لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل کتابفروشی شهیدیک
۶۹ عضو

کتابفروشی شهیدی

مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۸ مرداد
thumbnail

۱۶

۱۲:۵۲

thumbnail
دوجلدی کتاب روانشاسیاثر خواجه نوریجلد سلفون چاپ قدیمی

۱۷

۱۲:۵۴

thumbnail

۱۷

۱۲:۵۴

thumbnail
قیمت۶۰۰

۲۳

۱۲:۵۶

۱۹ مرداد
thumbnail
خشونت، چه در مقیاس فردی و چه ساختاری، پدیده ای است که با تکرار، به عادتی جمعی بدل میشود؛ عادتی که نه تنها رفتارها، بلکه نظام ادراکی و عاطفی انسانها را دگرگون میسازد. از دیدگاه فلسفی، ارسطو خشونت را امری برخلاف طبیعت انسانی میدانست، زیرا انسان موجودی مدنی و کمال جو است و خشونت او را از غایت خویش دور میکند. اما در جهان مدرن، خشونت به ابزاری برای حفظ قدرت یا مقاومت در برابر آن بدل شده است؛ همچنانکه والتر بنیامین میان «خشونت قانونگذار» و «خشونت قانونگستر» تفاوت میگذارد و نشان میدهد که حتی نظامهای حقوقی نیز بر پایهٔ خشونت بنیادین استوارند. از منظر روانکاوی، فروید در «ناخشنودیهای تمدن» از غریزهٔ مرگ سخن میگوید که اگر به بیرون هدایت نشود، به درون فرد بازمیگردد؛ بنابراین جامعه با سرکوب خشونت، آن را درونی تر و خطرناکتر میکند. اما خطرناکترین وجه خشونت، عادت شدن به آن است؛ زمانی که دیگر نه به عنوان استثنا، بلکه به عنوان قاعده درآید. هانا آرنت هشدار میدهد که خشونت وقتی به روال عادی زندگی اجتماعی بدل شود، توانایی اندیشیدن و قضاوت اخلاقی را از انسان میستاند و او را به موجودی خودکار و قابل دستکاری تبدیل میکند. در این مرحله، خشونت نه از سر خشم یا ناچاری، بلکه از سر بی مایگی و عادت رخ میدهد؛ همچون خشونت نمادین که بوردیو از آن سخن میگوید، جایی که سلطه نه با زور، بلکه با پذیرش ناخودآگاهِ خشونتِ روزمره، بازتولید میشودundefinedundefined🪵
برای گسست از این چرخهٔ خطرناک، نخست باید خشونت را در تمام لایه های آن شناخت: از خشونت کلامی و روانی تا خشونت ساختاری و اقتصادی. راه برونرفت، به باور فیلسوفانی چون مارتین بوبر، در بازسازی رابطهٔ «من-تو» نهفته است؛ یعنی دیدن دیگری نه به مثابهٔ شیء یا مانع، بلکه به مثابهٔ موجودی همتراز و شایستهٔ گفتگو. از سوی دیگر، گاندی و مارتین لوتر کینگ بر «مقاومت بدون خشونت» تأکید دارند، اما این نه از سر انفعال، بلکه از سر قدرتی فراتر از زور است؛ قدرتی که در شرافت اخلاقی و همبستگی انسانی ریشه دارد. در سطح اجتماعی، تغییر ساختارهای نابرابر که بستر تولید خشونتاند، ضروری است؛ چراکه خشونت اغلب واکنشی به محرومیت، تحقیر و نابرابری است. اما تغییر ساختار بدون تغییر نگرش ممکن نیست؛ نیاز به «آموزش احساس» و «سواد هیجانی» داریم تا خشونت را پیش از آنکه به عمل درآید، در افکار و کلمات تشخیص دهیم. از دیدگاه بودیسم، ریشهٔ خشونت در دلبستگی و خشم است و راه رهایی، پرورش شفقت و حضور ذهن است؛ اما این امر در بستری جمعی معنا مییابد، نه صرفاً در خلوت فردی.undefinedundefined🪵
در نهایت، بیرون رفتن از چرخهٔ خشونت، مستلزم پذیرش آسیب پذیری است؛ چه در سطح فردی و چه در سطح ملتها. این پذیرش برخلاف تصور رایج، نشانهٔ ضعف نیست، بلکه عالیترین شکل قدرت است؛ قدرتی که میتواند بدون تخریب، دگرگونی ایجاد کند. فیلسوفانی چون امانوئل لویناس ما را به مسئولیت بینهایت در قبال دیگری فرا میخوانند؛ مسئولیتی که پیش از هرگونه واکنش خشونت آمیز، ما را به پرسش از خود وامیدارد. خشونت هنگامی پایان مییابد که دیگر پاسخی به ترس یا خشم نباشد، بلکه به فقرِ معنا و ارتباط؛ و تنها در آن صورت است که انسان، به جای تکرار خشونت، به خلق معنایی تازه دست میزند؛ معنایی که در آن دیگری نه دشمن، نه ابزار و نه مانع، بلکه آغاز هر اندیشه ای است. این دگردیسی، نه یک راه حل سریع، بلکه فرآیندی تدریجی، پرتنش و نامطمئن است؛ اما تنها مسیر ممکن برای رهایی از چرخهای که اگر نشکند، سرانجام همه چیز را در خود فرو خواهد بلعید.undefinedundefined🪵

۱۴

۱۱:۴۴

thumbnail
آدمها وقتی توی گرداب گیر میکنند، دستشان به هیچ ریسمانی نمیرسد. آنوقت است که سراغ تو میآیند، نه از روی ضعف، نه از روی نادانی؛ چون موجها بلند شده و افق را قورت داده. آنکه میپرسد، در دل طوفان ایستاده، نه تماشاگر ساحل. اما ما چه میکنیم؟ گاهی جوابمان مثل تیری در تاریکیست، گاهی سکوتمان دیواری کوتاهتر از آنکه پناهی دهد. راستی چقدر راحت مینشینیم و از دور قضاوت میکنیم، چقدر خوشحالیم که پایمان به آن آبها تر نشده، اما یادمان میرود که شاید فردا نوبت خودمان باشد. کسی که امروز از تو چاره میخواهد، فردا میتواند دستی باشد که تو را از عمق بیرون بکشد. پس چرا انقدر بخل میورزیم؟ چرا فهمیدن را به تاخیر میاندازیم؟ مگر نه اینکه هر کلمهٔ صادقانه میتواند لنگر نجات باشد، هر نگاه همدلانه میتواند پلی شود بر دل مرداب. بیایید کمتر حرف بزنیم از آنچه خودمان هم بلد نیستیم، بیشتر گوش دهیم به صدایی که لرزش دارد. شاید کمک کردن، همان نجات خودمان باشد از روزهای سخت آینده.🪵🪵undefined
undefined۲

۲۰

۱۴:۲۸

۲۱ مرداد
thumbnail
چرا عشق های امروز موقت است؟روزگاری که همه چیز شتاب گرفته، عشق هم از این قاعده مستثنا نشده. اما شاید مسئله این نباشد که عشق «موقت» شده، بلکه «تعریف» ما از عشق تغییر کرده است. عشق امروز دیگر آن آرمان ابدی و اسطورهای نیست که در اشعار کهن میخواندیم؛ بلکه بیشتر شبیه به یک «تجربه» شده است، تجربه ی که باید سریع رخ دهد، حداکثر لذت را بدهد و در صورت بروز کوچکترین درد، کنار گذاشته شود.
از نگاه جامعه شناختی، ما در عصر «فردیت افراطی» زندگی میکنیم. امروز «من» بر «ما» اولویت پیدا کرده است. در گذشته، ساختارهای اجتماعی مانند خانواده، مذهب یا سنت، عشق را در قالبی محکم نگه میداشتند و دوام آن تا حد زیادی وابسته به تعهدات بیرونی بود. اما امروز، هر کس به دنبال تحقق خویشتن خویش است. اگر رابطه ای جلوی پیشرفت فردی، آرامش روانی یا سبک زندگی ما را بگیرد، به سرعت آن را یک «زندان» تعبیر میکنیم و رهایش میسازیم. عشق دیگر یک «تعهد» نیست، یک «انتخابِ» روزانه است که هر لحظه ممکن است منقضی شود.
در نگاه دیگر، میتوان به تضاد ذاتی عشق مدرن پی برد. عشق با «ناامنی» و «آسیبپذیری» گره خورده است، اما ما در جامعه ی زندگی میکنیم که هر نوع رنج و بلاتکلیفی را تحمل ناپذیر میداند. اپلیکیشنهای همسریابی و شبکه های اجتماعی، این توهم را ایجاد کرده اند که همیشه گزینه های بهتری در گوشه گوشه اینترنت منتظرند. این فراوانیِ انتخابات، ذهن را شرطی میکند که به محض دیدن اولین نشانه های تعارض یا خستگی، به فکر جایگزین بیفتد. در چنین فضایی، عشق به کالایی تبدیل میشود که باید همیشه نو، جذاب و بدون نقص باشد، در حالی که عمیقترین عشقها دقیقاً در دل نقصها و تلاش برای ترمیم کردن متولد میشوند.
از سوی دیگر، شتاب زندگی مدرن فرصت «فرسایشی» دیدن عشق را از ما گرفته است. ما صبرِ ساختن یک رابطه بلندمدت را نداریم. عشقهای امروز بیشتر شبیه به فیلمهای کوتاه هستند تا رمانهای چندجلدی؛ آنها باید در اولین نگاه اوج بگیرند، اما برای ادامه دادن، نیاز به سرمایه گذاری عاطفی و زمانی دارند که دیگر در تقویم شلوغ ما نمیگنجد. بسیاری از ما عاشقِ عشق شده ایم، نه عاشقِ یک شخص خاص؛ یعنی عاشقِ همان لحظات آغازین، هیجانِ تازگی و کشف هستیم، اما وقتی پردهها کنار میرود و واقعیتِ روزمره با تمام کسالتهایش نمایان میشود، از ادامه راه سر باز میزنیم.
اما آیا این به معنای محکومیت عشق به نابودی است؟ شاید نه. شاید این تحول، دعوتی است برای بازتعریف عشق. عشق امروز میتواند موقتی باشد، اما نه به دلیل سطحی بودن ما، بلکه به دلیل صادقانه بودنمان با خودمان. شاید یاد بگیریم که عشق نیازی به ابدیت ندارد تا ارزشمند باشد؛ گاهی یک عشق کوتاه اما عمیق، به اندازه یک عمر وفاداریِ قالبی، روح را غنی میکند. مشکل زمانی رخ میدهد که با عشق به چشم یک سرگرمیِ مصرفی نگاه کنیم، نه به مثابه پلی برای رشد و خودشناسی.
شاید راه حل در این باشد که از عشق انتظار «همیشگی بودن» نداشته باشیم، بلکه از آن انتظار «آگاهانه بودن» داشته باشیم. اینکه بدانیم چرا با کسی هستیم، چه میخواهیم و چه میدهیم. عشق وقتی موقت میشود که بر پایه توهم و پروژه ساخته شود، اما اگر بر پایه پذیرشِ حقیقتِ دیگری و خودمان بنا گردد، حتی اگر روزی به پایان رسد، آن پایان، شکست نیست؛ بلکه بخشی از مسیرِ شدنی است که ما را به انسانهای کاملتری تبدیل میکند. در نهایت، شاید رمز ماندگاری، نه در زمان، که در کیفیت لحظاتِ عاشقانهای است که زیسته ایم.undefinedundefined🪵

۱۰

۱۰:۳۱

«آدمها را دو دسته کرده‌ام:آن‌ها که مهربان‌اند از سر ذات،و آن‌ها که مهربانی را نقاب کرده‌اند.
از دستهٔ دوم می‌ترسم،از آن‌ها که لباس رفاقت را چنان می‌پوشندکه گویی خیاطی ماهرند در دوختن دروغ.نه از دشمن، که دشمن را می‌شناسم،از دوستِ دروغین می‌ترسم،که ضربه‌اش از پشت، نرم‌تر و عمیق‌تر است.
مهربانی اما،آن مهربانی که بی‌چشمداشت می‌بارد،مثل باران بر خاک تشنه،زیباست، زیباترین نشانهٔ انسانیت.اما مهربانیِ در نهان،مهربانی که روبه‌رویش سکوت است،و پشتِ پشتش نقشه،از آن می‌ترسم،چون می‌دانم ترس، برادر مرگ است،و گاهی مرگ، با لبخند آغاز می‌شود.
دوستی را دوست دارم،دوستیِ بی‌آلایش،دوستی که مثل نان گرم است،نه مثل سکه‌ای که زیر زبان پنهانش کرده‌اند.از گرفتاریِ صادقانه می‌ترسم،زیرا گاهی صادق‌ترین راه،به دام می‌کشاند،و من، در دامِ صفا،بیش از دامِ دشمن، اسیر شده‌ام.»undefinedundefined🪵undefinedundefinedundefinedundefined

۸

۱۸:۱۳

thumbnail
«نقاب مهربانی»
آدمها را در کوچه های شهر دیده ام. بعضیها مهرباناند، بعضیها مهربانی را کلاه سرِ دیگران میگذارند. من از کلاهها میترسم، از آن دسته که بوی نفتالینِ تزویر میدهند.
نمیدانم چرا آدمهایی که زیادی صمیمی اند، زیادی به من نزدیک میشوند، زیادی میخواهند گوشِ دلشان را به حرفهایم بدوزند، در نظرم شبیهِ آن پرنده های رنگارنگی میمانند که توی بازارچه ها میفروشند، اما بالهایشان را چسب زده اند تا نپَرَند. من از این "نپَری" میترسم.
دشمن که جای خود دارد، دشمن را از یک مایل آنطرفتر بو میکشم. اما دوستیِ دروغین، آن را که توی فنجان چایِ داغ برایت قندِ دوستی میاندازد، اما تهِ فنجان زهرِ سوءظن ریخته، از اینها خورده‌ام ضربه. از اینها که نامهٔ عاشقانه به دلم مینویسند و پشتِ پشتش، قرارِ دلبریِ دیگری دارند. دلم گرفته از این دوستیهای شعاری، از این "دوستت دارم"های تابلوئی که درشوهرهای دیوارهای شهر تکثیر میشود.
مهربانیِ واقعی اما، مهربانیِ بی‌نقاب، مهربانیِ بی‌قرارِ نامهربانی، برایم طراوت یک بامدادِ بهاری است. آن مهربانی که زنِ همسایه در عصرهای جمعه برایت آشِ نذری میفرستد، نه برای اینکه بعداً حساب باز کند، نه که مهربانی را به صرافیِ محبت تبدیل کند. مهربانیِ اصیل، شاخصِ انسانیت است. همانکه در چهرهٔ مادری که برای بچهٔ غریبش لالایی میخواند میدرخشد، یا در دستان پیرمردی که کبوترها را با نانِ خشک نوازش میکند.
اما از مهربانیِ مخفی، از آن مهربانی که با عینکِ تیره پشتِ دکه مینشیند و چشمک میزند، میترسم. یک ضربالمثلِ کهنه میگوید: «ترس برادرِ مرگ است». من اما میگویم: «ترس از برادرِ مرگ نیست، ترس از برادری است که خودش را به مرگ میزند تا تو را در اغوشِ خیانت بگیرد.»
دوستی، حقیقتاً زیباست. دوستِ راستین، مثلِ یک نسیمِ مطبوع در ظهرِ تابستان است، مثلِ یک آفتابِ مهربان که بدونِ قرارِ قبلی از پشتِ ابر سرک میکشد. اما از دوستیِ صوری، از دوستیِ قراردادی، از آن دست که سندِ محبتش را پیشِ دفترخانهٔ منافع به ثبت رسانده، خیلی میترسم.
من از گرفتاریِ صادقانه میترسم. یعنی آنجا که یک مهربانِ دروغین، با راستترین لحنِ دنیا، مرا به دامِ "راستیِ" خود میاندازد. آنجا که راستی را پلی میکند برای دروغش. آنجا که صداقتش را پاسپورتِ خیانتش برمیدارد.
و من مانده‌ام در این شهرِ نقاب‌ها، میانِ کسانی که عریانترین لباسشان، مهربانیِ ساختگی است، و کسانی که با اصالتِ بودنشان، کوچه های تکراریِ دلم را پر از بویِ نانِ تازه میکنند. خدا را شکر که هنوز آدمهایی هستند که مهربانند، اما مهربانیِشان را روی میزِ ویترین نگذاشته اند.
به قولِ معروف: «دوستی، مثلِ عطر است، اگر بیش از حد بپاشی، سردرد میگیرد». من از آن سردرد میترسم، از آن بویی که میخواهد همهٔ دنیا را مستِ خود کند، درحالیکه خودش ته‌کتر از گلابِ دسته‌چهارم است.
پس بگذارید بترسم، اما بترسم از نقابها. و بگذارید امیدوار باشم به مهربانیِ بی نقابی که هنوز، در گوشه وکنارِ این جهانِ شلوغ، نفس میکشد.undefinedundefined🪵
«مهربانیِ راستین، شعریست که نیازی به قافیه ندارد؛ دوستیِ دروغین، قافیه‌ایست که شعر را میکُشد.»undefinedundefined🪵

۱۱

۱۸:۱۴

thumbnail

۱۰

۲۱:۴۲