وعدهای که خُلف نمیشود شبکههای تلویزیون را زیر و رو کردیم و بالاخره فیلمی را شکار؛ که سلیقه دو نفرمان را پوشش میداد. رادیو آبادان، فیلمی از واپسین تلاشهای کارکنان رادیو است تا بارقههای امید و مقاومت را در شرایط سخت جنگی، به مردم شهر آبادان تزریق کند. شهر در حالت تخلیه است ولی برقراری ارتباط رادیویی، نمادی است از پا برجا ماندن و ایستادگی. چشمانمان میخکوب تصاویر فیلم است که همسرم آهی می کشد و میگوید: «یادِ او شوُ کو میُفتُم که جمع کِردیم، رفتیم وِلات، چه شوُ نِخِشی بید». ذهنِ من هم با او به آن شب پرواز میکند. دو سه شبی بود که جنگ شروع شده بود، شبها میرفتیم مسجد برای برنامه مقابله. تا برمیگشتیم خانه، صدای بمب و موشکها، در فضای خانهمان غیر قابل تحمل میشد. انگاری خانهمان، صداها را دو سه برابر میکرد و تحویل گوش های ما میداد. رفتارم را جلوی بچه ها مدیریت میکردم، با وجود اینکه صداها خیلی بلند بود آثاری از ترس در چهرهشان نمیدیدم. فقط من بودم که در دل هزار فکر میکردم.تصمیمم را گرفتم، نمیتوانستم در خانه بمانم. به همسرم گفتم ما را ببرد وِلات. پدربزرگ و مادربزرگ هم موافقِ رفتنِ ما بودند ولی خودشان اصرار بر ماندن داشتند. عقل و دلمان میگفت: «یا همه یا هیچ کس».بالاخره با وعدهی همسر به پدر و مادرش که صبح که میخواهد برگردد آنها را نیز برمیگرداند، راهی شدیم. حسِّمان موقعی که شهر را ترک میکردیم قابل توصیف نبود. آن شب همه سکوت بودیم و حسِّ غمش حدود ۶ ماه بعد، پای آن فیلم،بیرون زد!و اما بعد...نشان به این نشان که پای وعدهای که از همسرم خُلف نمیشود من و بچهها ماندیم و صبحِ علی الطلوع، او با پدر مادرش برگشتند. آن شب و در پیاش، ده روز ماندنِ من و بچهها در وِلاتمان، قصهی حسینِ کُردِ شبستری ست...من عزمم را جزم کردهام که به یاری خداوند، آنها را روایت کنم. شاید روزی، خاطراتِ یک مادر در روزهای پر هیاهوی کشورش، به کارِ تاریخ بیاید! پ.ن: ما در بوشهر به روستا میگوئیم وِلات. ولات هم همان ولایت است. حکیمه محمدی باغملایی «بویه»؛ رسانه روایت در استان بوشهر@boie_bu
۳۰
۶
۸۲۲
۱۵:۰۲
مگه ما فقیریم؟! تازه از حرم برگشته بودیم که همسرم گوشی را دست گرفت. صدای زمزمهاش بلندتر از همیشه بود: «آخر کار خودشون رو کردن».به سختی آب دهانم را قورت دادم: - چی شده مگه؟- بنزین رو گرون کردن. ده تومن. نفسم را با شتاب بلندی بیرون دادم.- مگه نگفته بودن تا آخر شهریور دست نمیزنیم؟عباس وسط شطرنج بازیاش با علی پرید وسط حرفهای ما:- یعنی ده میلیون تومان؟ خندیدیم.- نه بابا ده هزارتومن علی چشمانش را گرد کرد.- بابا مگه ما فقیر شدیم که به ده هزارتومن میگیم گرون؟به هم نگاه کردیم و حرفی برای گفتن نداشتیم. چه طور برایشان از تاثیر قیمت بنزین روی بقیهی چیزها و اغتشاشات بعد از آن میگفتم! اگر فقط بنزین بود که خیلیها مشکلی نداشتند. بحث را عوض کردیم. نشستند پی شطرنجبازیشان.عباس مهرهی سربازش را دو تا جلو برد و گفت:- علی چه طور ده هزارتومن زیاده وقتی اون روز بستنی خریدیم شصت هزارتومان؟نمیدانستم بخندم یا گریه کنم. سر فرو بردم توی گوشی. دعا دعا کردم خبری از اعتصاب و بستن بازارها نبینم. ریحانه شفیعی «بویه»؛ رسانه روایت در استان بوشهر@boie_bu
۳۱
۱
۱
۷۴۰
۷:۰۵
غلاف تمام فلزی بعد از دبستان، سالن ورزشی و مجتمعهای مسکونی و... حالا نوبت مجلس عروسی بود. داشتیم حرف میزدیم که موشکهای مجهز به دوربین و سیستمهای دارای سنسور حرارتی برای تشخیص تجمع انسان و زمزمۀ شبح برای تشخیص ضربان قلب از راه دور را باور کنیم یا خطای محاسباتی چند ده متری را در انتخاب هدف؟! گفت: «مدرسه... عروسی... !؟ بالاخره خلبانی، اپرتوری، آدمی بوده که آن دکمۀ لعنتی را زده. اینها یک ذره وجدان ندارند؟!».ترکیبِ «نیروی نظامی امریکایی» و «وجدان»، بیهوا مرا پرتاب کرد به فیلمی که سالها پیش دیده بودم. «غلاف تمام فلزی» ساختۀ استنلی کوبریک، به سال ۱۹۸۷. فیلم ضدجنگی دربارۀ جنگ ویتنام است که نیمۀ اول آن در یک پادگان آموزشی میگذرد. در آنجا به وضوح مراحل انسانیتزدایی از سربازان، به تصویر کشیده شده است. تبدیل آدم به ماشین کشتار. انسانیت زدایی با تحقیر و توهین که حتی روی تئون گریجوی افسانۀ تاج و تخت اثر نکرد، اما روی سربازان واقعی آمریکایی چرا! نتایج این عاری شدن از انسانیت و وجدان، در نیمۀ دوم فیلم که در ویتنام میگذرد، کاملاً مشهود است. از سانسورهای معمولِ نسخۀ فارسی که بگذریم، صحنۀ سربریدنِ زن ویتنامی، همان چهل سال پیش، بعد از اکران اول در آمریکا سانسور شد. برای آنها که فیلم را ندیدهاند، باقی را اسپویل نمیکنم. من تحلیلگر نیستم اما به قدرِ دیدهها و دانستهها، میخواهم اضافه کنم علاوه بر ترحم، وجدان و انسانیتزدایی، فکر میکنم این تنها صهیونیستها نیستند که به «انسان» بودن خودشان و «حیوان دوپا» بودنِ دیگران معتقدند. این را در مستندات استعمارگران اروپایی در آفریقا و عکسهای یادگاری سربازان امریکایی با زندانیان در عراق دیدهام. به اشکها و «اَپولوجایز» و «میستِیک» گفتنِ ملوانهایشان وقتی تفنگ بالای سرشان بود، نباید اهمیت داد. خوی استعمارگر غربی، آسیایی و علی الخصوص غرب آسیایی را حلالگوشت میبیند. در مورد چین هم، این چوبِ ترِ قدرت است که فرمانبری به ارمغان آورده.خشونت و بی وجدانی، رعب در دل حریف میاندازد و پیروزی را نزدیک میکند. اما در جهانی که مرعوب ابرقدرتهاست، حتی ابرقدرتها مرعوب یکدیگرند و استعمارگرانِ خرد، سگ زنجیریِ استعمارگران بزرگ هستند؛ هنوز سربازانی از شیعیان، در پاسخِ مدرسه و بیمارستان و منازل مسکونی، فقط پایگاه نظامی میزنند. چون سرباز شیعه بودن نه تنها بر انسانیت میافزاید بلکه انسان را به فضائل الهی نزدیک میکند و ضمناً شجاعت را با بیرحمی تمیز میدهد. آنها از ویتنام و لیبی گرفته تا ونزوئلا و ... مشابه آن را در هیچ کجای دنیا ندیدهاند. حالا اما، به دیوارِ سخت خوردهاند و به زمینِ سفت! رسیدهاند. به کسانی که برای پرسشِ «اگر در خیابان سرباز آمریکایی دیدیم چه کنیم» نسخههای مدرن میپیچیدند هم می گویم: «کلاشینکفهای قنداق چوبیِ عهد عتیقمان هم مرعوب غلافهای تمام فلزی نمیشوند، انشاالله. زهرا روانبد «بویه»؛ رسانه روایت در استان بوشهر@boie_bu
۱۹۲
۳
۱
۴۸.۱K
۱۲:۴۰
در را چه کسی باز گذاشته بود؟! همین دیروز مادرم توی حیاط آنقدر جیغ کشید و خودش را زد که ترسیدم دزد به خانهمان زده باشد. با سروصدایش، تند از اتاق بیرون زدم و پریدم داخل حیاط. مادرم مسواک را از دهانش بیرون آورد و با دهان کفی داد زد: «گربه، گربه. تو آشپزخونهست. بدو بیرونش کن. بدو».از ترس گفتم: «حتما رفته بیرون. اونجا که نمیمونه».خلاصه از من خواهش و تمنا، از مادرم تهدید و فریاد. چارهای نبود جز اینکه به سراغ آن گربه بینوا بروم. لرزان و ترسان سمت آشپزخونه رفتم. تنها وسیلهای که دم دستم آمد، شلوار بیرونی پدرم بود. آن را از رختآویز برداشتم و روی سر و صورتم انداختم تا اگر با گربه چشم در چشم شدم، پنجههایش را توی صورتم نندازد. پنجههایی که نمیدانم کجاها رفتهاند و چه چیزهایی با خودشان آوردهاند. شلوار را از جلو چشمهایم کنار زدم و آرام و با احتیاط وارد آشپزخانه شدم. خودم را شبیه آنهایی میدیدم که برای نجات بقیه باید خودش را قربانی میکرد و وارد قفس حیوانات میشد. نگاهم را دورتادور آشپزخانه انداختم. خبری از گربه نبود. نفسی آسوده کردم و جوری که مادرم بشنود، گفتم: «دیدی مامان، نیستش. رفته».ولی مادرم هنوز از جیغ کشیدن کوتاه نیامده و به گمانم هیچ کدام از حرفهایم را هم نشنیده بود. مدام میگفت: «خودم دیدم. بیرون نیومده. همون جاست. حتما زیر کابینتا رفته. با یه چیزی بزن، بیاد بیرون». این را که شنیدم، ترس توی دلم چنگ زد.چاره چه بود؟ باید برای توقف نالههای مادرم هم که شده، کاری میکردم. وگرنه پای همسایهها وسط میآمد. چوب باریک و دراز گوشه یخچال را برداشتم و آرام به کابینتها کوبیدم. باز هم خبری از گربه نبود. به مادرم گفتم: «رفته. بیا نگاه کن. هیچ خبری نیست.»ولی مادرم دلش راضی نمیشد. شده بود باید خودم گربهای از توی کوچه پیدا میکردم و توی آشپزخانه رها میکردم و بعد بیرونش میکردم تا مادرم راضی میشد که آشپزخانهاش از هر گربهای پاکسازی شده است. بماند که بعدها چقدر آنجا را بسابد و آبکشی کند. باید سراغ کابینت آخر میرفتم. همان کابینت گوشه آشپزخانه، روبهروی در. از اول هم میترسیدم سراغ آن یکی بروم. هنوز شلوار پدرم را شبیه سپر روی سرم و جلوی صورتم گرفته بودم. با فاصله کنار آن کابینت ایستادم. همین که چوب را زیر کابینت بردم، یکدفعه توله گربهای سیاه بیرون پرید. شبیه آن برنامههای کارتونی که عروسکی ترسناک یکدفعه از توی جعبه بیرون میزد. آنقدر جیغ کشیدم که نمیدانم گربه بینوا با چه سرعتی دوید سمت در و خودش را انداخت بیرون.فقط میدانم یکهو صدای نالههای مادرم به خنده تبدیل شد. الحمدالله انگار موفق شده بودم جلوی سرازیر شدن همسایههایمان به خانهمان را بگیرم. البته اگر میآمدند هم تقصیری نداشتند. حتی آن گربه هم تقصیری نداشت. نمیشد که حیوانیت را از او گرفت. او کاری کرده بود که هر گربهای میکرد. آنها هر چهقدر هم واکسینه شوند، نمیشود بزاقشان را هم تغییر داد. راستی در آشپزخانه را خودمان باز گذاشته بودیم. زینب ذاکری «بویه»؛ رسانه روایت در استان بوشهر@boie_bu
۳۸
۳
۱.۱K
۱۷:۵۲
من و پدربزرگم خانواده غریبی؛ از کوهکُزی تا کربلای چهار #بر_طریق_پدر (۸) «بویه»؛ رسانه روایت در استان بوشهر@boie_bu
۱۴۱
۱
۲۹.۹K
۱۰:۱۰
مکان نامناسب انگار خانهمان صدای موشکها و بمبها را دو سه برابر میکرد و تحویل ما میداد. یعنی اگر همان موقعِ اصابت، در فضای آزاد میبودیم، آنقَدَر خوف بَرِمان نمیداشت که در خانه بودیم ... خدایی این در و پنجرههای آهنی با شیشههای معمولی، خاصیت ارتعاش و تولید صوت بالایی دارند! ولی این فرقِ خانه را جایی بازگو نکردم، میگفتم خانه،خانه است دیگر! تَرسَت را توجیه نکن! تا اینکه دوستی تعریف میکرد که با مادرش، در همان ایامِ جنگ، به خانه ی پدریِ من رفته بودند. خانهای با در و پنجرههای بزرگ فلزی و شیشههای معمولی...با اتاق هایی که سردرِ شیشه ای دارند! همان موقع چند اصابت رخ میدهد. بندگانِ خدا خوف برشان میدارد و تپشِ قلب میگیرند و سریع عزم برگشت به منزلشان میکنند. یعنی اگر میخواستی به توصیههای امنیتی برای مکان مناسب خواب و استراحت در خانهشان عمل کنی، هیچ مکانی حداقل امتیاز کیفی را نمیآورد. به این فکر میکنم که در این چند دهه امنیت و آرامش، خانههامان نیز برای شرایط صلح ساخته شدهاند. حرفی از اتاق امن و پناهگاه و...نبوده است و چنان در آرامش بودیم که حتی لحظهای احساس نیاز به آن هم نمیکردیم... ثانیههایی بیشتر از این فکرم نمیگذرد که لبخندی بر لبهایم مینشیند، یادِ دیدهها و شنیدههایم از هموطنان می افتم که به هنگام شنیدن صدا به سمت کوچه و پشت بام میدوند. میگویم انگار خانهسازیمان با فرهنگ رفتاریمان همخوان است. دشمن به هنگام خطر، به پناهگاه میگریزد و خفت بار لحظات را سپری میکند و ایرانیان برای کمک رسانی به هموطن، دل به کوی و خیابان میزنند. حکیمه محمدی باغملایی «بویه»؛ رسانه روایت در استان بوشهر@boie_bu
۲۴
۲
۱
۶۲۳
۱۴:۴۳
بوسه مار و عقرب بر گونه برازجانیها! روزنامه اطلاعات - سال ۱۳۵۱ «بویه»؛ رسانه روایت در استان بوشهر@boie_bu
۱۷
۷
۶
۱
۶۶۶
۱۸:۴۶
آخیش ناتمام بعد از چند روز دوندگی کار اداری توی شلوغی شهر شیراز دلم یک جای دنج می خواست.جایی که کمی خستگی این چند روز را فراموش کنم.رفتم توی حیاط. گوشه ای بی سرو صدا نشستم .کتاب شریان مکران را باز کردم. شروع کردم به خواندن. صفحات آخر را می خواندم.یکی از فامیل ها تماس گرفت و دعوتمان کرد فردا ناهار برویم خانه شان. این چندمین بار بود که دعوتمان می کرد. اینبار خجالت می کشیدم رد کنم. شستن لباس ها و حمام رفتن بچه ها تا ساعت دوازده طول کشید. از صبح در حال بدو بدو بودم. رمقی برایم نمانده بود. وقتی رسیدیم نشستم روی مبل و توی دلم گفتم :«آخیش»از آخیش گفتن تا نفوذش در جانم چند ثانیه ای نگذشته بود که چشمم خورد به صفحه تلوزیون و آرم پایینش «اینترنشنال».کمی چادرم را جمع و جور کردم و رو کردم به پسر فامیل لبخندی زدم گفتم:«بچه ها دوست دارند پویا ببینند شبکه رو عوض می کنی؟». چند دقیقه ای دنبال شبکه پویا گشتیم و پیدا نکردیم زدیم شبکه تماشا.در همین حین پرسید:«شما هم میدون میرید؟!».- آره. بوشهر که بودیم از شب اول میرفتیم. اینجا هم بعضی مواقع.- شنیدیم خیلی چیزا میدن. کارت هدیه و ...به همسرم نگاه کردم و سری تکان دادم:- نه بابا از جیبمونم خرج می کنیم. موکبای مردمی فعالند در حد چای و شربت و بعضی مواقع لقمه ای حالا هرکس نذری چیزی داشته باشه. قاچ خربزه را در دهانم گذاشتم مادرش آمد کنارمان نشست گفت:«به مردم تجمع گونی برنج و روغن میدن».قاچ خربزه در گلویم ماند. نمی دانستم چه بگویم. گریه کنم یا بخندم. توضیح دادن هم که بی فایده بود. آنقدر خزعبلات اینترنشنال در عمق جانشان نفوذ کرده بود که حرف ما که شاهد عینی بودیم هم باورشان نمی شد. طاهره کشاورز بهرغانی «بویه»؛ رسانه روایت در استان بوشهر@boie_bu
۲۷
۵
۴
۲
۵۸۷
۸:۱۵
مغزهای تی کشیده توی صحن آزادی نشسته بودم که چشمم افتاد به خرطومی جاروبرقی. پسر جوانی با لباس سبزِ خادمی کمر خم کرده بود و جارو میکشید. دور و برم را نگاه کردم. صحن، خانوادگی بود و اکثرا خانم. تا بلند شدم به فرش بعدی رسیده بود. کمی آنطرفتر چشمم افتاد به یک خادمِ خانم. پرسیدم: «صحن رو فقط خادمهای آقا جارو میکشن؟». سرش را به تایید پایین آورد و گفت: «چرا میپرسید؟».- دوست دارم بدونم. پس کجا رو خانمها جارو میکشن؟لبخند زد: «فقط بعضی از رواقهایی که مختص خانمها باشن. جایی که خانوادگی هم باشه، جارو با آقایونه»عاشق لحظاتی هستم که خاطرات، به موقع صف میکشند وسط ذهنم. بازیهای المپیک ریو بود. ایران با لهستان. اوایل ست دوم بود که سعید معروف با آن جاخالیهای معروفش یک امتیاز گرفت. امتیاز که ثبت شد سه خانم با تیشرت قرمز، تی به دست پریدند وسط زمین و ردّ عرق بازیکنان را روی زمین پاک کردند. بندهخدایی کنارمان نشسته بود: «کشورای مردمو نگاه کنید. تا وسط زمین هم خانمها اجازه دارن بیان. ولی ما آرزو ورزشگاه رفتن باید داشته باشیم!». دوباره نگاهم به همان پسر جوان افتاد. همچنان خم شده بود و داشت فرشهایی را جارو میکرد که خانمها با آرامش خاطر رویش نشسته بودند و دعا میخوانند. ریحانه شفیعی «بویه»؛ رسانه روایت در استان بوشهر@boie_bu
۳۲
۵
۲
۱
۵۴۹
۱۴:۰۰
آدم بی رحم درِ حیاط را باز کردم. آقای اکبری ۲۰۶ را روشن کرده بود. یک لحظه از ماشین پیاده شد و چشمم به چشمش افتاد. سلام کردم. لبخندی از روی ادب زد و جواب سلامم را داد. گفتم: «ببخشید آقای اکبری، میشه با صاحبخونه صحبت کنید قرارداد خونه رو دوباره تمدید کنه؟ آخه توی این اوضاع گرونی و این هوای گرم، خونهای در حد شرایط مالی ما پیدا نمیشه.» آقای اکبری که کارهای اداری صاحبخانه را انجام میداد و خودش هم بنگاه املاک داشت، نگاهی به من کرد. لحن حرف زدنش رگهای از لهجهٔ کردی داشت؛ آرام حرف میزد، اما کلماتش قاطع بود. گفت: «ببین خانم... والا آقای رضایی حتی وسط جنگ هم قصد داشت مستأجرا رو بلند کنه، ولی من نذاشتم. این بار اما تصمیمش جدیه». با تعجب گفتم: «وسط جنگ؟! آخه توی همچین شرایطی آدم باید هوای همنوع خودش رو داشته باشه، نه اینکه آوارهش کنه». همین را که گفتم، احساس کردم فشارم بالا رفته؛ فشاری که هیچوقت سابقه نداشت بالا برود. قلبم تیر کشید. صلواتی فرستادم و با خودم گفتم: «خدا بزرگه... این آدم بیرحمه، خدا که بیرحم نیست». نگاهم افتاده بود به راهپلههای ساختمان. میخواستم بروم سمت اولین پله که صدای آقای اکبری من را از فکر بیرون کشید. گفت: «میگم خانم... آخه شما توی تجمعات هزینه نمیگیرید؟ یعنی بهتون پول نمیدن؟ این پادکستهایی هم که میسازید، مگه درآمد نیست براتون؟» دیگر حس میکردم فشارم از پانزده هم رد کرده! صاف توی چشمهایش، که پشت عینک تیزتر به نظر میرسید، نگاه کردم و گفتم: «نه! واقعاً چرا شماها فکر میکنید به ما چیزی میدن؟ ما بابت پرچم و قند و چایی، خودمون یه چیزی هم هزینه میکنیم». دیگر آنقدر بههم ریخته بودم که توان ایستادن نداشتم. و جالب اینجا بود که چشمهای او هم از تعجب گرد شده بود؛ انگار حرف من برای خودش هم باورکردنی نبود. زمزم منشی «بویه»؛ رسانه روایت در استان بوشهر@boie_bu