غذامون رو خوردیم و سوار ماشین سدیم
_ارمان مرسی
~انجام وظیفه بود
رسیدیم خونه
~دیانا میخواستم یه چیزی رو بهت بگم
_چی؟ بگو
~راستش راستش
_خب بگو
~گفت هیچی ولش کن
پام رو از در اتاق تو نزاشته بودم که که لباسم کشیده شد و وقتی سرمو بالا اوردم با ارمان چشم تو چشم شدم یکدفعه ارمان به لب. ام زل زد و لب هام رو بو. سید اول خیلی اروم ولی کم کم وحشی شد#پارت25
_ارمان مرسی
~انجام وظیفه بود
رسیدیم خونه
~دیانا میخواستم یه چیزی رو بهت بگم
_چی؟ بگو
~راستش راستش
_خب بگو
~گفت هیچی ولش کن
پام رو از در اتاق تو نزاشته بودم که که لباسم کشیده شد و وقتی سرمو بالا اوردم با ارمان چشم تو چشم شدم یکدفعه ارمان به لب. ام زل زد و لب هام رو بو. سید اول خیلی اروم ولی کم کم وحشی شد#پارت25
۱۴۶
۱۵:۳۳
ولی کم کم وحشی شد
من که تازه به خودم اومده بودم
اومدم هل بدمش و ازش جدا شم ولی ناخداگاه همراهیش کردم
بوسه ای به سرم زد و ازم فاصله گرفت پاشو از اتاق نزاشته بود بیرون که
~گفت راستش راستش من ازت خوشم میاد یعنی خیلی خوشم میاد
جوری رفتار کردم که انگار چیزی نشنیدم و از اتاق بیرون رفت لباس ساتن صورتی رو پوشیدمو اومدم بیرون
~چه پرنسس خوشگلی
_مرسی#پارت26
من که تازه به خودم اومده بودم
اومدم هل بدمش و ازش جدا شم ولی ناخداگاه همراهیش کردم
بوسه ای به سرم زد و ازم فاصله گرفت پاشو از اتاق نزاشته بود بیرون که
~گفت راستش راستش من ازت خوشم میاد یعنی خیلی خوشم میاد
جوری رفتار کردم که انگار چیزی نشنیدم و از اتاق بیرون رفت لباس ساتن صورتی رو پوشیدمو اومدم بیرون
~چه پرنسس خوشگلی
_مرسی#پارت26
۱۵۱
۱۵:۳۴
هم زمان باهم خواستیم حرف بزنیم که به ارمان گفتم بگو چی میخواستی بگی
~ گفت راستش نممیدونم صدامو شنیدی یانه ولی میشه با هم باشیم؟
_گفتم میخواستم درباره همین چیزی که گفتی باهات حرف بزنم
~گفت واقعااا؟ نظرت چیه؟
_گفتم راستش ما در اون حد همو نمیشناسیم باید بیشتر شناخت پیدا کنیم
~گفت این یعنی اوکی؟
یکدفعه پرید بغلم چشمام گرد شده بود
پس فردا باید برمیگشتیم داشتیم شام میخوردیم و من و ارمان کنار هم تشسته بودیم و حرف میزدیم
"سام با صدای بلند گفت تو این مدت که گم شدید خیلی صمیمی شدید#پارت27
~ گفت راستش نممیدونم صدامو شنیدی یانه ولی میشه با هم باشیم؟
_گفتم میخواستم درباره همین چیزی که گفتی باهات حرف بزنم
~گفت واقعااا؟ نظرت چیه؟
_گفتم راستش ما در اون حد همو نمیشناسیم باید بیشتر شناخت پیدا کنیم
~گفت این یعنی اوکی؟
یکدفعه پرید بغلم چشمام گرد شده بود
پس فردا باید برمیگشتیم داشتیم شام میخوردیم و من و ارمان کنار هم تشسته بودیم و حرف میزدیم
"سام با صدای بلند گفت تو این مدت که گم شدید خیلی صمیمی شدید#پارت27
۱۴۸
۱۸:۲۷
اصکی تا چه حد؟
۱۱۴
۸:۲۲
۱۴۱
۸:۲۲
۱۴۲
۸:۲۲
یکدفعه ارمان دستشو انداخت دورم و گفت پرنسس خودمه دیگه همه مشغول حرف زدن بودن منم رفتم تا عکس هامو برای سارینا بفرستم
موقع خواب شد کارهای قبل خوابمو انجام دادم و رفتم که بخوابم ارمان اومد تو و بدون هیچ سرو صدایی رفت و روی زمین خوابید خیلی خسته بودم و زود خوابم برد وقتش بود که بریم تهران عصر راه می افتادیم چمدون و وسایلمو جمع و جور کردم و رفتم به سمت ماشین چمدونم خیلی سنگین بود
_سلام پرنسسم
_عه سلام خوبی؟
_تو خوب یاشی من عالیم داری چیکار میکنی؟
_چمدونمو میبرم تو ماشین بزارم
_خب برای تو سنگینه بزار من میارم
_نه خودم میتوتم
دستشو انداخت زیر پاهام و منو بلند کرد چمدون هاهم تو دستش گرفت و رفتیم سمت ماشینش من میخواستم با ماشین پسر عموم برم ولی اون چمدونامو گذاشت تو ماشینش#پارت28
موقع خواب شد کارهای قبل خوابمو انجام دادم و رفتم که بخوابم ارمان اومد تو و بدون هیچ سرو صدایی رفت و روی زمین خوابید خیلی خسته بودم و زود خوابم برد وقتش بود که بریم تهران عصر راه می افتادیم چمدون و وسایلمو جمع و جور کردم و رفتم به سمت ماشین چمدونم خیلی سنگین بود
_سلام پرنسسم
_عه سلام خوبی؟
_تو خوب یاشی من عالیم داری چیکار میکنی؟
_چمدونمو میبرم تو ماشین بزارم
_خب برای تو سنگینه بزار من میارم
_نه خودم میتوتم
دستشو انداخت زیر پاهام و منو بلند کرد چمدون هاهم تو دستش گرفت و رفتیم سمت ماشینش من میخواستم با ماشین پسر عموم برم ولی اون چمدونامو گذاشت تو ماشینش#پارت28
۱۴۲
۱۳:۱۹
میخواستم چیزی بهش بگم که سارا صدامون کرد
~بچه ها بچه ها کجایید بیاید کیان میخاد برامون اهنگ بخونه رفتیم تو و منو ارمان کنار هم نشستیم کیان شروع کرد به خوندن و با صداهای مسخره میخوند همه زدیم زیر خنده ولی چند دقیقه بعد با صدای خودش ادامه داد و از حق نگذریم واقعا صداش عالی بود
ساعت حدودای 4بود ناهار رو خوردیم و رفتم برای اخرین بار اتاق رو چک کنم چیزی جا نمونده باشه همهجارو گشتم صدای بسته شدن در که اومد فکر کردم ارمان اومده سرمو بگردوندم سام بود
_ت تو اینجا چیکار میکنی؟
"که منو میندازی تو دردسر؟
_چی میگی؟
" دیانا من دوست دارم چرا نمیفهمی احمق؟
_ولم کن سام من الان دیگه با ارمانم ولی اگه نبودم هم با تو نمیومدم
"دلیل؟ برای چی نمیومدی مثلا؟#پارت29
~بچه ها بچه ها کجایید بیاید کیان میخاد برامون اهنگ بخونه رفتیم تو و منو ارمان کنار هم نشستیم کیان شروع کرد به خوندن و با صداهای مسخره میخوند همه زدیم زیر خنده ولی چند دقیقه بعد با صدای خودش ادامه داد و از حق نگذریم واقعا صداش عالی بود
ساعت حدودای 4بود ناهار رو خوردیم و رفتم برای اخرین بار اتاق رو چک کنم چیزی جا نمونده باشه همهجارو گشتم صدای بسته شدن در که اومد فکر کردم ارمان اومده سرمو بگردوندم سام بود
_ت تو اینجا چیکار میکنی؟
"که منو میندازی تو دردسر؟
_چی میگی؟
" دیانا من دوست دارم چرا نمیفهمی احمق؟
_ولم کن سام من الان دیگه با ارمانم ولی اگه نبودم هم با تو نمیومدم
"دلیل؟ برای چی نمیومدی مثلا؟#پارت29
۱۴۵
۱۳:۲۳
_برو کنار میخام رد شم
"چی درباره من فکر کردی؟
_گفتم برو کنار
" به همین خیال باش
_سام بخدا نری کنار جیغ میزنم
"اونوقت جیغ بزنی اقا ارمانت نمیگه تو یه اتاق با من با این لباسای تنت چیکار میکردی؟
تازه به خودم نگاه کردم یه سارافون تا بالای زانو تنم بود
_مهم نیست من که کاری نکردم
"همین الان ولی میکنی
اومدم که جیغ بکشم ولی دستشو گذاشتم جلوی دهنم و نمیتونستم حتی نفس بکشم اومدم خودمو ازاد کنم چنگی به صورتش زدم که اخی گفت#پارت30
"چی درباره من فکر کردی؟
_گفتم برو کنار
" به همین خیال باش
_سام بخدا نری کنار جیغ میزنم
"اونوقت جیغ بزنی اقا ارمانت نمیگه تو یه اتاق با من با این لباسای تنت چیکار میکردی؟
تازه به خودم نگاه کردم یه سارافون تا بالای زانو تنم بود
_مهم نیست من که کاری نکردم
"همین الان ولی میکنی
اومدم که جیغ بکشم ولی دستشو گذاشتم جلوی دهنم و نمیتونستم حتی نفس بکشم اومدم خودمو ازاد کنم چنگی به صورتش زدم که اخی گفت#پارت30
۳۹
۱۷:۴۷
خودمو ازاد کنم چنگی به صورتش زدم که اخی گفت و بعد چندتا سیلی محکم تو صورتم کوبید دستم رو زیر بینیم گرفت که خون ازش میچکید و درهمون حال از لباس گرفت و من و بلند کرد داشتم بیهوش میشدم صدای در می اومد که ارمان داشت
~داد میزد دیانا اونجایی؟ درو باز کن
سام منو به سمت پنجره برد و من با گلدونی که اونجا بود توی سرش کوبیدم و با سرعت اومدم ازش دور بشم که به جلو هولم داد و تعادلم رو از دست دادم قبل از افتادن صدای شکستن در به گوشم رسید و افتادم توی بغل کسی که از صداهای ترسیده اش متوجه شدم ارمانه و نفهمیدم چیشد و بیهوش شدم#پارت31
~داد میزد دیانا اونجایی؟ درو باز کن
سام منو به سمت پنجره برد و من با گلدونی که اونجا بود توی سرش کوبیدم و با سرعت اومدم ازش دور بشم که به جلو هولم داد و تعادلم رو از دست دادم قبل از افتادن صدای شکستن در به گوشم رسید و افتادم توی بغل کسی که از صداهای ترسیده اش متوجه شدم ارمانه و نفهمیدم چیشد و بیهوش شدم#پارت31
۴۱
۱۷:۵۲