۳۰
۲۰:۵۱
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
قسمتاولرمان
۳۰
۲۱:۰۰
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
اوکی
۷
۱۴:۵۶
قسمت اول: صدای طبقهی چهارم
باران از عصر بیوقفه میبارید. آوا جلوی آپارتمان قدیمی ایستاده بود و به پنجرههای تاریک خیره شده بود. همه میگفتند طبقهی چهارم سالهاست خالی است...
اما هر شب، دقیقاً ساعت ۱۲:۱۲، صدای قدم زدن از آنجا شنیده میشود.
آوا خندید و زیر لب گفت:«حتماً همسایهها داستان ساختن.»
وارد ساختمان شد.
پلهها یکییکی زیر پاهایش ناله میکردند.
وقتی به طبقهی سوم رسید، ناگهان صدای قدمها از بالای سرش آمد...
تق...
تق...
تق...
آوا سرش را بالا گرفت.
طبقهی چهارم کاملاً تاریک بود.
با خودش گفت: «کسی اونجاست؟»
هیچ جوابی نیامد.
فقط صدای قدمها آرامآرام به سمت پلهها نزدیکتر شد...
و بعد...
همهچیز ساکت شد.
آوا نفسش را حبس کرد.
در همان لحظه، گوشیاش روشن شد و بدون اینکه کسی به آن دست بزند، یک پیام روی صفحه ظاهر شد:
«لطفاً برنگرد...»
باران از عصر بیوقفه میبارید. آوا جلوی آپارتمان قدیمی ایستاده بود و به پنجرههای تاریک خیره شده بود. همه میگفتند طبقهی چهارم سالهاست خالی است...
اما هر شب، دقیقاً ساعت ۱۲:۱۲، صدای قدم زدن از آنجا شنیده میشود.
آوا خندید و زیر لب گفت:«حتماً همسایهها داستان ساختن.»
وارد ساختمان شد.
پلهها یکییکی زیر پاهایش ناله میکردند.
وقتی به طبقهی سوم رسید، ناگهان صدای قدمها از بالای سرش آمد...
تق...
تق...
تق...
آوا سرش را بالا گرفت.
طبقهی چهارم کاملاً تاریک بود.
با خودش گفت: «کسی اونجاست؟»
هیچ جوابی نیامد.
فقط صدای قدمها آرامآرام به سمت پلهها نزدیکتر شد...
و بعد...
همهچیز ساکت شد.
آوا نفسش را حبس کرد.
در همان لحظه، گوشیاش روشن شد و بدون اینکه کسی به آن دست بزند، یک پیام روی صفحه ظاهر شد:
«لطفاً برنگرد...»
۵
۱۴:۵۷