#Part6×:نسلمون سه دهه خواست این کارو انجام بده اما من اولین نفرم که با کمی تغیرات داره عملیش میکنه ..تازه من میخوام انتقام خواندانمو با کشتن این ادما بگیرم+:تو همینجوریش مجنونی نیاز نیست به این کاربه این حرفش رو به روش وایسادم و صورتمو توی صورتش بردم.دستمو زیر چونش گذاشتم.×:هر کی نتونه بکشتت من می تونم پس خفه شو +:خودت میدونی چی درست کردی پس مواظب حرف زدنت باشخواستم دستتشو بگیرم که بندازمش تو محفظه اما با یه حرکت دستامو برد به پشتم.×:یااا..ول کن..+:ول نکنم دستت میشکنه؟×:الان اگه دستم بشکنه مون اون تو میمونه خودت میدونیولم کرد و رفت عقب+:خوب سلاحی گرفتی دستت.×:الان باید هوای همو داشته باشیم خیلیا هستن که میخوان این ازمایشو ببرن .+:باشه تو فقط حواست به بین باشه.منم میرم سر کارم×:کارت همینجاست محافظت از من و بین+:هنوز این لباس تنمه ..باید عوضش کنم ×:باشه برو عوض کنبعد از حرفش از اتاق خارج و رفت..(۴ ماه بعد )بالا خره امروز بین از محفظه بیرون میاد اما قبلش باید ا.ت رو اذیت کنم تا بتونن بیدارش کنم .×:عام ..خب ا.ت چیزه..چاقو توی دستم بود که ازم گرفت و بازوشو برید.+:اییی...چرا پس اینقدر درد داره؟×:درد و که میکشی فقط جاش زود خوب میشه.داشتم دست ا.ت رو میبستم که صدای بین از پشتم اومددر محفظه رو باز گذاشته بود.بر گشتمو نگاش کردم.×:یا خوبی؟+:اره خوبم فقط بازوم میسوزه.با دیدن بازوی بریده ی ا.ت به طرفش رفت و بازوشو توی دستش گرفت._:ا.ت چی شده ...خوبی؟+:چیزی نیست فقط خواستیم بیدارت کنیم همین_:ممنون×:خب باید نمونه ی خونتونو چک کنم و بین توهم باید با عطر گلا چک بشی (یه هفته بعد)ویو ا.ت:امروز قرار بود خود سانها توی استوانه بره اما من و بین میترسیدیم چون اون کارا ر میکرد و الان که نیست انجام دادن یه کار اشتباه باعث مرگش میشه_:ا.ت خوبی؟مضطربی؟+:نه خوبم ×:نونا مضطرب نباش اون دکمرو بزنبا زدن دکمه بخار گل و یخ استوانه رو پر کرد و سانها خوابید._:ا.ت من همینطوری استرس دارم تو دیگه نداشته باش خواهشا +:خو چرا_:الان دل اشوبه ی توام تو وجود منه نمی تونم تمرکز کنم+:باشه باشه ...من ارومم..میخوای بحث و عوض کنم؟_:باید کل بحث همین باشه +:نظرت راجب من چیه ؟چرا قبول کردی باهام ازدواج کنی.#madness
۱۳۳
۸:۲۰
fake.btro
#Part6 ×:نسلمون سه دهه خواست این کارو انجام بده اما من اولین نفرم که با کمی تغیرات داره عملیش میکنه ..تازه من میخوام انتقام خواندانمو با کشتن این ادما بگیرم +:تو همینجوریش مجنونی نیاز نیست به این کار به این حرفش رو به روش وایسادم و صورتمو توی صورتش بردم.دستمو زیر چونش گذاشتم. ×:هر کی نتونه بکشتت من می تونم پس خفه شو +:خودت میدونی چی درست کردی پس مواظب حرف زدنت باش خواستم دستتشو بگیرم که بندازمش تو محفظه اما با یه حرکت دستامو برد به پشتم. ×:یااا..ول کن.. +:ول نکنم دستت میشکنه؟ ×:الان اگه دستم بشکنه مون اون تو میمونه خودت میدونی ولم کرد و رفت عقب +:خوب سلاحی گرفتی دستت. ×:الان باید هوای همو داشته باشیم خیلیا هستن که میخوان این ازمایشو ببرن . +:باشه تو فقط حواست به بین باشه.منم میرم سر کارم ×:کارت همینجاست محافظت از من و بین +:هنوز این لباس تنمه ..باید عوضش کنم ×:باشه برو عوض کن بعد از حرفش از اتاق خارج و رفت.. (۴ ماه بعد ) بالا خره امروز بین از محفظه بیرون میاد اما قبلش باید ا.ت رو اذیت کنم تا بتونن بیدارش کنم . ×:عام ..خب ا.ت چیزه.. چاقو توی دستم بود که ازم گرفت و بازوشو برید. +:اییی...چرا پس اینقدر درد داره؟ ×:درد و که میکشی فقط جاش زود خوب میشه. داشتم دست ا.ت رو میبستم که صدای بین از پشتم اومددر محفظه رو باز گذاشته بود.بر گشتمو نگاش کردم. ×:یا خوبی؟ +:اره خوبم فقط بازوم میسوزه. با دیدن بازوی بریده ی ا.ت به طرفش رفت و بازوشو توی دستش گرفت. _:ا.ت چی شده ...خوبی؟ +:چیزی نیست فقط خواستیم بیدارت کنیم همین _:ممنون ×:خب باید نمونه ی خونتونو چک کنم و بین توهم باید با عطر گلا چک بشی (یه هفته بعد) ویو ا.ت:امروز قرار بود خود سانها توی استوانه بره اما من و بین میترسیدیم چون اون کارا ر میکرد و الان که نیست انجام دادن یه کار اشتباه باعث مرگش میشه _:ا.ت خوبی؟مضطربی؟ +:نه خوبم ×:نونا مضطرب نباش اون دکمرو بزن با زدن دکمه بخار گل و یخ استوانه رو پر کرد و سانها خوابید. _:ا.ت من همینطوری استرس دارم تو دیگه نداشته باش خواهشا +:خو چرا _:الان دل اشوبه ی توام تو وجود منه نمی تونم تمرکز کنم +:باشه باشه ...من ارومم..میخوای بحث و عوض کنم؟ _:باید کل بحث همین باشه +:نظرت راجب من چیه ؟چرا قبول کردی باهام ازدواج کنی. #madness
Part 7_:عام خوب چیزه....دختر خوبی هستی ..و اینکه من جای اونیم میبینمت.+:بینیا تو الان با من ازدواج کردی ..جای خواهر؟_:خب میخواستممشکل حل شه+:نخیرا مطمئن بودی میمیرم اما الان دیگه کلا نمیمیرم.تو نمی دونه که تو این 5 سال چی مکشیدم.اومد طرفمو بازوهامو گرفت و فشار داد.نفسم بالا نمی اومد از بس قلبم تند میزد.بعد از چند مین دستشو روی قلبش گذاشت_:اهه...الان متوجه شدم چی میکشیدی..قلبت درد نمیگیره؟اخه چجوری برای من اینقدر قلبت بی قراره.+:هنوز عاشق نشدی پس.مهم نیست .شما من و به چشم خواهر بیین(فردا شب)ویو نامجون:بعد از مرگعموم توی اون عمارت داشتم تحقیق میکردم داستان از چه قراره که متوجه کشف اون ازمایشا شدم .باید اماده شم و هر جور شده اوناروب ه دست بیارم.مقلا عمون به خاطرش کشته شد.همین فردا باید دستور حمله رو بدم.اما بهتره اول از در دوستی وارد شم.پس امشب میرم اونجا.ویو ا.ت:مون بین داشت اون ازمایشارو می خوند .با یه لیوان قهوه رفتم پیشش.زیر چشمینگام کرد._:دختر با یه قهوه ریختن ادم انگشتشو میسوزونهشت از کجا فهمید+:اقا مک دیگه تحمل ندارم این چه ویژگی ایه_:اتفاقا خیلیم خوبهرفتم و خم شدم و قهوه رو روی میز گداشتم که همزمان بین برگشت سمت من و با هم رخت تو رخ شدیم.قلب بی صاحاب ارون باش دیگه.صورتشو نزدیک صورتم اورد که اب دهنمو محکم قورت دادم.قلبم داشت از جاش میزد بیرون که از جاش پاشد و به سمت استوانه رفت._:میشه برای دو دقیقه هم که شده اروم باشی میترسم قلبم منفجر شه+:تقصیر خودته دیگه هعی سناریو درست میکنی_:باشه ولمون کن+:تا چتد وقت دیگه سانها اون توعه ؟_:یه ماه ..دوماه..نمیدونم+:عالیاومدم برم بیرون هوا بخورم که سرم گیج رفت و سر جام وایسادم.ویومونبین:حالم بد شد .این دختر یدقیقه هم اروم نیست.برگشتم نگاش کنم._:نمیتونی....دیدمسرجاش خشکش زده اروم رفتم طرفش._:یا ا.ت خوبی؟#madness
۱۴۰
۱۰:۱۱
Part 8+:ا.ه.نمی دونم ..یدفعه بیهوش شد که روی هوا گرفتمش .روی تخت دون کنار گذاشتنش و وضعیتشو چک کردم.کمی اط داروهایی که سانها گفته بود بهش دادن و بهتر شد.بدنانون هنوز نسبت با این ازمایش ضعیف بود.مخصوصا اون که یه دختره.همونطور نشسته بودم و داشتن نگاش میکردم.تاحالا اینقدر دقیق نگاش نکردم همیشه به تیپ مردونه جلومون بود انا الان شبیه یه دختر بچست.بهش خیره بودم که یدفعه چشماشو باز کرد.از جام بلند شدم و خودنو سر گرم کار کردم._:بیدار شدی؟+:اره ..نمی دونم چم شد _:هیچی بخاطر داروهاس +:بینیا من گشنمه بیا برین غذا بخوریم_:باشه بریماومدیم که یریم و ات داشت جلو راه میرفت که یدفهگعه دیدم داره میوفته نمی دونم پاش به چی گیر کردم.اومدن بگیرنش که پای خودمم گیر کرد به همون و دوتایی افتادیم.دستمو زیر سرش گذاشته بودم.با تعجب توی چشمام زل زده بود .اما جالبیش این بود دیگه قلبش تند نمی زد.انگار سعی داشت انکارم کنه.اما فیسش جذبمکرده بود.بعد از چند مین.+:عاا..مم..مونبینا..نمیخوای پاشی؟همینطور که توی چشماش گم شده بودم به خودم اومدم._:ها...چرا ..یعنی باشهاز روشبلند شدم و دستشو گرفتم تا بلند شه.به طرفم خودم کشیدمشو بعد از بلند شدنش به خودمچسبوندمش.مات نگام میکرد.توی اینمدت بهش علاقه مند شده بودم.لبمو روی لبش گذاشتم و چند مینی بوسیدمشاما خودشو سریع از بغلم خارج کرد و از اتاق خارجشد.ویو ا.ت:از اتاق خارج شدم نمیتونستم اینحجم از هاتیشو بپذیرم..اون بازوها که احاطم کرده بود..واییی.توی راه رو قدم میزدم و تو حال خودم بودمکه سرمبا سینه ی شخصی بر خورد کرد.سرمو بالا اوردمکه دیدم نامجونشیه.کمی خم شدم.+:انیوسیو..دستاشو توی جیبش بود و پالتوی بلندی پوشیده بود.نامجون:های ..میبینم که پیدات شده+:مگه گم شده بودم؟نامجون:نه فقط تو ورودیا و نگهبانی امنیتی ندیدمت+:عام شاید بعدا بفهمین چراشیشه عطری در اورد و کمی به خودش زد .در حین زدنعطر .نامجون:سانها و بین نیستن؟بوی عطرش همونگلی بود که باعث مجنون شدنم میشد .سعی کروم تنفسش نکنم اما انگار توی مغزم نفوذ کرده بود.داشت حالم بد میشد که گرمیدست کسی رو از پشت روی شونمحس کردم#madness
۱۴۵
۱۰:۱۱
Part 9اومد کنارم وایساد .بین بود.ابنبات کوچیکی داد دستم و با صورت اشاره کرد که بخورم.چقدر خوبه که هر چی حسمیکنم اونم متوجهمیشه.ابنبات و گوشه ی لپم گذاشتم.داشت حالم کم کم بهتر میشد.مون بین:بعداز سالیاندور دیدیمتون اقای کیم نامجوننامجون:نزن این حرف و مثلا یه مدت با هم دوست بودیم.مون بین:یه مدت ..درسته ..بیا بریم پایینداشت به سمت در ازمایشگاه نگاه میکرد.نامجون:سانها نیست؟مونبین:کاریش داری؟نامجون:فقط خواستم بیینمش از توی اتاق داشت سر و صدا میومد.در گوش بین گفتم.+:تو ببرش پایین من میرم تو اتاقسری تکون داد و با نامجون رفت پایین.وارد ازمایشگاه شدم و درم بستم.اوندم به سمت استوانه سانها برم که دیدم درش بازه و زیر استوانه پره از ماده ی مایعی سیاه رنگی .خبری از سانها نبود.روی زمین نشستم که ببینم اون مایع چیه که سایه ای رو پشتم حس کردم.از جام بلند شدم و رومو بهش کردم.سانها بود ری گردن و بخشی از صورتش از اون مایع بود.+:سانها یا خوبی؟لبخند عجیبی روی صورتش نشست دستاش توی جیبش بود و چشماشم بسته .وقتی جلون اومد دستاشو سمت داشت میورد که چشماش باز شد.کاملا چشماش سیاه شده بود و همون مایع مثل اشک از چشماش خارج میشد .دستاشو زیر گلوم گذاشته بود و داشت خفم میکرد.نمی تونستم حرکت کنم چون از روی زمین بلندم کرده بود و نفسی نداشتم.+:..سا..نهایاا..منم...ا.ت..عا..ححهر چی دست و ما میزدم ولم نمیکرد.دیگه نفسی نداشتم.#madness
۱۴۷
۱۰:۱۱
Part 10ویو مونبین:احساس خفگی بهم دست داد.انگار داشتن خفم میکردن.یاد ا.ت افتادم.دستمو دور گردنم میگیرم ..دیگه نمی تونستم نفس بکشم.نامجون:یا مون بینا..خوبی؟با همون بی صدایی.مونبین:ا.ت....ات..اق..بالا..ویو نامجون:سراسیمه از پله ها بالا رفتم و وارد اون اتاق شدم .وقتی ا.ت رو دیدم که داره دست و پا مزنه به سمتش رفتم و با هول دادن سامها ا.ت رو توی بعل خودم کشیدم.مدام سرفه میکرد.جای انگشتا روی گردن ا.ت مونده بود.نامجون:(با داد)یا سانها چت شده؟به چشماش خیره مونده بودم.داشت میومد طرفمون که یه میله از کنار استوانه برداشت و قصد زدنمونو داشت که دیدن روی زمین افتاد.مون بین پشتش بود و با یه سرنگ چیزی رو بهش تزریغ کرد.سریع سمت ات اومد و ا.ت یی که داشت گریه میکرد توی بغلش کشید.مونبین:خوبی ا.ت؟+:کجا بودی...هااا..اره ..مونبین:به لطف سانها داشتم خفه میشدم یادت رفته؟بعد از چند مین از اتاق خارج شد.به اطراف خیره شده بودم.همون ازمایشگاه اینا اینجا فعالیت دارن.مونبین:ممنونم که نجاتمون دادیاین کلمه رو بابامم وقتی براش اون همه کار انجام میدم بهم نگفته بود.نامجون:خواهش میکنممونبین:باید از اینجا بری بیرون اما قبلش کمک کن سانها رو بزارم توی استوانه.با هم سانها رو توی استوانا گذاشتیم.بین درش و بست و توش پر از بخار شد جوری که نمی شد سانها رو دید.مونبین:بهتره از اینجا بری . سعی کنی فراموش کنی هر چی رو که دیدینامجون:بخوام رو راست باشم من برای اینجا اومدممونبین:چی؟نامجون:پدرم میخواد ازمایشاتونو برداره از اینکه دارین چیکار میکنین خبر داره.بین سمتم میاد و یقمو میگیره.مونبین:تو گفتی دوستمی ..اون سالهایی که با هم میگذروندینو یادت نیست؟میخوای مارو بفروشی.نامجون:نه ببین..واقعا الان دلم نمیخواد این اتفاق بیوفته..بین:اوضاع من و نگاه کن..باید از طرفی سانها رو حواسم بهش باشه از طرف دیگه ا.ت با اون روحیش مدام باعث ازار قلبی من میشه.نامجون:بین اروم باش من کاریتون ندارم امروزم به پدرم میگم اینجا حبری نبود و اون اشتباه میکرده.بین:ازت ممنونم..واقعا معذرت میخوام اصلا حوصله ندارم.انگار بی طاقت شدمنامجون :من میرم تو استراحت کن باز معذرت میخوام.بین:پس تا دم در همراهیت میکنم.(پرش زمانی فردا ظهر)ویو بین:با ا.ت داشتیم ناهار میخوردیم که یدفعه سانها سر رسید.با دیدنش سرجامون وایسادیم.چشماش کاملا سیاه بود.ا.ت:سانها یا خوبی#madness
۱۴۷
۱۰:۱۱
.MEMORYGANER:Friendly/Criminal/Comedy/Fighting/Romantic/kpopDATE WRITTEN:2023.01.23WRITER:@aroha6astro(NAME:YOU YONJI)THE MAIN CHARACTERS:TAEHYUNG/ SANHA/JIHOPE/MOONBIN/JIMIN/SUGA
خلاصه:ا.ت دختریه که دوتا گروه ایدلا رو بهم پیوند داده اما بعد از مدتی از دنیا میره و بعد از اون.پسرا همو ندیدن..اما ا.ت انگار برگشته و خودشو نمیشناسه فقط تصویری از گذشته به یاد میاره...اول مقاومت میکنه اما دست تقدیر دوباره راه و باز میکنه#memory
خلاصه:ا.ت دختریه که دوتا گروه ایدلا رو بهم پیوند داده اما بعد از مدتی از دنیا میره و بعد از اون.پسرا همو ندیدن..اما ا.ت انگار برگشته و خودشو نمیشناسه فقط تصویری از گذشته به یاد میاره...اول مقاومت میکنه اما دست تقدیر دوباره راه و باز میکنه#memory
۱۲۷
۲۰:۴۰
۱۰۵
۱۳:۱۸
fake.btro
تصویر
هر کی خواست پیوی شاد بگه براش بفرستم اینجا مشکل داره
۹۰
۱۷:۵۴