۶۲ تکه برای ۳۲ نفر؟!
۱۸
۱۰:۱۲
بازارسال شده از 🦋Serment
اگر به عکسهای ساده و دلنشین، حال خوب، متنهای کوتاه و حس آرامش علاقه داری، خوشحال میشم کنارمون باشی.
۱
۱۰:۲۳
⭒ butterfly🦋⭒
سرمنت؛ جایی برای ثبت قشنگترین لحظههای روزمره.. اگر به عکسهای ساده و دلنشین، حال خوب، متنهای کوتاه و حس آرامش علاقه داری، خوشحال میشم کنارمون باشی.
🤍 ble.ir/join/HkUGxJjGPm
تب」

۱۹
۱۰:۲۳
⭒ butterfly🦋⭒
۲۷۵ تایی بشیم 🥲
؟
نشیم دوباره ۲۷۰تایی🥲
؟
۱۹
۱۰:۲۴
باورم نمیشه کارورزیم تموم شه تابستون هم تموم میشه
۱۴
۱۴:۳۳
ابو مفلس!بعد از عمر لیندسی گراهام را هم خط بزن.
۱۴
۱۴:۳۷
⭒ butterfly🦋⭒
「قسمت۷ گوشی کار کنی... کار با موبایلو که بلدی؟ بله اما گوشیم خیلی ساده اس.. کارو راه میندازه؟ صادقی اشکالی نداره من از شرکت یه گوشیو امانت بهت میدم تا بتونی یه گوشی بخری این کار برعکس اسمش که یه کار پاره وقته درامد به نسبت خوبی داره... این خونه رو که میبینی با همه امکاناتش من با همین کار پاره وقت خریدم تو ذهنم نیشخندی زدم و گفتم بیا... برو سه سال جوونیتو هدر بده واسه کنکور عین چی بخون تا بلکه یه چیزی قبول شی... بعدم چهار سال جون بکن تو دانشگاه درس بخون... اینم با یه گوشی صد متر خونه خریده توام که درس خونده مملکتی تو زیرزمین یه پیر خیکی شب و صبح میکنی لبمو کج کردم و گفتم : ایشالله خدا بیشترش کنه خندید و گفت : ایشالله نصیب خودت... از خودت بگو قشنگش اینه که اینجا میخونیش

「قسمت۸از خودت بگو برام... مثلا مصاحبه کاریه ... اسمت ، سنت ، شغلت ،
رشت.... اینجا فرمی نیست که بدم پر کنی باید اول خودم
بپرسم تا به مرحله فرم و قرارداد برسه
اسمم توی شناسنامه نرگسه ولی آذر صدام میکنن... نرگس
مشفق ... ليسانس پرستاری دارم و برای کار و درس اومدم
تهران
صادقی : پدر و مادرت هم اینجان؟ چند تا خواهر برادرین؟
پدرم جانباز شیمیایی بود و شش سال پیش فوت
شد... مادرم یزده من تنها برای درس خوندن اومدم که
موندگار شدم... دو تا برادر و یه خواهر بزرگتر از خودم
دارم
صادقی : چرا اینجا تنها زندگی میکنی؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم : ببخشید ولی اینو هم باید گزارش
کنین؟
مثل اینکه زیاد خوشش نیومد چون به پشتی مبل تکیه داد و
قشنگش اینه که اینجا میخونیش

رشت.... اینجا فرمی نیست که بدم پر کنی باید اول خودم
بپرسم تا به مرحله فرم و قرارداد برسه
اسمم توی شناسنامه نرگسه ولی آذر صدام میکنن... نرگس
مشفق ... ليسانس پرستاری دارم و برای کار و درس اومدم
تهران
صادقی : پدر و مادرت هم اینجان؟ چند تا خواهر برادرین؟
پدرم جانباز شیمیایی بود و شش سال پیش فوت
شد... مادرم یزده من تنها برای درس خوندن اومدم که
موندگار شدم... دو تا برادر و یه خواهر بزرگتر از خودم
دارم
صادقی : چرا اینجا تنها زندگی میکنی؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم : ببخشید ولی اینو هم باید گزارش
کنین؟
مثل اینکه زیاد خوشش نیومد چون به پشتی مبل تکیه داد و
قشنگش اینه که اینجا میخونیش
۱۰
۱۹:۴۳
「قسمت۹گفت : بله ... زندگی کارمندامون مهمه
نویسنده صبا عابدی
برادرام ازدواج کرده بودن و بابامم فوت شده بود و منم
نیشخندی زدم و گفتم : من بچه آخری بودم... چون خواهر و
دانشگاه قبول شده بودم ، مادرم رفت پیش مادربزرگم تا هیچکدوم تنها نباشن... خان داداشم برای اینکه واسه دانشگاه اومدم تهران گفته نباید برگردم یزد... منم تلفنی حال مادرمو
میپرسم و از بقیه خبر میگیرم
صادقی دستی تو هوا تکون داد و گفت : خانواده مذهبی و
مخالف درس و اینا دیگه؟
یه قلب از شربتمو خوردم و گفتم : آره... خواهرم درس نخوند مستقیم رفت خونه شوهر... منم میخواستن بفرستن
خونه شوهر که از راه به در شدم.
دهنشو مثل خودم کج کرد و گفت : همینا خوبه... شمار تو بهم بده که اگه از طرف شرکت قبول شدی بیای اونجا واسه
قرارداد و توضیح درباره کارت
قشنگش اینه که اینجا میخونیش

نویسنده صبا عابدی
برادرام ازدواج کرده بودن و بابامم فوت شده بود و منم
نیشخندی زدم و گفتم : من بچه آخری بودم... چون خواهر و
دانشگاه قبول شده بودم ، مادرم رفت پیش مادربزرگم تا هیچکدوم تنها نباشن... خان داداشم برای اینکه واسه دانشگاه اومدم تهران گفته نباید برگردم یزد... منم تلفنی حال مادرمو
میپرسم و از بقیه خبر میگیرم
صادقی دستی تو هوا تکون داد و گفت : خانواده مذهبی و
مخالف درس و اینا دیگه؟
یه قلب از شربتمو خوردم و گفتم : آره... خواهرم درس نخوند مستقیم رفت خونه شوهر... منم میخواستن بفرستن
خونه شوهر که از راه به در شدم.
دهنشو مثل خودم کج کرد و گفت : همینا خوبه... شمار تو بهم بده که اگه از طرف شرکت قبول شدی بیای اونجا واسه
قرارداد و توضیح درباره کارت
قشنگش اینه که اینجا میخونیش
۸
۱۹:۴۳
「قسمت۱۰
میشه بدونم کارم درباره چیه؟ به رشتم مربوطه یا نه؟!
صادقی : اگه به رشتت مربوط نبود که آگهی
نمیزدیم کارت تبلیغ داروهای پوستی و زیبایی شرکته که
تازه لانچ شده و برای فروش باید کسایی مثل من و تو به
عنوان نماینده برن با نماینده شرکتای مختلف یا مغازه دارا
صحبت کنن تا بتونن محصولات رو خیلی خوب فروش
بدن... البته يكمم بدو بدو داره ها ، فکر نکنی همش اینترنتیه... ولی بیشترش با گوشی انجام میشه و کار خاصی
نیست.
کلافه سری تکون دادم و گفتم که اینطور... پس بی زحمت شمار مو بنویسین که مشکلی نباشه
صادقی از آقای مقدم میگیرم ، شما میتونین برین
زنه خود درگیری داشت ، نه به اون تحویل گرفتن اولش نه
به این بیرون کردن اخرش
از در خونش که زدم بیرون نفسی کشیدم و راهمو سمت
قشنگش اینه که اینجا میخونیش

میشه بدونم کارم درباره چیه؟ به رشتم مربوطه یا نه؟!
صادقی : اگه به رشتت مربوط نبود که آگهی
نمیزدیم کارت تبلیغ داروهای پوستی و زیبایی شرکته که
تازه لانچ شده و برای فروش باید کسایی مثل من و تو به
عنوان نماینده برن با نماینده شرکتای مختلف یا مغازه دارا
صحبت کنن تا بتونن محصولات رو خیلی خوب فروش
بدن... البته يكمم بدو بدو داره ها ، فکر نکنی همش اینترنتیه... ولی بیشترش با گوشی انجام میشه و کار خاصی
نیست.
کلافه سری تکون دادم و گفتم که اینطور... پس بی زحمت شمار مو بنویسین که مشکلی نباشه
صادقی از آقای مقدم میگیرم ، شما میتونین برین
زنه خود درگیری داشت ، نه به اون تحویل گرفتن اولش نه
به این بیرون کردن اخرش
از در خونش که زدم بیرون نفسی کشیدم و راهمو سمت
قشنگش اینه که اینجا میخونیش
۸
۱۹:۴۳
「قسمت۱۱خونه کج کردم.
بشینم پامو شل کنم و با حقه از ملت پول بگیرم
فکرم مدام دور و بر اجاره خونه میگشت. تو دلم دعا کردم که حداقل این کار برام جور شه... با پول اون درمانگاه کوچیک اگه به زور میتونستم خرج خوراکمو بدم... تازه باید برای مامانم هم پول بفرستم... پول آلونک اینم که هست... کم مونده یه کاسه بگیرم دستم سر در امام زاده
انقدر به نداریام فکر کردم که نفهمیدم کی رسیدم... دستمو بردم سمت کیفم تا کلیدمو در بیارم و در و باز کنم اما از شانس بد یا خوب من زن آقا فیروز صاحب خونه ام در
و باز کرد و طلبکار بهم خیره شد
منم از خدا خواسته سریع یه سلام کردم و زدمش کنار که
برم تو اتاقم اما یهو نطقش باز شد : علیک سلام... معلوم
نیست تا الان کجا بوده که حالا یادش افتاده برگرده.
قشنگش اینه که اینجا میخونیش

بشینم پامو شل کنم و با حقه از ملت پول بگیرم
فکرم مدام دور و بر اجاره خونه میگشت. تو دلم دعا کردم که حداقل این کار برام جور شه... با پول اون درمانگاه کوچیک اگه به زور میتونستم خرج خوراکمو بدم... تازه باید برای مامانم هم پول بفرستم... پول آلونک اینم که هست... کم مونده یه کاسه بگیرم دستم سر در امام زاده
انقدر به نداریام فکر کردم که نفهمیدم کی رسیدم... دستمو بردم سمت کیفم تا کلیدمو در بیارم و در و باز کنم اما از شانس بد یا خوب من زن آقا فیروز صاحب خونه ام در
و باز کرد و طلبکار بهم خیره شد
منم از خدا خواسته سریع یه سلام کردم و زدمش کنار که
برم تو اتاقم اما یهو نطقش باز شد : علیک سلام... معلوم
نیست تا الان کجا بوده که حالا یادش افتاده برگرده.
قشنگش اینه که اینجا میخونیش
۱۰
۱۹:۴۴