امید دیگر به کارم نمیآید...
جوان که بودم، زندگیام سراسر خواستن بود.
شغل خوب میخواستم. تحصیلات دانشگاهی میخواستم. ازدواج و ساختن یک زندگی را میخواستم. ثروت، اعتبار و آیندهای بهتر را میخواستم.
همین خواستنها بود که مرا به زندگی پیوند میداد. هر خواسته، نقطه اتصالی بود که به خاطرش صبح از خواب برمیخاستم، تلاش میکردم و رنج راه را به جان میخریدم.
شاید امید، چیزی جز همین نباشد؛ پیدا کردن نقطهای در آینده که به خاطر رسیدن به آن، زندگی کردن معنا پیدا کند.
اما ظاهراً نیمه دوم عمر، فصل دیگری از زندگی است.
فصل نخواستنها.
خواستههایی که روزی با جان و دل برایشان جنگیدی، دیگر آن شور گذشته را ندارند. بعضی از آنها نهتنها مایه لذت نیستند، بلکه به باری بر دوش انسان تبدیل میشوند.
عجیب است... درونت آرامآرام دیگر نمیخواهد، اما جهان بیرون همچنان اصرار دارد که بخواهی؛ بیشتر جمع کنی، بیشتر داشته باشی، بیشتر به خودت وصل کنی. گویی آزادی انسان را برنمیتابد.
من از بعضی رابطهها خستهام. از بعضی نقشهایی که سالها بر دوش کشیدهام. از جمع کردنهایی که خیال میکردم روزی نجاتم خواهند داد.
دیگر نمیخواهم مدام برای آینده زندگی کنم. میخواهم نقد زندگی کنم؛ همین امروز را، همین لحظه را.
احساس میکنم زمان، دیگر آنقدر فراوان نیست که بتوان همه چیز را به فردا حواله داد یا برای انباشتن بیشتر، آرامش امروز را قربانی کرد.
بسیاری از چیزهایی که روزی برای به دست آوردنشان جنگیدم، امروز دیگر به کارم نمیآیند. نه اینکه بد باشند؛ فقط دیگر متعلق به این فصل از زندگی من نیستند.
ما در نیمه دوم عمر بیش از امید برای ادامه به درک عمیق ،معنا و پختگی نیاز داریم ما نیاز به فهمیدن این حقیقت داریم که سبکبار بودن، گاهی ارزشمندتر از پُربار بودن است.
این روزها با گوشت و پوست و استخوانم به این نکته رسیده ام که هر خواستنی، ارزش دلبستن ندارد....
گمان میکنم بسیاری از ما که به نیمه دوم عمر رسیدهایم، دیر یا زود با این تجربه روبهرو میشویم.
اگر تو هم چنین احساسی داری...
به عصر نخواستنها خوش آمدی.
اما گمان نکن که نخواستن، آسانتر از خواستن است.
خواستن، شوق میخواهد؛ اما نخواستن، شجاعت.
.
جوان که بودم، زندگیام سراسر خواستن بود.
شغل خوب میخواستم. تحصیلات دانشگاهی میخواستم. ازدواج و ساختن یک زندگی را میخواستم. ثروت، اعتبار و آیندهای بهتر را میخواستم.
همین خواستنها بود که مرا به زندگی پیوند میداد. هر خواسته، نقطه اتصالی بود که به خاطرش صبح از خواب برمیخاستم، تلاش میکردم و رنج راه را به جان میخریدم.
شاید امید، چیزی جز همین نباشد؛ پیدا کردن نقطهای در آینده که به خاطر رسیدن به آن، زندگی کردن معنا پیدا کند.
اما ظاهراً نیمه دوم عمر، فصل دیگری از زندگی است.
فصل نخواستنها.
خواستههایی که روزی با جان و دل برایشان جنگیدی، دیگر آن شور گذشته را ندارند. بعضی از آنها نهتنها مایه لذت نیستند، بلکه به باری بر دوش انسان تبدیل میشوند.
عجیب است... درونت آرامآرام دیگر نمیخواهد، اما جهان بیرون همچنان اصرار دارد که بخواهی؛ بیشتر جمع کنی، بیشتر داشته باشی، بیشتر به خودت وصل کنی. گویی آزادی انسان را برنمیتابد.
من از بعضی رابطهها خستهام. از بعضی نقشهایی که سالها بر دوش کشیدهام. از جمع کردنهایی که خیال میکردم روزی نجاتم خواهند داد.
دیگر نمیخواهم مدام برای آینده زندگی کنم. میخواهم نقد زندگی کنم؛ همین امروز را، همین لحظه را.
احساس میکنم زمان، دیگر آنقدر فراوان نیست که بتوان همه چیز را به فردا حواله داد یا برای انباشتن بیشتر، آرامش امروز را قربانی کرد.
بسیاری از چیزهایی که روزی برای به دست آوردنشان جنگیدم، امروز دیگر به کارم نمیآیند. نه اینکه بد باشند؛ فقط دیگر متعلق به این فصل از زندگی من نیستند.
ما در نیمه دوم عمر بیش از امید برای ادامه به درک عمیق ،معنا و پختگی نیاز داریم ما نیاز به فهمیدن این حقیقت داریم که سبکبار بودن، گاهی ارزشمندتر از پُربار بودن است.
این روزها با گوشت و پوست و استخوانم به این نکته رسیده ام که هر خواستنی، ارزش دلبستن ندارد....
گمان میکنم بسیاری از ما که به نیمه دوم عمر رسیدهایم، دیر یا زود با این تجربه روبهرو میشویم.
اگر تو هم چنین احساسی داری...
به عصر نخواستنها خوش آمدی.
اما گمان نکن که نخواستن، آسانتر از خواستن است.
خواستن، شوق میخواهد؛ اما نخواستن، شجاعت.
.
۴.۹K
۲۲:۵۹
نیمه اول عمر، فصل اطمینانهاست؛ نیمه دوم عمر، فصل تردیدها.
آدمی سراسر عمرش در حال انتخاب کردن است.
در جوانی، انتخابهایمان را با قاطعیت انجام میدهیم. با اطمینان حکم صادر میکنیم، مسیر درست را میشناسیم و حتی به دیگران هم توصیه میکنیم چگونه زندگی کنند.آن روزها، جهان برایمان سادهتر از آن چیزی است که واقعاً هست.
اما هرچه از جوانی فاصله میگیریم، آرامآرام عوارض انتخابهایمان آشکار میشود. ازدواجی که روزی آن را انتخاب بینقص میدانستیم، وجوه دیگری از خود را نشان میدهد. شغلی که آرزویش را داشتیم، هزینههای پنهانش را آشکار میکند. باورهایی که زمانی با اطمینان از آنها دفاع میکردیم، دیگر آن استحکام گذشته را ندارند.در اینجاست که تردید، بیصدا وارد زندگی میشود.
شاید یکی از نشانههای ورود به نیمه دوم عمر همین باشد؛ اینکه دیگر کمتر مطمئن هستیم و بیشتر پرسش داریم.
دیگر زندگی را سیاه و سفید نمیبینیم. هر انتخابی، هم سودی دارد و هم زیانی؛ هر تصمیمی، هم چیزی به ما میدهد و هم چیزی از ما میگیرد.
از این پس، تضادها مهمان همیشگی ذهن ما میشوند.اما خطر، خودِ تضاد نیست.خطر آنجاست که برای فرار از اضطرابِ تردید، یکی از دو قطب را انتخاب کنیم و وانمود کنیم قطب دیگر وجود ندارد.پختگی، فرار از تضاد نیست؛ تواناییِ زندگی کردن با آن است.
انسان بالغ، کسی نیست که برای همه پرسشهای زندگی پاسخ قطعی پیدا کرده باشد؛ بلکه کسی است که آموخته است مدتی با پرسشها زندگی کند، بیآنکه از آنها بگریزد.
شاید نیمه دوم عمر، بیش از آنکه فصل یافتن پاسخها باشد، فصل آشتی کردن با پرسشهاست.این روزها بیشتر سوال کنید و بیشتر به خود و باورهایتان شک کنید
آدمی سراسر عمرش در حال انتخاب کردن است.
در جوانی، انتخابهایمان را با قاطعیت انجام میدهیم. با اطمینان حکم صادر میکنیم، مسیر درست را میشناسیم و حتی به دیگران هم توصیه میکنیم چگونه زندگی کنند.آن روزها، جهان برایمان سادهتر از آن چیزی است که واقعاً هست.
اما هرچه از جوانی فاصله میگیریم، آرامآرام عوارض انتخابهایمان آشکار میشود. ازدواجی که روزی آن را انتخاب بینقص میدانستیم، وجوه دیگری از خود را نشان میدهد. شغلی که آرزویش را داشتیم، هزینههای پنهانش را آشکار میکند. باورهایی که زمانی با اطمینان از آنها دفاع میکردیم، دیگر آن استحکام گذشته را ندارند.در اینجاست که تردید، بیصدا وارد زندگی میشود.
شاید یکی از نشانههای ورود به نیمه دوم عمر همین باشد؛ اینکه دیگر کمتر مطمئن هستیم و بیشتر پرسش داریم.
دیگر زندگی را سیاه و سفید نمیبینیم. هر انتخابی، هم سودی دارد و هم زیانی؛ هر تصمیمی، هم چیزی به ما میدهد و هم چیزی از ما میگیرد.
از این پس، تضادها مهمان همیشگی ذهن ما میشوند.اما خطر، خودِ تضاد نیست.خطر آنجاست که برای فرار از اضطرابِ تردید، یکی از دو قطب را انتخاب کنیم و وانمود کنیم قطب دیگر وجود ندارد.پختگی، فرار از تضاد نیست؛ تواناییِ زندگی کردن با آن است.
انسان بالغ، کسی نیست که برای همه پرسشهای زندگی پاسخ قطعی پیدا کرده باشد؛ بلکه کسی است که آموخته است مدتی با پرسشها زندگی کند، بیآنکه از آنها بگریزد.
شاید نیمه دوم عمر، بیش از آنکه فصل یافتن پاسخها باشد، فصل آشتی کردن با پرسشهاست.این روزها بیشتر سوال کنید و بیشتر به خود و باورهایتان شک کنید
۳.۸K
۶:۴۳
دیگر موفقیت برایم معیار نیست...
سالهای زیادی از عمرم را صرف موفق شدن کردم.
در نیمه اول عمر، طبیعی هم بود.
باید درس میخواندی، شغلی پیدا میکردی، جایگاهی میساختی، با دیگران رقابت میکردی و در این رقابت، برنده میشدی.
جامعه هم مدام معیارهایش را جلوی چشممان میگذاشت:
تحصیلات بهتر...
درآمد بیشتر...
ازدواج موفق...
خانه بزرگتر...
اعتبار بالاتر...
انگار زندگی، مسابقهای بود که ارزش آدمها را با رتبهشان میسنجید.
اما امروز که به نیمه دوم عمر رسیدهام، احساس میکنم دیگر موفقیت، آن هیجان گذشته را در من بیدار نمیکند.
نه اینکه موفق شدن بد باشد.
فقط دیگر نمیخواهم زندگیام را با مترِ دیگران اندازه بگیرم.
کمکم دلم میخواهد از اسارت کدهای اجتماعی بیرون بیایم.
این روزها هنوز کارهای تازهای را آغاز میکنم.
هنوز رؤیاهایی دارم.
هنوز ریسک میکنم.
اما تفاوت بزرگی به وجود آمده است.
دیگر مهمترین سؤال من این نیست که:
«آیا موفق خواهم شد؟»
سؤال اصلی این است:
«آیا این همان چیزی است که روحم از من میخواست؟»
اگر پاسخ این سؤال «آری» باشد، بقیه ماجرا چندان برایم تعیینکننده نیست.
شاید دنیا اسمش را موفقیت بگذارد.
شاید شکست.
هر چه میخواهد بگذارد.
در نیمه دوم عمر، معیار ارزیابی زندگی برای من دیگر موفقیت نیست؛
سربلندی است.
سربلندی از اینکه ندای درونم را شنیدم.
از اینکه آنچه را باید زندگی میکردم، به تعویق نینداختم.
از اینکه پیش از آنکه دنیا مرا قضاوت کند، خودم را ترک نکردم.
شاید در پایان زندگی، مهمترین سؤال این نباشد که:
«چقدر موفق بودی؟»
بلکه این باشد:
«چقدر به آن انسانی که قرار بود باشی، وفادار ماندی؟»
سالهای زیادی از عمرم را صرف موفق شدن کردم.
در نیمه اول عمر، طبیعی هم بود.
باید درس میخواندی، شغلی پیدا میکردی، جایگاهی میساختی، با دیگران رقابت میکردی و در این رقابت، برنده میشدی.
جامعه هم مدام معیارهایش را جلوی چشممان میگذاشت:
تحصیلات بهتر...
درآمد بیشتر...
ازدواج موفق...
خانه بزرگتر...
اعتبار بالاتر...
انگار زندگی، مسابقهای بود که ارزش آدمها را با رتبهشان میسنجید.
اما امروز که به نیمه دوم عمر رسیدهام، احساس میکنم دیگر موفقیت، آن هیجان گذشته را در من بیدار نمیکند.
نه اینکه موفق شدن بد باشد.
فقط دیگر نمیخواهم زندگیام را با مترِ دیگران اندازه بگیرم.
کمکم دلم میخواهد از اسارت کدهای اجتماعی بیرون بیایم.
این روزها هنوز کارهای تازهای را آغاز میکنم.
هنوز رؤیاهایی دارم.
هنوز ریسک میکنم.
اما تفاوت بزرگی به وجود آمده است.
دیگر مهمترین سؤال من این نیست که:
«آیا موفق خواهم شد؟»
سؤال اصلی این است:
«آیا این همان چیزی است که روحم از من میخواست؟»
اگر پاسخ این سؤال «آری» باشد، بقیه ماجرا چندان برایم تعیینکننده نیست.
شاید دنیا اسمش را موفقیت بگذارد.
شاید شکست.
هر چه میخواهد بگذارد.
در نیمه دوم عمر، معیار ارزیابی زندگی برای من دیگر موفقیت نیست؛
سربلندی است.
سربلندی از اینکه ندای درونم را شنیدم.
از اینکه آنچه را باید زندگی میکردم، به تعویق نینداختم.
از اینکه پیش از آنکه دنیا مرا قضاوت کند، خودم را ترک نکردم.
شاید در پایان زندگی، مهمترین سؤال این نباشد که:
«چقدر موفق بودی؟»
بلکه این باشد:
«چقدر به آن انسانی که قرار بود باشی، وفادار ماندی؟»
۴.۵K
۲۲:۲۰
بنیاد فرهنگ زندگی در نظر دارد جهت توسعه فعالیت های خود در راستای خدمت رسانی به مخاطبان، فردی را در پست، کارشناس ارتباط با مخاطبان جهت فعالیت حضوری در دفتر بنیاد فرهنگ زندگی (سیدخندان) ،دعوت به همکاری نماید.
داشتن سابقه کار و سابقه تهیه محصولات و خدمات بنیاد، شرط های ضروری برای تصدی این شغل می باشد.
رزومه خود را به این آدرس بفرستید:@bonyad1378
داشتن سابقه کار و سابقه تهیه محصولات و خدمات بنیاد، شرط های ضروری برای تصدی این شغل می باشد.
رزومه خود را به این آدرس بفرستید:@bonyad1378
۳.۵K
۱۲:۴۹
فقط مردان سی تا چهل ساله دعوتند!
این برنامه روز پنجشنبه، رایگان، به صورت حضوری در تهران برگزار خواهد شد
مردان، همواره تردیدهای زیادی در مورد توانمندی های خود نسبت به مردان دیگر دارند. آنان به معنای واقعی کلمه دوستان صمیمی که بتوانند از دردها و رنجهایی که در زندگی می کشند، بگویند را در زندگیشان ندارند
عمر آنان عبور می کند و آن ها همواره احساس خلا و کمبود، دیوانه اشان می کند و شاید خیلی از مواقع احساس مرد واقعی بودن را در خود نداشته باشندمطمئنا بخشی از به تاخیر انداختن ازدواج یا بچه دار شدن آنان به همین موضوعات باز میگردد.
پنچشنبه همین هفته هشتم مرداد از ساعت چهار تا شش مشتاقانه منتظر دیدار با آقایان سی تا چهل ساله که علاقه مندند شاخصه های مردانگی را بشناسند و اطمینان یابند که تا چه اندازه از مسیر مردانگی شان را تا کنون درست طی کرده اند، هستیم.
اطمینان می دهیم حرف های متفاوتی را خواهید شنید.
ظرفیت این جلسه بدلیل محدودیت فیزیکی تعداد صد نفر است و ثبت نام بیست نفر آن در سهمیه اشخاص حاضر در کانال بله می باشد.
از طریق این لینک به رایگان ثبت نام کنید https://bonyadonline.com/product/1171
این برنامه روز پنجشنبه، رایگان، به صورت حضوری در تهران برگزار خواهد شد
مردان، همواره تردیدهای زیادی در مورد توانمندی های خود نسبت به مردان دیگر دارند. آنان به معنای واقعی کلمه دوستان صمیمی که بتوانند از دردها و رنجهایی که در زندگی می کشند، بگویند را در زندگیشان ندارند
عمر آنان عبور می کند و آن ها همواره احساس خلا و کمبود، دیوانه اشان می کند و شاید خیلی از مواقع احساس مرد واقعی بودن را در خود نداشته باشندمطمئنا بخشی از به تاخیر انداختن ازدواج یا بچه دار شدن آنان به همین موضوعات باز میگردد.
پنچشنبه همین هفته هشتم مرداد از ساعت چهار تا شش مشتاقانه منتظر دیدار با آقایان سی تا چهل ساله که علاقه مندند شاخصه های مردانگی را بشناسند و اطمینان یابند که تا چه اندازه از مسیر مردانگی شان را تا کنون درست طی کرده اند، هستیم.
اطمینان می دهیم حرف های متفاوتی را خواهید شنید.
ظرفیت این جلسه بدلیل محدودیت فیزیکی تعداد صد نفر است و ثبت نام بیست نفر آن در سهمیه اشخاص حاضر در کانال بله می باشد.
از طریق این لینک به رایگان ثبت نام کنید https://bonyadonline.com/product/1171
۳.۹K
۸:۴۴
*امضا برای آزادی روح***
دیروز برای همفکری با یکی از اقوام، درباره بیماری پدرش به بیمارستان رفته بودم.
مسئله این بود که باید برگهای را امضا میکرد؛ رضایت برای انجام عمل.
پزشک جراح گفته بود به دلیل کهولت سن بیمار، عمل با ریسک بالایی همراه است و هیچ تضمینی برای نتیجه وجود ندارد.
برگهای جلوی او بود که امضایش، برای لحظهای، شبیه امضای پذیرفتن مرگ پدر به نظر میرسید.
موقعیت سختی بود.
گفتوگویمان به جایی رسید که شاید این امضا، فقط رضایت برای یک عمل نباشد.
شاید نوعی آزاد کردن باشد.
آزاد کردن جسم و روح پدر، برای انتخاب بعدی خودش.
و شاید آزاد کردن پسر، از توهم اینکه میتواند سرنوشت پدرش را در دست بگیرد.
من، پسر، تا جایی که توانستهام برای ماندنش تلاش کردهام.
اما از جایی به بعد، باید دل بکنم.
نه از عشق.
از مالکیت.
باید بپذیرم که او زندگی خودش را دارد و تقدیر خودش را.
و شاید سختترین شکل دوست داشتن همین باشد:
اینکه کسی را آنقدر دوست داشته باشی که وقتی دیگر نمیتوانی برایش تصمیم بگیری، به انتخاب و سرنوشت خودش احترام بگذاری.
امضای آن برگه شاید برای پسر، امضای رضایت برای یک عمل بود.
اما برای من، شبیه امضایی بود برای پذیرفتن یک حقیقت سخت:
*گاهی برای دوست داشتن، باید از کنترل کردن دست بکشیم*.**
و شاید آزادی روح، از همان جایی آغاز میشود که دست از نگه داشتن آن میکشیم.
دیروز برای همفکری با یکی از اقوام، درباره بیماری پدرش به بیمارستان رفته بودم.
مسئله این بود که باید برگهای را امضا میکرد؛ رضایت برای انجام عمل.
پزشک جراح گفته بود به دلیل کهولت سن بیمار، عمل با ریسک بالایی همراه است و هیچ تضمینی برای نتیجه وجود ندارد.
برگهای جلوی او بود که امضایش، برای لحظهای، شبیه امضای پذیرفتن مرگ پدر به نظر میرسید.
موقعیت سختی بود.
گفتوگویمان به جایی رسید که شاید این امضا، فقط رضایت برای یک عمل نباشد.
شاید نوعی آزاد کردن باشد.
آزاد کردن جسم و روح پدر، برای انتخاب بعدی خودش.
و شاید آزاد کردن پسر، از توهم اینکه میتواند سرنوشت پدرش را در دست بگیرد.
من، پسر، تا جایی که توانستهام برای ماندنش تلاش کردهام.
اما از جایی به بعد، باید دل بکنم.
نه از عشق.
از مالکیت.
باید بپذیرم که او زندگی خودش را دارد و تقدیر خودش را.
و شاید سختترین شکل دوست داشتن همین باشد:
اینکه کسی را آنقدر دوست داشته باشی که وقتی دیگر نمیتوانی برایش تصمیم بگیری، به انتخاب و سرنوشت خودش احترام بگذاری.
امضای آن برگه شاید برای پسر، امضای رضایت برای یک عمل بود.
اما برای من، شبیه امضایی بود برای پذیرفتن یک حقیقت سخت:
*گاهی برای دوست داشتن، باید از کنترل کردن دست بکشیم*.**
و شاید آزادی روح، از همان جایی آغاز میشود که دست از نگه داشتن آن میکشیم.
۲.۷K
۱۵:۵۸
فاصله میان زنگها
قبلاً وقتی به خانه زنگ میزدم،دخترم با شوق گوشی را برمیداشت.گاهی هنوز درست سلام نکرده بودم که شروع میکرد به حرف زدن.از اتفاقی که افتاده بود.از چیزی که دیده بود.از چیزی که میخواست وقتی برگشتم برایم تعریف کند.مدتی است اما اتفاق کوچکی افتاده.زنگ میزنم...گوشی دیرتر برداشته میشود.گاهی حتی انقدر به برنداشتن گوشی ادامه می دهد که مادرش جواب میدهد و صدایش میکند.بعد میآید.سلام میکند.حرف میزنیم.همان دختر است.من هم همان بابا هستم.
اما انگار دنیای میان ما کمی بزرگتر شده است.دوستها آمدهاند.علایق تازه آمدهاند.چیزهایی پیدا شدهاند که میتوانند آنقدر سرگرمش کنند که صدای زنگ تلفن بابا، دیگر مهمترین اتفاق آن لحظه نباشد.اولش کمی دلم گرفت.بعد یادم آمد تمام این سالها قرار بوده همین اتفاق بیفتد.من قرار نبود تمام دنیای دخترم بمانم.قرار بود جایی امن در دنیایی باشم که هر روز بزرگتر میشود.شاید پدر بودن همین تناقض عجیب باشد:سالها دست کودکی را میگیری تا بتواند روی پاهای خودش بایستد.و درست وقتی روی پاهای خودش ایستاد، باید یاد بگیری کمی دستت را شل کنی.این روزها وقتی به خانه زنگ میزنم،دیگر فقط منتظر شنیدن صدایش نیستم.گاهی به همان چند زنگ اضافه هم گوش میدهم.به فاصلهای که زمانی وجود نداشت.فاصلهای که شاید دارد آرامآرام چیزی را به من خبر میدهد:دخترم دنیای خودش را پیدا میکند.و من دارم یاد میگیرمفاصله میان زنگ اول و برداشتن گوشی را هم دوست داشته باشم.شاید استقلال دخترم،اول خودش را همینجا نشان داده باشد.
قبلاً وقتی به خانه زنگ میزدم،دخترم با شوق گوشی را برمیداشت.گاهی هنوز درست سلام نکرده بودم که شروع میکرد به حرف زدن.از اتفاقی که افتاده بود.از چیزی که دیده بود.از چیزی که میخواست وقتی برگشتم برایم تعریف کند.مدتی است اما اتفاق کوچکی افتاده.زنگ میزنم...گوشی دیرتر برداشته میشود.گاهی حتی انقدر به برنداشتن گوشی ادامه می دهد که مادرش جواب میدهد و صدایش میکند.بعد میآید.سلام میکند.حرف میزنیم.همان دختر است.من هم همان بابا هستم.
اما انگار دنیای میان ما کمی بزرگتر شده است.دوستها آمدهاند.علایق تازه آمدهاند.چیزهایی پیدا شدهاند که میتوانند آنقدر سرگرمش کنند که صدای زنگ تلفن بابا، دیگر مهمترین اتفاق آن لحظه نباشد.اولش کمی دلم گرفت.بعد یادم آمد تمام این سالها قرار بوده همین اتفاق بیفتد.من قرار نبود تمام دنیای دخترم بمانم.قرار بود جایی امن در دنیایی باشم که هر روز بزرگتر میشود.شاید پدر بودن همین تناقض عجیب باشد:سالها دست کودکی را میگیری تا بتواند روی پاهای خودش بایستد.و درست وقتی روی پاهای خودش ایستاد، باید یاد بگیری کمی دستت را شل کنی.این روزها وقتی به خانه زنگ میزنم،دیگر فقط منتظر شنیدن صدایش نیستم.گاهی به همان چند زنگ اضافه هم گوش میدهم.به فاصلهای که زمانی وجود نداشت.فاصلهای که شاید دارد آرامآرام چیزی را به من خبر میدهد:دخترم دنیای خودش را پیدا میکند.و من دارم یاد میگیرمفاصله میان زنگ اول و برداشتن گوشی را هم دوست داشته باشم.شاید استقلال دخترم،اول خودش را همینجا نشان داده باشد.
۲.۴K
۱۹:۵۵
درهای بسته، خانههای تازه
در طول زندگیام، خانههایی بودند که به آنها رفتوآمد داشتم؛ خانههایی که روزی، با اندوهِ به خاک سپردن عزیزی، درشان برای همیشه بسته شد.خانهٔ مادربزرگ،خانهٔ عموهاو…اما همزمان با بستهشدن این درها، حس دیگری هم در وجودم بود:هر خانه که در بیرون بسته میشد، گویی ساکنانش در روح و روان من خانه میکردند…
خصلتهای خوبی از آنها برایم به یادگار مانده است:مادربزرگی که در هر دیدار، ما را غرق بوسه میکرد و به ما احساس خاصبودن، مهمبودن و دوستداشتنیبودن میداد.عمو اصغرم که با سخاوتش، در لحظات سخت زندگی، پشتوپناه دیگران بود.عمو محمدی که عارفمسلک بود؛ کنارش که مینشستی، بیآنکه کلامی ردوبدل شود، حس میکردی از زمین پر کشیدهای....و…
همهٔ این میراث را کنار میراثی میگذارم که از داستانهای پدر و مادرم به من رسیده است؛ از روایتهایشان دربارهٔ آدمهایی که در لحظات حساس زندگی، کنارشان بودند و نیکیشان هنوز در خاطرشان مانده است.
حس میکنم این خانه ها و آدم هایشان، به روح و روانم وسعت بخشیدهاند؛وسعتی که همیشه بابت آن، منتدارشان هستم.
کانالی برای درک عمیق زندگی ویژه ۳۰ تا ۶۰ ساله ها.@bonyadfarhangzendegi
در طول زندگیام، خانههایی بودند که به آنها رفتوآمد داشتم؛ خانههایی که روزی، با اندوهِ به خاک سپردن عزیزی، درشان برای همیشه بسته شد.خانهٔ مادربزرگ،خانهٔ عموهاو…اما همزمان با بستهشدن این درها، حس دیگری هم در وجودم بود:هر خانه که در بیرون بسته میشد، گویی ساکنانش در روح و روان من خانه میکردند…
خصلتهای خوبی از آنها برایم به یادگار مانده است:مادربزرگی که در هر دیدار، ما را غرق بوسه میکرد و به ما احساس خاصبودن، مهمبودن و دوستداشتنیبودن میداد.عمو اصغرم که با سخاوتش، در لحظات سخت زندگی، پشتوپناه دیگران بود.عمو محمدی که عارفمسلک بود؛ کنارش که مینشستی، بیآنکه کلامی ردوبدل شود، حس میکردی از زمین پر کشیدهای....و…
همهٔ این میراث را کنار میراثی میگذارم که از داستانهای پدر و مادرم به من رسیده است؛ از روایتهایشان دربارهٔ آدمهایی که در لحظات حساس زندگی، کنارشان بودند و نیکیشان هنوز در خاطرشان مانده است.
حس میکنم این خانه ها و آدم هایشان، به روح و روانم وسعت بخشیدهاند؛وسعتی که همیشه بابت آن، منتدارشان هستم.
۲.۱K
۱۵:۰۵
پیرمردهایی که مادرشان را دوست داشتند
امروز به اتفاق پدرم به پارک رفتیم. مرا به جمع دوستانش برد.
بعد از کمی صحبت دربارهی برکات خدمت به پدر و مادر، بحثی میان چند نفر از آقایان ناگهان داغ شد.
بحث بر سر این بود که مادر بیشتر به فرزندان خدمت میکند یا پدر.
جالب اینجا بود که سه نفر از مردان جمع، با حرارت و رگهای گردن برآمده، از مادران دفاع میکردند.
میگفتند میان پدر و فرزند فاصلهای هست، اما مادر همیشه همراه و یار است. وقتی سر سفره از مادر تشکر میکنیم، میدانیم که او حاصل زحمتهای پدر را به ما میرساند؛ اما در لحظات سخت زندگی، این مادر است که کنارمان میماند.
و هرکدام چیزی به این حرفها اضافه میکردند.
راستش را بخواهید، انتظار این حجم از قدردانی و ستایش مادر را از جمعی مردانه و مسن نداشتم.
تصور میکردم مردانی که سالها بارهای سنگین زندگی را بر دوش کشیدهاند، بارهایی که اغلب کسی هم نمیبیند، در این سنوسال بیشتر از رنجهای خودشان بگویند؛ از اینکه چقدر زحمت کشیدهاند و چقدر کمتر از آنچه سزاوارش بودهاند، دیده شدهاند.
اما آن روز، بحثشان جای دیگری بود.
در روزهایی که بیشتر دربارهی مردان و تجربهی زیستهشان میخوانم، این صحنه مرا به فکر برد.
شاید وقتی سالهای طولانیِ تلاش و مسئولیت کمی آرام میگیرند و فرصتی برای نگاهکردن به گذشته پیدا میکنیم، تازه میبینیم چه کسانی در تمام این سالها کنارمان بودهاند؛ چه چیزهایی از محبتشان گرفتهایم و چه اندازه از زندگیمان با حضور آنها شکل گرفته است.
پیرمردها پذیرفته بودند که همسرانشان در خانه محبوب تر از خودشان نزد بچه ها باشند، و این احتمالا می تواند به خاطر مراقبت و توجه هایی باشد که این روزها در خانه به آن ها هم معطوف می شود و آن را بیش از پیش حس می کنند.
من آن روز، میان آن همه حرارت و دفاع، چیزی دیدم که پیش از آن کمتر به آن توجه کرده بودم.
و با خودم فکر کردم چقدر دیر به اهمیت این بخش از زندگیام پی بردهام.
دم پیرمردهای پارک گرم...
امروز به اتفاق پدرم به پارک رفتیم. مرا به جمع دوستانش برد.
بعد از کمی صحبت دربارهی برکات خدمت به پدر و مادر، بحثی میان چند نفر از آقایان ناگهان داغ شد.
بحث بر سر این بود که مادر بیشتر به فرزندان خدمت میکند یا پدر.
جالب اینجا بود که سه نفر از مردان جمع، با حرارت و رگهای گردن برآمده، از مادران دفاع میکردند.
میگفتند میان پدر و فرزند فاصلهای هست، اما مادر همیشه همراه و یار است. وقتی سر سفره از مادر تشکر میکنیم، میدانیم که او حاصل زحمتهای پدر را به ما میرساند؛ اما در لحظات سخت زندگی، این مادر است که کنارمان میماند.
و هرکدام چیزی به این حرفها اضافه میکردند.
راستش را بخواهید، انتظار این حجم از قدردانی و ستایش مادر را از جمعی مردانه و مسن نداشتم.
تصور میکردم مردانی که سالها بارهای سنگین زندگی را بر دوش کشیدهاند، بارهایی که اغلب کسی هم نمیبیند، در این سنوسال بیشتر از رنجهای خودشان بگویند؛ از اینکه چقدر زحمت کشیدهاند و چقدر کمتر از آنچه سزاوارش بودهاند، دیده شدهاند.
اما آن روز، بحثشان جای دیگری بود.
در روزهایی که بیشتر دربارهی مردان و تجربهی زیستهشان میخوانم، این صحنه مرا به فکر برد.
شاید وقتی سالهای طولانیِ تلاش و مسئولیت کمی آرام میگیرند و فرصتی برای نگاهکردن به گذشته پیدا میکنیم، تازه میبینیم چه کسانی در تمام این سالها کنارمان بودهاند؛ چه چیزهایی از محبتشان گرفتهایم و چه اندازه از زندگیمان با حضور آنها شکل گرفته است.
پیرمردها پذیرفته بودند که همسرانشان در خانه محبوب تر از خودشان نزد بچه ها باشند، و این احتمالا می تواند به خاطر مراقبت و توجه هایی باشد که این روزها در خانه به آن ها هم معطوف می شود و آن را بیش از پیش حس می کنند.
من آن روز، میان آن همه حرارت و دفاع، چیزی دیدم که پیش از آن کمتر به آن توجه کرده بودم.
و با خودم فکر کردم چقدر دیر به اهمیت این بخش از زندگیام پی بردهام.
دم پیرمردهای پارک گرم...
۱.۸K
۶:۵۰
صعود به سقوط
قبلاً وقتی آدم فقیری میدیدم،چشم از او میدزدیدم.دیدن رنج آدمها برایم سخت بود.گاهی حتی با خودم میگفتم:شاید تمارض میکند.
خودم را در اوج میدیدمو پرشتاب دنبال دستاوردهایی میدویدمکه بتوانم به آنها افتخار کنم؛دستاوردهایی که گمان میکردممرا از سرنوشت آنان جدا میکنند.امروز میفهمم آن روزهااز دیدن چه چیزی فرار میکردم:از شکنندگیِ خودم.
از روزی که داشتههایمیکییکی رنگ ببازند؛از جسمی که هر روزبا دردی تازه یادآوری کندهیچچیز ماندنی نیست.همیشه از ضعف، فقر و سقوط میترسیدم.
اما رنج، آدمها را خالصتر نمیکند؛فقط گاهی رنگولعابها و برچسبها را کنار میزندتا انسانی را ببینیکه پشت آنها پنهان مانده بود.این روزها بیشتر پای حرف دلِ دردمندان مینشینم.
نه برای آنکه غمشان را معنا کنم؛فقط میخواهم اجازهام دهندکنارشان باشم و گوش بدهم.و هر بار که قصهای را میشنوم،کمی بیشتر میفهمم:آدمی، حتی در لحظهی فرو ریختن،هنوز شایستهی دیدهشدن است.
شاید همین شنیدن استکه مرا آرامآرامبا شکنندگیِ خودمو با روزِ رفتن، آشتی میدهد.
قبلاً وقتی آدم فقیری میدیدم،چشم از او میدزدیدم.دیدن رنج آدمها برایم سخت بود.گاهی حتی با خودم میگفتم:شاید تمارض میکند.
خودم را در اوج میدیدمو پرشتاب دنبال دستاوردهایی میدویدمکه بتوانم به آنها افتخار کنم؛دستاوردهایی که گمان میکردممرا از سرنوشت آنان جدا میکنند.امروز میفهمم آن روزهااز دیدن چه چیزی فرار میکردم:از شکنندگیِ خودم.
از روزی که داشتههایمیکییکی رنگ ببازند؛از جسمی که هر روزبا دردی تازه یادآوری کندهیچچیز ماندنی نیست.همیشه از ضعف، فقر و سقوط میترسیدم.
اما رنج، آدمها را خالصتر نمیکند؛فقط گاهی رنگولعابها و برچسبها را کنار میزندتا انسانی را ببینیکه پشت آنها پنهان مانده بود.این روزها بیشتر پای حرف دلِ دردمندان مینشینم.
نه برای آنکه غمشان را معنا کنم؛فقط میخواهم اجازهام دهندکنارشان باشم و گوش بدهم.و هر بار که قصهای را میشنوم،کمی بیشتر میفهمم:آدمی، حتی در لحظهی فرو ریختن،هنوز شایستهی دیدهشدن است.
شاید همین شنیدن استکه مرا آرامآرامبا شکنندگیِ خودمو با روزِ رفتن، آشتی میدهد.
۷۰۲
۲۰:۳۱