نمی شه نگران نباش هی بهش می رسم!مهران اینبار با صدای بلند خندید و گفت:- تاالر گرفتی باالخره!علی شانه ای باال انداخت و گفت:- نه بابا خریه این زن ما، هرجا میریم یه ایراد روش میذاره!- خر نبود که زن تو نمی شد. علی بلند شد و به طرف چای ساز رفت وقوری را برداشت و رو به او گفت:- نكبت چای دم نكردی فقط زدی فرت و فرت آبش جوش بیاد!- نه.... گذاشته بودم خدنگم بیاد دم کنه برام!علی دستش را از پشت دستش را روی سر شانه مهران گذاشت و گفت:- یه خدنگی بهت نشون بدم آب روغن قاطی کنی!- دستت درد نكنه وسط این نمایش پر شور اون دوتا لیوان شیر رو هم از توی ماکروفر بیار بیرون!- صد بار نگفتم شیر رو توی ماکروفر گرم نكن اشعه است.- اونم دفعه بعد میذارم تو گرم کنی!علی چای دم کرد و با دولیوان شیر را روی میز گذاشت و برگشت و مقابلش نشست و گفت:- شیرم چه شیری؟- پرینت گرفتی؟- همش رو ..- خب؟علی لیوان شیر را به دهانش نزدیک کرد و جرعه ای نوشید و گفت:- جونم برات بگه که دومین بچه ی خونواده است از یه خانواده ی که نسل اندر نسلشون دکتر بودن. مادر بزرگش از اطبای دربار رضاشاهی بودهدیگه تا تهش رو برو که اون زمان که دختر ١٣ ساله مهمترین هنرش شوهر کردن بوده و دوتا شكم زایدن بوده این تا کجای خط رفته که رسیده بهدربار و شده پزشک دربار. ٥ تا عمه و عمو داره دو تا عمو سه تا عمه که با پدرش می شن ٦ تا بچه. مادره از یه خانواده ی معمولی اما اونم دکتره... اماجرعه ی دیگر از شیرش را نوشید وبه تكیه گاه پشتی صندلی تكیه داد و دست به سینه به مهران نگاه کرد و گفت:- ١٢ تا عمو زاده و عمه زاده داره که اونا هم از دم دکترن یعنی طایفش رو هم می تونن یه بیمارستان بزنن. اما..مكث کرد و مهران این بار عصبی گفت:- اما و کوفت مثل آدم حرف بزن دیگه!- ارث خیلی زیادی به پدرش میرسه ...اووف بگم نصف شمرون مال باباشه کم گفتم اما ...#پارت٣٣ داشت با این اماها اعصاب مهران را بهم می ریخت که مهران🩵🩵آرامش🩵🩵 https://ble.ir/channelaramesh
۴۲
۱۸:۱۳
یه بار دیگه بگی اما دک و دهنت رو میارم پایین!- یه قانون توی خانوادشونه اونم اینكه هر بچه ی که بشه بیست و سه سالش و دانشجوی رشته ی پزشكی باشه نصف ارث پدریش رو قبل از مرگوالدینش میگیره. این وصیت مادر بزرگشه که تمام خانواده بهش مو به مو عمل می کنن.- اگه نخواد پزشک بشه چی؟- نه دیگه این قانون شامل حالش نمیشه!مهران مشت محكمی روی میز مقابلش کوبید و گفت:- خوشم اومد ازش چقدر تمیز دور زده خانوادش رو!- نكته مهم اینجاست به محض اینكه نصف ارث قانونن به دستش رسیده از دانشگاه انصراف داده!- خوشگلِ چموش!- پدرِهم که دیده دستش مونده ال پوست گردو دختر رو شوتش کرده از خونه بیرون.. مهران پوزخند معناداری زد و گفت:- چغر دوست داشتنی!- همش این نیست. از دانشگاه زده بیرون دست یه دختر شهرستانی درمونده رو گرفته آورده پیش خودش کردش همه کاره سالنش. اینكه چطورتوی این چهار سال انقدر اسم در کرده که پول باباش رو پس داده و سرش قسم می خورن اهلل اعلم!- پول چقدر بوده حاال؟- دو میلیارد نقدی بوده و بقیه اش ملک بوده، ملک ها رو بعد از اختالف با خانواده اش بهشون پس داده اما نقدیش رو خرد خرد توی این چهارسال!مهران دستش روی میز ضرب گرفت و گفت:- یه دختر تنها توی یه شهر درندشت ... این همه پول ...بعد تو بگو بهش می خوره ...- اینای که گفتم رو بریز دور.. اینجاش رو بچسب یه نفر توی زندگیش بوده که خلی هم سینه چاکش بود اما این دم به تله نداده. مهران عجوالنه پرسید:- کی؟- پسر عمو بزرگش، آذرخش صولت...- خب؟- خب به جمالت کسی که آذرخش صولت رو رد کرده محاله که واسه تو دم تكون بده برو کنار بذار باد میاد#پارت٣٤مهران سرش را با تمسخر باال و پایین تكان داد و گفت:- اونش رو که خواهیم دید تو از روابطش بگو آدم های که باهاشون نشست و برخواست داره کسایی که می بینتشون نرو تو اتاق خوابش اونجا بامن.. تو فقط از روابطش بگوو!- ممكنه حق با تو باشه سالن زیبایی مهكام یه ویترین خوب باشه برای پول شویی و هزار جور البی.... - مطمئنم هست. مرد مردش ده سال توی این دوره زمونه سگ دو میزنه تهش دو میلیارد دستش رو نمی گیره این زده ترکونده!🩵🩵آرامش🩵🩵 https://ble.ir/channelaramesh
۴۳
۱۸:۱۴
بدترین قسمتش اینه که چهارصد متر تجاری توی بهترین جای غرب تهران مال خودشه!- حساب های ارضیش رو چک کن- چک کردم یه ٤5 هزاتا بیشتر توی یه بانک خارجی نداره! - از اون دختره بگو آزیتا- آزیتا مدیریت مالی خونده بچه ی شهرستان و یه خانواده سوپر معمولی داره اما اینا اصال مهم نیست چیزی که مهمه اینه که مهكام...مهران منتظر به دهانش چشمم دوخت و علی سرش را به طرفین تكان داد و گفت:- یكی از دالیلی که مهكام آذرخش رو رد کرده حضور همین دخترس دختری که شده دست راستش و همه کاره ی سالن شده بعد از اون.. آذرخشیه دل نه صد دل عاشقش بوده و این دست رد زده به سینه اش...- چرا؟نگاه ممتد علی روی چشمان مهران نشست و شست او را خبردار کرد که اوضاع از چه قرار است:- محاله!- تمایلی به جنس مخالف نداره، هر مردی از سه کیلو متریش رد میشه این با دوشگا میزنش!مهران بلند شد و به سمت سالن رفت و گفت:- هر کی اینو بهت گفته نقص فنی داشته!#پارت٣٥- بعد از ترک دانشگاه به سرعت سالن مهكام رو راه اندازی کرده انگار از قبل براش برنامه داشته و زیر زیرکی کاراش رو می کرده اما رو نمی کرده یهدو سه سالی از زندگیش کال" توی حاله ای از ابهامه این شایعه هم بعد از ترک تحصیل بین همكالسی هاش رایج بوده!مهران نگاهی به سیبل مقابلش کرد و تیری را در دستش گرفت و چشمانش را بست و هدف را نشانه گرفت. تیر با شتاب از دستش رها شده به سیبلمقابلش چسبید و اینبار روی لبهای دخترک نشست. همان لحظه رد محو رژ لب روی لب دخترک یادش آمد و خندان گفت:- دوساعت دیگه ..یكهو از گفتن ادامه جمله اش شرمش آمد و با هوشمندی جمله اش را تغییر داد می خواست بگویید » دو ساعت دیگه پیشش بودم االن یه نفر بهجمعیت کشور اضافه شده بود« اما به جای آن گفت:- دو ساعت دیگه باید برم خونه به مامان سر بزنم یه کم از مهبد بگوو- می رسیم به مهبد صولت هیچ نقطه سیاهی توی زندگیش نیست کامال شفاف و منطقی داره زندگیش رو می کنه.- اینا رو که ازکجا در آوردی؟- ایملش رو هک کردم. صفحه تلگرام اینستاگرام همه رو زدم ترکوندم به خیلی از اینا رسیدم یه سری هاش رو هم که دیگه ما رو دست کم نگیر...- خوبه! حاال بگو کی لیا رو دیده؟- فكر نمی کنم حتی با لیا از یه کوچه هم گذشته باشن!- تو نمی خواد فكر کنی فقط دنبال یه ردی از لیا توی زندگیش باش!- لیا سرش پر باد بود مهران🩵🩵آرامش🩵🩵 https://ble.ir/channelaramesh
۴۳
۱۸:۱۴
مهران ناگهان کنترلش را ازدست داد و فریاد کشید:- بود؛ نه انقدر که تا خرخره بره تو لجن!فک مستطیلی علی به هم چفت شد و چشمانش به خون نشست:- بكن بیرون از جنازه اش... لیا آب می خورد به من می گفت بعد مگه میشه من ندونم با کی نشسته و پا شده؟گفتن این جمله مثل جان کندن بود برای علی اما انگار تا نمی گفت دلش خالی نمیشد:- دورمون زده؟ هر دوتامون رو...مهران تیر بعدی را با تمام قوایش پرتاب کرد و تیر این بار محكم خورد وسط سیبل و گفت:- یه گلوله توی سینه اش بود... یه زخم روی کمرش ... کشیده بودنش روی زمین ... من می کشونمشون روی زمین بشین و تماشا کن!- ساجدی بفهمه این سری کوتاه نمیاد!- برام هیچی مهم نیست!علی دو دستش را توی جیب شلوارش فرو برد.- مادرت مهم باشه .... دلوان مهم باشه برات!مهران به سمت کانتر برگشت سیگاری برداشت و آتش زد:- برام یه رد فقط یه رد از لیا توی زندگی خودش و اجدادش پیدا کن!- تا کجا می خوای پیش بری؟پوک عمیقی به سیگارش زد و با سوختن آن انگار قلب و روحش هم سوخت و آتش گرفت.- هفته ی دیگه میرم خواستگاریش!چقدر سینه اش درد داشت. دوست داشت فریاد بزند و بگوید محال است لیای او این کار نبوده و نیست. علی هم دست کمی از او نداشت درب تراسرا باز کرد و خودش را داخل آن انداخت به دلوان قول داده بود که دیگر لب به سیگار نخواهد زد. دو دستش را روی سنگهای داغ تراس گذاشت و بهشهر نگاه کرد. حاال می فهمید چرا قلعه ی گاندو آنقد باالی باالست. او می خواست از همان باال همه چیز را در کنترل خودش در بیاورد.#پارت٣٦نگران بود ته این ماجرا مبادا مهران را به قهقرای گمشدن و بلعیده شدن در گرداب خشم و انتقام فرو ببرد. به دلوان قول داده بود اول مراقببرادرش باشد بعد به فكر سور وسات عروسیشان. حاال در آخرین لحظات که چیزی تا ظفرمندی فاصله نداشتند تیرشان به سنگ خورده بود وبرگشته بودند به خانه ی اول. گوشی موبایلش را از جیب شلوارش بیرون کشید و شماره دلوان را گرفت. صدای گرم و مهربان دلوان دلش را مالشداد:- جانم!- دلم برات تنگ شده نیم ساعت دیگه میام دنبالت!دلوان کشی به صدایش داد:- علی جونم یه ساعتم نیست که ازم دوری هاا!!- گیرایت باالست منم که معتاد!- آقای معتاد نمیشه تا ظهر حداقل سر کارم باشم!🩵🩵آرامش🩵🩵 https://ble.ir/channelaramesh
۴۱
۱۸:۱۴
اگه در گالری رو ببندی تا شب هم می تونیم اونجا باشیم!- در گالری رو که میشه بست اما تنهای با تو اونم تا شب... چه کنیم؟ دلم نازک...ِ بیا!- پس در گالری رو از همین االن قفل کن!دلوان خندید و علی از پشت تلفن بوسه ای برایش فرستاد.ساعتی بعد هر کدام در پی کاری بودند علی در گالری دلوان مشغول فراموشی دردهایش بود و مهران کنار مادرش نشسته و به لیوان خوش رنگشربت سكنجبینش نگاه می کرد. مادرش پا روی پا انداخت و به کنایه گفت: - آدرس و راحت پیدا کردی؟تای ابروی باال انداخت و لیوان شربتش را برداشت و یک نفس باال رفت و گفت:- نه یه خورده پرسه جو کردم اما خب پیدا شد!طعنه های مادرش تمامی نداشت و او هم خسته بود خسته از این که کسی اورا نمی فهمید:- چه میشه کرد باالخره جوینده یابنده است!سری به طرفین تكان داد و سعی کرد بحث را به جای دیگری بكشاند:- پلنگ ملنگ جدید چیزی ندیدی یه چند وقتیه ازشون خبری نیست دلم براشون تنگ شده!- تو دلت هم تنگ میشه؟!آستانه صبرش لبریز شده بود بلند شد وچفت مادرش نشست و دست او را در دست گرفت و گفت:- چته نوکرتم؟ تیكه بارونمون کردی رفت!تو نمی دونی من گیرم کجاست؟ می دونی دیگه. واال به خدا ما همه جا شاهینیم اینجا چفت شما شهینهم نیستیم.. ول کن تو رو به ..- قسم نخور!- مامان گیرم، مادرم باش!- الل بشم اسمم مادر میشه؟مهربانانه دست مادرش را فشرد و گفت:- دور از جونت...چرا اینطوری می کنی با من؟ چرا هر وری باهات می چرخم تهش بن بسته... گفتی زن بگیر اومدم بگم چشم... یكی رو دیدم برو ورو داره مودبِ خانواده داره تو هم بیا برو ببینش خوشت اومد قرار بذار باهاش برو تمومش کن...مادرش تلخ و برنده گفت:- برم یه انگشتر بندازم دست دختر مردم تهش بگی لیا... خانواده لیا گذشتن ازش تو چرا کاسه داغ تر از آشی نمی دونم!؟حالش خراب بود. با این جنگ به ظاهر نرم با مادرش هم خرابتر شده صبح توی ذهنش هزار فكر می چرخید که چرا هر چه می چرخید جز تسلسلنصیبش نمی شد؟ نفس عمیقی کشید تا شاید کمی تن صدایش آرام شود و لحنش نرمش پیدا کند هر چند وقتی که حرف لیا وسط بود او چون ماریزخمی به خودش می پیچید و میل شكارش بیش از پیش می شد.- مامان لیا برای من تموم نمیشه اگه علی اومده دخترت رو گرفته و تهش رسیده به لباس دومادی به این معنا نیست که واسه اونو خانواده اش همتموم شده..مادرش اجازه یكه تازی را از او گرفت:🩵🩵آرامش🩵🩵 https://ble.ir/channelaramesh
۴۲
۱۸:۱۷
کی از علی و لباس دومادیش حرف زد؟ نامزدیت رو بهم زده بودی یا نه؟ بهش گفته بودی بره دنبال زندگیش یا نه؟عصبی دستی میان موهایش کشید:- اومدم از مهكام باهات حرف بزنم نزن به جاده خاکی بگو دیگه بهت اعتماد ندارم!- لیانا انتخاب تو بود اما ما هم مخالفش نبودیم تهش...- تهش هیچی نبود، انقدر دنبال تهش نباش.. االن هم اگه می خوای یه قدم برام برداری من حالم با این دختره خوبه یه آدرس برات می فرستم سالنآرایشی داره برو از نزدیک ببینش ..#پارت٣7- برم کی رو ببینم؟ برم بگم اومدم ببینمت که تهش به کجای برسم؟کالفگی داشت اذیتش می کرد گرم بود وگرما بیشتر کالفه اش می کرد. بلند شد مبل را دور زد و مقابل پنجره ایستاد، پرده را کنار کشید و حقیقتیمحض را اعتراف کرد:- روز آخر باز دیدمش...مكث کرد گفتن ادامه جمله برایش سخت بود انگار او را دوباره می کشیدند به همان سالهای قبل و روز از نو روزی از نو می شد. مثل همان روز دلشمالش می رفت برای لمس گونه های لیا و ... لیای که نبود؟ درد بود، زخم بود که سینه اش را می فشرد. مادرش متوجه عمق دردی که کشیده بودشد. او هم به تبع مهران بلند شد و پشت پسرش ایستاد و با سكوتش او را به ادامه دادن ترقیب کرد. یک مرد وقتی می شكند که از نزدیكترینشضربه بخورد مهران می ترسید که از نزدیكترینش ضربه خورده باشد ضربه ای که سالها بود داشت آن را انكار می کرد...- همه جا شلوغ بود و من گیر...دیدمش یه دوربین عكاسی دستش بود، بازوش رو گرفتم کشیدمش توی ماشین. بهش گفتم تموم کنه آرسن لوپنبازی و گانگستر بودن رو. گفتم قرار نیست یه شهر رو اون نجات بده و دنیا با خبرهای دست اول اون ازسانسور خارج بشه...مقاومت نكرد. انگارمنتظر بود کسی بهش تلنگر بزنه. نمی دونم شاید منتظر بود برم سراغش.. دوربینش رو بهم داد و گفت نگران نباشم دوره ی خربازیش تموم شده. گفتم کار دارم و نمی تونم پیشش بمونم. گفتم برگرده خونه ...به اینجای حرفش که رسید ناگهان برگشت در چشمان مادرش نگاه کرد و گفت:- قبول کرد مامان. لیانا قبول کرد برگرده خونه. شاید شما باورتون نشه اما من نمی تونم قبول کنم دورم زده و برنگشته. نمی تونم قبول کنم خودشهم یكی از اونا بوده نمی تونم قبول کنم توی اون بل بشوی مزخرف شهر اون به فكر پول در آوردن بوده اونم پول به این کثیفی... وقتی داشت ازماشین پیاده می شد گفت زنی که حلقه اش رو در نمیاره یه زن منتظره...دوباره کشیدمش تو ماشین و بهش گفتم زنی که منتظره با خودش و بامردش شوخی نمی کنه دوره نمی افته تو خیابون یه کم به مردش هم اعتماد می کنه و زمان بهش میده بعد اون شال سبز رو هر روز باهم میتكونن...این را گفت و دوباره برگشت به سمت پنجره و زمزمه کرد:- یه دختر تو تراس روبرویی یه شال سبز رو هر روز می تكونه!مادرش می دانست سخت است دو قطب مخالف دل بهم بدهند.سخت مسیرشان یكی می شود می دانست لیا برای آرمانش رفته مثل خیلی های دیگر، اما می دانست که مهران هم پای آرمانش ایستاده بود و هردو مهره ی سوخته ی یک بازی کثیف بودند بازی به اسم سیاست اما این وسط یک چیزی معادالتشان را بهم زده بود آن هم اینكه نمی دانستند لیانابه راستی قربانی سیاست شده یا نه؟ صدایش را به مهر مادرانه آغشته کرد و گفت:- مهران تو برای لبا چیزی کم نذاشتی...- عذاب وجدان یقه ام رو چسبیده مامان، عذاب وجدان حلقه ی که بعد از ده ماه هنوز تو دستش بود🩵🩵آرامش🩵🩵 https://ble.ir/channelaramesh
۴۶
۱۸:۱۷
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
شبتون بخیر ⚘️⚘️
🩵🩵آرامش🩵🩵 https://ble.ir/channelaramesh
۳۹
۱۹:۵۱