در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
داستان،غولی که هزارتابچه داشت 🧌
یکی بود، یکی نبود. غولی بود که هزار تا بچه داشت یک روز بچه های غول یکی یکی گم شدند. فقط یکی ماند. غول منتظر شد که او هم گم بشود. اما بچه غول گم نشد.غول دست بچه اش را گرفت و گفت: بیا برویم تا تو را هم گم کنم
بچه های عزیزم مادر و پدرهای ماها عشقمون هستن و مراقبمون، اما اینا غولن دیگه کاریش نمیشه کرد

این داستان به قلم آقای محمدرضا شمس تقدیم شما عزیزان
#داستان#رشد_کودک
Shad | Bale | eitaa | rubika | Aparat
یکی بود، یکی نبود. غولی بود که هزار تا بچه داشت یک روز بچه های غول یکی یکی گم شدند. فقط یکی ماند. غول منتظر شد که او هم گم بشود. اما بچه غول گم نشد.غول دست بچه اش را گرفت و گفت: بیا برویم تا تو را هم گم کنم
این داستان به قلم آقای محمدرضا شمس تقدیم شما عزیزان
#داستان#رشد_کودک
۱۳۲
۸:۳۸
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
داستان شب، فیلی که بز شد ازسندبادنامه
حاکمی سپاه بزرگی از فیل داشت. در میان آنها یک فیل وحشی بود که کسی نمی توانست جلودارش باشد. یک روز حاکم به فیلبان گفت: اگر نتوانی این فیل وحشی را رام کنی، هم تو را می کشم و هم این فیل را..
داستانی زیبا به قلم آقای محمدحسن حسینی تقدیمتان
#داستان_شب🌛#رشد_نو_جوان
Shad | Bale | eitaa | rubika | Aparat
حاکمی سپاه بزرگی از فیل داشت. در میان آنها یک فیل وحشی بود که کسی نمی توانست جلودارش باشد. یک روز حاکم به فیلبان گفت: اگر نتوانی این فیل وحشی را رام کنی، هم تو را می کشم و هم این فیل را..
داستانی زیبا به قلم آقای محمدحسن حسینی تقدیمتان
#داستان_شب🌛#رشد_نو_جوان
۶۰
۱۶:۳۲