردم.
دلم برای لمسِ بودنت در کنار خودم تنگ شده...خیلی تنگ.
@bekhatereli
۵
۱۰:۱۶