بازارسال شده از احمد
دلی عاشق رهی دشوار دارم وفا با یار خود بسیار دارم در این دنیا هزاران است دلبر ولی من با یکی شان کار دارم
https://splus.ir/zs348سراینده : رضا سوری( چامه )
https://splus.ir/zs348سراینده : رضا سوری( چامه )
۱
۱۳:۵۵
بازارسال شده از احمد
پایان یک سفر
چند سال پیش با چند تن از دوستان قدیمی رفتیم شمال. برگشتنی در یک کیلومتری دماوند توقف کردیم و در رستوران "یاران " یه ناهار خوشمزه و پرملات خوردیم ..کباب برگ و برنج دودی شمال +زیتون پرورده ...خوشمزه تر از غذا قیمت مناسبش بود ...یکی از دوستامون یعنی رضا وسط صرف ناهار زیر لب یه چیزی گفت...دوستی ازش پرسید :چی میگی ...گفت می ترسم دوباره بهم گیر بدید...آخه وسواس شدید غذایی داشت و تو مسیر اینقد به صبحانه و چاشت و ناهار و شام گیر داده بود که بچه ها همه ش می گفتن رضاخان مسافرت را زهره مار ما کرده است . رضا گفت: غذا یه جوریه ... مزه اش....دوستان فرصت بهش ندادن با شوخی و جدی از خجالتش در اومدن...هر چه نباید می شنید شنید .ساکتش کردیم ...پس از صرف غذا پنج نفری سوار ماشین شدیم و حرکت به سوی تهران بزرگ ادامه یافت. داشتیم از وسط یه شهرک می گذشتیم که میوه بخریم .میوه پایان سفر و مکمل ناهار .ماشین ما وارد یه تجمع اعتراضی و مردمی شد ...مردم عصبانی و معترض یک نفر را کشان کشان می آوردند و فریاد می زدند:
هی در هی درش کن از شهر به درش کن بر دمش بزن قیچی بی بال و پرش کن
آقا رضا بی اجازه ماها برای کسب خبر و درک چند و چون ماجرا زد به دل جمعیت...پس از یک پرس و جویا و چانه زدن با یکی از معترضان ایشان عصبانی و لرز لرزان برگشت و به جای آمدن پیش ما به سمت یک شیر آب و جدول رفت ..نشست و انگشت نشانش را تمام قد در حلقش گذاشت ... استفراغ پشت اسفراغ...آخه بهش گفته بودن این شخص که مردم دارن به سمت کلانتری می برندش.حیدر برزگر است ..صاحب و مدیر رستوران "یاران " و یه ماه تمام گوشت خر به خورد مسافران می داده است ...
رضا سوری( چامه )https://splus.ir/zs348
چند سال پیش با چند تن از دوستان قدیمی رفتیم شمال. برگشتنی در یک کیلومتری دماوند توقف کردیم و در رستوران "یاران " یه ناهار خوشمزه و پرملات خوردیم ..کباب برگ و برنج دودی شمال +زیتون پرورده ...خوشمزه تر از غذا قیمت مناسبش بود ...یکی از دوستامون یعنی رضا وسط صرف ناهار زیر لب یه چیزی گفت...دوستی ازش پرسید :چی میگی ...گفت می ترسم دوباره بهم گیر بدید...آخه وسواس شدید غذایی داشت و تو مسیر اینقد به صبحانه و چاشت و ناهار و شام گیر داده بود که بچه ها همه ش می گفتن رضاخان مسافرت را زهره مار ما کرده است . رضا گفت: غذا یه جوریه ... مزه اش....دوستان فرصت بهش ندادن با شوخی و جدی از خجالتش در اومدن...هر چه نباید می شنید شنید .ساکتش کردیم ...پس از صرف غذا پنج نفری سوار ماشین شدیم و حرکت به سوی تهران بزرگ ادامه یافت. داشتیم از وسط یه شهرک می گذشتیم که میوه بخریم .میوه پایان سفر و مکمل ناهار .ماشین ما وارد یه تجمع اعتراضی و مردمی شد ...مردم عصبانی و معترض یک نفر را کشان کشان می آوردند و فریاد می زدند:
هی در هی درش کن از شهر به درش کن بر دمش بزن قیچی بی بال و پرش کن
آقا رضا بی اجازه ماها برای کسب خبر و درک چند و چون ماجرا زد به دل جمعیت...پس از یک پرس و جویا و چانه زدن با یکی از معترضان ایشان عصبانی و لرز لرزان برگشت و به جای آمدن پیش ما به سمت یک شیر آب و جدول رفت ..نشست و انگشت نشانش را تمام قد در حلقش گذاشت ... استفراغ پشت اسفراغ...آخه بهش گفته بودن این شخص که مردم دارن به سمت کلانتری می برندش.حیدر برزگر است ..صاحب و مدیر رستوران "یاران " و یه ماه تمام گوشت خر به خورد مسافران می داده است ...
۱
۱۳:۵۵
بازارسال شده از احمد
آپارتمان شماره ۱۱
یکی از بلاهایی که در دو سه دهه گذشته کشور,ما را فراگرفت.پدیده آپارتمان نشینی است که همه ما از چند و چون مشکلات آن آگاه هستیم .آپارتمان نشینی فرهنگ و آداب و آیین ویژه خودش را می طلبد .چند وقت پیش در اتاقم آرام نشسته بودم و فیلم می دیدم که غوغایی مرا به داخل کوچه کشاند . غوغای طبقه چهارم آپارتمان ما یعنی آپارتمان شماره ۱۱ . اول صدای همهمه و بعد جیغ کشیدن و دشنام های بلند شهین خانم به گوش می رسید که همسرش,مهندس عباسی را هدف گرفته بود. میدان دعوای خانوادگی است.
مهندس از خانه بیرون آمد . وارد راه پله شد و داشت بند کفشش را می بست که داد و بیدادها و ناسزا گویی های عیالش همراه وی به داخل راه پله آمدند .
عباسی وارد حیاط کوچک آپارتمان ما شد و به دنبالش تذکرات و فحش های شهین خانم از پنجره طبقه چهارم آپارتمان به پایین سرازیر شدند .عباسی وارد کوچه شد و صدای شهین مدتی قطع شد .مهندس از ترس آبرو دررفت و خودش را گم کرد.سروکله شهین خانم که دنبالش می کرد. در کوچه پیدا شد. داد و بیداد ها و فحش ها حالا در داخل کوچه بودند . شهین از,همسایه ای پرسید :عباسی کو و کجا رفت . همسایه اول به آرامی گفت: نمی دانم و بعدش ادامه داد : فک کنم رفت آسمان پشت اون ابرها قایم شد .سر شهین خانم به سمت بالا رفت و چشمانش به ابرها دوخته شد و فحش و ناسزاهای وی به سمت آسمان و ابرها صعود می کردند و بالاترها را در می نوردیدند. خدا رحم کنه .
رضا سوری (چامه )https://splus.ir/zs348
یکی از بلاهایی که در دو سه دهه گذشته کشور,ما را فراگرفت.پدیده آپارتمان نشینی است که همه ما از چند و چون مشکلات آن آگاه هستیم .آپارتمان نشینی فرهنگ و آداب و آیین ویژه خودش را می طلبد .چند وقت پیش در اتاقم آرام نشسته بودم و فیلم می دیدم که غوغایی مرا به داخل کوچه کشاند . غوغای طبقه چهارم آپارتمان ما یعنی آپارتمان شماره ۱۱ . اول صدای همهمه و بعد جیغ کشیدن و دشنام های بلند شهین خانم به گوش می رسید که همسرش,مهندس عباسی را هدف گرفته بود. میدان دعوای خانوادگی است.
مهندس از خانه بیرون آمد . وارد راه پله شد و داشت بند کفشش را می بست که داد و بیدادها و ناسزا گویی های عیالش همراه وی به داخل راه پله آمدند .
عباسی وارد حیاط کوچک آپارتمان ما شد و به دنبالش تذکرات و فحش های شهین خانم از پنجره طبقه چهارم آپارتمان به پایین سرازیر شدند .عباسی وارد کوچه شد و صدای شهین مدتی قطع شد .مهندس از ترس آبرو دررفت و خودش را گم کرد.سروکله شهین خانم که دنبالش می کرد. در کوچه پیدا شد. داد و بیداد ها و فحش ها حالا در داخل کوچه بودند . شهین از,همسایه ای پرسید :عباسی کو و کجا رفت . همسایه اول به آرامی گفت: نمی دانم و بعدش ادامه داد : فک کنم رفت آسمان پشت اون ابرها قایم شد .سر شهین خانم به سمت بالا رفت و چشمانش به ابرها دوخته شد و فحش و ناسزاهای وی به سمت آسمان و ابرها صعود می کردند و بالاترها را در می نوردیدند. خدا رحم کنه .
۱
۱۳:۵۵
بازارسال شده از احمد
بدرود عمو نوروز
پایان روز سه شنبه بود و به قول قدیمی ترها سر چراغ ..روز چهارشنبه سوری که صدای هلهله و خوشآمد گویی از کوچه ما برخاست...عمو نوروز بعد از یک سال آمده بود که ما را ببیند .پیرمردی ۳هزار ساله و بلکه بیشتر,..گیسوانی بلند و جوگندمی ابروانی درهم پیوسته .چشمانی درشت و سخنگو قامتی بلند و نفسی آرام عمو نوروز مشعلی روشن در دست داشت. آتشی افروخت و تیرگی را از کوچه ما راند .زردی ما را به آتش سپرد و سرخی به جای اش نشاند. عطر تنش بوی زندگی می داد ..عمو نوروز دل ما را شاد کرد و در کوچه های شهر و روستاهای پیرامونی آن روشنایی افروخت صبح روز اول فروردین عمو نوروز این بار به خانه ما آمد و با دیدن لباس نو سبزه ها شیرینی ها و صلح و آشتی های ما خوشحال شد و لبخند زد.از عمو نوروز عیدی و عیدانه خواستیم . لبخندی زد و چیزی زیر لب گفت . بعدش یک دستش را بر قله سبلان گذاشت و دست دیگرش را بر,قله الوند و از دماوند بالا رفت .عمو نوروز استوار و امید وار بر فراز دماوند ایستاد و دستانش را برای دعا به سمت بالا هدایت کرد.آسمان و ستارگان در کف دستانش نشستند . عمو نوروز می گفت :خدایا ایران ما را از خشکسالی و دروغ دورگردان خدایا ثروت و شادمانی بر سرزمین ما عطا کن .خدایا ابرها را باران زا و بادهای ما را بارور بگردان خدایا کینه و دشمنی و حسادت و تنگ نظری را از ذات ما دور بگردان.
آسمان مکثی کرد و چشم ها به دستان زیبا و انگشتان بلند عمو نوروز دوخته شدند. اینجا بود که " بهار" از لای انگشتانش به زمین افتاد و در سرتاسر سرزمین ما پخش شد ..چه "عیدانه" بزرگی !!!رودها خروشیدند .کوه ها رختی از گل و شکوفه پوشیدند . بیدها و صنوبرها در پنجه باد رقصیدند .پرستوها و چلچله ها به پرواز درآمدند و آواز خواندند . ابرها باریدن آغازیدند.گتدم زارها و شالی زارها بخشنده شدند . چراغ انار و سیب و گیلاس,و آلبالو بر روی شاخه ها روشن شد و ما اهالی زمین همدیگر را در آغوش کشیدم و آمدن بهار را شادباش گفتیم. عمو نوروز از دماوند پایین آمد و با ما بر سر سفره هفت سین نشست و به رغم اصرار فراوان ما برخاست که برود و رفت ..هنگام بستن بند کفش هایش می گفت: دارم می روم به دارا و ندار به بیماران به سربازان به کودکان و بزرگسالان به باغ و بوستان و چمن و به مردمانی با هر رنگ سر بزنم و دیداری تازه کنم .عمو نوروز رفت و بعد از ۱۲ روز برای خداحافظی به خانه ما آمد. حال و احوال ما را پرسید و گفت: فردا در خانه نمانید .بیرون بروید گروهی و دسته جمعی که مادر طبیعت چشم به راه شماست بروید و طبیعت را درآغوش بکشید و دوستش بدارید چنان که مادرتان را دوست می دارید .فردا روز "سیزده به در "است و قرار است طبق سنت چند هزارساله عمو نوروز از خانه و شهر ما برود و تا سال دیگر او را نمی بینیم و شاید برای همیشه......عمو نوروز نرو بدجوری دلم برات تنگ میشه .پیش ما بمان عمو جان نرو دوستت دارم عموی عزیز و مهربانم...عمو نوروز زیبا ...
رضا سوری (چامه )https://t.me/rsc089
پایان روز سه شنبه بود و به قول قدیمی ترها سر چراغ ..روز چهارشنبه سوری که صدای هلهله و خوشآمد گویی از کوچه ما برخاست...عمو نوروز بعد از یک سال آمده بود که ما را ببیند .پیرمردی ۳هزار ساله و بلکه بیشتر,..گیسوانی بلند و جوگندمی ابروانی درهم پیوسته .چشمانی درشت و سخنگو قامتی بلند و نفسی آرام عمو نوروز مشعلی روشن در دست داشت. آتشی افروخت و تیرگی را از کوچه ما راند .زردی ما را به آتش سپرد و سرخی به جای اش نشاند. عطر تنش بوی زندگی می داد ..عمو نوروز دل ما را شاد کرد و در کوچه های شهر و روستاهای پیرامونی آن روشنایی افروخت صبح روز اول فروردین عمو نوروز این بار به خانه ما آمد و با دیدن لباس نو سبزه ها شیرینی ها و صلح و آشتی های ما خوشحال شد و لبخند زد.از عمو نوروز عیدی و عیدانه خواستیم . لبخندی زد و چیزی زیر لب گفت . بعدش یک دستش را بر قله سبلان گذاشت و دست دیگرش را بر,قله الوند و از دماوند بالا رفت .عمو نوروز استوار و امید وار بر فراز دماوند ایستاد و دستانش را برای دعا به سمت بالا هدایت کرد.آسمان و ستارگان در کف دستانش نشستند . عمو نوروز می گفت :خدایا ایران ما را از خشکسالی و دروغ دورگردان خدایا ثروت و شادمانی بر سرزمین ما عطا کن .خدایا ابرها را باران زا و بادهای ما را بارور بگردان خدایا کینه و دشمنی و حسادت و تنگ نظری را از ذات ما دور بگردان.
آسمان مکثی کرد و چشم ها به دستان زیبا و انگشتان بلند عمو نوروز دوخته شدند. اینجا بود که " بهار" از لای انگشتانش به زمین افتاد و در سرتاسر سرزمین ما پخش شد ..چه "عیدانه" بزرگی !!!رودها خروشیدند .کوه ها رختی از گل و شکوفه پوشیدند . بیدها و صنوبرها در پنجه باد رقصیدند .پرستوها و چلچله ها به پرواز درآمدند و آواز خواندند . ابرها باریدن آغازیدند.گتدم زارها و شالی زارها بخشنده شدند . چراغ انار و سیب و گیلاس,و آلبالو بر روی شاخه ها روشن شد و ما اهالی زمین همدیگر را در آغوش کشیدم و آمدن بهار را شادباش گفتیم. عمو نوروز از دماوند پایین آمد و با ما بر سر سفره هفت سین نشست و به رغم اصرار فراوان ما برخاست که برود و رفت ..هنگام بستن بند کفش هایش می گفت: دارم می روم به دارا و ندار به بیماران به سربازان به کودکان و بزرگسالان به باغ و بوستان و چمن و به مردمانی با هر رنگ سر بزنم و دیداری تازه کنم .عمو نوروز رفت و بعد از ۱۲ روز برای خداحافظی به خانه ما آمد. حال و احوال ما را پرسید و گفت: فردا در خانه نمانید .بیرون بروید گروهی و دسته جمعی که مادر طبیعت چشم به راه شماست بروید و طبیعت را درآغوش بکشید و دوستش بدارید چنان که مادرتان را دوست می دارید .فردا روز "سیزده به در "است و قرار است طبق سنت چند هزارساله عمو نوروز از خانه و شهر ما برود و تا سال دیگر او را نمی بینیم و شاید برای همیشه......عمو نوروز نرو بدجوری دلم برات تنگ میشه .پیش ما بمان عمو جان نرو دوستت دارم عموی عزیز و مهربانم...عمو نوروز زیبا ...
۱
۱۳:۵۵
بازارسال شده از احمد
"گل حسرت" دوبار در سال می روید:آبان و اسفند که بهار را ببیند اما هر بار سرما از راه می رسد و حسرت دیدن بهار را در دلش می نشاند ...
گل به گاه نوبهاران می دمدسبزه ها را تاج بر سر می نهد عمر گل باشد بسی ناپایدار فتنه ها بیند ز جور روزگار گل اسیر دست طفلان می شود پایمال باد و بوران می شود مرغ نالان همدم و مهمان گلصورت زیبا بلای جان گل بوی خوش دیده پرآبش می کندبر سر آتش گلابش می کند داستان عمر گل ها بس حزین آب ریزد از دو چشم آتشین حسرتی گل داستانش دیگر ستاز جمیع لاله ها محزون تر ستماه آبان دیدگانش بی قرار بهر وصل دولت سبز بهار می وزد از کوهساران باد سرددر خیالش می خزد کابوس درد دیده می بندد غریب روزگارتخم گل در زیر خاک و انتظار باردیگر می دمد بر روی دشتماه اسفند است و شرح سرگذشت سوز سرما می رسد از,راه دورنام وی را می زند بر سنگ گور حسرتی گل حسرتش فصل بهار عاشق روی بهار است این نگار انتظارش تا قیامت بر دوام درد و حسرت جوهر,و جان کلامحسرتی گل سرنوشت ما و ماست چامه ای اهل دل و درد آشناستحسرتی گل نوعروسی تیره روز برگ و بارش طعمه سرما و سوز حسرتی گل راه بی فرجام ما هم بود آغاز و هم انجام ما
سراینده : رضا سوری( چامه ) منبع : دفتر شعر " شراب پیر " تهران نشر فرهنگ آوران ۱۳۸۰
https://t.me/rsc089
گل به گاه نوبهاران می دمدسبزه ها را تاج بر سر می نهد عمر گل باشد بسی ناپایدار فتنه ها بیند ز جور روزگار گل اسیر دست طفلان می شود پایمال باد و بوران می شود مرغ نالان همدم و مهمان گلصورت زیبا بلای جان گل بوی خوش دیده پرآبش می کندبر سر آتش گلابش می کند داستان عمر گل ها بس حزین آب ریزد از دو چشم آتشین حسرتی گل داستانش دیگر ستاز جمیع لاله ها محزون تر ستماه آبان دیدگانش بی قرار بهر وصل دولت سبز بهار می وزد از کوهساران باد سرددر خیالش می خزد کابوس درد دیده می بندد غریب روزگارتخم گل در زیر خاک و انتظار باردیگر می دمد بر روی دشتماه اسفند است و شرح سرگذشت سوز سرما می رسد از,راه دورنام وی را می زند بر سنگ گور حسرتی گل حسرتش فصل بهار عاشق روی بهار است این نگار انتظارش تا قیامت بر دوام درد و حسرت جوهر,و جان کلامحسرتی گل سرنوشت ما و ماست چامه ای اهل دل و درد آشناستحسرتی گل نوعروسی تیره روز برگ و بارش طعمه سرما و سوز حسرتی گل راه بی فرجام ما هم بود آغاز و هم انجام ما
سراینده : رضا سوری( چامه ) منبع : دفتر شعر " شراب پیر " تهران نشر فرهنگ آوران ۱۳۸۰
https://t.me/rsc089
۱
۱۳:۵۵
سلام دوستان.خوبم به کانال چشم چامه خوش آمدید و قدم بر چشم چامه نهادید . با این امید که این کانال به وقت شما احترام بگذارد و برای آن ارزش قائل شود و مطالبی را عرضه کند که دست کم به یک بار خواندن بیارزند...یادداشت ها و شعرهای این کانال نوشته قلم ناچیز,بنده است و البته خدمت عزیزان درس و مشق می نویسم .از,دوستانی که در واتساپ بنده بودند پوزش,می خواهم.با زیاد شدن اعضا واتساپ می نویسد در زمان کوتاه عضو زیاد جذب کردی و مهر در دسترس نیست می زند ....به امید پیمودن راهی سرسبز,و آباد
۴۲
۱۴:۱۰
ای کاش جهان به کام دانا بودی دانا چو گهر عزیز دل ها بودی و اندر ره آدمی چراغ دانش پیدا بد و پایا بد و هر جا بودی
سراینده رضا سوری چامه @cham348
سراینده رضا سوری چامه @cham348
۴۴
۱۴:۲۲
چرا روشنگری را دوست دارم چرا با عدل و ایمان سازگارمنگر بر شمعک پنهان وجدان که روشن می نماید رهگذارم
سراینده :رضا سوری( چامه )
@cham348
سراینده :رضا سوری( چامه )
@cham348
۴۷
۱۴:۲۸
عارف بنگر چه بی کران می گرید شاعر به زبان عاشقان می گرید یک گریه دیگر هست بر روی زمین مردی که برای قرص نان می گرید
رضا سوری( چامه )@cham348
۴۷
۱۴:۳۹
بوی نان مشتاق نانم می کند چشم سیر و مهربانم می کند خوشتر از سیمای گندمزار نیست موج رقصش بی کرانم می کند
رضا سوری( چامه )@cham348
۴۳
۲۱:۴۸