یک بحران، هزار تجربه
در این روزها مراجعان مختلفی درباره تجربهشان از روزهای جنگ حرف میزنند و چیزی که بیش از همه توجهم را جلب کرده، تفاوت شدید واکنشهاست.
مادری میگفت هنوز هم شبها در سالن میخوابیم تا از پنجرهها دور باشیم۰
مراجع دیگری میگفت از آن زمان خوابم بسیار سبک شده؛ هر صدایی برایم شبیه صدای جنگنده است.
در مقابل، کسانی هم بودند که تمام مدت بمباران تهران در خانههای خودشان ماندند؛ نه پناهگاهی رفتند و نه اضطراب شدیدی را تجربه کردند. میگفتند آرام با «هر چه پیش بیاید» روبهرو شدهاند.
یک واقعیت واحد رخ میدهد، اما تجربه روانی افراد از آن میتواند کاملاً متفاوت باشد.
هر کدام از ما با تاریخچه متفاوتی وارد بحران میشویم؛ با خلقوخوی ژنتیکی خود، با تجربههای گذشته، با خاطراتی که در ذهن و بدنمان ثبت شدهاند، با خانوادهای که در آن بزرگ شدهایم، با شیوهای که آموختهایم با ترس روبهرو شویم، و با معنایی که به آنچه رخ میدهد میدهیم.
به همین دلیل است که بعضی افراد در موقعیتهای تهدیدآمیز دچار اضطراب شدید میشوند، خوابشان به هم میریزد و بدنشان برای مدتها در حالت آمادهباش باقی میماند.
در حالی که برخی دیگر ممکن است آرامتر بمانند، تمرکز بیشتری پیدا کنند یا حتی در دل بحران احساس کنند توانایی تصمیمگیری و عمل کردنشان افزایش یافته است. این به معنای بیاحساس بودن یا بیاهمیت دانستن خطر نیست؛ بلکه یکی از شکلهای متفاوت واکنش سیستم عصبی انسان به شرایط تهدیدآمیز است.
به همین دلیل وقتی درباره واکنش مردم به بحرانهایی مانند جنگ صحبت میکنیم، باید به خاطر داشته باشیم که «یک واکنش طبیعی واحد» وجود ندارد.
کسی که میترسد، ضعیف نیست.
کسی که آرام مانده، لزوماً بیاحساس نیست.
و کسی که روزها یا هفتهها بعد از پایان بحران دچار اضطراب، بیخوابی یا آشفتگی میشود، اغراق نمیکند.
آنچه میبینیم طیفی از پاسخهای انسانی است که هر کدام ریشه در تاریخچه زیستی، روانی و اجتماعی فرد دارند.
شاید یکی از مهمترین درسهای بحرانها همین باشد؛ اینکه آدمها را از روی واکنشهایشان قضاوت نکنیم.
هر انسانی با تاریخچه خودش با بحران روبرو می شود؛ حتی وقتی بحران برای همه یکی است.@bitamindclinicدکتر بیتا رزاقیزاده
روانپزشک | رواندرمانگر
در این روزها مراجعان مختلفی درباره تجربهشان از روزهای جنگ حرف میزنند و چیزی که بیش از همه توجهم را جلب کرده، تفاوت شدید واکنشهاست.
مادری میگفت هنوز هم شبها در سالن میخوابیم تا از پنجرهها دور باشیم۰
مراجع دیگری میگفت از آن زمان خوابم بسیار سبک شده؛ هر صدایی برایم شبیه صدای جنگنده است.
در مقابل، کسانی هم بودند که تمام مدت بمباران تهران در خانههای خودشان ماندند؛ نه پناهگاهی رفتند و نه اضطراب شدیدی را تجربه کردند. میگفتند آرام با «هر چه پیش بیاید» روبهرو شدهاند.
یک واقعیت واحد رخ میدهد، اما تجربه روانی افراد از آن میتواند کاملاً متفاوت باشد.
هر کدام از ما با تاریخچه متفاوتی وارد بحران میشویم؛ با خلقوخوی ژنتیکی خود، با تجربههای گذشته، با خاطراتی که در ذهن و بدنمان ثبت شدهاند، با خانوادهای که در آن بزرگ شدهایم، با شیوهای که آموختهایم با ترس روبهرو شویم، و با معنایی که به آنچه رخ میدهد میدهیم.
به همین دلیل است که بعضی افراد در موقعیتهای تهدیدآمیز دچار اضطراب شدید میشوند، خوابشان به هم میریزد و بدنشان برای مدتها در حالت آمادهباش باقی میماند.
در حالی که برخی دیگر ممکن است آرامتر بمانند، تمرکز بیشتری پیدا کنند یا حتی در دل بحران احساس کنند توانایی تصمیمگیری و عمل کردنشان افزایش یافته است. این به معنای بیاحساس بودن یا بیاهمیت دانستن خطر نیست؛ بلکه یکی از شکلهای متفاوت واکنش سیستم عصبی انسان به شرایط تهدیدآمیز است.
به همین دلیل وقتی درباره واکنش مردم به بحرانهایی مانند جنگ صحبت میکنیم، باید به خاطر داشته باشیم که «یک واکنش طبیعی واحد» وجود ندارد.
کسی که میترسد، ضعیف نیست.
کسی که آرام مانده، لزوماً بیاحساس نیست.
و کسی که روزها یا هفتهها بعد از پایان بحران دچار اضطراب، بیخوابی یا آشفتگی میشود، اغراق نمیکند.
آنچه میبینیم طیفی از پاسخهای انسانی است که هر کدام ریشه در تاریخچه زیستی، روانی و اجتماعی فرد دارند.
شاید یکی از مهمترین درسهای بحرانها همین باشد؛ اینکه آدمها را از روی واکنشهایشان قضاوت نکنیم.
هر انسانی با تاریخچه خودش با بحران روبرو می شود؛ حتی وقتی بحران برای همه یکی است.@bitamindclinicدکتر بیتا رزاقیزاده
روانپزشک | رواندرمانگر
۳.۱K
۲:۵۸
دختری که زندانی کتابهایش بودهمهچیز از یک تماس تلفنی سراسیمه شروع شد. صدایی لرزان اما با پرستیژ، از پشت خط میگفت: «دکتر، دخترم دارد لای ورقهای کتابش تمام میشود...»
مادر، زنی تحصیلکرده و باوقار بود؛ از آن خانوادههایی که موفقیت در آنها نه یک انتخاب، بلکه یک ضرورت است. اما حالا همین ضرورت داشت جانِ سیزدهسالگیِ دخترش را میگرفت.
وقتی دختر مقابل من نشست، چهرهاش پشت هالهای از خستگیِ مفرط پنهان شده بود. او نه یک دانشآموز ممتاز، بلکه سربازی بود که در جبههی جنگ با «نقص»، زخمی و فرسوده شده بود.
او درگیر چیزی بود که ما آن را «وسواس مطالعاتی» مینامیم، اما برای او این فقط یک اصطلاح تشخیصی نبود؛ نوعی آیینِ سختگیرانه و بیرحم بود. او نمیخواند که یاد بگیرد؛ او میخواند که «خطا» نکند.
در جلسات متوجه شدم ساعتها روی درسهایی مثل علوم اجتماعی یا دینی وقت میگذارد؛ نه فقط برای درک مفهوم، بلکه برای آن که حتی یک «و» را جا نیندازد. متن را در ذهنش اسکن میکرد و اگر در میانهی پاراگراف تمرکزش برای ثانیهای میلغزید، نه از همانجا، بلکه از ابتدای فصل شروع میکرد؛ گویی کل بنای دانستههایش با یک نسیمِ بیتوجهی فرو میریخت.
هولناکترین بخش ماجرا، کاغذهای پاره بود. خلاصه مینوشت، اما امان از روزی که کلمهای از قلم میافتاد یا خطی کمی کج میشد. کاغذ را تکهتکه میکرد. پاره کردن کاغذ، برای او فقط از بین بردن یک برگه نبود؛ انگار بخشی از وجودِ «ناکافیِ» خودش را مجازات میکرد. میخواست تمام مطالب مربوط به یک مبحث را با نظمی مطلق در یک صفحه جای دهد؛ نظمی وسواسی که در آن جایی برای بینظمیِ زندگی وجود نداشت.
در عمق نگاه او، چیزی را میدیدم که بارها در رنجِ آدمها با آن روبهرو شدهام: اضطرابی عمیق از «کافی نبودن». برای او، نمرهی ۲۰ یا حفظ کردنِ واوبهواویِ کتاب، سپری بود در برابر احساس پوچی و بیارزشی. انگار اگر کامل نبود، اصلاً وجود نداشت.
انزوایش، نیامدنش به مهمانیها، دوریاش از جمع، نه از سرِ عشق به علم، بلکه از سرِ ترس بود؛ ترس از اینکه اگر از اتاقش بیرون بیاید و کسی نقص کوچکی در او ببیند، تمام هویتش فروبپاشد.
درمان را با ترکیبی از دارودرمانی برای مهار تکانههای وسواسی و رواندرمانی با تمرکز بر «پذیرش نقص» شروع کردیم. سختترین لحظه برای او زمانی بود که از او خواستم عمداً در یکی از تکالیفش یک غلط املایی بنویسد و آن را پاک نکند. میلرزید؛ گویی جهان قرار بود به پایان برسد. اما جهان به پایان نرسید.
بهمرور یاد گرفت که «عملکرد» با «بودن» یکی نیست. فهمید که میتواند اشتباه کند و همچنان دوستداشتنی بماند. زمانهایی که پیشتر صرفِ حفظ کردنِ بیهوده و وسواسیِ درسهای کماهمیت میشد، کمکم صرفِ یادگیریِ واقعی، آموختنِ یک زبان جدید و حضور در جمعهای دوستانه شد.
امروز او در کشوری دیگر مشغول تحصیل است. آیا کاملاً از کمالگرایی رها شده؟ نه. اما کمالگراییِ بیمارگونهاش کمکم جای خود را به تلاشی سالمتر داده است. او هنوز دقیق است، هنوز علمی است، اما دیگر برای یک «و» یا یک خطِ کج، زندگیاش را پاره نمیکند.
او آموخته است که در شکافِ میانِ «آنچه هستیم» و «آنچه میخواهیم باشیم»، چیزی به نام «انسانیت» نهفته است؛ و انسان، لزوماً کامل نیست@bitamindclinicدکتر بیتا رزاقی زاده
روانپزشک|رواندرمانگر
مادر، زنی تحصیلکرده و باوقار بود؛ از آن خانوادههایی که موفقیت در آنها نه یک انتخاب، بلکه یک ضرورت است. اما حالا همین ضرورت داشت جانِ سیزدهسالگیِ دخترش را میگرفت.
وقتی دختر مقابل من نشست، چهرهاش پشت هالهای از خستگیِ مفرط پنهان شده بود. او نه یک دانشآموز ممتاز، بلکه سربازی بود که در جبههی جنگ با «نقص»، زخمی و فرسوده شده بود.
او درگیر چیزی بود که ما آن را «وسواس مطالعاتی» مینامیم، اما برای او این فقط یک اصطلاح تشخیصی نبود؛ نوعی آیینِ سختگیرانه و بیرحم بود. او نمیخواند که یاد بگیرد؛ او میخواند که «خطا» نکند.
در جلسات متوجه شدم ساعتها روی درسهایی مثل علوم اجتماعی یا دینی وقت میگذارد؛ نه فقط برای درک مفهوم، بلکه برای آن که حتی یک «و» را جا نیندازد. متن را در ذهنش اسکن میکرد و اگر در میانهی پاراگراف تمرکزش برای ثانیهای میلغزید، نه از همانجا، بلکه از ابتدای فصل شروع میکرد؛ گویی کل بنای دانستههایش با یک نسیمِ بیتوجهی فرو میریخت.
هولناکترین بخش ماجرا، کاغذهای پاره بود. خلاصه مینوشت، اما امان از روزی که کلمهای از قلم میافتاد یا خطی کمی کج میشد. کاغذ را تکهتکه میکرد. پاره کردن کاغذ، برای او فقط از بین بردن یک برگه نبود؛ انگار بخشی از وجودِ «ناکافیِ» خودش را مجازات میکرد. میخواست تمام مطالب مربوط به یک مبحث را با نظمی مطلق در یک صفحه جای دهد؛ نظمی وسواسی که در آن جایی برای بینظمیِ زندگی وجود نداشت.
در عمق نگاه او، چیزی را میدیدم که بارها در رنجِ آدمها با آن روبهرو شدهام: اضطرابی عمیق از «کافی نبودن». برای او، نمرهی ۲۰ یا حفظ کردنِ واوبهواویِ کتاب، سپری بود در برابر احساس پوچی و بیارزشی. انگار اگر کامل نبود، اصلاً وجود نداشت.
انزوایش، نیامدنش به مهمانیها، دوریاش از جمع، نه از سرِ عشق به علم، بلکه از سرِ ترس بود؛ ترس از اینکه اگر از اتاقش بیرون بیاید و کسی نقص کوچکی در او ببیند، تمام هویتش فروبپاشد.
درمان را با ترکیبی از دارودرمانی برای مهار تکانههای وسواسی و رواندرمانی با تمرکز بر «پذیرش نقص» شروع کردیم. سختترین لحظه برای او زمانی بود که از او خواستم عمداً در یکی از تکالیفش یک غلط املایی بنویسد و آن را پاک نکند. میلرزید؛ گویی جهان قرار بود به پایان برسد. اما جهان به پایان نرسید.
بهمرور یاد گرفت که «عملکرد» با «بودن» یکی نیست. فهمید که میتواند اشتباه کند و همچنان دوستداشتنی بماند. زمانهایی که پیشتر صرفِ حفظ کردنِ بیهوده و وسواسیِ درسهای کماهمیت میشد، کمکم صرفِ یادگیریِ واقعی، آموختنِ یک زبان جدید و حضور در جمعهای دوستانه شد.
امروز او در کشوری دیگر مشغول تحصیل است. آیا کاملاً از کمالگرایی رها شده؟ نه. اما کمالگراییِ بیمارگونهاش کمکم جای خود را به تلاشی سالمتر داده است. او هنوز دقیق است، هنوز علمی است، اما دیگر برای یک «و» یا یک خطِ کج، زندگیاش را پاره نمیکند.
او آموخته است که در شکافِ میانِ «آنچه هستیم» و «آنچه میخواهیم باشیم»، چیزی به نام «انسانیت» نهفته است؛ و انسان، لزوماً کامل نیست@bitamindclinicدکتر بیتا رزاقی زاده
روانپزشک|رواندرمانگر
۲.۵K
۱۲:۵۵
دوستان عزیز،اگر تبلیغاتی را در کانال مشاهده میکنید، لازم است بدانید که این تبلیغات بهصورت خودکار توسط پلتفرم «بله» نمایش داده میشوند و هیچ ارتباطی با مدیریت کانال ندارند. من هیچگونه آشنایی، همکاری یا تأییدی نسبت به محتوای این تبلیغات و کانالهای معرفیشده ندارم.
در تلاش هستم راهی برای غیرفعال کردن این قابلیت پیدا کنم. از همراهی و اعتماد شما صمیمانه سپاسگزارم.
در تلاش هستم راهی برای غیرفعال کردن این قابلیت پیدا کنم. از همراهی و اعتماد شما صمیمانه سپاسگزارم.
۱.۶K
۱۶:۴۲
گاهی تشویق نکردن،بهترین تشویق است.
امروز صبح دختر کوچکم یک کتاب دستش گرفته بود و داشت میخواند.
کتابی قدیمی که سالها پیش برای دختر بزرگترم خریده بودم و مدتها بود گوشه کتابخانه مانده بود.در دلم قند آب شد.آنقدر که نزدیک بود همان جملهای را بگویم که خیلی از ما والدین بلدیم:«آفرین عزیزم!»«چه دختر کتابخوانی!»«مامان به قربانت!»حتی وسوسه شدم بپرسم داستانش درباره چیست.یا بگویم اگر دوست داری جلدهای دیگرش را هم برایت میخرم.اما چیزی نگفتم.فقط گفتم:«پاشو بریم صبحانه بخوریم.»گفت:«میخوام کتاب بخونم.»و دوباره غرق کتابش شد.امشب، قبل از خواب، دیدم همان کتاب دوباره توی دستش است. بیآنکه کسی یادآوری کرده باشد. بیآنکه جایزهای در کار باشد. بیآنکه منتظر تحسین کسی باشد.
و من به این فکر کردم که گاهی سختترین هنر والدگری همین است؛اینکه هر جوانهای را با هیجان خودمان نچینیم.روانشناسی سالهاست درباره پدیدهای حرف میزند که میگوید گاهی یک لذت درونی را آنقدر با تشویق، جایزه و توجه بیرونی احاطه میکنیم که کودک کمکم فراموش میکند چرا خودش آن کار را دوست داشت.کمکم کتاب نمیخواند چون کتاب خواندن لذتبخش است؛کتاب میخواند تا ببیند مامان چه میگوید.نقاشی نمیکشد چون دلش میخواهد؛نقاشی میکشد تا تحسین شود.درس نمیخواند چون کنجکاو است؛درس میخواند تا برچسب «بچه خوب» را از دست ندهد.اما شاید بعضی علاقهها در دل بچهها شبیه پرندههای وحشی باشند.اگر با دستهای پر از محبت دنبالشان بدویم، میترسند و پر میکشند.نه از بیمهری،از زیادیِ توجه.برای همین گاهی باید کمی دورتر بایستیم.وانمود کنیم که اتفاق خاصی نیفتاده است.بگذاریم کودک احساس کند:«این علاقه مال خودم است.»ما والدین معمولاً فکر میکنیم وظیفهمان این است که به بچهها انگیزه بدهیم.اما شاید بخشی از والدگری این باشد که آنقدر به هیجان خودمان مسلط باشیم که انگیزههای طبیعی فرزندمان را خراب نکنیم.گاهی تشویق کردن هنر است.اما گاهی،تشویق نکردن هنر بزرگتری است.شاید یکی از عمیقترین شکلهای عشق به فرزند این نباشد که برای هر قدمش دست بزنیم.شاید این باشد که گاهی آرام کنار بایستیمو بگذاریم کودک باور کندکه بعضی راهها را خودش انتخاب کرده است.چون انسانها معمولاً برای چیزهایی که خودشان انتخاب کردهاند،بیشتر از چیزهایی که دیگران به ایشان توصیه کردهاند،میجنگند و بیشتر دوستشان دارند.
دکتر بیتا رزاقیزاده
روانپزشک|رواندرمانگر
امروز صبح دختر کوچکم یک کتاب دستش گرفته بود و داشت میخواند.
کتابی قدیمی که سالها پیش برای دختر بزرگترم خریده بودم و مدتها بود گوشه کتابخانه مانده بود.در دلم قند آب شد.آنقدر که نزدیک بود همان جملهای را بگویم که خیلی از ما والدین بلدیم:«آفرین عزیزم!»«چه دختر کتابخوانی!»«مامان به قربانت!»حتی وسوسه شدم بپرسم داستانش درباره چیست.یا بگویم اگر دوست داری جلدهای دیگرش را هم برایت میخرم.اما چیزی نگفتم.فقط گفتم:«پاشو بریم صبحانه بخوریم.»گفت:«میخوام کتاب بخونم.»و دوباره غرق کتابش شد.امشب، قبل از خواب، دیدم همان کتاب دوباره توی دستش است. بیآنکه کسی یادآوری کرده باشد. بیآنکه جایزهای در کار باشد. بیآنکه منتظر تحسین کسی باشد.
و من به این فکر کردم که گاهی سختترین هنر والدگری همین است؛اینکه هر جوانهای را با هیجان خودمان نچینیم.روانشناسی سالهاست درباره پدیدهای حرف میزند که میگوید گاهی یک لذت درونی را آنقدر با تشویق، جایزه و توجه بیرونی احاطه میکنیم که کودک کمکم فراموش میکند چرا خودش آن کار را دوست داشت.کمکم کتاب نمیخواند چون کتاب خواندن لذتبخش است؛کتاب میخواند تا ببیند مامان چه میگوید.نقاشی نمیکشد چون دلش میخواهد؛نقاشی میکشد تا تحسین شود.درس نمیخواند چون کنجکاو است؛درس میخواند تا برچسب «بچه خوب» را از دست ندهد.اما شاید بعضی علاقهها در دل بچهها شبیه پرندههای وحشی باشند.اگر با دستهای پر از محبت دنبالشان بدویم، میترسند و پر میکشند.نه از بیمهری،از زیادیِ توجه.برای همین گاهی باید کمی دورتر بایستیم.وانمود کنیم که اتفاق خاصی نیفتاده است.بگذاریم کودک احساس کند:«این علاقه مال خودم است.»ما والدین معمولاً فکر میکنیم وظیفهمان این است که به بچهها انگیزه بدهیم.اما شاید بخشی از والدگری این باشد که آنقدر به هیجان خودمان مسلط باشیم که انگیزههای طبیعی فرزندمان را خراب نکنیم.گاهی تشویق کردن هنر است.اما گاهی،تشویق نکردن هنر بزرگتری است.شاید یکی از عمیقترین شکلهای عشق به فرزند این نباشد که برای هر قدمش دست بزنیم.شاید این باشد که گاهی آرام کنار بایستیمو بگذاریم کودک باور کندکه بعضی راهها را خودش انتخاب کرده است.چون انسانها معمولاً برای چیزهایی که خودشان انتخاب کردهاند،بیشتر از چیزهایی که دیگران به ایشان توصیه کردهاند،میجنگند و بیشتر دوستشان دارند.
دکتر بیتا رزاقیزاده
روانپزشک|رواندرمانگر
۳.۴K
۱۶:۰۵
شکنجه گری در لباس فکر
«دکتر… من روزی چند بار غسل میکنم. میترسم، نکند دارم دیوانه میشوم.این شکایتی بود که مطرح کرد.«یک تصویر ناخواسته میآید توی ذهنم. بدون اینکه بخواهم. انگار خودش میآید.»داشت ظرف میشست… تصویر میآمد. کنار بچهاش بود… تصویر میآمد. حتی وسط نماز… باز هم تصویر میآمد.
و بلافاصله یک فکر دیگر: «نکند جنب شده باشم؟»
اضطرابش بالا میرفت. دلش میخواست همان لحظه از ذهن خودش فرار کند.
تنها راهی که پیدا کرده بود این بود: برود غسل کند.
چند دقیقه ای آرام میشد. اما بعد دوباره همان تصویر. دوباره همان شک. و دوباره همان اضطراب.و دوباره غسل.
کمکم زندگیاش داشت حول همین چرخه میچرخید. چرخهای که هر بار با یک فکر شروع میشد و با یک رفتار تکراری ادامه پیدا میکرد.میگفت: «خانم دکتر… من آدم بدی هستم؟ چرا چنین فکرهایی به ذهنم میآید؟ نکند ایمانم مشکل دارد؟»اما مسئله اصلاً آن چیزی نبود که او فکر میکرد.مشکل او «این فکرها» نبود. مشکل، ترسی بود که از این فکرها پیدا کرده بود.واقعیت این است که ذهن انسان گاهی افکار و تصاویر ناخواسته تولید میکند. افکاری که ممکن است عجیب، نامتناسب یا حتی آزاردهنده باشند.
تقریباً همه آدمها چنین تجربهای دارند.تفاوت در این است که بیشتر آدمها این فکرها را میبینند و رد میشوند.اما در وسواس، فرد با فکر درگیر میشود. میخواهد آن را خنثی کند. میخواهد مطمئن شود که «هیچ اتفاقی نیفتاده».و برای همین، یک رفتار انجام میدهد.در مورد این خانم، آن رفتار «غسل کردن» بود.مشکل اینجاست که هر بار این کار انجام میشود، اضطراب برای مدتی کم میشود. و مغز یاد میگیرد: برای آرام شدن، باید همین کار را تکرار کنی.و این دقیقاً همان چیزی است که وسواس را قویتر میکند.در درمان، ما مسیر را برعکس میکنیم.
به بیمار کمک میکنیم بفهمد فکر مزاحم فقط یک «فکر» است.نه نشانه شخصیت. نه نشانه ایمان. نه نشانه اینکه انسان بدی است.فقط یک فکر که ذهن تولید کرده.
وقتی بیمار یاد میگیرد که لازم نیست به هر فرمانی که ذهنش میدهد عمل کند، کمکم اتفاق جالبی میافتد.فکرها هنوز ممکن است بیایند.اما دیگر قدرت سابق را ندارند.و زندگی، کمکم دوباره از دست غول وسواس پس گرفته میشود.@bitamindclinicدکتر بیتا رزاقی زاده
روانپزشک |رواندرمانگر
«دکتر… من روزی چند بار غسل میکنم. میترسم، نکند دارم دیوانه میشوم.این شکایتی بود که مطرح کرد.«یک تصویر ناخواسته میآید توی ذهنم. بدون اینکه بخواهم. انگار خودش میآید.»داشت ظرف میشست… تصویر میآمد. کنار بچهاش بود… تصویر میآمد. حتی وسط نماز… باز هم تصویر میآمد.
و بلافاصله یک فکر دیگر: «نکند جنب شده باشم؟»
اضطرابش بالا میرفت. دلش میخواست همان لحظه از ذهن خودش فرار کند.
تنها راهی که پیدا کرده بود این بود: برود غسل کند.
چند دقیقه ای آرام میشد. اما بعد دوباره همان تصویر. دوباره همان شک. و دوباره همان اضطراب.و دوباره غسل.
کمکم زندگیاش داشت حول همین چرخه میچرخید. چرخهای که هر بار با یک فکر شروع میشد و با یک رفتار تکراری ادامه پیدا میکرد.میگفت: «خانم دکتر… من آدم بدی هستم؟ چرا چنین فکرهایی به ذهنم میآید؟ نکند ایمانم مشکل دارد؟»اما مسئله اصلاً آن چیزی نبود که او فکر میکرد.مشکل او «این فکرها» نبود. مشکل، ترسی بود که از این فکرها پیدا کرده بود.واقعیت این است که ذهن انسان گاهی افکار و تصاویر ناخواسته تولید میکند. افکاری که ممکن است عجیب، نامتناسب یا حتی آزاردهنده باشند.
تقریباً همه آدمها چنین تجربهای دارند.تفاوت در این است که بیشتر آدمها این فکرها را میبینند و رد میشوند.اما در وسواس، فرد با فکر درگیر میشود. میخواهد آن را خنثی کند. میخواهد مطمئن شود که «هیچ اتفاقی نیفتاده».و برای همین، یک رفتار انجام میدهد.در مورد این خانم، آن رفتار «غسل کردن» بود.مشکل اینجاست که هر بار این کار انجام میشود، اضطراب برای مدتی کم میشود. و مغز یاد میگیرد: برای آرام شدن، باید همین کار را تکرار کنی.و این دقیقاً همان چیزی است که وسواس را قویتر میکند.در درمان، ما مسیر را برعکس میکنیم.
به بیمار کمک میکنیم بفهمد فکر مزاحم فقط یک «فکر» است.نه نشانه شخصیت. نه نشانه ایمان. نه نشانه اینکه انسان بدی است.فقط یک فکر که ذهن تولید کرده.
وقتی بیمار یاد میگیرد که لازم نیست به هر فرمانی که ذهنش میدهد عمل کند، کمکم اتفاق جالبی میافتد.فکرها هنوز ممکن است بیایند.اما دیگر قدرت سابق را ندارند.و زندگی، کمکم دوباره از دست غول وسواس پس گرفته میشود.@bitamindclinicدکتر بیتا رزاقی زاده
روانپزشک |رواندرمانگر
۲.۳K
۱۷:۰۸
بعضی نشانهها آنقدر آرام وارد زندگی میشوند که دیر دیده میشوند.بیخوابی طولانی فقط خستگی نمیآورد. وقتی خواب برای مدت زیادی بههم میریزد، تمرکز کاهش پیدا میکند، حافظه ضعیفتر میشود، آستانه تحمل پایین میآید و حتی سیستم ایمنی بدن هم آسیبپذیرتر میشود.
اضطرابی که ماهها درمان نمیشود، فقط یک احساس درونی باقی نمیماند. کمکم خودش را در بدن نشان میدهد: تپش قلب، تنش عضلانی، مشکلات گوارشی، سردردهای مکرر، خستگی دائمی یا خوابی که عمیق و ترمیمکننده نیست.
افسردگی هم همیشه با غم شدید دیده نمیشود. گاهی بیشتر شبیه خاموش شدن تدریجی انرژی زندگی است: کاهش انگیزه، کند شدن فکر، تغییر اشتها، دردهای مبهم جسمی، و احساسی از فرسودگی که حتی با استراحت هم برطرف نمیشود.
پژوهشهای پزشکی در سالهای اخیر نشان دادهاند که وقتی برخی مشکلات روانی برای مدت طولانی بدون درمان باقی بمانند، میتوانند با پیامدهای جسمی گستردهتری هم همراه شوند؛ از افزایش التهاب در بدن و تغییرات هورمونی گرفته تا ارتباط با مشکلاتی مثل بیماریهای قلبی–عروقی، کاهش تراکم استخوان یا افت عملکرد شناختی و ابتلا به الزایمر در سالهای بعد.
بدن و روان دو سیستم جدا از هم نیستند. آنچه در ذهن تجربه میکنیم، دیر یا زود در بدن هم ردّی میگذارد.
به همین دلیل رسیدگی به خواب، اضطراب یا خلق پایین فقط رسیدگی به «حال روحی» نیست؛ بخشی از مراقبت جدی از سلامت کل بدن است.دکتر بیتا رزاقی زاده
روانپزشک|رواندرمانگر برای دریافت تایم ویزیت وبررسی اختصاصی به پروفایل یا پیام سنجاق شده کانال زیر مراجعه کنید.@bitamindclinic
اضطرابی که ماهها درمان نمیشود، فقط یک احساس درونی باقی نمیماند. کمکم خودش را در بدن نشان میدهد: تپش قلب، تنش عضلانی، مشکلات گوارشی، سردردهای مکرر، خستگی دائمی یا خوابی که عمیق و ترمیمکننده نیست.
افسردگی هم همیشه با غم شدید دیده نمیشود. گاهی بیشتر شبیه خاموش شدن تدریجی انرژی زندگی است: کاهش انگیزه، کند شدن فکر، تغییر اشتها، دردهای مبهم جسمی، و احساسی از فرسودگی که حتی با استراحت هم برطرف نمیشود.
پژوهشهای پزشکی در سالهای اخیر نشان دادهاند که وقتی برخی مشکلات روانی برای مدت طولانی بدون درمان باقی بمانند، میتوانند با پیامدهای جسمی گستردهتری هم همراه شوند؛ از افزایش التهاب در بدن و تغییرات هورمونی گرفته تا ارتباط با مشکلاتی مثل بیماریهای قلبی–عروقی، کاهش تراکم استخوان یا افت عملکرد شناختی و ابتلا به الزایمر در سالهای بعد.
بدن و روان دو سیستم جدا از هم نیستند. آنچه در ذهن تجربه میکنیم، دیر یا زود در بدن هم ردّی میگذارد.
به همین دلیل رسیدگی به خواب، اضطراب یا خلق پایین فقط رسیدگی به «حال روحی» نیست؛ بخشی از مراقبت جدی از سلامت کل بدن است.دکتر بیتا رزاقی زاده
روانپزشک|رواندرمانگر برای دریافت تایم ویزیت وبررسی اختصاصی به پروفایل یا پیام سنجاق شده کانال زیر مراجعه کنید.@bitamindclinic
۲.۳K
۴:۵۱
وقتی صمیمیت خاموش میشود، بدن به درد درمیآیدچند ماه بود که با سردرد آمده بود.از آن سردردهایی که صبح با آدم بیدار میشوند و تا شب همراهیت می کنند. گاهی گردنش میگرفت، گاهی شانههایش درد میکرد، گاهی حس میکرد بندی نامرئی دور سرش کشیده شده است.آزمایشهایش طبیعی بود. امآرآی طبیعی بود. داروهایی هم گرفته بود که کمی بهترش میکردند، اما نه آنقدر که زندگیاش را پس بگیرد.تشخیص اولیه، دردهای تنشی بود.چند جلسه گذشت.یک روز، وسط صحبت از خواب و استرس و فرزندان، ناگهان سکوت کرد.گفت: «دکتر… فکر کنم چند سال است کسی من را بغل نکرده.»
بعد انگار از گفتن همین جمله خجالت کشید. سریع توضیح داد:«نه اینکه فقط رابطه جنسی نداشته باشیم… اصلاً هیچ چیز نیست. نه دستی روی شانه. نه بوسهای. نه نوازشی. حتی جای خوابمان هم سالهاست جدا شده.»
بعد از چند لحظه آرامتر گفت: «انگار دیگر زن نیستم.»همسرش دیابت داشت. مدتی بود دچار اختلال عملکرد جنسی شده بود. کمکم از رابطه فاصله گرفته بود؛ اول از رابطه جنسی، بعد از لمس، بعد از آغوش، بعد از گفتگو.گاهی مردی فکر میکند وقتی دخول ممکن نیست، دیگر چیزی برای عرضه کردن ندارد. و برای فرار از شرمِ ناتوانی، سادهترین راه را انتخاب میکند: کنار کشیدن از تمام صحنه.
اما برای بسیاری از زنان، رابطه جنسی فقط یک عمل فیزیولوژیک نیست.
یک زبان است.
زبانِ «هنوز دوستت دارم.» زبانِ «هنوز میبینمت.» زبانِ «هنوز برای من مهمی.»
آن زن از نداشتن رابطه جنسی شکایت نمیکرد. از طرد شدن شکایت میکرد.
درمان، فقط گوش دادن نبود.برای دردهای تنشی و خلق پایین، دارودرمانی شروع شد.بعد از مدتی، همسرش هم به جلسات دعوت شد.نه برای متهم شدن. برای فهمیده شدن و فهماندن.خیلی از مردان وقتی با اختلال عملکرد جنسی روبهرو میشوند، تصور میکنند باید از رابطه عقب بکشند تا کمتر شرمنده شوند. در حالی که برای شریک زندگیشان، همین عقبنشینی میتواند تجربهای شبیه طرد شدن باشد.
در جلسات زوجدرمانی، درباره همین سوءتفاهمها حرف زدیم. درباره اینکه صمیمیت فقط قابلیت دخول نیست. درباره اینکه لمس، آغوش، خوابیدن کنار هم و نوازش، هنوز میتواند بخشی از رابطه باشد حتی وقتی بدن کامل همکاری نمیکند.
و درباره چیزی که کمتر دربارهاش صحبت میشود: سوگواری برای رابطهای که تغییر کرده است.بعضی رابطهها برای اینکه دوباره نفس بکشند، باید اول پذیرفت که دیگر شبیه گذشته نیستند.آهسته آهسته تغییرات کوچکی شروع شد. نه معجزهای ناگهانی، بلکه قدمهایی کوچک: گفتگوهایی که سالها عقب افتاده بودند، نزدیکیهای سادهای که مدتها فراموش شده بودند.
سردردهایش یکشبه ناپدید نشدند. اما بدنش دیگر آنقدر تنها نبود که مجبور شود همه حرفها را به زبان درد بزند.
آخر یکی از جلسهها با لبخند گفت: «فکر میکردم آمدهام تا سردردم را درمان کنم.»
شاید حق با او بود.گاهی سر درد نمیکند چون چیزی در سر خراب شده است گاهی سر درد میکند چون جایی در زندگی، رابطهای هست که سالهاست بیصدا درد میکند.@bitamindclinicدکتر بیتا رزاقی زاده
روانپزشک |رواندرمانگر
بعد انگار از گفتن همین جمله خجالت کشید. سریع توضیح داد:«نه اینکه فقط رابطه جنسی نداشته باشیم… اصلاً هیچ چیز نیست. نه دستی روی شانه. نه بوسهای. نه نوازشی. حتی جای خوابمان هم سالهاست جدا شده.»
بعد از چند لحظه آرامتر گفت: «انگار دیگر زن نیستم.»همسرش دیابت داشت. مدتی بود دچار اختلال عملکرد جنسی شده بود. کمکم از رابطه فاصله گرفته بود؛ اول از رابطه جنسی، بعد از لمس، بعد از آغوش، بعد از گفتگو.گاهی مردی فکر میکند وقتی دخول ممکن نیست، دیگر چیزی برای عرضه کردن ندارد. و برای فرار از شرمِ ناتوانی، سادهترین راه را انتخاب میکند: کنار کشیدن از تمام صحنه.
اما برای بسیاری از زنان، رابطه جنسی فقط یک عمل فیزیولوژیک نیست.
یک زبان است.
زبانِ «هنوز دوستت دارم.» زبانِ «هنوز میبینمت.» زبانِ «هنوز برای من مهمی.»
آن زن از نداشتن رابطه جنسی شکایت نمیکرد. از طرد شدن شکایت میکرد.
درمان، فقط گوش دادن نبود.برای دردهای تنشی و خلق پایین، دارودرمانی شروع شد.بعد از مدتی، همسرش هم به جلسات دعوت شد.نه برای متهم شدن. برای فهمیده شدن و فهماندن.خیلی از مردان وقتی با اختلال عملکرد جنسی روبهرو میشوند، تصور میکنند باید از رابطه عقب بکشند تا کمتر شرمنده شوند. در حالی که برای شریک زندگیشان، همین عقبنشینی میتواند تجربهای شبیه طرد شدن باشد.
در جلسات زوجدرمانی، درباره همین سوءتفاهمها حرف زدیم. درباره اینکه صمیمیت فقط قابلیت دخول نیست. درباره اینکه لمس، آغوش، خوابیدن کنار هم و نوازش، هنوز میتواند بخشی از رابطه باشد حتی وقتی بدن کامل همکاری نمیکند.
و درباره چیزی که کمتر دربارهاش صحبت میشود: سوگواری برای رابطهای که تغییر کرده است.بعضی رابطهها برای اینکه دوباره نفس بکشند، باید اول پذیرفت که دیگر شبیه گذشته نیستند.آهسته آهسته تغییرات کوچکی شروع شد. نه معجزهای ناگهانی، بلکه قدمهایی کوچک: گفتگوهایی که سالها عقب افتاده بودند، نزدیکیهای سادهای که مدتها فراموش شده بودند.
سردردهایش یکشبه ناپدید نشدند. اما بدنش دیگر آنقدر تنها نبود که مجبور شود همه حرفها را به زبان درد بزند.
آخر یکی از جلسهها با لبخند گفت: «فکر میکردم آمدهام تا سردردم را درمان کنم.»
شاید حق با او بود.گاهی سر درد نمیکند چون چیزی در سر خراب شده است گاهی سر درد میکند چون جایی در زندگی، رابطهای هست که سالهاست بیصدا درد میکند.@bitamindclinicدکتر بیتا رزاقی زاده
روانپزشک |رواندرمانگر
۲.۲K
۷:۳۵
زندگی روی نوک پا
تازه عروس بود.هنوز داشت یاد میگرفت کدام ظرف را کجا بگذارد، چطور خانه را بچیند و سلیقه مردی را که دوستش داشت بشناسد.اما خیلی زود متوجه موضوعی آزار دهنده شد؛در این خانه، قبل از هر کاری باید حدس می زد شوهرش اتجام آن را به چه شبوه ای می پسندد.«اینطوری نشور.»«اونجا نذار.»«اول دستت رو بشور، بعد به اون وسیله دست بزن.»چرا تو لیوان خودم برام چایی نریختی؟ اصلا مطمئنی تمیز بود؟شوهرش از نظر بسیاری معیارها مرد بدی نبود.کمک میکرد، نگران زندکی بود و احتمالاً خودش هم از این همه حساسیت خسته میشد.
اما تکرار هر روز چند تذکر ، چند اخم و چند سؤال تکراری، چیزی را در دل زن آرامآرام تغییر میداد.کمکم قبل از هر کار مکث میکرد.چون میترسید اشتباه کند.میترسید دوباره بشنود:«چرا اینطوری انجام دادی؟»
انگار اضطراب ، آرامآرام داشت اتمسفر زندکی اش را احاطه می کرد.البته هر آدم وسواسی، کنترلگر نیست.و هر رفتار کنترلگری هم به معنای وسواس نیست.
اما وقتی نگرانیهای یک نفر، اختیار و آسودگی نفر دیگر را کمرنگ میکند، باید چاره ای اندیشید.وسواس، اگر درمان نشود، فقط ذهن یک نفر را اشغال نمیکند.ممکن است آرامآرام تمام خانه را اشغال کند.و گاهی خانهای که باید مکان آرامش و آسایش باشد با کنترل گری یکی از اعضا جایی می شود که حس حضور در پادگان را می دهد.
@bitamindclinicدکتر بیتا رزاقی زاده
روانپزشک|رواندرمانگر
تازه عروس بود.هنوز داشت یاد میگرفت کدام ظرف را کجا بگذارد، چطور خانه را بچیند و سلیقه مردی را که دوستش داشت بشناسد.اما خیلی زود متوجه موضوعی آزار دهنده شد؛در این خانه، قبل از هر کاری باید حدس می زد شوهرش اتجام آن را به چه شبوه ای می پسندد.«اینطوری نشور.»«اونجا نذار.»«اول دستت رو بشور، بعد به اون وسیله دست بزن.»چرا تو لیوان خودم برام چایی نریختی؟ اصلا مطمئنی تمیز بود؟شوهرش از نظر بسیاری معیارها مرد بدی نبود.کمک میکرد، نگران زندکی بود و احتمالاً خودش هم از این همه حساسیت خسته میشد.
اما تکرار هر روز چند تذکر ، چند اخم و چند سؤال تکراری، چیزی را در دل زن آرامآرام تغییر میداد.کمکم قبل از هر کار مکث میکرد.چون میترسید اشتباه کند.میترسید دوباره بشنود:«چرا اینطوری انجام دادی؟»
انگار اضطراب ، آرامآرام داشت اتمسفر زندکی اش را احاطه می کرد.البته هر آدم وسواسی، کنترلگر نیست.و هر رفتار کنترلگری هم به معنای وسواس نیست.
اما وقتی نگرانیهای یک نفر، اختیار و آسودگی نفر دیگر را کمرنگ میکند، باید چاره ای اندیشید.وسواس، اگر درمان نشود، فقط ذهن یک نفر را اشغال نمیکند.ممکن است آرامآرام تمام خانه را اشغال کند.و گاهی خانهای که باید مکان آرامش و آسایش باشد با کنترل گری یکی از اعضا جایی می شود که حس حضور در پادگان را می دهد.
@bitamindclinicدکتر بیتا رزاقی زاده
روانپزشک|رواندرمانگر
۲.۱K
۶:۲۵
وقتی بدن برای حفظ «هویت» میجنگد؛
نگاهی متفاوت به واژینیسموساو از رابطه جنسی نمیترسید؛ از، از دست دادن هویتش میترسید.چند سال از ازدواجشان گذشته بود. همسرش را دوست داشت میگفت مردی مهربان و صبور است. اما هنوز رابطه جنسی کامل نداشتند. هر بار که تلاش میکردند، بدنش قفل میشد، عضلاتش منقبض میشدند و درد شدیدی را تجربه میکرد.پزشکان گفته بودند: واژینیسموس.در جلسه اول، خودش هم دقیق نمیدانست که چرا این طور می شود .فقط بارها میگفت: «من دلم میخواهد یک رابطه طبیعی داشته باشم.» اما هر بار که به نقطه نزدیکی و صمیمیت جسمی میرسید، انگار چیزی در درونش مکث میکرد؛ یک توقف ناگهانی، یک قفل شدن خاموش.کمکم داستان کودکیاش آشکار شد. در خانوادهای بزرگ شده بود که یک پیام را بارها شنیده بود:
«دختر خوب، دختر پاک است.»
«بزرگترین سرمایه یک دختر آبروی اوست.»
«مواظب باش چیزی را از دست ندهی.»
هیچکس درباره صمیمیت، عشق، لذت یا رابطه زناشویی چیزی به او نیاموخته بود. اما درباره «محافظت کردن» بسیار شنیده بود. آنقدر که بدنش یاد گرفته بود همیشه آمادهی مراقبت باشد؛ آمادهی بستن، جلوگیری کردن و عقب کشیدن.سالها به او یاد داده بودند از چیزی محافظت کند، اما کسی به او نگفته بود روزی قرار است با همان بدن، وارد یک رابطه امن و انتخابی شود. برای همین، از دست دادن بکارت در ذهن او فقط یک اتفاق جسمی نبود؛ شبیه عبور از مرزی بود که هیچکس دربارهاش توضیح نداده بود.
بدنش با یک پیام قدیمی نا خود آگاه کار میکرد: «خطر نزدیک است.» حتی وقتی واقعیت زندگیاش چیز دیگری میگفت.
واژینیسموس همیشه فقط درباره عضلات نیست. گاهی درباره ترس است، گاهی درباره شرم است و گاهی درباره یادگیریهای قدیمیِ بدن، از زمانی که هنوز ذهن فرصت بازنگری نداشته است.در فرهنگ ما، بسیاری از دختران یاد میگیرند چگونه از خود محافظت کنند؛ اما کمتر کسی به آنها یاد میدهد چگونه در یک رابطه امن، اجازهی صمیمیت بدهند. مسئله این زن فقط ترس از رابطه جنسی نبود؛ شاید سالها به او آموخته بودند چگونه درها را ببندد، اما هیچکس به او نیاموخته بود چه زمانی میتواند با امنیت، همان درها را باز کند.
و گاهی واژینیسموس، داستان بدنهایی است که هنوز نمیدانند خطر تمام شده است.@bitamindclinic دکتر بیتا رزاقیزاده
روانپزشک|رواندرمانگر
نگاهی متفاوت به واژینیسموساو از رابطه جنسی نمیترسید؛ از، از دست دادن هویتش میترسید.چند سال از ازدواجشان گذشته بود. همسرش را دوست داشت میگفت مردی مهربان و صبور است. اما هنوز رابطه جنسی کامل نداشتند. هر بار که تلاش میکردند، بدنش قفل میشد، عضلاتش منقبض میشدند و درد شدیدی را تجربه میکرد.پزشکان گفته بودند: واژینیسموس.در جلسه اول، خودش هم دقیق نمیدانست که چرا این طور می شود .فقط بارها میگفت: «من دلم میخواهد یک رابطه طبیعی داشته باشم.» اما هر بار که به نقطه نزدیکی و صمیمیت جسمی میرسید، انگار چیزی در درونش مکث میکرد؛ یک توقف ناگهانی، یک قفل شدن خاموش.کمکم داستان کودکیاش آشکار شد. در خانوادهای بزرگ شده بود که یک پیام را بارها شنیده بود:
«دختر خوب، دختر پاک است.»
«بزرگترین سرمایه یک دختر آبروی اوست.»
«مواظب باش چیزی را از دست ندهی.»
هیچکس درباره صمیمیت، عشق، لذت یا رابطه زناشویی چیزی به او نیاموخته بود. اما درباره «محافظت کردن» بسیار شنیده بود. آنقدر که بدنش یاد گرفته بود همیشه آمادهی مراقبت باشد؛ آمادهی بستن، جلوگیری کردن و عقب کشیدن.سالها به او یاد داده بودند از چیزی محافظت کند، اما کسی به او نگفته بود روزی قرار است با همان بدن، وارد یک رابطه امن و انتخابی شود. برای همین، از دست دادن بکارت در ذهن او فقط یک اتفاق جسمی نبود؛ شبیه عبور از مرزی بود که هیچکس دربارهاش توضیح نداده بود.
بدنش با یک پیام قدیمی نا خود آگاه کار میکرد: «خطر نزدیک است.» حتی وقتی واقعیت زندگیاش چیز دیگری میگفت.
واژینیسموس همیشه فقط درباره عضلات نیست. گاهی درباره ترس است، گاهی درباره شرم است و گاهی درباره یادگیریهای قدیمیِ بدن، از زمانی که هنوز ذهن فرصت بازنگری نداشته است.در فرهنگ ما، بسیاری از دختران یاد میگیرند چگونه از خود محافظت کنند؛ اما کمتر کسی به آنها یاد میدهد چگونه در یک رابطه امن، اجازهی صمیمیت بدهند. مسئله این زن فقط ترس از رابطه جنسی نبود؛ شاید سالها به او آموخته بودند چگونه درها را ببندد، اما هیچکس به او نیاموخته بود چه زمانی میتواند با امنیت، همان درها را باز کند.
و گاهی واژینیسموس، داستان بدنهایی است که هنوز نمیدانند خطر تمام شده است.@bitamindclinic دکتر بیتا رزاقیزاده
روانپزشک|رواندرمانگر
۸۲۹
۹:۵۶