لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل کافه داستان مهرو🌹ک
۱۶۹ عضو

کافه داستان مهرو🌹

مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۰ مرداد
غم از دست دادن مهراوه منواز پا درآورده، شب سوم ورودمون با مراسم چهلم اون دوکبوتر عاشق یکی شد و من با قلبی مالامال از اندوه در اون شرکت کردم و گریه ها و ناله ها سر دادم. خوب یادمه اون شب بعد از شام وقتی که برای خواب به اتاق رفتیم، جمشید دستم رو با محبت گرفت و گفت: ببین آذرجان، من و تو پنج ساله که داریم با هم زندگی می کنیم و همیشه با هم رو راست بودیم، خودت می دونی که من در تمام این سالها عاشقانه دوست داشته و دارم با اینکه تو همیشه محبتت رو از من دریغ می کردی ولی حالا یه سوالی برام پیش اومده، دوست دارم حقیقت رو بهم بگی، نمیخوام هیچ شکی میون ما باشه.گفتم: بپرس، بدون که من هیچ وقت محبت های بی چشم داشت تو رو یادم نمیره و برای جبرانش هر کاری حاضرم بکنم.اون کمی حرفش رو سبک و سنگین کرد و گفت: روزی که ما به خونه پدرت اومدیم و از مصیبت خانواده با خبر شدیم، تو خیلی گریه کردی و بهم ریختی و مادرت به من گفت که تو و مهراوه مثل دوتا خواهر بودین اما من در اون لحظه حس کردم این پریشونی فقط و فقط مال همایونه و تو حتی یه بار هم توی بی هوشی هات اسم مهراوه رو نبردی، راستش این یه کم برام عجیب بود، مگه نه این که همایون داماد خاله تو بود و هیچ نسبت خونی با خانواده نداشت پس این بیقراری ها باید دلیل داشته باشه و این دلیلش پیش توئه.در پاسخ به همسرم سری از روی تاسف تکان دادم و گفتم: برات میگم، نمی دونم بعد چی میشه؟ ولی دوست ندارم ازم دروغ بشنوی، یه روزی همایون واسه من تنها مرد زندگیم بود و من هنوزم...وقتی من با خلوص نیت همه حرفای ناگفتنی دلم رو براش گفتم و از خودم در مقابل بدی روزگار دفاع کردم، اون در کمال معرفت و بزرگواری گفت: می فهمم آذر، سخت بوده ولی اونا تقصیری نداشتن این تقدیر بوده که این طور رقم خورده.گفتم: نه جمشید، من نمی تونم فراموش کنم که مهراوه در کمال خودخواهی با اسلحه ای قوی به همایون بی پناه حمله کرد و اونو اسیر خودش کرد، نمیگم دلم براش نمی سوزه، بالاخره دختر جوونی بود و حالا اول زندگیش ولی دلم برای همایون کبابه جمشید، ببخش که اینطوری میگم ولی من تا ابد عزادار اون هستم.بوسه ای به موهام زد و گفت: خودت رو آزار نده، خدا هر دوشون رو بیامرزه.اون شب که رازم برای اولین بار پیش محرم ترین شخص زندگیم فاش شد احساس خوبی داشتم و واقعاً مدیون همسرم بودم چون اون باز هم گذشت کرد و با محبتی بی پایان روی زخم هام مرحم گذاشت ولی این لطف همین جا تموم نشد، چند روز بعد من به همراه مادرم به منزل خاله گیتا رفتیم و در حالی که در آغوشش اشک می ریختم به یاد خاطرات شیرین کودکیم جای جای حیاط رو از نظر گذروندم تا این که نگاهم به حوض افتاد و یاد افتادن مهراوه و اتفاقات بعدش باعث شد قلبم به درد بیاد و در سکوت روی پله ها بشینم، در همون حال متوجه کودکی ناشناس میون بچه ها شدم، دختری که بیشتر از دو سال نداشت و لباس های زیبایی پوشیده بود، بی اختیار به طرفش کشیده شدم و نزدیکش روی زمین نشستم، اون که متوجه من شده بود، برگشت و در حالی که هیچ حسی از آشنایی نسبت به من نداشت بهم خیره شد ولی من با دیدن چشمای عسلی همایون بدنم شروع به لرزیدن کرد و چشم در چشم کودک دوختم و با صدای نامفهومی پرسیدم: این بچه مال کیه؟و صدای هق هق خاله گیتا روآمیخته در کلام مامانم شنیدم که گفت: معلومه، بچه مهراوه ست دیگه. آه ازنهادم برخواست، این کشش اتفاقی نبود، این کودک ذره ای از وجود همایون عزیزم بود، بچه رو که بعد فهمیدم اسمش لعیاست محکم بغل کردم و با گریه صدها بوسه به موهاش زدم، اون بوی آشنا می داد، شباهت فوق العاده لعیا به پدرش انقدر منو دچار احساسات کرد که دوباره به بستر بیماری افتادم، درهمون مدتی که مریض بودم زمزمه هایی رو می شنیدم که خاله نمی تونه از لعیا نگه داری کنه و لعیا طفل معصوم باید به خونه مادربزرگش در تهران فرستاده بشه،
undefined۴
undefined۱

۲۷

۱۹:۰۱

فکری از نظرم گذشت ولی با خودم گفتم: جمشید بیچاره گناه داره، من حق ندارم زندگیش رو خراب کنم.و همین مساله باعث شد که سکوت کنم، از فردای اونروز تمام ساعات شبانه روز رو با لعیا گذروندم تا این که او به حد باورنکردی به من وابسته شد و من که همیشه مجبور بودم غریزه مادریم رو سرکوب کنم، ناخودآگاه اونو سیراب محبت مادرانه کردم، بالاخره روز بازگشت ما رسید و من که نمی تونستم از لعیا دل بکنم با خواسته ای خودخواهانه پیش جمشید رفتم و گفتم: ببین جمشید، می دونم که خواسته نابه جا و نادرستیه ولی باور کن که من نمیتونم بدون لعیا سر کنم، خیلی بهش عادت کردم در ثانی اون بازمونده همایونه و من دلم میخواد تمام عشقی رو که به اون داشتم حالا نثار دخترش کنم.او متفکّرانه گفت: اگه مخالفت کنم، چیکار میکنی؟با بغض گفتم: هیچی، با دلی شکسته همراهت می یام.جمشید تبسّمی کرد و گفت: فقط میخواستم بدونم که باهام می یای یا نه؟ چه اشکالی داره، اون بچّه از داشتن پدر و مادر بی نصیبه و ما از داشتن یه میوه زندگی، باشه آذر اگه دوسش داری، من حرفی ندارم.اون روز بی اختیار به آغوشش پریدم و ساعتها اشک ریختم و خدا را برای داشتن چنین همسفری شکر گفتم.
++++
وقتی مسئله رو مطرح کردم با مخالفت همه رو به رو شدم، پدر و مادرم به این عقیده بودندکه بزرگ کردن بچّه کسی اشتباهه و خاله گیتا می ترسید که من یا جمشید در بزرگ کردنش کوتاهی کنیم و بیم این رو داشت که اگه یه روزی خودمون بچّه دار بشیم لعیا رو فراموش کنیم، عمو بهادر هم ترجیح می داد تنها نوه اش توی اهواز زیر نظر خودش بزرگ بشه و یادگار دخترش رو نزد خودش نگه داره امّا خانواده همایون، از تهران تماس می گرفتند و می خواستند بچّه تنها پسرشون رو براشون بفرستیم، خلاصه جمشید با دلایل منطقی خودش، خانواده ام رو راضی کرد و ما به همراه لعیا و دعای خیر اونها به تهران برگشتیم و در اولین فرصت نزد خانواده فربد رفتیم و طی گفتگویی طولانی با مادر و پدرش رضایت اونها رو گرفتیم، لحظه خداحافظی مادر همایون دست منو گرفت و گفت: ببین آذرخانوم، من دیگه آفتاب لب بومم و شاید طلوع فردا رو نبینم، من خودم نمی تونم ازش نگه داری کنم و عمه هاشم هر کدوم چند تا بچّه قد و نیم قد دارن امّا با این حال اگه شما نتونی...به میان سخنش آمدم و گفتم: قول میدم مادر، من سالهاست حسرت داشتن یه بچّه رو داشتم و حالا حس می کنم که خدا این لطف رو به حق من و جمشید کرده از طرفی والدین این بچّه برای من خیلی عزیز بودن، شما مطمئن باشین لعیا، نور چشمای ما میشه.و همین طور هم شد، در مدت زمان کوتاهی من و جمشید به کلی فراموش کردیم که لعیا از خون ما نیست، جمشید عاشقانه لعیا رو دوست داشت و با همه وجودش براش پدری می کرد، منم که دلایل بسیاری واسه خواستنش داشتم و حاضر بودم واسش جون بدم؛ هنوز لعیای قشنگم 12 ساله نشده بود که خدا لطف رو به حق من تموم کرد، خوب به یاد دارم که در اهواز همسایه سیدی داشتیم که من خیلی بهش احترام می گذاشتم، یه شب به خوابم اومد و گفت: آذر لعیا رو چقدر دوست داری؟گفتم: خیلی آقا سید به اندازه بچّه واقعیم. گفت: پس قول بده بین بچّه هات فرق نذاری.
undefined۶

۳۰

۱۹:۰۱

وقتی که بیدار شدم مفهوم حرفاش رو نفهمیدم امّا هنوز یک ماه نگذشته به خوبی معنی کلامش رو درک کردم و پس از ماه ها امید، پسر نازنینم به خانواده کوچک ما اضافه شد و ما که این اتّفاق رو از برکت وجود لعیا می دونستیم بیشتر شیفته او شدیم، کم کم لعیای عزیز ما بزرگ شد و به سنی رسید که باید ازدواج می کرد، توی هر محفلی تعدادی خواستگار براش پیدا می شد و به قول معروف همه خواهانش بودند تا این که یه روز بعد از سالها عمه بزرگش بهم تلفن زد و خواست که به دیدن لعیا بیاد ولی من به شدّت مخالفت نمودم و حس کردم کسی میخواد دخترم رو ازم بگیره، چند هفته بعد دوباره تماس گرفت و ما رو به بهانه شرکت در میهمانی دعوت کرد و قول داد که چیزی به لعیا نگه، اون به جمشید گفته بود که به بیماری سختی مبتلا شده و دوست داره این لحظات آخر یادگار تنها برادرش رو ببینه، ما آخر هفته راهی خونه عمه لعیا شدیم و اونا رو از اقوام دور جمشید معرفی کردیم، لحظه دیدار اونا بعد از سال ها دیدنی و خاطره انگیز بود، در حالی که فقط من و جمشید و دو تا عمه لعیا از جریان با خبر بودیم، اونا لعیا رو بوسیدند و به بهانه این که خیلی بزرگ شده سیر تماشاش کردن ولی اون میون اتفاقی افتاد که به کلی هوش و حواس رو از لعیا گرفت، آرش پسر عمه کوچک لعیا، جوانی برازنده و تحصیل کرده بود که تا پایان مهمونی دور لعیا چرخید و بالاخره اونو شیفته خودش کرد، از فردای آن شب، روز و شب لعیا، آرش شد و لحظه به لحظه آرش، لعیا و با همه مخالفت های من که علتش فقط ترس جدایی از فرزندم بود، اونا با هم ازدواج کردند، بدون اینکه اطلاعی از نسبت خانوادگی شون داشته باشن؛ درست یک سال بعد از ازدواج لعیا و آرش، خدا دختری به اونا هدیه کرد، زیبا و دلنشین امّا این زیبا رو برای من یادآور خاطرات بد گذشته بود، دختر لعیا که اسم اون رو آرام گذاشتند، شباهت فوق العاده ای به مهراوه داشت، با همون چشمای گیرا که روزی باعث جدایی من از عشقم شده بود، از همون لحظه اول ناخودآگاه کینه آرام به دلم نشست و تصمیم گرفتم نذارم اون مثل مهراوه سبکسر و بی قید بار بیاد و بخواد از زیباییش سوءاستفاده کنه امّا با وجود آرام هم به هر حال لعیا فرزندم بود و من مادرانه دوسش داشتم، اینا همه خواست خدا بود که من از همایون دور بشم تا بتونم دخترش رو مثل چشمام نگه داری کنم، به قول جمشید که همیشه می گفت: لعیا گوشه ای از تقدیر من و تو بود نه همایون و مهراوه، حکمت خدا در این بود که همایون دلباخته تو نشه تا تو زنده بمونی و برای دخترش مادری کنی.»
#پایان_فصل_پنجم#پارت_بیست_نه#عشق_آرام
«کافه داستان مهروundefined»
undefined شناسه:https://ble.ir/cafemahru
undefined۹

۴۱

۱۹:۰۱

thumbnail
#شب_بخیر🖤
«کافه داستان مهروundefined»
undefined شناسه:https://ble.ir/cafemahru
undefined۴

۴۰

۲۲:۴۰

۲۱ مرداد
گر شاخه ها دارد تری
ور سرو دارد سروری
ور گل کند صد دلبری
ای جان، تو چیزی دیگری…
#مولانا#شعر_-_-_---undefined undefined undefined---_-_-#سلام_روز_بخیر

«کافه داستان مهروundefined»
undefined شناسه:https://ble.ir/cafemahru
undefined۴
undefined۲

۳۷

۹:۰۳

thumbnail
«کافه داستان مهروundefined»
undefined شناسه:https://ble.ir/cafemahru
undefined۴

۳۸

۱۱:۴۵

کافه داستان مهرو🌹
وقتی که بیدار شدم مفهوم حرفاش رو نفهمیدم امّا هنوز یک ماه نگذشته به خوبی معنی کلامش رو درک کردم و پس از ماه ها امید، پسر نازنینم به خانواده کوچک ما اضافه شد و ما که این اتّفاق رو از برکت وجود لعیا می دونستیم بیشتر شیفته او شدیم، کم کم لعیای عزیز ما بزرگ شد و به سنی رسید که باید ازدواج می کرد، توی هر محفلی تعدادی خواستگار براش پیدا می شد و به قول معروف همه خواهانش بودند تا این که یه روز بعد از سالها عمه بزرگش بهم تلفن زد و خواست که به دیدن لعیا بیاد ولی من به شدّت مخالفت نمودم و حس کردم کسی میخواد دخترم رو ازم بگیره، چند هفته بعد دوباره تماس گرفت و ما رو به بهانه شرکت در میهمانی دعوت کرد و قول داد که چیزی به لعیا نگه، اون به جمشید گفته بود که به بیماری سختی مبتلا شده و دوست داره این لحظات آخر یادگار تنها برادرش رو ببینه، ما آخر هفته راهی خونه عمه لعیا شدیم و اونا رو از اقوام دور جمشید معرفی کردیم، لحظه دیدار اونا بعد از سال ها دیدنی و خاطره انگیز بود، در حالی که فقط من و جمشید و دو تا عمه لعیا از جریان با خبر بودیم، اونا لعیا رو بوسیدند و به بهانه این که خیلی بزرگ شده سیر تماشاش کردن ولی اون میون اتفاقی افتاد که به کلی هوش و حواس رو از لعیا گرفت، آرش پسر عمه کوچک لعیا، جوانی برازنده و تحصیل کرده بود که تا پایان مهمونی دور لعیا چرخید و بالاخره اونو شیفته خودش کرد، از فردای آن شب، روز و شب لعیا، آرش شد و لحظه به لحظه آرش، لعیا و با همه مخالفت های من که علتش فقط ترس جدایی از فرزندم بود، اونا با هم ازدواج کردند، بدون اینکه اطلاعی از نسبت خانوادگی شون داشته باشن؛ درست یک سال بعد از ازدواج لعیا و آرش، خدا دختری به اونا هدیه کرد، زیبا و دلنشین امّا این زیبا رو برای من یادآور خاطرات بد گذشته بود، دختر لعیا که اسم اون رو آرام گذاشتند، شباهت فوق العاده ای به مهراوه داشت، با همون چشمای گیرا که روزی باعث جدایی من از عشقم شده بود، از همون لحظه اول ناخودآگاه کینه آرام به دلم نشست و تصمیم گرفتم نذارم اون مثل مهراوه سبکسر و بی قید بار بیاد و بخواد از زیباییش سوءاستفاده کنه امّا با وجود آرام هم به هر حال لعیا فرزندم بود و من مادرانه دوسش داشتم، اینا همه خواست خدا بود که من از همایون دور بشم تا بتونم دخترش رو مثل چشمام نگه داری کنم، به قول جمشید که همیشه می گفت: لعیا گوشه ای از تقدیر من و تو بود نه همایون و مهراوه، حکمت خدا در این بود که همایون دلباخته تو نشه تا تو زنده بمونی و برای دخترش مادری کنی.» #پایان_فصل_پنجم #پارت_بیست_نه #عشق_آرام «کافه داستان مهروundefined» undefined شناسه: https://ble.ir/cafemahru
به رسم ارادت، به احترام این دو شبِ بارانیِ اشک و نور؛ شبی که پیام آور رحمت رخت بست و امام حسن (ع) و امام رضا(ع)، با پیامبر، همسفر عرش شدند.قرارِ ما، جمعه شب؛ آغاز فصل ششم، با دلی که به این آستان وابسته است.
پابه پای هم، تا قصه به مقصد برسد.
التماس دعا undefined
«کافه داستان مهروundefined»
undefined شناسه:https://ble.ir/cafemahru
undefined۶
undefined۵

۴۶

۱۷:۱۱

۲۲ مرداد
thumbnail
#سلام#روز_خوش

«کافه داستان مهروundefined»
undefined شناسه:https://ble.ir/cafemahru
undefined۲

۳۱

۸:۵۳

thumbnail
کاش دنیا دست زنها بود، زنها که زاییده‌اند یعنی خلق کرده‌اند و قدر مخلوق خودشان را می‌دانند.
#معرفی_کتاب#سووشون#سیمین_دانشور

«کافه داستان مهروundefined»
undefined شناسه:https://ble.ir/cafemahru
undefined۵
undefined۲

۲۹

۱۹:۰۶

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.