پرسیدند که آیا دریا زن است یا مرد؟!این چه پرسشی است!؟دریا اسم دخترهآیا توجه کرده اید !
وقتی که به بالا نگاه می کنیمآسمان ، خورشید ، ستاره ، ناهید ، زهره ، مهتاب ، باران ، به نامِ خانمهاست؛ به دریا نگاه می کنیممروارید، صدف، موج ، پری ، به نام خانومهاست . !
به باغچه نگاه میکنیمشبنم ، مریم ، نسترن ، رز ، ، نرگس ، یاس ، نیلوفر ، لاله ، به نام خانم هاست .
به دشت نگاه میکنیمآهو ، غزال ، گلشن ، کژال به نام خانمهاست .
به دل کوه نگاه میکنیمطلا ، نقره، الماس ، یاقوت ،به نام خانمهاست.
به تن نگاه میکنیمنفس، جان ، گیسو، کمند ، تن ناز ، ماه روبه نام خانمهاست.
دیگر سئوالی ندارم.این چه ابهت وحکمتی است که خودکلمه،، دنیا،، هم به نام خانمهاست.ایرانیان صاحب چنین فرهنگ قوی وافتخار آمیز هستند وبا خردگرایی تمام نامهای موجود در طبیعت را که به نوعی بازیبایی،ظرافت وعظمت روحی، روانی مرتبط هستند برای خانمها اختصاص داده، آیا چنین پدیدهای رادر فرهنگهای دیگر سراغ دارید؟تقدیم به مهر بانوی ایران زمین
امروز سالگرد نامگذاری کشور عزیزمان"ایران" است حتی نام،، ایران،، هممختص خانم هاست
در سال ۱۳۱۴ شمسی طبق بخشنامه وزارت امور خارجه و تقاضای دولت وقت؛ و تصویب مجلس شورای ملی،نام رسمی “ایران”(به جای پارس و پرشیا) برای کشور ما انتخاب شد.نامی که امروز ایران گفته میشود، بیش از ۶۰۰ سال پیش "اِران" تلفظ می شد.زنده یاد سعید نفیسی نویسنده و پژوهشگر نامی ایرانی در دی ماه ۱۳۱۳ نام "ایران" را به جای "پرشیا" پیشنهاد کرده بود .واژه ی "ایران" بسیار کهن و پیش از آمدن آریایی ها به سرزمین مان گفته میشد و نامی تازه و ساخته و پرداختهای نیست ... واژه " ایران" از دو بخش درست شده است: بخش اول " ایر "به معنی اصیل، نجیب ، آزاده و شریف است ؛ بخش دوم به معنی سرزمین، جا و مکان است. معنی کلی واژه ایران، “سرزمین آزادگان و نجیب زادگان" میباشد.
مرا شادی از نام ایران بوددلم پر ز یاد نیاکان بود
ز ایران جهان پیش من گلشن است*همیشه ز یادش دلم روشن است.چو ایران نباشد تن من مبادارادتمند تمام کسانی که این آب و خاک را دوست دارند
وقتی که به بالا نگاه می کنیمآسمان ، خورشید ، ستاره ، ناهید ، زهره ، مهتاب ، باران ، به نامِ خانمهاست؛ به دریا نگاه می کنیممروارید، صدف، موج ، پری ، به نام خانومهاست . !
به باغچه نگاه میکنیمشبنم ، مریم ، نسترن ، رز ، ، نرگس ، یاس ، نیلوفر ، لاله ، به نام خانم هاست .
به دشت نگاه میکنیمآهو ، غزال ، گلشن ، کژال به نام خانمهاست .
به دل کوه نگاه میکنیمطلا ، نقره، الماس ، یاقوت ،به نام خانمهاست.
به تن نگاه میکنیمنفس، جان ، گیسو، کمند ، تن ناز ، ماه روبه نام خانمهاست.
دیگر سئوالی ندارم.این چه ابهت وحکمتی است که خودکلمه،، دنیا،، هم به نام خانمهاست.ایرانیان صاحب چنین فرهنگ قوی وافتخار آمیز هستند وبا خردگرایی تمام نامهای موجود در طبیعت را که به نوعی بازیبایی،ظرافت وعظمت روحی، روانی مرتبط هستند برای خانمها اختصاص داده، آیا چنین پدیدهای رادر فرهنگهای دیگر سراغ دارید؟تقدیم به مهر بانوی ایران زمین
امروز سالگرد نامگذاری کشور عزیزمان"ایران" است حتی نام،، ایران،، هممختص خانم هاست
در سال ۱۳۱۴ شمسی طبق بخشنامه وزارت امور خارجه و تقاضای دولت وقت؛ و تصویب مجلس شورای ملی،نام رسمی “ایران”(به جای پارس و پرشیا) برای کشور ما انتخاب شد.نامی که امروز ایران گفته میشود، بیش از ۶۰۰ سال پیش "اِران" تلفظ می شد.زنده یاد سعید نفیسی نویسنده و پژوهشگر نامی ایرانی در دی ماه ۱۳۱۳ نام "ایران" را به جای "پرشیا" پیشنهاد کرده بود .واژه ی "ایران" بسیار کهن و پیش از آمدن آریایی ها به سرزمین مان گفته میشد و نامی تازه و ساخته و پرداختهای نیست ... واژه " ایران" از دو بخش درست شده است: بخش اول " ایر "به معنی اصیل، نجیب ، آزاده و شریف است ؛ بخش دوم به معنی سرزمین، جا و مکان است. معنی کلی واژه ایران، “سرزمین آزادگان و نجیب زادگان" میباشد.
مرا شادی از نام ایران بوددلم پر ز یاد نیاکان بود
ز ایران جهان پیش من گلشن است*همیشه ز یادش دلم روشن است.چو ایران نباشد تن من مبادارادتمند تمام کسانی که این آب و خاک را دوست دارند
۱۰۹
۱۹:۵۶
سلام دوستان عزیز امیدوارم حال همگی خوب باشد آن شا الله از شنبه با داستانهای جدید متنی و صوتی در تلگرام در خدمتتان خواهیم بودکانال کتابخانه انجمن غنی تر است میتوانید پیگیر باشید با ما همراه باشیدلینک عضویت در کانال کتابخانه انجمن در تلگرام 


http://t.me/+W3L9pP4t751lYTc0
۸۴
۲۰:۰۳
لینک عضویت در کانال شماره ۱ طب سنتی در واتساپ
۸۶
۲۰:۰۴
🤎 دانه چیا با وجود اندازه کوچک، سرشار از فیبر، امگا ۳ و پروتئین گیاهی است. وقتی در ماست یا شیر قرار میگیرد، آب را جذب کرده و احساس سیری طولانیتری ایجاد میکند. به همین دلیل یکی از محبوبترین مواد غذایی در صبحانههای سالم محسوب میشود.
لینک عضویت در کانال شماره ۲ طب سنتی در واتساپ
https://chat.whatsapp.com/BJ09WA4SRVH8zoI6kqJiTC
۱۱۶
۲۰:۰۶
من دلم میخواهد این لفظ «باید» از زندگی دور شود.باید این کار را بکنی، باید اینطور لباس بپوشی، باید اینطور حرف زد، باید اینطور خندید... من نمیفهمم این قوانین را چه کسی وضع کرده؟ کدام دیوانهای بشر را به این زندگی تلخ و پر از رنج محکوم کرده است...
#فروغ_فرخزاد
#فروغ_فرخزاد
۸۶
۱۹:۲۶
نیمی از نگرانیها و اضطرابهای مامربوط بـه « نظر دیگران » اسـت،
ما باید این خار را از بدن خود بیرون بکشیم !نظر دیگران، تصوری خام یا یک وهم اسـتکـه هر لحظه می تواند تغییر کند
نظر دیگران بـه نخی بند اسـتو ما را بردهی آنان می کند؛بردهی نظراتشان و بدتر،بردهی آنچه وانمود میکنند بـه نظرشان میرسد !
ما باید این خار را از بدن خود بیرون بکشیم !نظر دیگران، تصوری خام یا یک وهم اسـتکـه هر لحظه می تواند تغییر کند
نظر دیگران بـه نخی بند اسـتو ما را بردهی آنان می کند؛بردهی نظراتشان و بدتر،بردهی آنچه وانمود میکنند بـه نظرشان میرسد !
۸۷
۳:۳۶
درود دوست خوبم صبحت بخیر
امیدوارم امروز هر چیزی که

دلت رو خوشحال میکنه

سر راهت قرار بگیره
و روزت پر از لبخند
و اتفاقهای قشنگ باشه

امیدوارم امروز هر چیزی که
دلت رو خوشحال میکنه
سر راهت قرار بگیره
و روزت پر از لبخند
و اتفاقهای قشنگ باشه
۸۶
۳:۳۸
زندگی چیست؟
شبی در خلوت تنهایی، میان خواب و بیداری، روح مرا شوق دانستن فرا گرفت.از بزرگان ادب و اندیشه پرسیدم: "زندگی چیست؟"
خیام خندید و گفت: نسیمیست میان دو نیستی، بنوش پیش از آنکه بگذرد.
فردوسی بانگ زد: میدانِ نبرد است، برای پاسداری از خاک جاویدانی به نام میهن و نیکنامی و خردورزی.
مولانا گفت: رقصِ آفرینش است، اگر دل بلرزد.
حافظ آرام در گوشم گفت: زندگی لحظهایست میان باده و بیداری، میان غم و شادی، فرصتی کوتاه برای رندی و پیوند زدن میان شیرینی و تلخی هستی.
سعدی گفت: مدرسهی صبر و مهر است، اگر شاگردِ دل باشی.
شمس گفت: آتشی است که اگر نسوزی، نمیتابی.
عطار آهی کشید: سفری است از خود تا خدا، و بازگشتی بیپایان.
نظامی گفت: کاروانیست گذرا، تنها آنان که در راه عشق و دانایی گام برمیدارند، از این گذرگاه نامی جاودان میبرند.
صادق هدایت گفت: چراغیست لرزان در اتاقی تاریک، که هر لحظه ممکن است خاموش شود، اما انسان با وسواس و ناامیدی، همچنان نگاهش میکند.
سهراب گفت: شستنِ چشم است در آبِ حضور.
فروغ گفت: تولدی دیگر است، هر صبح که بیدار میشوی.
شاملو گفت: زندگی فرصت کوتاهی ست برای دوست داشتن و مبارزه کردن برای انسان بودن و آزاد زیستن.
سیمین دانشور گفت: شعلهایست که در سردترین شبها باید زنده نگهش داشت.
ابتهاج گفت: سایهای است که با نور معنا میگیرد.
عباس معروفی گفت: تردیدیست که به یقین نمیرسد، اما راه میسازد.
شجریان گفت: نغمهای میان درد و امید، میان “بیا تا گل برافشانیم” و “مرغ سحر ناله سر کن.” زندگی یعنی آوازِ ماندن در جهانی که بیصدا شدن آسان است و فریاد زدن هزینههای سنگین دارد.
محمود دولتآبادی گفت: زندگی یعنی رنج، یعنی ایستادن در برابر باد، با دستان خالی، اما دلی پر از حرمت انسان.
بیضایی گفت: صحنهای است، که در آن باید نقشِ خود را کشف کرد.
احمد محمود گفت: زندگی یعنی ایستادن در میان باد و باران تلخیها، با امیدی که شاید هیچ کس جز خودت نمیتواند حفظش کند.
مسعود کیمیایی گفت: زندگی یعنی ایستادن، حتی وقتی سقوط حتمیست؛ یعنی حفظ مرام و معرفت، در جهانی که همه اهل معاملهاند.
و من، در میانِ این همه صدا و نوا، دریافتم که زندگی: "سفری کوتاه میان نخستین نفس و آخرین نگاه است."
شبی در خلوت تنهایی، میان خواب و بیداری، روح مرا شوق دانستن فرا گرفت.از بزرگان ادب و اندیشه پرسیدم: "زندگی چیست؟"
خیام خندید و گفت: نسیمیست میان دو نیستی، بنوش پیش از آنکه بگذرد.
فردوسی بانگ زد: میدانِ نبرد است، برای پاسداری از خاک جاویدانی به نام میهن و نیکنامی و خردورزی.
مولانا گفت: رقصِ آفرینش است، اگر دل بلرزد.
حافظ آرام در گوشم گفت: زندگی لحظهایست میان باده و بیداری، میان غم و شادی، فرصتی کوتاه برای رندی و پیوند زدن میان شیرینی و تلخی هستی.
سعدی گفت: مدرسهی صبر و مهر است، اگر شاگردِ دل باشی.
شمس گفت: آتشی است که اگر نسوزی، نمیتابی.
عطار آهی کشید: سفری است از خود تا خدا، و بازگشتی بیپایان.
نظامی گفت: کاروانیست گذرا، تنها آنان که در راه عشق و دانایی گام برمیدارند، از این گذرگاه نامی جاودان میبرند.
صادق هدایت گفت: چراغیست لرزان در اتاقی تاریک، که هر لحظه ممکن است خاموش شود، اما انسان با وسواس و ناامیدی، همچنان نگاهش میکند.
سهراب گفت: شستنِ چشم است در آبِ حضور.
فروغ گفت: تولدی دیگر است، هر صبح که بیدار میشوی.
شاملو گفت: زندگی فرصت کوتاهی ست برای دوست داشتن و مبارزه کردن برای انسان بودن و آزاد زیستن.
سیمین دانشور گفت: شعلهایست که در سردترین شبها باید زنده نگهش داشت.
ابتهاج گفت: سایهای است که با نور معنا میگیرد.
عباس معروفی گفت: تردیدیست که به یقین نمیرسد، اما راه میسازد.
شجریان گفت: نغمهای میان درد و امید، میان “بیا تا گل برافشانیم” و “مرغ سحر ناله سر کن.” زندگی یعنی آوازِ ماندن در جهانی که بیصدا شدن آسان است و فریاد زدن هزینههای سنگین دارد.
محمود دولتآبادی گفت: زندگی یعنی رنج، یعنی ایستادن در برابر باد، با دستان خالی، اما دلی پر از حرمت انسان.
بیضایی گفت: صحنهای است، که در آن باید نقشِ خود را کشف کرد.
احمد محمود گفت: زندگی یعنی ایستادن در میان باد و باران تلخیها، با امیدی که شاید هیچ کس جز خودت نمیتواند حفظش کند.
مسعود کیمیایی گفت: زندگی یعنی ایستادن، حتی وقتی سقوط حتمیست؛ یعنی حفظ مرام و معرفت، در جهانی که همه اهل معاملهاند.
و من، در میانِ این همه صدا و نوا، دریافتم که زندگی: "سفری کوتاه میان نخستین نفس و آخرین نگاه است."
۷۶
۳:۱۹
بازارسال شده از گروه وام
۱
۱۹:۴۱
یازده، دوازده ساله بودم که برای اولین بار عاشق شدم. از دل و جان. با تمام روح و وجود.
کارم شده بود گز کردن بادلیل و بیدلیل پیادهروی روبروی خانه دلبر. که مگر خورشید به بختم بتابد و دلبر پشت پنجره باشد. که مگر فقط ببینمش.
چهارده، پانزده ساله بودم.دل در پی دلبری نو.
یکی دو سالی از من بزرگتر بود و تابستان آمده بود خانه خالهاش که پابه ماه بود و قرار بود قبل و بعد وضع حمل کمک حال مادر و نوزاد باشد. خانه خاله درست آن دست خیابان کم تردد بود، روبروی خانه ما.
تمام تابستان من به این گذشت که تکیه بدهم به ماشین پارک شده در جلوی خانه، تمام حواسم را بدهم به پنجره خانه خاله خانم و بی آنکه کسی بو ببرد من از پایین و دلبر از بالا به اشارات نظر حرف بزنیم.هفده، هجده ساله بودم. دلبری جدید. گل سر سبد تمام دختران تمام دبیرستانهای دخترانه اطراف. وقتی که میخرامید تمام خیابان چشم میشد.
شده بودم پابند خانه. بست نشسته بودم و صبح تا شب و شب تا صبح گوشی تلفن دستمان بود و دل میدادیم و عشق میستاندیم.
بزرگتر شده بودم. سرباز بودم. چشم براه نامه و خط و خبر. نامه می نوشتیم، نامه واقعی! با کاغذ و خودکار و تمبر و پاکت.روزگارانی دلدادگی و دلبری ارج و قربی داشت. حریم و حرمتی داشت. مقدمات و موخراتی داشت. قاعده و قانونی داشت.ساعتها میایستادیم جلوی آینه تا فکلمان را بکشیم بیاید تا میان ابروهایمان! تا لبه پیراهنمان که در شلوار فرو کرده بودیم صاف و یکدست و یک اندازه باشد. عطر و گلاب میزدیم و رخت و گالش نو به تن میکردیم. تا مگر، اگر، گاهی، لحظهای نگاه دلبر به ما افتاد مقبول طبع صاحبنظرش باشیم.
در به در میگشتیم دنبال دو ریالی. بعد میگشتیم دنبال یک باجه خلوت تلفن عمومی. که کسی نیاید و نرود و مدام با سکه به دیوار و شیشه باجه نکوبد. بعد شماره خانه دلبر را که خدا میداند از کجا و با هزار دوز و دغل و زحمت و با هزار بدبختی به دست آورده بودیم می گرفتیم و خداخدا میکردیم که خود دلبر جواب بدهد:
آنور خط او بگوید: الو!اینور خط ما بگوییم: سلام!آنور او نجوا کنان بگوید: سلام...بعد خون بدود در تمام رگهای تنمان. بعد سرخ و سفید شود. و از ترس پدر و مادرش گوشی را بگذارد.
آنوقت ما با گردن افراشته و سینه فراخ و حال خوب، بلند بلند بخوانیم و بلند بلند قدم برداریم و بلند بلند سرمان بخورد به سقف آسمان، که چه؟ که "دلبر که جان فرسود از او، کامم دلم نگشود از او، نومید نتوان بود از او، باشد که دلداری کند...
حالا تمام آن ارج و قرب و حریم و حرمت و مقدمه و موخره و قاعده و قانون شده است باد هوا. حالا تمام رابطه شده "چت کردن" و "سلفی ارسال کردن".
از خواب بیدار میشویم و با دست و روی شسته ونشسته میرویم سراغ پیام دلبر.با پیژامه و شلوارک میرویم سراغ شمایل دلبر.
نشسته ایم روی توالت فرنگی و تایپ میکنیم: بیشتر از همیشه الان دلم تو رو میخواد...
دلبرها پیر شده اند. دلدادگان مردهاند. باجه های تلفن را جمع کرده اند و پشت پنجره خانه دلبر، پیرمردی غریب نشسته است.
.
کارم شده بود گز کردن بادلیل و بیدلیل پیادهروی روبروی خانه دلبر. که مگر خورشید به بختم بتابد و دلبر پشت پنجره باشد. که مگر فقط ببینمش.
چهارده، پانزده ساله بودم.دل در پی دلبری نو.
یکی دو سالی از من بزرگتر بود و تابستان آمده بود خانه خالهاش که پابه ماه بود و قرار بود قبل و بعد وضع حمل کمک حال مادر و نوزاد باشد. خانه خاله درست آن دست خیابان کم تردد بود، روبروی خانه ما.
تمام تابستان من به این گذشت که تکیه بدهم به ماشین پارک شده در جلوی خانه، تمام حواسم را بدهم به پنجره خانه خاله خانم و بی آنکه کسی بو ببرد من از پایین و دلبر از بالا به اشارات نظر حرف بزنیم.هفده، هجده ساله بودم. دلبری جدید. گل سر سبد تمام دختران تمام دبیرستانهای دخترانه اطراف. وقتی که میخرامید تمام خیابان چشم میشد.
شده بودم پابند خانه. بست نشسته بودم و صبح تا شب و شب تا صبح گوشی تلفن دستمان بود و دل میدادیم و عشق میستاندیم.
بزرگتر شده بودم. سرباز بودم. چشم براه نامه و خط و خبر. نامه می نوشتیم، نامه واقعی! با کاغذ و خودکار و تمبر و پاکت.روزگارانی دلدادگی و دلبری ارج و قربی داشت. حریم و حرمتی داشت. مقدمات و موخراتی داشت. قاعده و قانونی داشت.ساعتها میایستادیم جلوی آینه تا فکلمان را بکشیم بیاید تا میان ابروهایمان! تا لبه پیراهنمان که در شلوار فرو کرده بودیم صاف و یکدست و یک اندازه باشد. عطر و گلاب میزدیم و رخت و گالش نو به تن میکردیم. تا مگر، اگر، گاهی، لحظهای نگاه دلبر به ما افتاد مقبول طبع صاحبنظرش باشیم.
در به در میگشتیم دنبال دو ریالی. بعد میگشتیم دنبال یک باجه خلوت تلفن عمومی. که کسی نیاید و نرود و مدام با سکه به دیوار و شیشه باجه نکوبد. بعد شماره خانه دلبر را که خدا میداند از کجا و با هزار دوز و دغل و زحمت و با هزار بدبختی به دست آورده بودیم می گرفتیم و خداخدا میکردیم که خود دلبر جواب بدهد:
آنور خط او بگوید: الو!اینور خط ما بگوییم: سلام!آنور او نجوا کنان بگوید: سلام...بعد خون بدود در تمام رگهای تنمان. بعد سرخ و سفید شود. و از ترس پدر و مادرش گوشی را بگذارد.
آنوقت ما با گردن افراشته و سینه فراخ و حال خوب، بلند بلند بخوانیم و بلند بلند قدم برداریم و بلند بلند سرمان بخورد به سقف آسمان، که چه؟ که "دلبر که جان فرسود از او، کامم دلم نگشود از او، نومید نتوان بود از او، باشد که دلداری کند...
حالا تمام آن ارج و قرب و حریم و حرمت و مقدمه و موخره و قاعده و قانون شده است باد هوا. حالا تمام رابطه شده "چت کردن" و "سلفی ارسال کردن".
از خواب بیدار میشویم و با دست و روی شسته ونشسته میرویم سراغ پیام دلبر.با پیژامه و شلوارک میرویم سراغ شمایل دلبر.
نشسته ایم روی توالت فرنگی و تایپ میکنیم: بیشتر از همیشه الان دلم تو رو میخواد...
دلبرها پیر شده اند. دلدادگان مردهاند. باجه های تلفن را جمع کرده اند و پشت پنجره خانه دلبر، پیرمردی غریب نشسته است.
.
۳۷
۲۰:۰۶