خببب رمانه جدید
۶
۱۹:۲۴
همهی ازدواجها با عشق شروع نمیشوند...
گاهی یک امضا، یک تصمیم خانواده یا یک قرارداد، میتواند زندگی چند نفر را برای همیشه عوض کند.
در این داستان، عشق از جایی شروع میشود که هیچکس انتظارش را ندارد؛ میان کلکلها، سوءتفاهمها، لبخندها و رازهایی که آرامآرام آشکار میشوند.
آیا میشود دو غریبه که مجبور شدهاند کنار هم زندگی کنند، روزی عاشق هم شوند؟
و آیا گذشته اجازه میدهد این عشق تا آخر ادامه پیدا کند؟
اگر عاشق رمانهای احساسی، پر از اتفاقات غیرمنتظره، لحظههای بامزه و عاشقانه هستی، این داستان مخصوص توست... 🤍
۶
۱۹:۴۶
ساعت از سه بعدازظهر گذشته بود.
در اتاق کنفرانس شرکت «جئون گروپ»، سکوت سنگینی حکمفرما بود. روی میز، چندین پرونده و گزارش مالی دیده میشد.
آقای جئون با اخم به برگهها نگاه کرد و گفت:«اوضاع شرکت اصلاً خوب نیست... اگر همینطور پیش بره، ضرر سنگینی میکنیم.»
آقای کیم که روبهرویش نشسته بود، آرام پاسخ داد:«شرکت ما هم شرایط بهتری نداره.»
چند لحظه سکوت برقرار شد.
بعد، آقای کیم پوشهای را روی میز گذاشت و گفت:«فقط یک راه باقی مونده...»
آقای جئون پوشه را باز کرد و با تعجب نگاهش کرد.
«ادغام دو شرکت؟»
آقای کیم سرش را تکان داد.
«اما برای اینکه این همکاری دائمی باشه، باید دو خانواده هم با هم فامیل بشن.»
آقای جئون چند ثانیه به فکر فرو رفت، سپس آهسته گفت:«قبول...»
دو مرد دست دادند.
آنها تصمیم گرفتند همان شب، همهچیز را به فرزندانشان بگویند...
اما هیچکدام نمیدانستند این تصمیم، قرار است زندگی چند نفر را برای همیشه تغییر دهد...
ادامه دارد...
۶
۱۹:۵۶
هوا کاملاً تاریک شده بود.
میا با خستگی وارد خونه شد و کیفش رو روی مبل گذاشت.
ـ «مامان... من اومدم.»
پدرش از داخل پذیرایی صدا زد:
ـ «میا، بیا اینجا. باید باهات حرف بزنیم.»
میا با تعجب کنار پدر و مادرش نشست.
ـ «اتفاقی افتاده؟»
پدرش چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
ـ «امروز یه جلسه مهم داشتیم...»
ـ «چه جلسهای؟»
ـ «برای نجات شرکت، با خانواده جئون به توافق رسیدیم.»
میا لبخند زد.
ـ «خب، این که خبر خوبیه.»
پدرش آهی کشید.
ـ «اما یه شرط داره...»
میا اخم کرد.
ـ «چه شرطی؟»
پدر نگاهش را پایین انداخت.
ـ «تو باید با پسر خانواده جئون ازدواج کنی.»
چند ثانیه سکوت...
لبخند از روی صورت میا محو شد.
ـ «...دارید شوخی میکنید؟»
مادرش آرام گفت:
ـ «نه عزیزم...»
چشمهای میا پر از اشک شد.
ـ «من حتی اون آدم رو نمیشناسم...»
ادامه دارد...
۲۹
۲۰:۰۱
نظرتون چیه ادامش بدیم؟
۶
۲۰:۰۱
༒ 𝑩𝑻𝑺 𝑨𝑹𝑴𝒀 ༒☾ 𝒅𝒐𝒏’𝒕 𝒃𝒆𝒍𝒊𝒆𝒗𝒆 𝒎𝒆, 𝒃𝒆𝒍𝒊𝒆𝒗𝒆 𝑩𝑻𝑺 ☾𖤐 𝒆𝒕𝒆𝒓𝒏𝒂𝒍 𝒇𝒂𝒏𝒅𝒐𝒎 𖤐
۱
۵:۲۴
𓍢ִ໋ 𝐵𝑇𝑆.𝐴𝑅𝑀𝐼 𓍢ִ໋
༒ 𝑩𝑻𝑺 𝑨𝑹𝑴𝒀 ༒ ☾ 𝒅𝒐𝒏’𝒕 𝒃𝒆𝒍𝒊𝒆𝒗𝒆 𝒎𝒆, 𝒃𝒆𝒍𝒊𝒆𝒗𝒆 𝑩𝑻𝑺 ☾ 𖤐 𝒆𝒕𝒆𝒓𝒏𝒂𝒍 𝒇𝒂𝒏𝒅𝒐𝒎 𖤐
دلم میخاد جیغ بکشم
۱
۵:۲۵
༒ 𝑩𝑻𝑺 𝑨𝑹𝑴𝒀 ༒☾ 𝒅𝒐𝒏’𝒕 𝒃𝒆𝒍𝒊𝒆𝒗𝒆 𝒎𝒆, 𝒃𝒆𝒍𝒊𝒆𝒗𝒆 𝑩𝑻𝑺 ☾𖤐 𝒆𝒕𝒆𝒓𝒏𝒂𝒍 𝒇𝒂𝒏𝒅𝒐𝒎 𖤐
۱
۵:۲۶
༒ 𝑩𝑻𝑺 𝑨𝑹𝑴𝒀 ༒☾ 𝒅𝒐𝒏’𝒕 𝒃𝒆𝒍𝒊𝒆𝒗𝒆 𝒎𝒆, 𝒃𝒆𝒍𝒊𝒆𝒗𝒆 𝑩𝑻𝑺 ☾𖤐 𝒆𝒕𝒆𝒓𝒏𝒂𝒍 𝒇𝒂𝒏𝒅𝒐𝒎 𖤐
۱
۵:۲۷
همان شب...
در خانهی خانواده جئون...
جونگکوک با اخم روبهروی پدرش ایستاده بود.
ـ «یعنی بدون نظر من تصمیم گرفتید؟»
پدرش با آرامش گفت:
ـ «این تصمیم برای آیندهی هر دو خانواده است.»
جونگکوک با عصبانیت نفسش را بیرون داد.
ـ «من با یه غریبه ازدواج نمیکنم.»
در همین لحظه، الا که از کنار اتاق رد میشد، صدای بحث را شنید و پشت در ایستاد.
ـ «باز چی شده؟» زیر لب گفت.
پدر جونگکوک ادامه داد:
ـ «اسمش میاست... دختر خانواده کیم.»
جونگکوک لحظهای سکوت کرد، اما بعد بدون اینکه حرفی بزند، از اتاق بیرون رفت.
الا سریع خودش را کنار کشید تا برادرش متوجه نشود.
وقتی جونگکوک از خانه بیرون رفت، الا با تعجب به درِ اتاق پدرش نگاه کرد.
ـ «ازدواج اجباری...؟!»
ادامه دارد...
۲۴
۵:۳۰