در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
۶۵
۸:۴۹
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
داستان شب، با صدای بلند میگویم 

سال قبل دختر کوچولو، کلاس اول بود.زنگ تفریح یکی از بچه ها هلش داد و به او خندید.ظهر شد.دخترک به خانه برگ گشت. ناراحت بود. آرام گفت: «سلام.» مامان گفت: من صدای یواشی را شنیدم که خیلی غمگین بوددخترک گفت: «من بودم..
این داستان قشنگ به قلم خانوم شاهده شفیعی تقدیم به شما عزیزان
#داستان_شب🌛#رشد_کودک
Shad | Bale | eitaa | rubika | Aparat
سال قبل دختر کوچولو، کلاس اول بود.زنگ تفریح یکی از بچه ها هلش داد و به او خندید.ظهر شد.دخترک به خانه برگ گشت. ناراحت بود. آرام گفت: «سلام.» مامان گفت: من صدای یواشی را شنیدم که خیلی غمگین بوددخترک گفت: «من بودم..
این داستان قشنگ به قلم خانوم شاهده شفیعی تقدیم به شما عزیزان
#داستان_شب🌛#رشد_کودک
۳۵
۱۵:۳۶
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.