آهسته پاسخ داد: ببخشيد، تو چه مي دوني من چي ميكشم صبا؟ فكر ميكني خودم اينا رو نميدونم امّا شدني نيست من بدون اون مي ميرم، من بايد تحمّل كنم، من بهش قول دادم.به محض تمام شدن جمله آرام جوان برازنده و زيبايي به كنارمان آمد و با لبخندي گفت: سلام، مي تونم چند دقيقه وقتتون رو بگيرم.من كه با حيرت به جوان خيره شدم، متوجّه آرام گشتم كه به سرعت اشكهايش را زدود و همانطور كه پشت به او داشت گفت: صبا؟ فكر كنم دارم خواب مي بينم، اين دايي نازنين من، توي خوابم تنهام نميذاره.و با چشمكي مرا متوجّه ساخت كه جوان را مي شناسد، جوان با لبخندي گفت: بازم خوبه اميد مي یاد توي خوابت، تو كه توی بيداري منو بيچاره كردي آرامِ جانم.قبل از اين بارها از آرام شنيده بودم كه اميد او را اينگونه خطاب مي كند و بلافاصله فهميدم كه آن جوان عزيزدل آرام و يا به قولي همان دايي اميد است، به نشانه احترام برخاستم وگفتم: ببخشيد جناب كياني من به جا نياوردم.آرام به سوي او روي گرداند و من اشتياق را در چشمان عاشقش ديدم، اميد نيز لحظه اي به او خيره شد و رو به من گفت: خواهش مي كنم خانوم، من بايد خودمو معرفی میکردم، راستش هواي جووني زد به سرم وگفتم كمي اين وروجك رو اذّيت كنم.وقتي با لبخند به آرام نگاه كردم، هنوز اثرات گريه در چهره اش هويدا بود ولي با تبسّم شيريني گفت: باورم نميشه شما اينجايي.اميد با احترامي به من كنار آرام نشست وگفت: دلم برات يه ذره شده بود، اومدم خونه ببينمت كه لعيا گفت رفته تا پارك سر خيابون منم اومدم سراغت.ـ خيلي خوشحالم كردي، باور كن.ـ اگه خوشحالي چرا بغض كردي؟آرام با نگاهي به من گفت: از خوشحاليه مگه نه صبا؟وقتي من به نشانه تائيد سخنش سر خم كردم، اميد با لحن دلنشيني گفت: پس صبا توئي؟ همون كسي كه گاهي فكر مي كنم آرام بيشتر از من دوسش داره.خنده كنان گفتم: اشتباه نكنين، آرام هيچكسي رو توي اين دنيا بيشتر از شما دوست نداره، من اينو به عنوان نزديك ترين دوستش به شما ميگم.آرام معترضانه گفت: اِ، صبا؟اميد قهقهه اي سر داد وگفت: چيه؟ مي ترسي دستت رو بشه، بذار بگه، من بدونم كجاي قلب تو جا دارم.آرام سر به زير انداخت و آهسته گفت: بپرس كجا جا نداري؟اميد رو به من بدون مقدّمه پرسيد: تو میدوني اون كيه كه دل آرام رو برده؟من كه جا خورده بودم به آرام نظري انداختم وگفتم: مگه همچنين كسي وجود داره؟اميد ابرويي بالا انداخت و پرسيد: يعني وجود نداره؟در همين لحظه آرام براي تمام كردن بحث برخاست و با نگاهي به هر دوي ما گفت: من رفتم حرفاتون كه تموم شد بياين، خداحافظ.من و اميد با نگاهي به هم خنديديم و در پي او روان شديم؛ آنها، ابتدا مرا به منزل رساندند و اميد در پاسخ به من كه گفتم: بفرمائيد منزل، خانواده خوشحال ميشن.گفت: ايشاا... توي يه فرصت ديگه، در ضمن من خيلي خوشحالم كه آرام دوستي به خوبي تو داره صبا، اميدوارم دوستي تون سالها ادامه پيدا كنه.ـ شما لطف دارين، منم اميدوارم هميشه شما و آرام رو در كنار هم ببينم.با اين كه اميد متوجّه منظورم نشد، تشكّر كرد و آرام با نگاهي پر مفهوم با حركت سر از من خداحافظي كرد و من با قلبي سرشار از اندوه به خاطر عزيزترين دوستم وارد منزل شدم.++++
۳۰
۱۹:۰۱
به محض حركت، اميد نگاهي به آرام كرد و گفت: دوست خوبيه، چقدر هم خانومه.و با شوخي افزود: خواهر بزرگتر از خودش نداره.آرام به نشانه « نه» سري تكان داد و با دلخوری گفت: شما پسرها فكري جز پيدا كردن همسر ندارين؟ـ نه يكي از مهمترين كارهاي زندگيمون انتخاب همسره، مگه غير اينه؟آرام با نگاهي به خيابان بی حوصله گفت: نمي دونم...، گرسنمه، ميشه بريم خونه؟ـ به يه شرط كه عصر هر جا من گفتم بياي، ok؟آرام مطيعانه نگاهش كرد وگفت: هر جا غير از خونه تون.ـ باشه خونه نمیريم ولي وقتي مامان و بابات برن اونجا مادر مي فهمه كه ما باهميم.آرام با دلخوري گفت: حق با توئه، من با شما هيچ جا نميام.اميد مصرانه گفت: تو بايد با من بياي، من ميخوام امشب يه خاطره دو نفره واسه هم بسازيم يعني به يه بداخلاقي مادر نمي ارزه؟آرام با تصوّر اينكه ساعتي با اميد خواهد بود با لبخندي از اعماق وجودش گفت: مي ارزه، هزاران هزار بار مي ارزه.اميد مقابل خانه لعيا ايستاد وگفت: قبل از اينكه بري، ميخوام يه سوالي ازت بكنم، جواب ميدي؟ـ اگه بشه حتماً.ـ تو چرا توي پارك گريه مي كردي؟ـ چيزي نيست يه كم حساس شدم، فوري اشكم سرازير ميشه.ـ بهم دروغ نگو، من ميخوام بدونم علّت گريه ات چي بود؟آرام هم در كمال صداقت گفت: داشتم به صبا مي گفتم از شب مهموني، دایی عزیزم رو نديدم و دلم به اندازه همه آسمون واسش تنگ شده، يعني اين همه دلتنگي چند تا قطره اشك نميخواد؟اميد با قلبي سرشار از علاقه به خواهرزاده بي همتايش، او را در آغوش كشيد وگفت: عزيزدلم، كي بشه اين همه محبّت رو جبران كنم.آرام با چشماني مرطوب و شرمی فراوان خود را از آغوش او رها كرد و سپس اميد پيشاني آرام را بوسيده هر دو دست در دست هم وارد خانه شدند تا در كنار بقيّه عزيزانشان از لحظاتشان لذّت ببرند.
#پارت_یازده#عشق_آرام
«کافه داستان مهرو
»
شناسه:https://ble.ir/cafemahru
#پارت_یازده#عشق_آرام
«کافه داستان مهرو
۴۲
۱۹:۰۱
Abdolhossein Mokhtabad - Shabangahan (320).mp3
۰۸:۱۴-۱۸.۹۹ مگابایت
۶۳
۲۲:۱۹
دلبر سیه پوش و سیه موی مناشتیاقت را از لا به لای سکوتت میفهمم و نگاهت را در میان فاصله ها میبینم و صدایش را می شنوم، نگاهت عجیب سخنور خوبی ست، عجیب دلبری میکند و وجودم را می لرزاند، آری...، می شنوم نجوای خواستنش را و احساس میکنم گرمای عشق را...، اینبار من هم سکوت میکنم، گویا کلام عشق در سکوت زیباتر است.
#دلنوشته#مهرو_رمضانی
«کافه داستان مهرو
»
شناسه:https://ble.ir/cafemahru
#دلنوشته#مهرو_رمضانی
«کافه داستان مهرو
۳۲
۹:۴۴
از نژاد چشمه باش بگذار آدم هاتا میتوانند سنگ باشندمـهـم این است کهتو جاری باشی و از آنها بگذری خوشبخت کسی هست کهشکوه رفتارش آفرینندهی لبخندبر لبهای دیگران باشد...
زندگیتون پر برکت و نگاه خدا همراهتون
عصرتون غرق در زیبایی
#عصربخیر
«کافه داستان مهرو
»
شناسه:https://ble.ir/cafemahru
«کافه داستان مهرو
۲۳
۱۶:۱۲
کافه داستان مهرو🌹
به محض حركت، اميد نگاهي به آرام كرد و گفت: دوست خوبيه، چقدر هم خانومه. و با شوخي افزود: خواهر بزرگتر از خودش نداره. آرام به نشانه « نه» سري تكان داد و با دلخوری گفت: شما پسرها فكري جز پيدا كردن همسر ندارين؟ ـ نه يكي از مهمترين كارهاي زندگيمون انتخاب همسره، مگه غير اينه؟ آرام با نگاهي به خيابان بی حوصله گفت: نمي دونم...، گرسنمه، ميشه بريم خونه؟ ـ به يه شرط كه عصر هر جا من گفتم بياي، ok؟ آرام مطيعانه نگاهش كرد وگفت: هر جا غير از خونه تون. ـ باشه خونه نمیريم ولي وقتي مامان و بابات برن اونجا مادر مي فهمه كه ما باهميم. آرام با دلخوري گفت: حق با توئه، من با شما هيچ جا نميام. اميد مصرانه گفت: تو بايد با من بياي، من ميخوام امشب يه خاطره دو نفره واسه هم بسازيم يعني به يه بداخلاقي مادر نمي ارزه؟ آرام با تصوّر اينكه ساعتي با اميد خواهد بود با لبخندي از اعماق وجودش گفت: مي ارزه، هزاران هزار بار مي ارزه. اميد مقابل خانه لعيا ايستاد وگفت: قبل از اينكه بري، ميخوام يه سوالي ازت بكنم، جواب ميدي؟ ـ اگه بشه حتماً. ـ تو چرا توي پارك گريه مي كردي؟ ـ چيزي نيست يه كم حساس شدم، فوري اشكم سرازير ميشه. ـ بهم دروغ نگو، من ميخوام بدونم علّت گريه ات چي بود؟ آرام هم در كمال صداقت گفت: داشتم به صبا مي گفتم از شب مهموني، دایی عزیزم رو نديدم و دلم به اندازه همه آسمون واسش تنگ شده، يعني اين همه دلتنگي چند تا قطره اشك نميخواد؟ اميد با قلبي سرشار از علاقه به خواهرزاده بي همتايش، او را در آغوش كشيد وگفت: عزيزدلم، كي بشه اين همه محبّت رو جبران كنم. آرام با چشماني مرطوب و شرمی فراوان خود را از آغوش او رها كرد و سپس اميد پيشاني آرام را بوسيده هر دو دست در دست هم وارد خانه شدند تا در كنار بقيّه عزيزانشان از لحظاتشان لذّت ببرند. #پارت_یازده #عشق_آرام «کافه داستان مهرو
»
شناسه: https://ble.ir/cafemahru
اميد بار ديگر لعيا را مخاطب قرارداد وگفت: يادت نره لعيا فعلاً به مامان چيزي نگو تا خودم بيام وگرنه عصبانيتش رو سر تو خالي مي كنه.ـ خيالت راحت باشه من حرفي نمي زنم ولي اگه بپرسه اميد كجاست چي بگم؟اميد لحظه اي متفكّر نگاهش كرد وگفت: نظرت چيه كه حقيقت رو بگي؟ فوقش يه كم سرت داد و هوار مي كنه.ـ باشه راستش رو ميگم اينطوري بهتره.آرام برخاست و در حين رفتن به اتاقش گفت: چه دردسري شد اين گردش رفتن ما. آنگاه وارد اتاقش شد و شنید كه اميد گفت: آرام زودتر حاضر شو بريم، يه فكري هم به حال مادر مي كنيم.آرام با وسواس مانتو و روسري هم رنگي را انتخاب كرد و دستي به صورتش كشيد و آراسته و مرتّب با ظاهري مناسب به سالن برگشت وگفت: من حاضرم.اميد و لعيا با نگاهي تحسين آميز وراندازش كردند و لعيا گفت: تيپ زدي؟ خوشگل كردي؟آرام با شيطنت خنديد وگفت: مي خواستم به دايي بيام كه اگه كسي توي خيابون ديدمون نگه بيچاره اين پسره.اميد قهقهه وار خنديد وگفت: عوضش الان همه ميگن بيچاره دختره.آرام عاشقانه نگاهش نموده گفت: خواهش دارم اميد خان شكسته نفسي مي كنيد.اميد برخاست وگفت: بيا بريم وروجك، لعيا ما رفتيم، كاري نداري؟لعيا در حالي كه نگران بود گفت: نه، به سلامت زود برگردين.آرام نيز با مادرش خداحافظي كرد و در كنار اميد از منزل خارج شد؛ اميد اتومبيل را از پارك بيرون آورده با اشاره اي از او خواست سوار شود، آرام كنارش نشست وگفت: طفلك مامانم خانوم بزرگ بيچاره اش مي كنه.اميد تبسّمي نثارش كرد وگفت: ميشه ديگه به اين حرفا فكر نكني؟ لطفاً.ـ چشم حالا قصد دارين كجا بريم؟ـ هر جا كه تو بگي، من كه به تفريح گاه هاي اينجا وارد نيستم.ـ نظرتون راجع به شهربازي چيه؟ـ خوبه به شرطي كه سوار همه وسايل ها بشيم.آرام خنده كنان گفت: موافقم.ـ پس بزن بريم.دو، سه ساعتي طول كشيد تا از همه وسايل بازي پارك استفاده كردند، آخرين وسيله ترن برقي بود كه به محض ايستادن، اميد گفت: از دست تو دختر، من جووني هامم اين كارها رو نمي كردم، انقدر سوت زدم كه دهنم خشك شده.آرام كه از شادي اين چند ساعت لبريز از نشاط بود، دستش را زير بازوي اميد انداخت وگفت: همچين ميگيد جووني هام كه انگار صد سالتونه، يعني چي تو هنوز سی سالت نشده، بيخود اداي پيرمردها رو درنيار.ـ باشه، ديگه نميگم پير شدم ولي حق دارم بگم گرسنمه يا نه؟ انقدر منو سوار اين بازي ها كردي، انرژيم تحليل رفته، دارم ضعف مي كنم.آرام بي اختيار گفت: الهي بميرم برات، ببخشيد، راست ميگي اذّيت شدي.اميد كه از لحن سرشار از علاقه آرام دلش لرزيده بود، ايستاد و لحظه اي بعد ابرو در هم كشيد وگفت: ديگه اين حرفو نزن به هيچ كس.آرام كه متعجّب نگاهش كرد، افزود: حيف تو نباشه واسه كسي بميري.آرام تبسّمي شيرين به لب راند وگفت: واسه كسي شايد امّا شما براي من كسي نيستي.اميد در حالي كه شاد بود با اخمي گفت: من اين اجازه رو بهت نميدم، ديگه تكرار نشه ok؟ آرام خنديد و گفت: ok، جناب مهندس.در همين هنگام آرام، نامش را از پشت سر شنيد و حيرت زده به عقب رو گرداند و ساقی يكي از همكلاسانش را به همراه خانواده اش ديد، قدمي از اميد فاصله گرفت و با مادر و پدرش سلام و عليكي كرده رو به ساقی گفت: حالت چطوره ساقی جون؟ـ مرسي خوبم، تو رو به راهي؟ با كنكور چه كردي؟ـ منم خوبم، كنكور هم بد نبود، منتظر نتيجه ايم.ـ تو كه غمي نداري حتماً قبول ميشي، پزشكي مي خواستي، نه؟ـ بله، اگه خدا بخواد.ـ حتماً ميخواد.آنگاه نگاهي به اميد كرد و با اشاره سر سلام كرده گفت: شيطون نگفته بودي ازدواج كردي، شايدم هنوز نامزد هستيد، آره؟آرام بغضش را به سختي فرو برد و با لبخندي نچندان طبيعي گفت: نه بابا، دائيمه.و به همراه ساقی به طرف اميد رفت وگفت: دايي جون، با دوستم ساقی آشنا بشيد.اميد سري به نشانه احترام رو به ساقی خم كرد وگفت: خوشوقتم خانوم ساقی.ـ مرسي لطف دارين، راستش من خودم دو تا دايي دارم كه همسن و سال پدرم هستن، برام خيلي جالبه كه شما و آرام رو با هم مي بينم.اميد لبخند زد و آرام گفت: درسته من و دايي تفاوت سني زيادي با هم نداريم، به خاطر همين خيلي با هم راحتيم.ـ واسه همينه كه من فكر كردم نامزد كردي و به ما نگفتي.اميد خنده اش را مهار كرد و سر به زير انداخت، بعد از خداحافظي با ساقی از شهربازي خارج شدند و سوار بر اتومبيل به سوي رستوراني كه آرام پيشنهاد داده بود حركت كردند كه اميد گفت: بعضي از آدما چقدر احمقند؟ آخه به من و تو مي ياد نامزد باشيم؟آرام دلگيرانه گفت: خب اينطوري خيال كرده بود، بعدم چرا نمي ياد؟ من زيادي بچه ام؟اميد نگاهش كرد و درحالي كه دليل دلخوري اش را نمي فهميد گفت: نه، من زيادي واسه تو بزرگم يعني از ظاهرم پيدا نيست كه يه مرد سی ساله هستم و تو فقط هیجده سالته.
۲۳
۱۷:۱۹
آرام آهسته آهي كشيد وگفت: تفاوت سني انقدرها مهم نيست مهم اينه كه دو طرف همديگه رو دوست داشته باشن، در مورد ما هم بحثي نيست به هر حال يا یک سال يا ده سال، شما دايي من هستي و نمي تونن نسبت ديگه اي بهتون بدن، پس بيخيال.ـ درسته من بحثم در مورد خودمون نيست، كلي ميگم، آدما هر چي تفاوت سني شون كم تر باشه بهتر همديگرو درك مي كنن.آرام در حالي كه علاقه اي به اين بحث نداشت گفت: مهم اينه كه طرفت رو از ته قلبت بخواي، مهم نيست اون چند سال زودتر و يا ديرتر به اين دنيا پا گذاشته، مهم اينه كه بخواي دركش كني.اميد سري تكان داد و به خواسته آرام مقابل رستوراني ايستاد و هر دو پياده شدند، اميد دست آرام را به دست گرفت وگفت: در مورد من و تو شايد؟ با اين همه تفاوت سني همديگه رو درك مي كنيم، چون دايي و خواهرزاده ايم ولي در مورد همسر آينده مون بايد بگم نظرت رو قبول ندارم، زن و شوهر بايد از همه نظر به هم بخورن، سن و سال، تحصيلات، موقعيت خانوادگي.آرام كلافه از بحثي كه قلبش را به در مي آورد گفت: چون عاشق نشدید اینطوری میگید، اميدوارم شما فرد مورد نظرتون رو پيدا كنيد، با همه اين شرايط، من ميرم دستهامو بشورم، شما هر ميزي رو صلاح دونستين انتخاب كنيد.و بلافاصله به سرويس بهداشتي رستوران رفت تا با آب سرد سوزش چشمان مرطوبش را بزدايد و با نفسي عميق بغض خو گرفته با سينه اش را فرو برد و با نگاهي در آينه به خود گفت: چرا نميخواي باور كني، اميد فقط به چشم يه دايي تو رو مي بينه و همه محبّتي كه بهت داره از سر ترحّمه، نبايد توقع داشته باشي طور ديگه اي باهات رفتار كنه، تو محبّت خودت رو بكن، انتظار عشق هم نداشته باش.و در پي اين انديشه با آرامشي ظاهري به او پيوست و با لبخندي رو به روي اميد نشست و گفت: سفارش غذا دادي؟ـ نه، من جسارت نمي كنم، امر، امر شماست.آرام نگاهي به منوي رستوران نمود وگفت: نظرت در مورد پيتزا چيه؟اميد سرش را به نشانه موافقت تكان داد وگفت: هر چي دوست داري سفارش بده، منم برم دستهام رو بشورم.آرام لحظه اي اميدش را از دور تماشا كرد و به گارسون سفارشات لازم را داد، دقايقي بعد همان طور كه در افكار خود غرق بود، با اشاره دستي به شانه اش به خود آمد و رو برگرداند و با ديدن مهتاب لبخندي زده گفت: اِ، سلام مهتاب جون، حال شما؟!مهتاب بوسه اي به صورت آرام زد وگفت: سلام عزيزم، خوبم، تو چه طوري؟ لعيا جون و آقاي دكتر خوب هستن؟ـ ممنون، همه سلام دارن.ـ لطف دارن، از اون دور هي نگاهت كردم، گفتم خدا اين دو تا چشم سياه که برق مي زنه خيلي واسم آشناست، چقدر خوشگل شدي بلا؟ـ مرسي، چشماتون قشنگ می بينه، تنهائين؟ـ نه خانومي، با دوستام اومديم تو چي؟ تنها كه نمي ياي با خانواده اي؟ـ نه، با دايي اميدم.مهتاب سري تكان داد وگفت: جداً؟ شنيدم برگشته، خيلي جالبه برام دايي و خواهرزاده اومدن شام بيرون.هنوز آرام پاسخي نداده بود كه اميد او را خواند: آرام جان؟آرام به سويش روگرداند وگفت: دايي جون، ايشون مهتاب خانوم هستن، خواهر معراج خان.اميد با لبخند سلامي كرد وگفت: به به، مشتاق ديدار، حالتون چطوره؟مهتاب دستش را به طرف او دراز كرد و در حين دست دادن گفت: سلام از بنده جناب كياني، متشكرم، رسيدن به خير، عذر بنده رو بپذيريد.ـ خواهش مي كنم سركار خانم، شما لطف دارين، خانواده خوب هستن؟ـ سلام دارن متشكّر.ـ بفرمائيد در خدمت باشيم.ـ ممنونم، با دوستان هستم، ايشاا... در اولين فرصت براي چشم روشني عمه جون مزاحم ميشيم.ـ باعث افتخار، خوشحال شدم.مهتاب بار ديگر با اميد دست داده صورت آرام را بوسيد وگفت: خوشحال شدم آرام جان.و رو به اميد افزود: به اميدديدار.اميد كه به خوبي اشتياق را در كلام مهتاب حس كرده بود با شادماني پاسخ داد: به اميدديدار.آرام كه از نگاه رد و بدل شده، ميان آن دو ناراضي بود، رو به اميد گفت: حالت خوبه؟اميد با نگاهي به مسير رفتن مهتاب، روي صندلي نشست وگفت: بله، خيلي خوبم، چطور؟ـ همين طوري.و از گارسون تشكّري كرده، مشغول صرف غذا شد، هر چند كه طعم و مزه غذا را نفهميد، دلشوره عجيبي كه در درونش بود، خبر از اتّفاق خوبي نداشت، شام در سكوت صرف شد و موقع بيرون آمدن از رستوران اميد بار ديگر به ميزشان نظر انداخت و آرام عصبي پرسيد: چيزي جا گذاشتي؟اميد نگاهش كرد وگفت: نمي دونم.آرام متعجّب و متأثر نگاهش كرد و اميد سوار اتومبيل شد، آرام بغضش را فرو داد و در كنارش نشست و سعي كرد، حرفي بزند ولي نتوانست، حس بدي داشت، ترس از جدايي سراپاي وجودش را گرفته بود، دقايقي بعد اميد سكوت را شكست و شك آرام را به يقين تبديل كرد و پرسيد: چقدر راجع به مهتاب مي دوني؟آرام با چشماني غم زده گفت: مي دونم، چي ميخواي بدوني؟ـ همه چي رو؟ـ 26 سالشه، فوق ليسانس تاريخ داره، فوق العاده با نشاط و مغروره، البته يه كمي هم مرموزه و حدود يك سال پيش نامزديش رو با يكي ازهمكارهاش به هم زده.
۱۸
۱۷:۱۹
ـ منظورت چيه مرموزه؟ و چرا نامزديش به هم خورده.ـ چون كسي دليلش رو نفهميد ميگم مرموزه، يادمه تقريباً دو سال پيش ما واسه نامزديش دعوت شديم، نامزدش پسر معقولي به نظر مي اومد امّا يه دفعه گفتن مهتاب نامزديش رو به هم زده، چرا؟ هيچكس نفهميد، اصولاً با فاميل قاطي نميشه بيشتر با دوستاي خودش مي جوشه.اميد سري تكان داد وگفت: بدم نمياد بيشتر باهاش آشنا بشم.آرام غمگين وراندازش كرد و در حالي كه دلش لبريز از غم بود گفت: اين جمله رو جلوي خانوم بزرگ بگي كار تمومه ها.اميد خندان گفت: نه، حواسم هست، مطمئن شدم بهش ميگم.آرام به سختي لب باز كرد وگفت: واقعاً از مهتاب خوشت اومده؟اميد بي خبر از حال زار او گفت: به تو نمي تونم دروغ بگم، اولين باره يه دختر به دلم مي شينه، اگه شرايطش هم مطابق ايده آلم باشه، بدم نمي ياد ازش خواستگاري كنم.آرام دستان يخ زده اش را در هم فشرد وگفت: اينطوري خانوم بزرگ رو هم خوشحال ميكني.ـ حق با توئه، مطمئناً مادر رضايت ميده.بقيّه مسير در سكوتي سرد سپري شد، آرام غرق در نااميدي بود و اميد غرق در رويا، به منزل خانم بزرگ كه رسيدند، آرام به خود آمد وگفت:اِ، دايي، چرا منو آوردين اينجا؟اميد نگاهي به اطرافش انداخت وگفت: ببخش حواسم نبود.آرام با طعنه گفت: به اين زودي هوش و حواست رو پروند؟اميد خنديد وگفت: شما دخترها كاري به جز پروندن حواس ما پسرها ندارين.آرام با نارضايتي پياده شد و به همراه اميد وارد خانه گشته هنوز به ساختمان نرسيده، اميد ايستاد، دست آرام را گرفته گفت: امشب يكي از قشنگ ترين شب هاي زندگي من شد، خيلي خوش گذشت، نظر تو چيه آرامِ جانم؟آرام با قلبي شكست خورده نگاهش كرد و با ياد آوري ساعات اوليه شب گفت: براي منم همينطور، ممنونم امید.و به ياد مهتاب آهي كشيد و وارد ساختمان شد تا با آرامش با خانم بزرگ رو به رو شود، به محض ورود خانم بزرگ نگاه سردش را به روي آرام پاشيد وگفت: خير مقدم خانوم، خوش گذشت.آرام آهسته سلام داد وگفت: مرسي خانوم بزرگ.و با عجله به سوي آشپزخانه رفت و شنيد كه خانم بزرگ در پاسخ به اميدكه سلام نمود گفت: سلام مادر، معلوم هست كجايي؟ از صبح ول كردي رفتي، نميگي مادرم تنهاست.ـ الهي اميد فدات بشه، عوضش دخترت رو واست فرستادم.ـ هر كي به جاي خودش.اميد به اتاقش رفت و لباس عوض كرده بازگشت و با سلامي به لعيا گفت: جات خالي لعيا، انقدر جيغ زديم و خنديديم كه ضعف كرديم.لعيا زير چشمي نگاهي به مادرش كرد وگفت: دوستان به جاي ما.اميد بي توجّه به خشم مادر ادامه داد: عوضش شام خوبي خورديم.و آنگاه با صداي بلند آرام را مخاطب قرارداد وگفت:آرامِ جانم، يه چايي به گدايي ميدي؟آرام كه از لحن بي خيال اميد، عصبي بود، چند فنجان چاي ريخت و به سالن آمد و چاي را مقابل خانم بزرگ نگه داشت، او بدون اينكه به آرام نگاه كند، چاي را برداشت وگفت: خب، اين گردش دو نفره به چه مناسبت بود؟اميد در حين برداشتن فنجان چاي چشمكي به آرام زد وگفت: مناسبتي نداشت من دلم ميخواست يه كم در شهر گردش كنم، اين بود كه زحمت آرام رو دادم.خانم بزرگ كه داشت آماده مي شد تا با آرام مشاجره كند با شنيدن سخن اميد نگاه خصمانه اي به آرام كرد وگفت: اگه زودتر ازدواج كني، ديگه مجبور نميشي زحمت آرام رو بدي.اميد با به ياد آوردن مهتاب تبسّمي نمود و به آرام كه به او چشم دوخته بود اشاره كرد. آرام كه مفهوم اشاره اميد را ميدانست با دلي خونين بالاجبار لبخند زد و با افسوس سر تكان داد.
#پارت_دوازده#عشق_آرام
«کافه داستان مهرو
»
شناسه:https://ble.ir/cafemahru
#پارت_دوازده#عشق_آرام
«کافه داستان مهرو
۲۶
۱۷:۲۰
خدایادرانتهای شب
قلبهای مهربان دوستان و عزیزان رابه تو می سپارم
باشد که با یاد توبه آرامش رسیده
وفارغ از دردها و رنجهاطلوع صبحی زیبا را به نظاره بنشینند
#شبتون_بخیر
«کافه داستان مهرو
»
شناسه:https://ble.ir/cafemahru
باشد که با یاد توبه آرامش رسیده
#شبتون_بخیر
«کافه داستان مهرو
۱۶
۲۰:۳۸