همهچیز قبل از تیغ جراحی تمام شده بود. وقتی به مانیتور نگاه میکرد، انگار داشت نقشهی یک سازهی پیچیده را میخواند؛ اما اینجا خبری از ستون و سقف نبود. ماجرا، معماریِ دوبارهی کاسه چشمِ یک جوان ۲۵ ساله بود که در سانحه رانندگی، همه چیزش را یکجا باخته بود.
وضعیت بیمار پیچیده بود؛ شکستگیهای متعدد، استخوانهای خردشده و ساختاری که دیگر نمیتوانست چشم را در جای درست نگه دارد. فرورفتگیِ چشم و تاریِ دید، فقط نیمی از ماجرا بود؛ نیمی دیگر، اضطرابی بود که در نگاهِ جوان موج میزد.
دکتر حیدریزاده و تیمش در بیمارستان امیرالمؤمنین اراک، سراغِ مسیری رفتند که تا آن روز در استان مرکزی سابقه نداشت. آنها نمیخواستند به روشهای قدیمی و آزمونوخطا تکیه کنند. اینجا، تکنولوژیِ «پرینت سهبعدی» به کمک آمد.
صحنه جراحی مثل یک کارگاه دقیقِ مهندسی بود. آنها اول از کاسه چشم سالمِ بیمار الگو گرفتند و بعد، با نرمافزارهای تخصصی، شبیهسازی را شروع کردند. مشها و پلیتهای اختصاصی، دقیقاً برای ابعاد صورتِ او طراحی شدند؛ انگار که قطعاتِ یک پازل گمشده را در آزمایشگاه ساخته باشند.
وقتی جراحی شروع شد، کار، ظرافتِ ساعتسازی داشت. هر میلیمتر جابهجایی، میتوانست تفاوتِ بین دیدن و ندیدن باشد. پروتزهایِ طراحی شده که با دقتِ وسواسگونهای تولید شده بودند، جایِ خالیِ استخوانهایِ آسیبدیده را پر کردند.
خروج از اتاق عمل، پایانِ یک رویا بود. وقتی بیمار چشم باز کرد، دیگر خبری از آن فرورفتگیِ نگرانکننده نبود. حرکات چشم، آرام و طبیعی بود و بینایی، انگار دوباره راهِ خودش را پیدا کرده بود. این فقط یک ترمیمِ استخوانی نبود؛ بازگشتِ یک انسان به زندگیِ عادی بود. انگار تیمِ جراحی با پرینتر سهبعدیشان، نه فقط یک «مِش» و «پلیت»، که «آینده» را برای این جوان دوباره پرینت کرده بودند.
۲۱۷
۱۰:۳۷
هنوز ما را نشناختهاند!(بخش اول)
صبح جمعه چشم باز نکرده، خبرهای بد پشتسرهم رسید و مانده بودم در کار خدا. دو نفر از آشنایانم بیارتباط با هم فوت شدند و خبر سوم، هم غم داشت و هم ترس! دو پل ورودی شهر در شرق و شمال را زده بودند و تونل شهید میرزایی را هم. روز قبل هم پل ورودی از سمت غرب تخریب شده بود. یک لحظه یاد مردم غزه افتادم.
ما در محاصره بودیم! تونل شهید میرزایی که مردم میگویند «گلوگاه»، واقعاً گلوی شهر بود. تمام ترانزیتهای بندر به تهران و استانهای دیگر و جابهجایی مسافران روی دوش این تونل بود؛ آنوقت شاهرگ ورودی را قطع کرده بودند. یک دنیا غم روی دلم نشست. خیلیها آنطرف تونل مانده بودند و نمیتوانستند وارد شهر شوند؛ کامیونها صفبهصف ایستاده بودند.
صبح شنبه هیچ بار میوه و ترهباری به شهر نیامد و همین مرا میترساند. اگر بیشتر میزدند، ذخایر مواد غذایی شهر تمام میشد و دشمن همین را میخواست!
شنبه که از تشییع برگشتم، تازه فهمیدم روز بعد برای تشییع دوم باید از شهر خارج شوم. مگر میشد؟ خودم تصاویر پل ریختهشده و تونل مسدود را دیده بودم. پرسوجوکنان، از شنیدن خبر تلاش برای بازگشایی تونل، کورسوی امیدی در دلم نشست. اصلاً از اینکه میتوانستم محل حادثه را ببینم، هیجان داشتم. قرار شد ظهر از شهر خارج شویم تا قبل از غروب برگردیم. پیش خودم فکر کردم حتماً در جاده پرنده هم پر نمیزند و لابد فقط چند ماشین سبک ببینم، اما با رسیدن به پلیسراه، تعجب کردم.
ادامه دارد...
به قلم: زهرا شنبهزاده سَرخائی
یکشنبه | ۲۸ تیر ۱۴۰۵ | #هرمزگان #بندرعباس
چکاد؛ روایتِ ساختِ ایران
روایتهای بیشتر استان هرمزگان را از اینجا دنبال کنید:مُشتا | روایت مردم هرمزگان#چکاد#روایت_پیشرفت#جنگ_رمضان#عملیات_نصر
صبح جمعه چشم باز نکرده، خبرهای بد پشتسرهم رسید و مانده بودم در کار خدا. دو نفر از آشنایانم بیارتباط با هم فوت شدند و خبر سوم، هم غم داشت و هم ترس! دو پل ورودی شهر در شرق و شمال را زده بودند و تونل شهید میرزایی را هم. روز قبل هم پل ورودی از سمت غرب تخریب شده بود. یک لحظه یاد مردم غزه افتادم.
ما در محاصره بودیم! تونل شهید میرزایی که مردم میگویند «گلوگاه»، واقعاً گلوی شهر بود. تمام ترانزیتهای بندر به تهران و استانهای دیگر و جابهجایی مسافران روی دوش این تونل بود؛ آنوقت شاهرگ ورودی را قطع کرده بودند. یک دنیا غم روی دلم نشست. خیلیها آنطرف تونل مانده بودند و نمیتوانستند وارد شهر شوند؛ کامیونها صفبهصف ایستاده بودند.
صبح شنبه هیچ بار میوه و ترهباری به شهر نیامد و همین مرا میترساند. اگر بیشتر میزدند، ذخایر مواد غذایی شهر تمام میشد و دشمن همین را میخواست!
شنبه که از تشییع برگشتم، تازه فهمیدم روز بعد برای تشییع دوم باید از شهر خارج شوم. مگر میشد؟ خودم تصاویر پل ریختهشده و تونل مسدود را دیده بودم. پرسوجوکنان، از شنیدن خبر تلاش برای بازگشایی تونل، کورسوی امیدی در دلم نشست. اصلاً از اینکه میتوانستم محل حادثه را ببینم، هیجان داشتم. قرار شد ظهر از شهر خارج شویم تا قبل از غروب برگردیم. پیش خودم فکر کردم حتماً در جاده پرنده هم پر نمیزند و لابد فقط چند ماشین سبک ببینم، اما با رسیدن به پلیسراه، تعجب کردم.
ادامه دارد...
روایتهای بیشتر استان هرمزگان را از اینجا دنبال کنید:مُشتا | روایت مردم هرمزگان#چکاد#روایت_پیشرفت#جنگ_رمضان#عملیات_نصر
۱.۳K
۹:۲۸
هنوز ما را نشناختهاند!(بخش دوم)
هجدهچرخها و تریلیها سینهکش جاده را گرفته بودند و یکهتاز میرفتند. ماشینهای سنگین بیشتر از سبک به چشم میآمدند. دمای هوا آنقدر بالا بود که کولر ماشین جواب نمیداد. با همان نیمچه بادِ فسفسی که در ماشین میپیچید، از پلیسراه رد شدیم. هرچقدر به تونل نزدیک میشدیم، انگار از آسمان تریلی میبارید؛ ماشینهای سنگینی که از استانهای دیگر برای تحویل بار به بندر میآمدند و کامیونهای بزرگی که از اسکله بندر محموله میبردند. ته دلم چیزی لرزید؛ مثل ژله نرم و شیرین. دستم روی گوشی بود و عکس میگرفتم که شوهرم گفت: «نگیری! رسیدیم تونل. تصویربرداری ممنوع!»
آهسته گوشی را پایین آوردم. دیگر خبری از آسفالت نبود. جاده یکدست صاف چند روز قبل، پر از چاله و چوله بود و تونل؛ تونلی که مثل آدمِ ترکشخورده، زخم داشت. هر طرف نگاه میکردی، رد خشی از آمریکا رویش افتاده بود و بعضی جاها، چاکهایش قد گسل دهان باز کرده بود. دو ماشین سوخته در حمله آمریکا گوشهای افتاده بود و سرنشینانی که روی دست مردم به خانه ابدی رفته بودند. سیستم روشنایی تونل کاملاً از بین رفته بود و در انتهای آن، سقفش ریخته بود. ماشینها بهکندی رد میشدند. کف تونل پر از دستانداز بود. بچههای راهداری قبل و بعد تونل مشغول کار بودند.
از تونل که بیرون آمدیم، پل روبهرویمان را هم نامردها زده بودند؛ اما نیروهای راهدار از همان شب حادثه بدون استراحت تلاش کرده بودند تا جاده خاکی فرعی برای تردد ماشینها باز کنند. ما هم پشتسر ماشینهای دیگر دل به جاده خاکی زدیم. زمین ناهموار بود، اما همان باز شدن نصفهونیمه گلوگاه و جاده میارزید. بعضی رانندهها برای کارگرهای جاده دست تکان میدادند و چند نفری هم شیشه ماشین را پایین داده، بلند خداقوت میگفتند. چند دقیقه بعد وارد جاده آسفالت شدیم. به پشتسر نگاه کردم و آن کلام معروف در ذهنم گذشت: «سپاس خدایی را که دشمنان ما را از افراد احمق قرار داد!» آمریکاییها هنوز ما را نشناختهاند. ما مردم جنوب، اهل تسلیم و سازش نیستیم!
به قلم: زهرا شنبهزاده سَرخائی
یکشنبه | ۲۸ تیر ۱۴۰۵ | #هرمزگان #بندرعباس
چکاد؛ روایتِ ساختِ ایرانروایتهای بیشتر استان هرمزگان را از اینجا دنبال کنید:مُشتا | روایت مردم هرمزگان#چکاد#روایت_پیشرفت#جنگ_رمضان#عملیات_نصر
هجدهچرخها و تریلیها سینهکش جاده را گرفته بودند و یکهتاز میرفتند. ماشینهای سنگین بیشتر از سبک به چشم میآمدند. دمای هوا آنقدر بالا بود که کولر ماشین جواب نمیداد. با همان نیمچه بادِ فسفسی که در ماشین میپیچید، از پلیسراه رد شدیم. هرچقدر به تونل نزدیک میشدیم، انگار از آسمان تریلی میبارید؛ ماشینهای سنگینی که از استانهای دیگر برای تحویل بار به بندر میآمدند و کامیونهای بزرگی که از اسکله بندر محموله میبردند. ته دلم چیزی لرزید؛ مثل ژله نرم و شیرین. دستم روی گوشی بود و عکس میگرفتم که شوهرم گفت: «نگیری! رسیدیم تونل. تصویربرداری ممنوع!»
آهسته گوشی را پایین آوردم. دیگر خبری از آسفالت نبود. جاده یکدست صاف چند روز قبل، پر از چاله و چوله بود و تونل؛ تونلی که مثل آدمِ ترکشخورده، زخم داشت. هر طرف نگاه میکردی، رد خشی از آمریکا رویش افتاده بود و بعضی جاها، چاکهایش قد گسل دهان باز کرده بود. دو ماشین سوخته در حمله آمریکا گوشهای افتاده بود و سرنشینانی که روی دست مردم به خانه ابدی رفته بودند. سیستم روشنایی تونل کاملاً از بین رفته بود و در انتهای آن، سقفش ریخته بود. ماشینها بهکندی رد میشدند. کف تونل پر از دستانداز بود. بچههای راهداری قبل و بعد تونل مشغول کار بودند.
از تونل که بیرون آمدیم، پل روبهرویمان را هم نامردها زده بودند؛ اما نیروهای راهدار از همان شب حادثه بدون استراحت تلاش کرده بودند تا جاده خاکی فرعی برای تردد ماشینها باز کنند. ما هم پشتسر ماشینهای دیگر دل به جاده خاکی زدیم. زمین ناهموار بود، اما همان باز شدن نصفهونیمه گلوگاه و جاده میارزید. بعضی رانندهها برای کارگرهای جاده دست تکان میدادند و چند نفری هم شیشه ماشین را پایین داده، بلند خداقوت میگفتند. چند دقیقه بعد وارد جاده آسفالت شدیم. به پشتسر نگاه کردم و آن کلام معروف در ذهنم گذشت: «سپاس خدایی را که دشمنان ما را از افراد احمق قرار داد!» آمریکاییها هنوز ما را نشناختهاند. ما مردم جنوب، اهل تسلیم و سازش نیستیم!
۱.۴K
۱۰:۳۸
اگر روایت، مشاهده یا تجربهای در محورهای زیر دارید، آن را برای ما ارسال کنید:
محور اول:روایت بازسازی تونلها، جادهها، پتروشیمیها، آبشیرینکنها و دیگر مراکزی که در پی حملات دشمن آسیب دیدهاند و در مدتزمانی کوتاه بازسازی شدهاند یا همچنان در حال بازسازیاند.
محور دوم:روایت خاطرات، زندگی، مجاهدتها و ابعاد شخصیتی شهدای نخبه و دانشمند این سرزمین.
ارسال روایتها در پیامرسانها به آیدی:
@Chakad_adminn#پیشرفت_در_ایران#چکاد #روایت_پیشرفت #شهدای_نخبه
۲.۵K
۱۰:۴۲
همراه پسرش، گوشهای از صحن مصلی ایستاده بود و اشک میریخت. شصت سالش میشد. آرام کنارش ایستادم و سر حرف را باز کردم. برای اولین بار، آقا را از نزدیک در پادگان حمیدیه دیده بود؛ در نخستین سالهای جنگ تحمیلی هشتساله. صلابت خاص آقا، مجذوبش کرده بود. بعدها هم چند باری با آقا دیدار کرده بود و آخرینش به چند سال پیش برمیگشت؛ آن زمان در کسوت بسیجی و این بار در کسوت یک فناور. باز هم محو صلابت آقا شده بود.
بعد از جنگ درس خوانده و در یک حوزه فنیمهندسی متخصص شده بود. هر چه اصرار کردم، تخصصش را نگفت. از ماجرای دیدار با آقا گفت که برای بازدید از محصولشان آمده بودند: «چند سال، شب و روز روی یک محصول خیلی هایتک کار کرده بودیم. یک روز آقا برای بازدید آمدند. خیلی تشویقمان کردند و یکسری نکات بسیار ریز و تخصصی گفتند که به فکرمون نرسیده بود و در عملکرد دستگاه خیلی تأثیر داشت. نگاه آقا بلند بود و جنبههایی را میدید که قد ما به آنها نمیرسید.»
آنجا هم صلابت و تسلط آقا او را به تحسین واداشته بود. پسرش هم مهندسی خوانده بود و همچون پدر، مجذوب آقا بود. او هم پی صحبتهای پدرش را اینگونه گرفت: «چهرهها رو میبینی؟ همه غم دارن، اما غمشون از جنس امیده. امید به آیندهای که آقا نوید داده.»
صدای تلاوت زیبای نوجوانی، فضای مصلی را پر کرده بود. چند دقیقهای بعد از آن گپوگفت، محو تماشای قیافه عاشقان آقا بودم. حق با پسر مهندس بود؛ قیافهها غم داشت، اما از جنس امید.
۱۳۷
۹:۲۸
در حافظه تاریخی اراک، پنجم مرداد یک روز معمولی نیست؛ یک «نقطه اتصال» است. نقطهای که در آن، تقویم شهر با ضربآهنگ غیرت مردمانش کوک میشود. اگر وجببهوجب این خاک به ۲۸۰۰ شهیدش میبالد، پنجم مرداد روزی است که اراک تمام شکوهش را در یک قاب به نمایش میگذارد.
روایت از عملیات رمضان سال ۱۳۶۱ آغاز شد؛ جایی که ۸۰ نفر از فرزندان اراک به شهادت رسیدند و از این میان، ۷۲ نفر مفقودالاثر شدند. همانهایی که میان عطش و ریگهای داغ جنوب، معنای ایستادگی را به ما آموختند.
سپس پنجم مرداد ۱۳۶۵ از راه رسید؛ روزی که دشمن میخواست با بمباران سنگین، چرخ صنعت این شهر را از حرکت نگه دارد، اما اراک نشان داد از جنس همان فولادی است که تولید میکند. کارگران در حالی که آوار کارخانهها هنوز گرم بود، فردای آن روز سیاه دوباره پای دستگاهها برگشتند تا ثابت کنند هیچ بمبی توان متوقف کردن نبض حیات این شهر صنعتی را ندارد.
و سرانجام در عملیات مرصاد سال ۱۳۶۷، همان دستهای سازنده در سنگر مقاومت چنان خوش درخشیدند که دشمن را برای همیشه از خیال عبور از این مرزها پشیمان کردند.
و امروز، پنجم مرداد ۱۴۰۵...
این جریان خروشان مقاومت به میدان شهر رسیده است. تجمع امروز ما نه یک گردهمایی ساده، که ادامه همان مسیر است؛ همان ایستادن در برابر زیادهخواهی آمریکا و رژیم صهیونیستی.
ما امروز در میدان ایستادهایم، چون فرزندان همان نسلیم که در ۶۱ جان دادند، در ۶۵ تولید کردند و در ۶۷ جنگیدند. ما پیوند آن «فشنگها» و «آچارها» را فراموش نکردهایم. امروز هم وقتی علیه بیعدالتی جهانی فریاد میزنیم، همان کارگر سال ۶۵ هستیم که آوارها را کنار میزند تا مسیر توسعه و استقلال کشورش را باز نگه دارد.
پنجم مرداد برای ما یعنی: «فرقی نمیکند چه سالی باشد؛ میدان جنگ، سنگر کارخانه یا عرصه نبرد دیپلماتیک؛ ما مردم ایستادنیم.»
ما اینجا در اراک، میان صنعت و حماسه، هویت خود را ساختهایم. امروز پنجم مرداد است؛ روز پیمان دوباره با آن ۷۲ شهید رمضان، با آن کارگران بیادعای ۶۵ و با آن رزمندگان فاتح مرصاد. بله، اینجا اراک است و اراک زنده است.
۱.۱K
۹:۲۹
وسط بلوار ایستاده بود. به پلاکارد توی دستش نگاه کردم؛ نوشته بود: «مدیریت تنگه هرمز با ماست؛ چه با محاصره، چه بیمحاصره». دودل بودم برای اینکه بروم سمتش. یک لحظه چشمم خورد به قرآن توی دستش. همانطور که پلاکارد را با دست چپ بالا گرفته بود، با دست راست قرآنش را با دو انگشت باز کرد و ذکری گفت یا شاید آیهای خواند.
رفتم پیشش. جوان شهررضایی آنقدر خوشرو و خوشاخلاق بود که به درخواستم برای مصاحبه نه نگفت. همانطور که پلاکارد را بالا گرفته بود، صحبت کردیم.
با گروه جهادی آمده بود برای کمک به زائران. آدم علمی بود و قبلاً در شرکتی کار میکرد که در رقابت با یک شرکت آمریکایی فعالیت داشت؛ حتی یک اختراع در زمینه ساخت خودکار فضایی ثبت کرده بود.
در سؤالاتی که از او پرسیدم، به موضوع تغییر و تحول شخصی اشاره کردم. با لهجه شیرین اصفهانیاش گفت: «زمان ریاستجمهوری خاتمی، من طرفدار "گفتگوی تمدنها" بودم. میگفتم چرا نباید صحبت کرد؟ باید برویم با آمریکا و همه دنیا حرف بزنیم؛ باید تعامل کنیم. آن زمان هم رهبری مخالف گفتوگو با آمریکا بودند، ولی من مخالف نظر رهبری بودم و میگفتم دارند اشتباه میکنند. گذشت تا اینکه بعد از برجام، وقتی بچه دومم در راه بود، شرکتمان بهخاطر تحریمها و شرایط پسابرجام، مجبور شد تعدیل نیرو کند و من را بیرون کردند. خیلی شرایط بدی داشتم؛ تحت فشار بودم. شغلم را از دست داده بودم و دربهدر دنبال کار میگشتم. بعد از این اتفاق فهمیدم حق واقعاً با آقا بود. رهبری چیزهایی را میدیدند که امثال ما نمیدیدند. ما نباید با آمریکا مذاکره کنیم.»
۱۳۲
۱۰:۱۳
دو کتاب تیررس و استاد تمام در حوزه روایت ورزش، تازهنفساند؛ آنقدر تازه که هنوز در سایت سوره مهر هم معرفی نشدهاند و چند روزی بیشتر از خروجشان از تنور انتشارات نمیگذرد. این دو، از حیث موضوع روایت هم تازهاند. روایت ورزش در کشور ما چندان فعال و شناختهشده نیست. وقتی بازار نشر و کتابفروشیها را نگاه میکنیم، غلبه با روایتهای ترجمهای است؛ زندگینامه کریستیانو رونالدو، لیونل مسی، زلاتان ابراهیموویچ، بارسا و...
آثار تولید داخل هم غالباً شیرین نیستند؛ تلخاند. مثلاً یادش به خیر، هرقدر کشتیهای علیرضا حیدری جذاب و غرورانگیز بود، کتابش تاریک و سیاه است. وقتی کتاب را میخوانیم، حالمان خراب میشود؛ از بس که کتاب دارد غر میزند. حتی وقتی مدال المپیک هم میگیرد، خوشحال نیستیم. حس غرور نداریم و آرزو میکنیم ایکاش این کتاب هم نوشته نمیشد.
اما این دو کتاب اینطور نیستند. قهرمانانی را معرفی میکنند که هم در سطح بینالمللی شناختهشده و صاحبعنواناند و هم از فضای سیاه روشنفکری فاصله گرفتهاند؛ طوری که خواننده از خواندنشان لذت میبرد. ما از قهرمانیهایشان خوشحال میشویم. راستش حق داریم از داشتن چنین قهرمانانی خوشحال باشیم. اگرچه فضای سیاهنویسِ روشنفکری این حق را از ما میگیرد، اما روشنایی وجود دارد و با اراده، هیچ سیاهنویسی تاریکش نخواهد کرد.
۱۶۴
۱۰:۴۰
۱۶۴
۱۰:۴۰
از کنار عمودها که میگذشتیم، انبوهی زباله در یکیدو نقطه جمع شده بود؛ میان آنها حجم زیادی پلاستیک، قوطیهای آلومینیومی و دیگر مواد قابلبازیافت دیده میشد. کسی هم برای جمعآوری آنها تلاشی نمیکرد؛ دستکم در بخشهایی از مسیر که من دیدم.
این صحنه ناخواسته مرا به مقایسه با کشور خودمان میکشاند؛ در ایران، دیدن افرادی که میان زبالهها بهدنبال پلاستیک، فلز و مواد قابلفروشاند، صحنهای آشناست؛ بارها دیدهایم که حتی دو نفر برای جمعآوری زباله با هم درگیر میشوند. دیگر در شهرهای ما کارتن در خیابان پیدا نمیشود. برایم سؤال بود که چرا این حجم از مواد قابلبازیافت در عراق رها شده و آیا سازوکاری برای بازیافت وجود دارد؟
در راه بازگشت، در مسیر کربلا به بصره، با مردی عراقی همصحبت شدم که فارسی را دستوپاشکسته حرف میزد. سوالم را با او در میان گذاشتم. با هیجان پاسخ داد: «نمیگذارند. هر وقت کسی خواسته برای بازیافت شرکتی راه بیندازد، آنقدر سنگاندازی کردهاند که کار به جایی نرسیده است.» او این وضعیت را به سیاستهای استعماری و حضور اشغالگران در عراق نسبت میداد و معتقد بود دشمنان، مانع شکلگیری صنایع تازه در کشورش شدهاند.
آن مرد عراقی در میانه راه پیاده شد و ما در یکی از مهمانسراهای بینراهی برای استراحتی کوتاه توقف کردیم. در گوشهای از خیابان، مردی را دیدم که با دقت، زبالهها را میکاوید و قوطیهای آلومینیومی نوشابه را جدا میکرد. به همراهم اشاره کردم و گفتم: «بالاخره یک عراقی عاقل هم پیدا شد». مرد که حرف مرا شنیده بود، به یکباره سر بلند کرد و گفت: «عراقی نیستم؛ ایرانیام.»
گفت این قوطیها را جمع میکند تا به ایران ببرد. خودش در ایران کار بازیافت انجام میداد و پیشتر نیز هنگام سفر به عراق، متوجه فراوانی ضایعات رهاشده شده بود. تعریف میکرد که کوشیده در عراق مجوز تأسیس یک شرکت بازیافت بگیرد، اما درست در مراحل پایانی، با بهانههایی ساده کارش را متوقف کردهاند.
۱.۸K
۱۲:۵۷