نویسنده : مینو محبوبه
ناصر با پوزخند همیشگی اش خیره به من به سمتم می آمد .
چند قدم به عقب رفتم که گفت : چیه ترسیدی ؟ ــ چی میخواید باز ؟ ــ هیچی ؛ فقط خیلی خوشحالم سوالی نگاهش کردم که گفت : وای یادم رفت بگم ..... چند روز دیگه جشن نامزدیمه به مامانم حتما میگم که دعوتتون کنه
لبخندی زدم و تای ابرومو بالا بردم : خیلی خوشحال شدم انشالله سرتون به سنگ خورده دیگه دارید راه درست رو پیدا میکنید
ــ آره راه درستو پیدا کردم اومدم بگم که خیلی خوب شد خیلی خیلی خوب شد از دست اُمُلّی مثل تو راحت شدم حتما بیا حتما بیا ببین همسر آیندمو شاید سر تو هم به سنگ خورد و از عصر حجر بیرون اومدی ادامه داد : اصلا اصلا بیخیال آبرو من مطمئنم اون چند ماهی هم که میخواستم بخاطر آبروم باهات نامزد کنم اصلا یه روزشو هم دووم نمیاوردم اصلا نمیتونستم پیش دختری تیره فکر و خنگ مثل تو باشم اصلا چه یه روزی تو بگو یک ثانیه ؛ همیشه دورت یک پارچه سیاهه حداقل حجاب میخوای حجاب داشته باش اما نه با یک پارچه روز خواستگاری هم یک پارچه رنگی به خودت پیچیده بودی حتما عیب و ایرادی داری نه ؟ یا پوستت و دست و پات پر آکنه و این چیزاس یه بیماری چیزی داری
نفس عمیقی کشیدم و یاد حرف " مومن نه باید ظالم باشد نه مظلوم " افتادم.
اگر در برابر چنین بشری سکوت خود گناه بود یک خطای محض بود
در حالی که سعی میکردم صدایم نلزرد گفتم : به خدا مرد به این بی غیرت و بی شرف نوبره من عاشق به قول شما این یک تکه پارچه ام شما داری از درون میسوزی از درونِ درون حتما هم میخوای اینطوری زهرتو بریزی تا منو اذیت کنی و آتیش درونت خاموش شه این تکه پارچه رو خدا به من و هر زنی نعمت داده هر چقدر هم تحقیر کنی من اذیت نمیشم شاید ناراحت بشم ولی قاضی خداس من حکمی رو بدون اجازه اون اجرا نمیکنم چون فقط قاضی حکم میده میسپارم به خدا
این را گفتم و تند از کنارش رد شدم .
اصلا نمیخواستم به خاطر همچین انسانی و حرف هایش که قلبم را به درد می آورد گریه کنم اما اشک اجازه ای از انسان نمی گیرد و قطره اشک کوچکی از گوشه چشمم سر خورد .
با قدم هایی آرام راه خانه را در پیش گرفته بودم که موبایلم زنگ خورد . جواب دادم که صدای سارا در گوشم پیچید :
ــ الو سلام ؛ پروانه کجای تو ؟
با صدایی گرفته گفتم : سلام دارم میرم خونه
ــ بی ادب ! مگه من شلغمم گفتی سینا کلاس نیومد امروز من از این جزوه ها کپی بگیرم بدم بهش میام ولی کو ؟ جلوی دانشگاه هم نبودی حالا چرا صدات گرفته ؟
چشمانم را بستم . وای به سارا گفته بودم در حیاط دانشگاه منتظرم بماند ولی بعد از صحبت با سینا به کل فراموش کردم .
با همان صدای گرفته که بر اثر چند قطره اشکی که ریختم و بغض درونه گلویم اینجوری شده بود گفتم : بعد از دادن جزوه ها کلا یادم رفت تورو چیزیم نیست خوبم
ــ چی بهت گفته اون سینا؟ هم منو یادت میبری هم صدات اینجوری گرفته اس وایسا من نشونش میدم
ــ چیزیم نیست سارا خوبم تقصیر سینا هم نیست ــ پس چی شده؟ ــ تو راه ناصر رو دیدم یکم تحقیرم کرد بعد رفت ــ چی یعنی چی ؟ ــ باز میخواست زهرشو بریزه ول کن سارا دارم از خیابون رد میشم خداحافظ ــ باشه خداحافظ تماس را قطع کردم و از خیابان رد شدم . شاید هم باید خوشحال میشدم نه تنها ناصر دست از سرم برداشته بلکه دیگه وقتی این آشنایی دروغین هم تمام شد نمیتواند کاری کند چون ازدواج میکند. دیگر برای تحقیر های ناصر ناراحت نبودم یک چیز دیگری بود که جلوی خوشحالی ام را میگرفت ، انگار ... انگار با پایان رسیدن این آشنایی دروغین قلبم مچاله میشد .
#رمان #رمان_۱۱#عشق_ناگهانی #پارت_۶۲
۴۹
۷:۵۰
نویسنده : مینو محبوبه
به خانه که رسیدم سلامی دادم و بدون هیچ حرفی به اتاقم رفتم . باید امشب این موضوع را به سینا بگویم شاید من فقط عاشق شدم و این عشق یک طرفه اس و او منتظراین است که از دست من راحت شود و به زندگی اش برسد ، حتما خسته شده از این نقش بازی کردن .
قبل از آن باید به بابا هم بگویم شاید کمک کند تا من این موضوع را به مامانم و خانواده سینا توضیح بدهم حداقل یک دلگرمی کوچکی دارم آن هم این است که بابا میداند و همینطور شاید چیز کمی را جبران میکند ولی من وعده ی دادن جزوه کل این ترم را دادم شاید این هم در توضیح هایم جابدهم تا خانواده سینا زیاد دلخور نشوند . مامانم با سینی وارد اتاقم شد . ــ پروانه خوبی ؟ عه هنوز لباساتم که عوض نکردی ــ خوبم مامان جان ــ پاشو لباساتو عوض کن دیدم خسته ای نهارتو آوردم اینجا ماهم که نهار خوردیم به کلم پلویی که مامان روی میز مطالعه ام گذاشت نگاهی انداختم .
ــ خیلی ممنون مامان جان چشم حتما میخورم راست میگی یکم امروز حال ندارم
ــ چرا ؟ مطمئنی خوبی؟ چیزیت نیست ؟
ــ گفتم که خوبم فقط یکم خسته ام و حال ندارم
ــ باشه لباساتو عوض کن یک آبی به دست و صورتت بزن نهارتو بخور
ــ چشم
مامان از اتاق خارج شد و منم گفته های مامان را موبه مو اجرا کردم .
بعد از خوردن نهار روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم .
ساعت ۶ عصر بود که بیدار شدم .
به سالن رفتم و به بابا که روی مبل نشسته بود و کتابی میخواند نگاهی انداختم .
کنارش نشستم و خیره شدم به نیم رخش ، انگار اصلا تا حالا متوجه چین و چروک ریز دور چشمش نشده بودم ، همه اش را جزء جزء از نظر گذراندم.
الحمدلله را زیر لبم زمزمه کردم ، گاهی باید شکرگذار این بود که عزیزانت هنوز در کنارت هستند وقتی که آن هارا از دست دادیم قدرشان را میدانیم و افسوس میخوریم که چرا وقتی کنارمان بود اصلا از خداوند تشکر نکردیم یا حتی به آن عزیز توجه نکردیم .
بابا کتابش را بست و به سمتم چرخید :
ــ چیزی میخوای بگی پروانه ؟
ــ ها ؟
ــ میگم چیزی میخوای بگی ؟
نگاهی به آشپزخانه انداختم ، مامانم مشغول بود به بابا نگاه کردم که منتظر نگاهم میکرد ــ بابا امروز ناصر رو دیدم ــ چی؟ کجا ؟ چی شد ــ هیچی نشد فقط اومد گفت که جشن نامزدیم نزدیکه ــ همین ؟ ــ یکمم زهرشو ریخت رفت ــ یعنی چی ؟ــ گفت که خوب شد .... گفت که من تیره فکرم و ... هیچی دیگه از این قبایل بابا نفس عمیقی کشید و گفت : از آقای محمدی یه چیزایی شنیده بودم چند دقیقه پیش هم مرضیه خانم زنگ زد و برای آخر هفته دعوت کرد ببین دخترم کسایی که دیگران رو تحقیر میکنند حالا به هر دلیلی خودشون تیره فکرند تحقیر و مسخره کردن دیگران عواقب بدی داره من همیشه بهت چی گفتم کسای که کارهایی قبیل تحقیر مسخره اذیت کردن دیگران و ... فقط دارن ــ دارن ارزش خودشونو نشون میدن بابالبخند مهربانی زد و گفت : آفرین ــ بابا ــ بله ــ میگم ... الان تقریبا یک ماه و یک هفته ای تا تموم شدن محرمیت من ... و .. سیـ ... سینا مونده ــ خب ــ امشب ... چون که مادرش نگه که اصلا نمیرن بیرون و این چیزا برای شام گفت بریم بیرون من من امشب بهش میگم که دیگه نیازی نیست این بازی رو ادامه بدیمــ باشه ، تو خوبی ؟ برای اینکه دروغ هم نگفته باشم چیزی نگفتم و فقط لبخند زدم . ــ میگم بابا میشه تو هم کمک کنی که به مامان و بهار خانم همه چیزو بگم دستم را در دستش گرفت و گفت : هروقت خواستی همه چیزو بگی من حتما پیشتم نگران نباش ــ پروانه چیو میخواد بگه ؟ به مامان که در درگاه آشپزخانه ایستاده بود نگاهی انداختم و آب دهنم را قورت دادم . برای اینکه دروغ نگویم گفتم : مامان منو سینا میخواستیم برای شام بریم بیرون ها ساعت چنده ؟ مامان مشکوک نگاهم کرد و گفت : جلو روته ساعت ، کی میری ؟ نگاهی به دیوار به روبرویم انداختم که ساعت قهوه ای رنگ و چوبی خود نمایی میکرد ساعت ۶ و نیم بود . ــ ساعت هشت و نیم سینا میاد ــ باشه ؛ پروانه اون سینی که برات توش غذا آوردم رو بیار پایین ــ چشم مامان خواستم به اتاقم بروم که بابا صدایم زد . ــ پروانه ــ جانم بابا ؟
ــ جانت بی بلا ؛ میگم تو که میدونی صیغه موقت هم یک مهریه ای داره روزی که صیغه رو خوندم برای مهریه گفتم چیز مادی باید بگی تو هم ۲ شاخه گل لاله گفتی سینا اونو بهت داده ؟
ــ نه اصلا کلا از یاد رفته
ــ خواستم یادآوری کنم
ــ خیلی ممنون بابا جان
به اتاقم رفتم و کمی برای گذر وقت مرتبش کردم و بعد سینی و بشقاب غذا را به آشپزخانه بردم و به اتاقم برگشتم .
ساعت ۷ بود یک ساعتی هم درس ها را مرور کردم و بعد آماده شدم .
#رمان #رمان_۱۱#عشق_ناگهانی #پارت_۶۳
۴۵
۷:۵۰
نویسنده : مینو محبوبه
روی مبل نشسته بودم و دست های عرق کرده ام را به هم میپیچیدم و بعد باز میکردم که صدای در بلند شد . از مامان و بابا خداحافظی کردم و از خانه خارج شدم در حالیکه کفش هایم را به پایم میکردم در خروجی حیاط را باز کردم و با سینای یخ کرده روبرو شدم . ــ سلام میخواید بیاید یکم تو خونه گرم بشید بعد بریم ــ سلام نه نیازی نیست الان از ماشین پیاده شدم یهو که از گرمای ماشین خارج شدم بیشتر سردم شد سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم . گفتم : روزی که ما صیغه شدیم خودتون میدونید که صیغه موقت هم مهریه داره و اگه مهریه صیغه موقت تعیین نشه صیغه باطله و چون باید حتما هم ارزش مادی داشته باشه بخاطر اون من دو تا شاخه گل لاله به عنوان مهریه خواستم ، ولی تو اون شلوغی فقط چند نفر شنیدن که شما جزوشون نبودید بعد پدرمم زمان پرداخت مهریه رو تا آخر این سه ماه گذاشته بود خواستم بگم که مشکلی پیش نیاد.ــ اهان باشهبعد از چند دقیقه یکهو ماشین را کنار زد گفت : من الان میام و بدون اینکه اجازه بدهد چیزی بگویم از ماشین پیاده شد . با چشم های باریک شده ای دنبالش کردم که کم کم چشمانم گرد شد ، داشت به طرف گل فروشی که درکنار خیابان بود میرفت . وارد گل فروشی شد و بعد از چند دقیقه با یک دسته گل بزرگ لاله بیرون آمد .سوار ماشین شد و بوی گل های لاله هم در ماشین پیچید . گل های لاله را به طرفم گرفت ، چند بار برای گفتن حرفی دهانم را باز کردم ولی نتوانستم و مبهوت خیره اش شده بودم . گفت : بگیرید دیگهدسته گل را گرفتم تمام صورتم را پوشانده بود و من غرق در بوی خوشش شده بودم گل های لاله طبیعی بود . ــ خیلی ممنون ولی مهریه فقط دوشاخه بو ... من بخاطر این نگفتم که من فقط .... ــ میدونم میدونم دیگه دیدم گل فروشی سر راهه بخاطر اون یک دسته گل کامل خریدم صورتم میان گل های لاله طبیعی گم شده بود و از بوی خوش آن لذت میبردم ولی بخاطر اینکه روزی این گل ها پژمرده میشوند و برای اینکه آنهارا از خاک جدا کرده بودند ناراحت بودم . ــ کاش طبیعی نبود ــ چی ؟ ــ میگم گل طبیعی خیلی خوبه رنگش بوش ... ولی یک روز پژمرده میشه نباید از خاکش جدا کنن چیزی نگفت . بعد از اینکه جلوی رستوران بزرگی ایستادیم پیاده شدیم و من گل های لاله را در صندلی عقب ماشین گذاشتم . وارد رستوران شدیم . رستوران خیلی بزرگی بود که لوسترهای بزرگ و پرنورش که از سقف آویزان بود اولین چیزی بود که به چشم می آمد . پشت یکی از میز های گرد قهوه ای رنگی که صندلی های راحتی به رنگ نارنجی و قهوه ای روشن داشت نشستیم ؛ انگار از قبل رزرو کرده بود .یکی از گارسون ها که پسری ۲۲ ۲۳ ساله بود دو تا مِنو آورد و گذاشت جلویمان و خودش هم همانجوری بالای سرمان ایستاد ، انگار با دیدن من تعجب کرده بود چون رستوران خیلی لوکس و شیک شلوغی بود که میان آن همه زن ها و دخترای در آرایش خفه شده من با چادر و ساده ترین بودم . ــ آقای محترم در ظاهر خانم من مشکلی هست یا شما عادتتونه به همه مشتری ها زل بزنید گارسون نگاه از من برداشت و دستپاچه گفت : نه نه آقا من فقط ــ نیاز نیست ادامه بدی سفارش هامونو الان میگیم شما برو بیار ــ چشم آقا از کلمه خانم من هم متعجب بودم هم انگار قلبم دیگر اینبار خودش را به قفسه سینه ام نمیکوبید بلکه بال در آورده بود و مستقیم از دهنم میخواست خارج شود . سفارش هامونو دادیم و گارسون رفت . نگاه خیره ام روی سینا بود که گفت : خب زل زده بود سری تکان دادم و نقاب بیخیالی را بر چهره ام گذاشتم . تا سفارش هارا بیاورند کمی صحبت کردیم از پدرش ، کارش، سختی هایش گفت انگار زیر زبانش هنوز حرفی بود و سعی داشت به من بگوید . غذاها را آوردند و مشغول صرف غذا شدیم . ــ خانمِ ....... پروانه متعجب از این که برای اولین بار اسمم را خالی صدا زد سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم ــ میخواستم یک چیزی بگم ...
قبل از اینکه ادامه بدهد موبایلش زنگ خورد بهار خانم بود
ــ الو سلام مامان ..........ــ بله تو رستورانیم..........ــ باشه چشم چشم مامان یعنی من انقدر خنگم؟..........ــ چشم مامان چشم برای این زنگ زدی یعنی ؟ ..........ــ چشم مامان خداحافظ
موبایلش را روی میز گذاشت و گفت : مامانمه دیگه میگه جای خوب ببر غذای بد بدی بهش منم و تو خیلی شمارو دوست داره ها
لبخندی زدم و گفتم : لطف داره
باز آن صدای مزاحم درون گفت : معطل نکن بگو دیگه باید این بازی تموم بشه اون بیچاره بهار خانم هم بیخود دوستت نداشته باشه
گفتم : قبلا از اینکه شما حرفتونو بزنید من باید یک چیزی بگم
سوالی نگاهم کرد که گفتم :
#رمان #رمان_۱۱#عشق_ناگهانی #پارت_۶۴
۵۳
۷:۵۰
ســلام صبحتون بخیر و خوشی
#صبح_بخیری #استوری
لطفامطالب کانال روبا لینک برای عزیزانتون ارسال کنید .و بازدن واکنش زیر هر پست از کانال خودتون حمایت کنید.
۷۳
۷:۵۶
ذکر روز دوشنبه به اسم امام حسن و امام حسین علیهما السلام است. روایت شده در این روز زیارت آن دو بزرگوار خوانده شود که خواندن آن موجب کثرت مال میشود.
دوشنبه تون شاد و زیبا
«آرام باش؛ خداوند در سکوتِ قلبت حضور دارد.» 🤍
ִֶָ ִֶָ ִֶָ ִֶָ ִֶָ ִֶָ ִֶָ
سلام روزتون بخیر وشادی
#خدا#صبح_بخیری#استوری
لطفامطالب کانال روبا لینک برای عزیزانتون ارسال کنید .و بازدن واکنش زیر هر پست از کانال خودتون حمایت کنید.
۶۳
۵:۱۱
نویسنده : مینو محبوبه
ــ اِ...اِمروز استاد محمدی اومد یعنی داره ازدواج میکنه مادرش هم برای آخر هفته جشن نامزدیشون دعوت کرده
چشمش را برای لحظه ای بست و گفت : خب ؟
ــ به نظرم بعد از اینکه استاد محمدی این آخر هفته عقد کرد ما هم این بازی رو .. تموم ... ک ... کنیم
به چشمانم خیره شد نگاهم را از چشمان سبزش که روزی باید حتی شده به زور فراموشش میکردم گرفتم .
فقط خدا میداند که آن لحظه که گفتم بازی را تمام کنیم چطور قلبم فشرده شد.
نگاهش کردم ، فکر میکردم خوشحال میشود انگار .. انگار ... کلافه شده بود .
گفتم : شما چیزی میخواستین بگین ؟
چشمانش را به من دوخت ، رگه های قرمز در چشمش خود نمایی میکرد لبخندی زد و گفت : نه چیز مهمی نبود ادامه داد : خداروشکر دیگه هرکس به زندگی خودش میرسه
بغضم را به سختی فرو خوردم هرلحظه ممکن بود اشک هایم سرازیر شود پس ناراحت نشده بود ولی چشمانش و کلافگیش ....
"پروانه تو عاشقش شدی اون که نه پس برای خودت خیالبافی نکن"
صادی درونم هجوم اشک هارا به چشمم بیشتر میکرد .
زود سرم پایین انداختم و مشغول غذایم شدم .
تاکه از رستوران خارج بشویم هیچ حرفی بینمان رد و بدل نشد سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سکوت خیلی سنگینی پادشاه ماشین شده بود .
جلوی در خانه مان پیاده شدم دعوتش کردم داخل ولی نیامد بابت امشب ازش تشکر کردم و خداحافظی کردیم تا خواستم در را باز کنم ...
ــ گل !
برگشتم و گفتم : بله ؟
ــ میگم گل رو نمیبرین ؟
ــ آها آره
به سمت ماشین قدم برداشتم که خودش هم که پیاده شده بود گل را از صندلی عقب ماشین برداشت و به من داد .
لحظه ای در چشمان هم خیره شدیم ولی زود نگاهم را ازش گرفتم و گفتم : بابت گل هم خیلی ممنونم خدانگهدار
زود در را با کلید باز کردم و وارد حیاط شدم ، نفس عمیقی کشیدم و با صدای رفتن ماشین اولین اشکم از گوشه چشمم سر خورد و روی یکی از گلبرگ گل های لاله افتاد .
زود جای اشک را در صورتم با پشت آن یکی دست آزادم پاک کردم و وارد خانه شدم .
سلامی دادم و گل را روی میز غذا خوری گذاشتم .
مامان و بابا مشغول دیدن تلوزیون بودند و پویا هم با آتاری اش مشغول بود .
مامان گفت : خوش اومدی دخترم ، چه گل بزرگی !
پشت سر مامان بابا ادامه داد : رفتی به پسر بیچاره گفتی زود مهریه مو بده ؟
با چشم های گرد شده به بابا نگاه کردم و گفتم : عه بابا !
خندید و گفت : چیه ؟
ــ نخیرم من فقط بهش گفتم خودش رفت به جای دو تا اینو خرید
کمی صحبت کردم و خندیدم ولی میان خنده هام هرآن ممکن بود اشک هایم سرازیر شود .
گل ها را در گلدان شیشه ای که تا نیمه از آب پر کرده بودم گذاشتم و با خودم به اتاقم بردم .
چشمان سبزش از جلوی چشمانم نمیرفت . وقتی دیروز میخواستم سوار قایق بشوم و پایم پیچ خورد و در آغوشش فرو رفتم برای اولین بار انقدر از نزدیک دو تیله ی سبزش را دیدم یا وقتی امروز دم در گل را ازش میگرفتم باز آن دو تیله سبز بود . "سبز خزه ای"
دلم خیلی پر بود گاهی انسانها باید گریه کنند و اگرنه چیزی در قفسه ی سینه شان سنگینی میکند و نفس کشیدن را برایشان سخت میکند .
لباسهایم را عوض کردم و روی تخت نشستم و زانوانم را به آغوش کشیدم و چانه ام را به زانو ام چسباندم و چشمانم را به پنجره ی کنارم دوختم ستاره ها یکی یکی برایم چشمک میزدند .
دلم خیلی سنگینی میکرد حتما یک روضه ی امام حسین(ع) آرامم میکرد هم برای خودم گریه میکردم هم برای اقای سربریده ام ؛ بی شک درد هایی که در این دنیا باعث گریه کردن انسانها میشود در برابر درد امامم چیزی نبود .
هندزفری را از کشو میز کنار تخت برداشتم و به موبایلم وصل کردم و بعد در گوشم و گذاشتم و روضه را پخش کردم و به حالت قبلی برگشتم ، زانوانم در بغلم چانه ام روی زانو و چشمم به پنجره .
امسالم اربعین نرم حرم میمیرممنو باید اربعین کنن زنجیرم از عمود یک تا صحن حرممن رو بطلب آقا تا صحن میدوم
( عاشقان حرم ، سعید بهروزی )
#رمان #رمان_۱۱#عشق_ناگهانی #پارت_۶۵
۵۸
۱۸:۲۳
نویسنده : مینو محبوبه
صدای هق هقم اوج گرفته بود ، دلم بیش از حد هوای حرم کرده بود .
سرم را روی بالشتم گذاشتم و چشمانم را بستم .
**
با اصرار مامان آمده بودم گفت : فقط یک دقیقه میشینیم میریم
صدای بلند آهنگ در سرم بود و مغزم در مرز انفجار بود فکر نمیکردم آقای محمدی و مرضیه خانم این نوع مراسمی داشته باشند ولی انگار زیادتقصیر آنها هم نبود وقتی به خانواده ی عروس نگاه میکردی دلیلش قشنگ بیان میشد .
به عروس نگاهی انداختم ، لب های پروتز شده اش در چشم بود زیادی بزرگ نبود ولی معلوم میشد عمل کرده اس ، چشم های نازی داشت به رنگ آبی آسمانی و با آرایشی غلیظ که بر صورت داشت روی صندلی نشسته بود .
مردی نبود و نیم ساعتی به آمدن عاقد مانده بود دامن بلند و ساده صورتی پوشیده بودم و با بلوزی که پارچه و رنگش مانند دامن بود کاملا پوشیده بود و روی شانه هایش گل های سفیدی داشت . موهایم را هم باز گذاشته بودم و فقط یک گیره مرواریدی بالای گوشم زده بودم .
کم کم آوازه ی آمدن عاقد و مرد ها پیچید شال و مانتو وچادرم را سرم کردم و به دستانم چشم دوختم .
عاقد با آقای محمدی و ناصر و چند مرد دیگر وارد شد ناصر چشم چرخاند و بعد چشمش بر روی من ثابت شد پوزخندی زد و کنار عروس رفت .
به مامان که کنارم نشسته بود گفتم : مامان دیگه دارن عقد میکنن ماهم که اومدیم تبریک گفتیم دیگه پاشو بریم
ــ کشتی منو پروانه کشتی منو پاشو باشه پاشو
به سمت مرضیه خانم رفتیم و تبریک گفتیم بعد از انجا خارج شدیم .
همینطور که راه خانه را در پیش گرفته بودیم پرسیدم : راستی مامان از فریبا خانم اینا چه خبر ؟
ــ هیچی دیگه میان خواستگاری سارا
ــ کِی ؟
ــ امشب فردا میان دقیق نمیدونم من که شماره خونه عموتو دادم بهشون دیگه خودشون قرار خواستگاری و اینارو میذارن
ــ ما نمیریم ؟
ــ کجا ؟
ــ جلسه خواستگاری دیگه
ــ وا خب جلسه خواستگاری رو چرا بریم
ــ اخه همیشه تو جلسه خواستگاری کل خاندان داماد میاد
مامانم خندید و گفت : اونوقت ماهم اگه کل خاندان رو باید ببریم زنگ بزنیم همدان کل عمه هاتوبرای یک جلسه خواستگاری بکشونیم اینجا ؟ نمیشه که فقط خانواده ی خود عروس اونجا باشه بسه ولی برای بقیه مراسم ها هم عمه هات میان هم ما میریم حالا مراسم های تو هم هست
سرم را پایین انداختم و باز غم بر دلم چنگ انداخت روز شنبه بود که به رستوران با سینا رفته بودیم و حالا ۶ روز میگذرد تو این ۶ روز فقط برای جزوه سینا را دیدم ولی آن را هم باید دیگر بعد از گفتن همه چیز به خانواده ها حذف کنم تا بهتر بتوانم فراموشش کنم تا آخر ترم از یک طریق دیگر جزوه هارا برایش میفرستم بدون اینکه ببینمش .
به سارا هم قول داده بودم جمعه برویم بیرون ولی وقتی به خانه ی ما آمد تصمیم گرفتم اول از همه به او همه چیز را بگویم ، از اول سیر تاپیاز همه چیز را تعریف کردم و او پس از بازجویی طولانی اش متوجه عاشق شدنم شد و بیرون رفتن را کنسل کرد و کنارم ماند .
در همین افکار بودم که متوجه رسیدن به خانه مان شدم .
#رمان #رمان_۱۱#عشق_ناگهانی #پارت_۶۶
۴۲
۵:۵۴
نویسنده : مینو محبوبه
فقط سه روز تا پایان محرمیت مانده بود .
بعد از جشن نامزدی ناصر دیگر نه سینا حرفی زد و نه من میتوانستم حرفی بزنم.
بعد از دانشگاه هم وقتی میخواستم جزوه رابدهم فقط : سلام بفرمایید جزوه ها
ــ ممنون
ــ خداحافظ
در بینمان جاری بود ، سارا هم مشغول بود؛ خرید عقد و کارهای عقد درگیرش کرده بود .
من هم کم حرف شده بودم فقط برای نهار و شام در خانه از اتاقم بیرون میامدم و تنها فقط برای دانشگاه بیرون میرفتم .
کم کم مامانم میپرسید که : چند روز مونده از صیغه تون نتیجت چیه ؟
و من از جواب دادن طفره میرفتم .
تا اینکه بهار خانم زنگ زد و گفت که برای صحبت میایَد و مامانم هم گفت برای شام بیایَد .
با کمک کردن به مامان سعی کردم خودم را مشغول کنم ولی باز هم ناخودآگاه حرف هایی که میخواستم امشب بزنم را در ذهنم آماده میکردم و این باعث حواس پرتی ام میشد .
ــ پروانه
ــ بله مامان ؟
ــ بقیه کارهارو خودم میکنم تو برو یک دوش بگیر
ــ نه مامان حوصله ندارم
ــ نه اینا نداریم والا چند روزه تو حوصله نداری هرچی به دستت میاد میپوشی پروانه ای که هر روز سه بار موهاشو شونه میکرد الان فقط از حمام به حمام شونه به موهاش میخوره
ــ چشم مامان میرم
برای اینکه مامان بیشتر از این سوال پیچم نکند زود از آشپزخانه خارج شدم و به اتاقم رفتم .
لباس برداشتم و به حمام رفتم و بعد از آن هم آماده شدم .
صدای در بلند شد و مامان و بابا و من برای استقبال به حیاط رفتیم پویا قبل از همه دررا باز کرد .
بهار خانم و سینا وارد شدند و بعد از استقبال و خوش آمد گویی وارد خانه شدیم .
#رمان #رمان_۱۱#عشق_ناگهانی #پارت_۶۷
۳۹
۵:۵۴
نویسنده : مینو محبوبه
چای ها را دادم و کنار مامان نشستم .
بهار خانم بعد از اینکه جرعه ای از چایش را نوشید و روی میز گذاشت ، گفت : چه خبر از حال و احوالتون ؟
مامانم گفت : احمدلله خوبیم شما هم خوبید ؟
ــ آره بابا من که خوبم ولی ......
نگاهی به سینا انداخت و چیزی نگفت .
با نگاه بهار خانم من هم به سینا نگاه کردم از وقتی آمده بود سرش پایین بود و به گوشه میزی که جلویشان بود خیره شده بود .
مامانم گفت : چیزی شده ؟ سینا حالش خوبه ؟
ــ آره الحمد الله فقط یکم کم حرف شده
با خودم گفتم : حتما استرس اینکه مادرش بفهمه چه عکس العملی نشان میده رو داره واگرنه چی باید باشه ؟
مامان و بهار خانم از هر دری حرف میزدند و من و سینا لام تا کام حرف نمیزدیم بابا هم به ظاهر مشغول دیدن تلوزیون و گوش کردن به حرف های مامان و بهار خانم و شرکت در آن صحبت بود ولی هرازگاهی که نگاهش روی من ثابت میماند نشان میداد که او هم ذهنش در گیر است .
هنوز حرف از من و سینا نشده بود و من فرصتی برای باز کردن سر صحبت نمیدیدم انگار همه منتظر شام بودند تا بعد از آن حرف ها جاری شود .
کم کم شروع به چیدن میز کردم و بعد از چیدن میز همه مامانم همه را به سر میز هدایت کرد .
شام هم با صحبت های معمولی گذشت هربار به بهار خانم نگاه میکردم با محبت نگاهم میکرد و لبخند پررنگی تحویلم میداد منم در جوابش به زور لبخند ریزی میزدم .
دعا میکردم کاش بعد از حرف ها این محبت بهار خانم که نسبت به من در چشمانش است از بین نرود ، حداقل زیاد دلخور نشود نه برای سینا بلکه من نمیخواستم کلا بهار خانم از من بدش بیاید حتی اگر سینا نبود .
میز شام هم جمع شد و همه به سالن رفتند من هم بعد از جمع کردن میز یک دور دیگر چایی بردم و نشستم .
بالاخره بهار خانم سر صحبت را باز کرد : خب بریم سراغ این جوونا خیلی کم مونده از مدت محرمیتشون باید صحبت ها رو بکنیم ، این سه ماه رو برای آشنایی گذاشتیم خب نتیجه چیه ؟
و بعد نگاهش را بین من و سینا چرخاند .
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : یک چیزی هست که .... شــ ... شما و مامان نمیدونید
حتی این جمله را هم با لکنت و به زور گفتم ، در بقیه اش خدا به دادم برسد .
مامان و بهار خانم هم زمان گفتند : چی ؟
شروع کردم به گفتن ، از روز اول ، از خواستگاری ناصر و اذیتش در کافه اذیت هایش و تهدید به بردن آبروم در دانشگاه و روزی که سینا برای دفاعم در برابر ناصر یقه گیر شدند و من داد زدم : نامزدمه از مجبوری که باید به سینا آن پیشنهاد را میدادم چون به ناصر گفته بودم نامزدمه و راه چاره ی دیگری نداشتم از قبول نکردن پیشنهادم توسط سینا گفتم از وعده ام که جزوه میدم برای کل این ترم گفتم و کمک کردن به سینا از دست روشنک
بابا هم در میان حرف هایم یاری ام میکرد و میگفت که ناصر چقدر کینه ای بود .
اخر هم گفتم : من من مجبور شدم به خدا نمیخواستم درگیرتون کنم و اگه حتی استاد محمدی هم دست از سرم برنمیداشت آخر این سه ماه حتما همه چیزو میگفتم ولی خداروشکر استاد محمدی ازدواج کرد و اون موضوع تمام شد من واقعا خیلی خیلی معذرت میخوام بِ .. بِبخشید
سرم را پایین انداختم و اشک هایم روانه صورتم شد .
به بهار خانم نگاه کردم مهربانی که درچشمانش بود نرفته بود انگار دلخور هم نبود ولی ناراحت بود .
به سینا نگاه کردم که با استرس و ناراحتی به من خیره بود انگار منتظر نگاهم بود که زود لبخند زد و بی صدا لب زد که : اشکاتو پاک کن
سرم را به زیر انداختم و عکس العملی نشان ندادم .
مامانم با دلخوری رویش را از من گرفت و به بابا داد و گفت : از شما انتظار نداشتم حامد آقا اصلا انتظار نداشتم
و بعد نگاهش را به بهار خانم داد و گفت : من شرمندتونم
بهار لبخندی زد و گفت : نه نه دشمنت شرمنده خب پروانه توضیح داد دیگه هم به سینا هم کمک زیادی کرده درسته ناراحت شدم ولی از دست پروانه نه بلکه برای اینکه این نامزدی و نشون واقعیت نبود .
#رمان #رمان_۱۱#عشق_ناگهانی #پارت_۶۸
۴۱
۵:۵۴
سلام روزتون بخیر و خوشی وامام رضایی
لطفامطالب کانال روبا لینک برای عزیزانتون ارسال کنید .و بازدن واکنش زیر هر پست از کانال خودتون حمایت کنید.🙏❤️🌺❤️💐
۸
۱۱:۴۲