یکی از شوک های فرهنگی ترکیه برای من احترام بیش از حد به گربه هاست
ماجرا از شیوع طاعون توی اروپا شروع میشه، شاه عثمانی تعدادی از گربه های استانبول و شهرهای نزدیک رو جمع میکنه و میفرسته اروپا برای مبارزه با موش ها و کنترل طاعونیکی دو روز بعد زلزله وحشتناکی اتفاق میوفته زلزلهای که آنقدر شدید بوده که بهش لقب «قیامت کوچک» دادند
بخشهای زیادی از شهر ویران میشه و سمت آسیایی تقریبا با خاک یکسان میشه
اما قسمت جالب داستان اینجاست.مردم میگن این فاجعه به خاطر نفرین گربه هاست و بعد از اون گربه جایگاه ویژه ای توی فرهنگ ترکیه پیدا میکنه
از آن مدل که اگر گربه وسط پیادهرو خوابیده باشد، مردم راهشان را کج میکنند که بیدارش نکننهمه به گربه ها غذا میدنهمهجا خونه های گوگولی خوشگل برای گربه ها میبینیتوی کافه ها میان زیر صندلیتحتی اگر داخل ویترین مغازه لم بدند، صاحب مغازه بیرونش نمیکنهاگر روی صندلی کافه نشسته باشن، کسی به خودش اجازه نمیدهد مزاحمشون بشه.
خلاصه که اینجا گربهها شهروند درجه یکند و ما آدمها شهروند درجه دو.الان جای خاندان عثمانی ، سلسله گربانی به ترکیه حکومت میکنه.
پ.ن: این فروشگاه که میبینید از برندهای نسبتا گرون ترکیه محسوب میشه
#چای_در_تبعید#هرشبانه#شوک_فرهنگی
ماجرا از شیوع طاعون توی اروپا شروع میشه، شاه عثمانی تعدادی از گربه های استانبول و شهرهای نزدیک رو جمع میکنه و میفرسته اروپا برای مبارزه با موش ها و کنترل طاعونیکی دو روز بعد زلزله وحشتناکی اتفاق میوفته زلزلهای که آنقدر شدید بوده که بهش لقب «قیامت کوچک» دادند
بخشهای زیادی از شهر ویران میشه و سمت آسیایی تقریبا با خاک یکسان میشه
اما قسمت جالب داستان اینجاست.مردم میگن این فاجعه به خاطر نفرین گربه هاست و بعد از اون گربه جایگاه ویژه ای توی فرهنگ ترکیه پیدا میکنه
از آن مدل که اگر گربه وسط پیادهرو خوابیده باشد، مردم راهشان را کج میکنند که بیدارش نکننهمه به گربه ها غذا میدنهمهجا خونه های گوگولی خوشگل برای گربه ها میبینیتوی کافه ها میان زیر صندلیتحتی اگر داخل ویترین مغازه لم بدند، صاحب مغازه بیرونش نمیکنهاگر روی صندلی کافه نشسته باشن، کسی به خودش اجازه نمیدهد مزاحمشون بشه.
خلاصه که اینجا گربهها شهروند درجه یکند و ما آدمها شهروند درجه دو.الان جای خاندان عثمانی ، سلسله گربانی به ترکیه حکومت میکنه.
پ.ن: این فروشگاه که میبینید از برندهای نسبتا گرون ترکیه محسوب میشه
#چای_در_تبعید#هرشبانه#شوک_فرهنگی
۱۹۲
۱۸:۰۴
۱۹۲
۱۸:۰۴
۱۹۳
۱۸:۰۴
بعضی دلتنگیها اسم ندارن. فقط یه عکس میبینی، و یادت میاد چقدر دلت برای شبهای هیئت تنگ شده.
برای روضه.برای آن چند ساعت جدا شدن از دنیا.برای چای کمرنگ آخر مجلس.برای سلامهای دم در.برای بچههایی که بین جمعیت میدویدن.برای «التماس دعا»ی موقع خداحافظی.
رفتید مراسم از منِ دلتنگِ دور از هیئت و تکیه هم یاد کنید.
#چای_در_تبعید#فسقلی_خان#هرشبانه
برای روضه.برای آن چند ساعت جدا شدن از دنیا.برای چای کمرنگ آخر مجلس.برای سلامهای دم در.برای بچههایی که بین جمعیت میدویدن.برای «التماس دعا»ی موقع خداحافظی.
رفتید مراسم از منِ دلتنگِ دور از هیئت و تکیه هم یاد کنید.
#چای_در_تبعید#فسقلی_خان#هرشبانه
۱۸۳
۱۸:۰۳
اومدم مراسم ظهر عاشورامراسم توی یه سالن ورزشی برگزار میشهبا یه حس غربتی داشتم وارد میشدم که صدای نوحه برام واضح شدهانسی گروهین بِلَ مولاسی وار؟شیعه لَرین حضرت عباسی وار...
مگه میشه این دم آشنا رو بشنوی و احساس غربت کنی؟
مگه میشه این دم آشنا رو بشنوی و احساس غربت کنی؟
۷۲
۸:۰۵
محمد صدرا نوزاد که بود ، یه کمی بد قلق بودیه نوزاد رفلاکسی و حساس که خنده و گریهش طوفانی بود.عادت داشت با گریه همه جا رو روی سرش بذاره و چپ و راست سرزنش فامیل و آشنا و حتی غریبه های توی خیابون رو نصیب من کنه که ...چرا اینجوری گرفتیش؟، گرسنشه،خوابش میادبلد نیستی چطوری آرومش کنی؟بده ببرمش بیرون بچرخونمش با ماشین تا بخوابه!و منی که میدونستم بچه من اینطوری آروم نمیشه حرص میخوردم و ترجیح میدادم از جمع دوری کنم.
اولین محرم عمرش، ۷_۸ ماهه بودمیرفتم خونه مامانمهیئت درست پایین بلوک و زیر پنجره اتاق بچگیام بود، با ۵ طبقه فاصلهروضه که شروع میشد ، محمدصدرا آروم میگرفت.حتی شیطنت نمیکردساکت گوش میدادکم کم چشماش سنگین میشد و میخوابید.شبها میرفتیم تو اتاق و آروم میخوابیدتوی تاریکی کنارش میشستم و سینه میزدم و فکر میکرد چطور به ذهنم نرسیده بود بچهای که با پادرمیونی حضرت رباب و معجزه باب الحوائج شش ماهه از مرگ نجات پیدا کرده، با روضه آروم میگیره؟از اون به بعد جای لالایی روضه خوندم براشعاشق نوحه ببار ای بارون ببار بود
امشب ، پشت سر باباش که رفته بود هیئت گریه میکردرفتم به باباش زنگ بزنم که بیاد دنبالمون ما رو ببرهوقتی برگشتم تو اتاق دیدم با نوحه تلویزیون اینطوری خوابیده.
خدا تو رو از در این خونه جدا نکنه جان مادر.
#چای_در_تبعید#هرشبانه#فسقلی_خان
اولین محرم عمرش، ۷_۸ ماهه بودمیرفتم خونه مامانمهیئت درست پایین بلوک و زیر پنجره اتاق بچگیام بود، با ۵ طبقه فاصلهروضه که شروع میشد ، محمدصدرا آروم میگرفت.حتی شیطنت نمیکردساکت گوش میدادکم کم چشماش سنگین میشد و میخوابید.شبها میرفتیم تو اتاق و آروم میخوابیدتوی تاریکی کنارش میشستم و سینه میزدم و فکر میکرد چطور به ذهنم نرسیده بود بچهای که با پادرمیونی حضرت رباب و معجزه باب الحوائج شش ماهه از مرگ نجات پیدا کرده، با روضه آروم میگیره؟از اون به بعد جای لالایی روضه خوندم براشعاشق نوحه ببار ای بارون ببار بود
امشب ، پشت سر باباش که رفته بود هیئت گریه میکردرفتم به باباش زنگ بزنم که بیاد دنبالمون ما رو ببرهوقتی برگشتم تو اتاق دیدم با نوحه تلویزیون اینطوری خوابیده.
خدا تو رو از در این خونه جدا نکنه جان مادر.
#چای_در_تبعید#هرشبانه#فسقلی_خان
۱۹۰
۱۸:۰۳
دلم برای تهران میسوزد...شهری که انگار این روزها، بیش از همه ما میفهمد «آخرین بار» یعنی چه.آخرین باری که آقا از خیابانهایش عبور میکنند... آخرین باری که مصلی چشمانتظار قدمهای ایشان است... آخرین باری که تهران، هوای حضور آقا را نفس میکشد.
چه واژه سنگینی است «آخرین»...تا از راه نرسیده، باورش نمیکنیماما همین که از کنارمان عبور کند، دیگر هیچ چیز، شبیه گذشته نخواهد بود.
کاروان تشییع از این شهر خواهد گذشت، و تهران، عزیزترینش را برای همیشه بدرقه خواهد کرد.
از آن روز به بعد، هر خیابانی که روزی میزبان قدمهای آقا بوده، هر دری که به روی حضورشان گشوده شده، و هر گوشهای از مصلی، به حسرتی ابدی مبتلا خواهد شد.
راستی... مگر شهرها هم از غصه پیر میشوند؟نمیدانم...فقط میدانم تهرانی که جای خالی آقایش را نفس بکشد، دیگر هرگز تهرانِ گذشته نخواهد بود.
از دوشنبه به بعد تهران، غمگینترین شهر جهان است.تهران نام دیگر دلتنگیست.
#چای_در_تبعید
چه واژه سنگینی است «آخرین»...تا از راه نرسیده، باورش نمیکنیماما همین که از کنارمان عبور کند، دیگر هیچ چیز، شبیه گذشته نخواهد بود.
کاروان تشییع از این شهر خواهد گذشت، و تهران، عزیزترینش را برای همیشه بدرقه خواهد کرد.
از آن روز به بعد، هر خیابانی که روزی میزبان قدمهای آقا بوده، هر دری که به روی حضورشان گشوده شده، و هر گوشهای از مصلی، به حسرتی ابدی مبتلا خواهد شد.
راستی... مگر شهرها هم از غصه پیر میشوند؟نمیدانم...فقط میدانم تهرانی که جای خالی آقایش را نفس بکشد، دیگر هرگز تهرانِ گذشته نخواهد بود.
از دوشنبه به بعد تهران، غمگینترین شهر جهان است.تهران نام دیگر دلتنگیست.
#چای_در_تبعید
۱۸۵
۱۸:۱۰
چند روز است چیزی ننوشتهام.نه اینکه حرفی نباشد... اتفاقاً آنقدر حرف هست که دیگر برایش کلمهای پیدا نمیکنم.منی که همیشه جهان را با قصه و روایت میفهمیدم، این روزها ذهنم پر از سکوت است. سکوت ترسناک و شکنجه وارشبیه اتاق خلاءبارها خواستم بنویسم. هر بار چند خط نوشتم و پاک کردم.حس کردم کلمات، توانِ حملِ این داغ را ندارند.هر واژهای که روی صفحه مینشیند، انگار از عظمت این سوگ کم میکند. و من، دلم نمیخواهد هیچ کلمهای، اندوهی را که این روزها بر دلم نشسته، کوچکتر از آنچه هست روایت کند.شاید برای همین است که ذهنم مدام با این واقعیت مقابله میکند. انگار نمیخواهد بپذیرد که این روزها، واقعیاند. شاید چون میداند اگر یک روز تمامِ این حقیقت را باور کنم... تابِ تحملش را نخواهم داشت.این چند روز، فقط نگاه کردهام... به وداع... به بدرقه... به اشکها... و به سفری که منزل به منزل، به آخر رسید.و امروز، آخرین منزل این سفر است.اگر این چند روز چیزی از من نخواندید، نه از آن بود که حرفی برای گفتن نداشتم... از آن بود که احساس میکردم کلمات، توانِ حملِ این داغ را ندارند.این چند شب سکوتم، صادقانهتر از هر متنی بود
۵۱
۲۱:۲۰
تدفین کوه در خاک؟
۶۸
۲۱:۲۳
مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتربا همه گرمیم... با دلهای تنها بیشتر
درد را با جان پذیراییم و با غمها خوشیمقالی کرمان که باشی می خوری پا بیشتر
هر شبِ عمرم به یادت اشک می ریزم ولیبعدِ حافظ خوانیِ شبهای یلدا بیشتر
رفته ای ... اما گذشتِ عمر تاثیری نداشتمن که دلتنگ توام امروز ... فردا بیشتر
زندگی تلخ است، از وقتی که رفتی تلخ تربغض، جانکاه است هنگام تماشا بیشتر
#شبهای_هجر#چای_در_تبعید#دلتنگی
درد را با جان پذیراییم و با غمها خوشیمقالی کرمان که باشی می خوری پا بیشتر
هر شبِ عمرم به یادت اشک می ریزم ولیبعدِ حافظ خوانیِ شبهای یلدا بیشتر
رفته ای ... اما گذشتِ عمر تاثیری نداشتمن که دلتنگ توام امروز ... فردا بیشتر
زندگی تلخ است، از وقتی که رفتی تلخ تربغض، جانکاه است هنگام تماشا بیشتر
#شبهای_هجر#چای_در_تبعید#دلتنگی
۱۰۴
۱۸:۰۰