مجموعه یادداشتهای نقد معنویتگراییهای مدرن و معنویتهای شرقی (بخش اول از قسمت اول):
چرا هسته مرکزی معنویتگرایی مدرن (نظیر: new age spirituality) و معنویتهای شرقی (نظیر: بودیسم، هندوییسم، ذن، تائوئیسم) با هسته مرکزی اسلام اهلبیت (صلوات الله علیهم اجمعین) در تعارض بنیادین است؟
پاسخ به پرسش فوق یک مورد خاص نیست، بلکه مجموعهای از موارد، در سطوح مختلف است؛در اینجا به یکی از مهمترین آنها یعنی مسئلهی تعریف انسان کامل و غایت اخلاقی و معنوی در هر یک از این دو نحلهی فکری میپردازیم:
۱. اختلاف در تعریف انسان و غایت و مسیر سلوک و کاملدر معنویتهای مدرن و سنتهای معنوی شرقی، مسئلهی بنیادی انسان این است:انسان گرفتار چیست؟پاسخ غالب:دلبستگی،خودمحوری،توهم «من» مستقل (ایگو)،واکنشهای هیجانی،عدم حضورِ ذهن، در زمان حالچسبیدن ذهن به دوگانهها.پس مسیر نجات یا بیداری، حرکت به سمت رهایی از این اسارتهاست.در این نگاه، خشم، نفرت و دشمنی، غالباً نشانهای از درگیر بودن انسان با نفس واکنشگر تلقی میشود. آرمان و مطلوب نهایی در این نحلهها، رسیدن به حالتی است که انسان تحت سلطهی واکنشهای درونی نباشد.در این سنتها:باید هرگونه خشم، نفرت، برائت و دلبستگی دوگانه از وجود انسان زایل شود.ذهن از «واکنشگری نفسانی» و «چسبیدن به قضاوتهای خوب/بد» رها گردد.انسان باید به حالتی از آرامش عمیق، تعادل و عدم دلبستگی برسد، که فراتر از تقابلهای درونی و بیرونی است.خشم و نفرت، حتی اگر نسبت به «باطل» باشد، در نهایت به عنوان مانع روشنایی ذهن و گرفتاری در دوگانگی دیده میشوند.آرمان و مطلوب نهایی، عبور از خود (ایگو) و دوگانگی است تا به وحدت و سکون درونی دست یابد.
اما در انسانشناسی اسلامی، مخصوصاً در قرائت شیعی، مبتنی بر معارف قرآن و اهلبیت صلواتاللهعلیهماجمعین، مسئلهی اصلی اساساً چیز دیگری است:انسان صرفاً موجودی نیست که باید از تعلقات آزاد شود؛ انسان موجودی است که باید تمام ارکان وجودش تابع حق و در مسیر حق باشد.یعنی مسئله فقط «آزاد شدن» نیست؛ بلکه «بندگی صحیح و موضع صحیح در برابر حق و باطل» است.اینجا قوای انسان نابود نمیشوند، بلکه تربیت میشوند و جهت مییابند:محبت باید برای حق باشد.بغض باید برای باطل باشد.غضب باید علیه ظلم باشد.شهوت باید تحت عقل باشد.همهی قوا باید در جایگاه خود قرار بگیرند.پس مشکل در اصل وجود غضب نیست؛ مشکل در بیمهار بودن غضب و خروج آن از فرمان عقل و شرع و ولایت است.
۲. اختلاف در جایگاه خشم و برائتدر معنویتهای شرقی مذکور و معنویتگرایی مدرن، ایدهآل معنوی این است که ریشهی نفرت و خشم از نفس کنده شود؛ چون اینها را محصول گرفتار بودن در دوگانگی ذهن میبیند.
اما در منطق شیعی:وجود «بغض» فینفسه نقص نیست.چون اگر انسان هیچ نفرتی نسبت به کفر، شرک، نفاق، باطل، ظلم، فساد و تجاوز به حق نداشته باشد، ارکان ایمان در او دچار اختلال شده و شخص دچار فقدان تشخیص ارزشی شده است و مسئله ابداً فقط آرامش نیست.اینجا مفهوم «برائت» اهمیت پیدا میکند.در ساختار اعتقادی شیعه منبعث از قرآن کریم و روایات نبوی و مبانی عقلی، ایمان فقط «تولی» نیست؛ «تولی و تبری» است:محبت نسبت به حق،و بیزاری از باطل.بنابراین حذف اصل برائت، از نگاه شیعی و در واقع در منطق قرآن و سیرهی نبوی، حذف یک رکن از ارکان ساختار ایمان است.
در بله ما را دنبال کنید:
https://ble.ir/chebekhanim110
چرا هسته مرکزی معنویتگرایی مدرن (نظیر: new age spirituality) و معنویتهای شرقی (نظیر: بودیسم، هندوییسم، ذن، تائوئیسم) با هسته مرکزی اسلام اهلبیت (صلوات الله علیهم اجمعین) در تعارض بنیادین است؟
پاسخ به پرسش فوق یک مورد خاص نیست، بلکه مجموعهای از موارد، در سطوح مختلف است؛در اینجا به یکی از مهمترین آنها یعنی مسئلهی تعریف انسان کامل و غایت اخلاقی و معنوی در هر یک از این دو نحلهی فکری میپردازیم:
۱. اختلاف در تعریف انسان و غایت و مسیر سلوک و کاملدر معنویتهای مدرن و سنتهای معنوی شرقی، مسئلهی بنیادی انسان این است:انسان گرفتار چیست؟پاسخ غالب:دلبستگی،خودمحوری،توهم «من» مستقل (ایگو)،واکنشهای هیجانی،عدم حضورِ ذهن، در زمان حالچسبیدن ذهن به دوگانهها.پس مسیر نجات یا بیداری، حرکت به سمت رهایی از این اسارتهاست.در این نگاه، خشم، نفرت و دشمنی، غالباً نشانهای از درگیر بودن انسان با نفس واکنشگر تلقی میشود. آرمان و مطلوب نهایی در این نحلهها، رسیدن به حالتی است که انسان تحت سلطهی واکنشهای درونی نباشد.در این سنتها:باید هرگونه خشم، نفرت، برائت و دلبستگی دوگانه از وجود انسان زایل شود.ذهن از «واکنشگری نفسانی» و «چسبیدن به قضاوتهای خوب/بد» رها گردد.انسان باید به حالتی از آرامش عمیق، تعادل و عدم دلبستگی برسد، که فراتر از تقابلهای درونی و بیرونی است.خشم و نفرت، حتی اگر نسبت به «باطل» باشد، در نهایت به عنوان مانع روشنایی ذهن و گرفتاری در دوگانگی دیده میشوند.آرمان و مطلوب نهایی، عبور از خود (ایگو) و دوگانگی است تا به وحدت و سکون درونی دست یابد.
اما در انسانشناسی اسلامی، مخصوصاً در قرائت شیعی، مبتنی بر معارف قرآن و اهلبیت صلواتاللهعلیهماجمعین، مسئلهی اصلی اساساً چیز دیگری است:انسان صرفاً موجودی نیست که باید از تعلقات آزاد شود؛ انسان موجودی است که باید تمام ارکان وجودش تابع حق و در مسیر حق باشد.یعنی مسئله فقط «آزاد شدن» نیست؛ بلکه «بندگی صحیح و موضع صحیح در برابر حق و باطل» است.اینجا قوای انسان نابود نمیشوند، بلکه تربیت میشوند و جهت مییابند:محبت باید برای حق باشد.بغض باید برای باطل باشد.غضب باید علیه ظلم باشد.شهوت باید تحت عقل باشد.همهی قوا باید در جایگاه خود قرار بگیرند.پس مشکل در اصل وجود غضب نیست؛ مشکل در بیمهار بودن غضب و خروج آن از فرمان عقل و شرع و ولایت است.
۲. اختلاف در جایگاه خشم و برائتدر معنویتهای شرقی مذکور و معنویتگرایی مدرن، ایدهآل معنوی این است که ریشهی نفرت و خشم از نفس کنده شود؛ چون اینها را محصول گرفتار بودن در دوگانگی ذهن میبیند.
اما در منطق شیعی:وجود «بغض» فینفسه نقص نیست.چون اگر انسان هیچ نفرتی نسبت به کفر، شرک، نفاق، باطل، ظلم، فساد و تجاوز به حق نداشته باشد، ارکان ایمان در او دچار اختلال شده و شخص دچار فقدان تشخیص ارزشی شده است و مسئله ابداً فقط آرامش نیست.اینجا مفهوم «برائت» اهمیت پیدا میکند.در ساختار اعتقادی شیعه منبعث از قرآن کریم و روایات نبوی و مبانی عقلی، ایمان فقط «تولی» نیست؛ «تولی و تبری» است:محبت نسبت به حق،و بیزاری از باطل.بنابراین حذف اصل برائت، از نگاه شیعی و در واقع در منطق قرآن و سیرهی نبوی، حذف یک رکن از ارکان ساختار ایمان است.
در بله ما را دنبال کنید:
https://ble.ir/chebekhanim110
۳۹
۵:۱۴
مجموعه یادداشتهای نقد معنویتگراییهای مدرن و معنویتهای شرقی (بخش دوم از قسمت اول):
چرا هسته مرکزی معنویتگرایی مدرن (نظیر: new age spirituality) و معنویتهای شرقی (نظیر: بودیسم، هندوییسم، ذن، تائوئیسم) با هسته مرکزی اسلام اهلبیت (صلوات الله علیهم اجمعین) در تعارض بنیادین است؟
۳. تفاوت دو مدل انسان کاملدر معنویتگراییهای مدرن و سنتهای معنوی شرقی، انسان کامل = انسانی که از اسارت واکنشها، نفرتها و دوگانگیهای ذهنی عبور کرده است و رها شده باشد.
در انسانشناسی اهلبیت صلواتاللهعلیهماجمعین:انسان کامل = انسانی که تمام قوای وجودیاش را در مسیر حق تنظیم کرده است؛ نه انسانی بدون قوه غضب، بلکه انسانی که غضبش الهی، عقلانی و عادلانه و تابع شرع و ولایت شده است.
بنابراین گلوگاه اختلاف اینجاست:آیا کمال انسان یعنی فراتر رفتن از هرگونه تقابل و تعلق؟یا یعنی تنظیم همه تعلقات و تقابلها بر محور حق و حقیقت؟
از منظر شیعی، آرامش هدف نهایی مستقل نیست؛ آرامش باید محصول قرار گرفتن در مسیر حق باشد. (که در ادبیات قرآن کریم به آن سکینه گفته میشود (یعنی آرامش پایدار ناشی از ایمان مستقر در قلب)یعنی:آرامش بدون حق، میتواند به سازگاری با باطل تبدیل شود.اما حق همراه با عقل، آرامشی میدهد که همراه با بصیرت، عدالت، مقاومت و برائت است.
پس اگر هستهی مرکزی معنویتهای شرقی و معنویتگرایی مدرن، بر مبنای هدف غاییِ عبور از هر گونه دوگانگی که یک سوی آن هرگونه خشم و برائت است میباشد و آن را به عنوان فضیلت نهایی معرفی میکند، از منظر شیعی این صرفاً یک اختلاف اخلاقی کوچک نیست؛ بلکه اختلاف در مرکز تعریف انسان و مسیر کمال او است.
یعنی میان این دو نحله، دقیقاً تضاد در تعریف انسان کامل است:در یک دستگاه: انسان کامل = رها شده از خشم و برائت (حتی نسبت به باطل).در دستگاه دیگر: انسان کامل = کسی که تمام ابعاد وجودش و هر حرکت اختیاریاش، دارای محبت و بغض جهتدار الهی است.
۴. نتیجه عملی و فرهنگیترویج تفکرات به اصطلاح معنوی شرقی (نظیر بودیسم و هندوییسم و تائویسم و ذن و...) یا معنویتگراییهای مدرن (نظیر: new age spirituality) در عمل، تضعیف مرکزیترین هستهٔ تعریف ایمان شیعی است: یعنی تضعیف روحیه برائت، غیرت دینی، ظلمستیزی و مقاومت اخلاقی. برعکس، تقویت نگاه شیعی، لزوماً آرامش مورد ادعای این مکاتب به اصطلاح معنویتگرا را به چالش میکشد، چون آنها آرامش را تابعی از حق میداند، نه مستقل از آن.
این گلوگاه، یکی از عمیقترین نقاط افتراق میان «معنویت رهاییمحور شرقی/مدرن» و «معنویت حقمحور اسلامی» است. آرامش در اسلام مطلوب است، اما فقط وقتی که در نسبت با حق و عدالت معنا پیدا کند؛ نه وقتی که به قیمت بیتفاوتی نسبت به باطل تمام شود.
در بله ما را دنبال کنید:
https://ble.ir/chebekhanim110
چرا هسته مرکزی معنویتگرایی مدرن (نظیر: new age spirituality) و معنویتهای شرقی (نظیر: بودیسم، هندوییسم، ذن، تائوئیسم) با هسته مرکزی اسلام اهلبیت (صلوات الله علیهم اجمعین) در تعارض بنیادین است؟
۳. تفاوت دو مدل انسان کاملدر معنویتگراییهای مدرن و سنتهای معنوی شرقی، انسان کامل = انسانی که از اسارت واکنشها، نفرتها و دوگانگیهای ذهنی عبور کرده است و رها شده باشد.
در انسانشناسی اهلبیت صلواتاللهعلیهماجمعین:انسان کامل = انسانی که تمام قوای وجودیاش را در مسیر حق تنظیم کرده است؛ نه انسانی بدون قوه غضب، بلکه انسانی که غضبش الهی، عقلانی و عادلانه و تابع شرع و ولایت شده است.
بنابراین گلوگاه اختلاف اینجاست:آیا کمال انسان یعنی فراتر رفتن از هرگونه تقابل و تعلق؟یا یعنی تنظیم همه تعلقات و تقابلها بر محور حق و حقیقت؟
از منظر شیعی، آرامش هدف نهایی مستقل نیست؛ آرامش باید محصول قرار گرفتن در مسیر حق باشد. (که در ادبیات قرآن کریم به آن سکینه گفته میشود (یعنی آرامش پایدار ناشی از ایمان مستقر در قلب)یعنی:آرامش بدون حق، میتواند به سازگاری با باطل تبدیل شود.اما حق همراه با عقل، آرامشی میدهد که همراه با بصیرت، عدالت، مقاومت و برائت است.
پس اگر هستهی مرکزی معنویتهای شرقی و معنویتگرایی مدرن، بر مبنای هدف غاییِ عبور از هر گونه دوگانگی که یک سوی آن هرگونه خشم و برائت است میباشد و آن را به عنوان فضیلت نهایی معرفی میکند، از منظر شیعی این صرفاً یک اختلاف اخلاقی کوچک نیست؛ بلکه اختلاف در مرکز تعریف انسان و مسیر کمال او است.
یعنی میان این دو نحله، دقیقاً تضاد در تعریف انسان کامل است:در یک دستگاه: انسان کامل = رها شده از خشم و برائت (حتی نسبت به باطل).در دستگاه دیگر: انسان کامل = کسی که تمام ابعاد وجودش و هر حرکت اختیاریاش، دارای محبت و بغض جهتدار الهی است.
۴. نتیجه عملی و فرهنگیترویج تفکرات به اصطلاح معنوی شرقی (نظیر بودیسم و هندوییسم و تائویسم و ذن و...) یا معنویتگراییهای مدرن (نظیر: new age spirituality) در عمل، تضعیف مرکزیترین هستهٔ تعریف ایمان شیعی است: یعنی تضعیف روحیه برائت، غیرت دینی، ظلمستیزی و مقاومت اخلاقی. برعکس، تقویت نگاه شیعی، لزوماً آرامش مورد ادعای این مکاتب به اصطلاح معنویتگرا را به چالش میکشد، چون آنها آرامش را تابعی از حق میداند، نه مستقل از آن.
این گلوگاه، یکی از عمیقترین نقاط افتراق میان «معنویت رهاییمحور شرقی/مدرن» و «معنویت حقمحور اسلامی» است. آرامش در اسلام مطلوب است، اما فقط وقتی که در نسبت با حق و عدالت معنا پیدا کند؛ نه وقتی که به قیمت بیتفاوتی نسبت به باطل تمام شود.
در بله ما را دنبال کنید:
https://ble.ir/chebekhanim110
۳۰
۵:۱۶
مجموعه یادداشتهای نقد معنویتگراییهای مدرن و معنویتهای شرقی (بخش سوم از قسمت اول):
چرا هسته مرکزی معنویتگرایی مدرن (نظیر: new age spirituality) و معنویتهای شرقی (نظیر: بودیسم، هندوییسم، ذن، تائوئیسم) با هسته مرکزی اسلام اهلبیت (صلوات الله علیهم اجمعین) در تعارض بنیادین است؟
۴. تعارض در تعریف حقیقتاز یکمنظر، حتی مبنای تعارض و اختلاف میان این دو نحله، از این هم عمیقتر و بنیادیتر استاختلاف اصلی میان این دو نحله، در پاسخ به این پرسش اساسی نهفته است:
آیا واقعیت دارای جهت ارزشی عینی است یا نه؟
در تفکر شیعی مبتنی بر تحلیل عقلی آیات و روایات:حق و باطل واقعیت خارجی دارند.خیر و شر واقعیت دارند.عدل و ظلم واقعیت دارند.قرب و بُعد از خدا واقعیت دارند.ولایت و برائت واقعیت دارند.پس محبت و بغض نیز باید تابع این واقعیتهای عینی باشند.
اما در معنویتهای مدرن نظیر نیو ایج یا سنتهای به اصطلاح معنوی شرقی نظیر بودیسم و هندوییسم و تائویسم و ذن و...:تأکید اصلی بر عبور از دوگانهسازیهای ذهنی است.در نتیجه مسئله اصلی دیگر «حق و باطل» نیست؛بلکه «آرامش و هماهنگی با جریان هستی» است.اگر این تفسیر را بپذیریم، آنگاه تعارض بسیار عمیقتر میشود.
زیرا نزاع فقط بر سر خشم نیست.نزاع بر سر تعریف حقیقت است.
اگر همه صورتهای بغض و برائت حذف شوند، چگونه میتوان:+ از جهاد دفاع کرد؟+ از نهی از منکر دفاع کرد؟+ از برائت کفار و مشرکین و منافقین دفاع کرد؟+ از دشمنی و مقابله با ظلم و فساد دفاع کرد؟
این پرسشها واقعاً چالش جدی برای هر دستگاه معنویای هستند که فضیلت نهایی را در رفع مطلق تقابلهای ارزشی ببیند.در نتیجه:«اختلاف اصلی فقط بر سر آرامش یا خشم نیست؛ بلکه بر سر این است که آیا کمال انسان در عبور از تقابل حق و باطل تعریف میشود یا در قرار گرفتن آگاهانه و جهتدار در جانب حق و در برابر باطل.
در منطق شیعه، محبت و بغض هر دو میتوانند عبادت باشند؛ بلکه حقیقت ایمان و عبودیت این است که هر شخص در هر امری که از سر آگاهی و اختیار انجام میدهد، همهی ارکان وجودش از نیت تا عملش را تابع حق نماید وبرای خدا دوست بداردبرای خدا دشمن بدارد.
بنابراین محل اصلی اختلاف، خشم و آرامش نیست؛ بلکه حقیقت و واقعیت است. تا زمانی که حق و باطل، عدل و ظلم و خیر و شر دارای وجود و تمایز حقیقی باشند، حذف کامل برائت و دافعه نسبت به باطل نهتنها قابل تبیین نیست، بلکه مبنای هرگونه مقاومت در برابر ظلم و فساد را نیز با چالش مواجه میسازد؛و تولی و تبری، محبت و بغض، و دفاع و برائت، صرفاً واکنشهای روانی نیستند؛ بلکه لوازم طبیعیِ شناخت حقیقتاند.از اینرو، تعارض میان این دو نحله پیش از آنکه اخلاقی باشد، وجودشناختی و حقیقتشناختی است.نزاع بر سر تعریف حقیقت است؛ نه صرفاً نزاع بر سر روش رسیدن به آرامش.
در بله ما را دنبال کنید:https://ble.ir/chebekhanim110
چرا هسته مرکزی معنویتگرایی مدرن (نظیر: new age spirituality) و معنویتهای شرقی (نظیر: بودیسم، هندوییسم، ذن، تائوئیسم) با هسته مرکزی اسلام اهلبیت (صلوات الله علیهم اجمعین) در تعارض بنیادین است؟
۴. تعارض در تعریف حقیقتاز یکمنظر، حتی مبنای تعارض و اختلاف میان این دو نحله، از این هم عمیقتر و بنیادیتر استاختلاف اصلی میان این دو نحله، در پاسخ به این پرسش اساسی نهفته است:
آیا واقعیت دارای جهت ارزشی عینی است یا نه؟
در تفکر شیعی مبتنی بر تحلیل عقلی آیات و روایات:حق و باطل واقعیت خارجی دارند.خیر و شر واقعیت دارند.عدل و ظلم واقعیت دارند.قرب و بُعد از خدا واقعیت دارند.ولایت و برائت واقعیت دارند.پس محبت و بغض نیز باید تابع این واقعیتهای عینی باشند.
اما در معنویتهای مدرن نظیر نیو ایج یا سنتهای به اصطلاح معنوی شرقی نظیر بودیسم و هندوییسم و تائویسم و ذن و...:تأکید اصلی بر عبور از دوگانهسازیهای ذهنی است.در نتیجه مسئله اصلی دیگر «حق و باطل» نیست؛بلکه «آرامش و هماهنگی با جریان هستی» است.اگر این تفسیر را بپذیریم، آنگاه تعارض بسیار عمیقتر میشود.
زیرا نزاع فقط بر سر خشم نیست.نزاع بر سر تعریف حقیقت است.
اگر همه صورتهای بغض و برائت حذف شوند، چگونه میتوان:+ از جهاد دفاع کرد؟+ از نهی از منکر دفاع کرد؟+ از برائت کفار و مشرکین و منافقین دفاع کرد؟+ از دشمنی و مقابله با ظلم و فساد دفاع کرد؟
این پرسشها واقعاً چالش جدی برای هر دستگاه معنویای هستند که فضیلت نهایی را در رفع مطلق تقابلهای ارزشی ببیند.در نتیجه:«اختلاف اصلی فقط بر سر آرامش یا خشم نیست؛ بلکه بر سر این است که آیا کمال انسان در عبور از تقابل حق و باطل تعریف میشود یا در قرار گرفتن آگاهانه و جهتدار در جانب حق و در برابر باطل.
در منطق شیعه، محبت و بغض هر دو میتوانند عبادت باشند؛ بلکه حقیقت ایمان و عبودیت این است که هر شخص در هر امری که از سر آگاهی و اختیار انجام میدهد، همهی ارکان وجودش از نیت تا عملش را تابع حق نماید وبرای خدا دوست بداردبرای خدا دشمن بدارد.
بنابراین محل اصلی اختلاف، خشم و آرامش نیست؛ بلکه حقیقت و واقعیت است. تا زمانی که حق و باطل، عدل و ظلم و خیر و شر دارای وجود و تمایز حقیقی باشند، حذف کامل برائت و دافعه نسبت به باطل نهتنها قابل تبیین نیست، بلکه مبنای هرگونه مقاومت در برابر ظلم و فساد را نیز با چالش مواجه میسازد؛و تولی و تبری، محبت و بغض، و دفاع و برائت، صرفاً واکنشهای روانی نیستند؛ بلکه لوازم طبیعیِ شناخت حقیقتاند.از اینرو، تعارض میان این دو نحله پیش از آنکه اخلاقی باشد، وجودشناختی و حقیقتشناختی است.نزاع بر سر تعریف حقیقت است؛ نه صرفاً نزاع بر سر روش رسیدن به آرامش.
در بله ما را دنبال کنید:https://ble.ir/chebekhanim110
۳۲
۵:۵۱
مجموعه یادداشتهای نقد معنویتگراییهای مدرن و معنویتهای شرقی (بخش چهارم از قسمت اول):
چرا هسته مرکزی معنویتگرایی مدرن (نظیر: new age spirituality) و معنویتهای شرقی (نظیر: بودیسم، هندوییسم، ذن، تائوئیسم) با هسته مرکزی اسلام اهلبیت (صلوات الله علیهم اجمعین) در تعارض بنیادین است؟
۵. چالش ظلم و فساد در معنویتهای رهاییمحور
یکی از پرسشهای بنیادینی که در برابر معنویتگراییهای مدرن (نظیر نیوایج) و بسیاری از سنتهای معنوی شرقی (نظیر بودیسم، هندوییسم، تائوئیسم و ذن) قرار میگیرد، این است:
در برابر ظلم، فساد، تجاوز، جنایت و تعدی چه باید کرد؟
اگر هدف نهایی سلوک، عبور از دوگانگیها، رهایی از تقابلهای ارزشی و خاموش کردن خشم، نفرت و برائت باشد، آنگاه نسبت انسان با پدیدهای به نام ظلم چگونه تعریف میشود؟
زیرا پیش از هر واکنشی به ظلم، ابتدا باید خودِ ظلم دارای واقعیت عینی باشد.
باید بتوان گفت:این فعل واقعاً ظلم است.این رفتار واقعاً فساد است.این عمل واقعاً شر است.
اما اگر همه اینها در نهایت محصول قضاوتهای ذهنی، تعلقات نفسانی یا دوگانهسازیهای ذهن تلقی شوند، آنگاه مبنای عینی برای محکوم کردن ظلم نیز متزلزل میشود.
در چنین وضعی این پرسش پدید میآید:
اگر ظلم صرفاً مرتبهای از توهم یا محصول نگاه دوگانهساز ذهن باشد، اساساً چرا باید با آن مقابله کرد؟
حتی اگر گفته شود که ظلم در سطحی از واقعیت پذیرفته میشود (که حتی با همین حرف دچار تناقض داخلی میشوند! اما عیبی ندارد برای پیشبرد بحث این تناقض درونی بزرگشان را هم میپذیریم و منطقاً پیش میرویم ببینیم به کجا میرسیم)، باز مسئله دیگری پدید میآید:
مقابله مؤثر با ظلم و فساد نیازمند نوعی انگیزش فعال برای دفع تهدید است.
اما هنگامی که سلوک مطلوب در خاموش شدن خشم، نفرت، برائت و هرگونه تقابل ارزشی تعریف شود، منشأ این انگیزش از کجا تأمین خواهد شد؟
زیرا میان این دو گزاره (نه فقط به گواه فلسفه و منطق و تجربیات عینی، بلکه به گواه علوم اعصاب، روانشناسی تکاملی و زیستشناسی) تنش آشکاری وجود دارد:
+ از یک سو گفته میشود انسان باید از خشم و نفرت عبور کند.+ از سوی دیگر انتظار میرود در برابر ظلم و فساد نیز واکنش مؤثر نشان دهد.
حال آنکه در تجربه عادی انسان و حتی در بسیاری از تحلیلهای روانشناختی علم مدرن، مقابله با تهدید، تجاوز و بیعدالتی، نیازمند نوعی نیروی دفعکننده و بازدارنده است.
البته مقصود از این سخن، دفاع از غضب کور، انتقامجویی یا هیجان افسارگسیخته نیست؛ بلکه سخن از آن مرتبهای از غضب عقلانی و جهتدار است که انسان را به مقابله با ظلم و دفاع از حق وامیدارد.
در منطق شیعه، راهحل این مسئله روشن است:
مشکل در اصل غضب نیست؛مشکل در غضبِ بیضابطه است.
همانگونه که شهوت باید مهار شود نه نابود،غضب نیز باید تربیت شود نه ریشهکن.
ازاینرو انسان کامل در منطق اهلبیت علیهمالسلام کسی نیست که هیچ بغض و برائتی نداشته باشد؛ بلکه کسی است که محبت و بغض او هر دو تابع حق باشند.
او برای خدا دوست میدارد،برای خدا دشمن میدارد،برای خدا خشمگین میشود،و برای خدا از خشم خودداری میکند.
بنابراین از منظر شیعی، حذف مطلق بغض، برائت و غضب نه تنها راهحلی برای مسئله شر و ظلم ارائه نمیکند، بلکه این پرسش را پدید میآورد که در غیاب این نیروهای جهتدار، اساساً چه سازوکاری برای مقاومت در برابر ظلم، فساد، تجاوز و باطل باقی خواهد ماند.
به همین دلیل، نزاع میان این دو دستگاه صرفاً نزاعی اخلاقی بر سر «آرام بودن یا خشمگین بودن» نیست؛ بلکه نزاعی عمیقتر بر سر امکان دفاع از حق، عدالت و مبارزه با ظلم است.
در بله ما را دنبال کنید:https://ble.ir/chebekhanim110
چرا هسته مرکزی معنویتگرایی مدرن (نظیر: new age spirituality) و معنویتهای شرقی (نظیر: بودیسم، هندوییسم، ذن، تائوئیسم) با هسته مرکزی اسلام اهلبیت (صلوات الله علیهم اجمعین) در تعارض بنیادین است؟
۵. چالش ظلم و فساد در معنویتهای رهاییمحور
یکی از پرسشهای بنیادینی که در برابر معنویتگراییهای مدرن (نظیر نیوایج) و بسیاری از سنتهای معنوی شرقی (نظیر بودیسم، هندوییسم، تائوئیسم و ذن) قرار میگیرد، این است:
در برابر ظلم، فساد، تجاوز، جنایت و تعدی چه باید کرد؟
اگر هدف نهایی سلوک، عبور از دوگانگیها، رهایی از تقابلهای ارزشی و خاموش کردن خشم، نفرت و برائت باشد، آنگاه نسبت انسان با پدیدهای به نام ظلم چگونه تعریف میشود؟
زیرا پیش از هر واکنشی به ظلم، ابتدا باید خودِ ظلم دارای واقعیت عینی باشد.
باید بتوان گفت:این فعل واقعاً ظلم است.این رفتار واقعاً فساد است.این عمل واقعاً شر است.
اما اگر همه اینها در نهایت محصول قضاوتهای ذهنی، تعلقات نفسانی یا دوگانهسازیهای ذهن تلقی شوند، آنگاه مبنای عینی برای محکوم کردن ظلم نیز متزلزل میشود.
در چنین وضعی این پرسش پدید میآید:
اگر ظلم صرفاً مرتبهای از توهم یا محصول نگاه دوگانهساز ذهن باشد، اساساً چرا باید با آن مقابله کرد؟
حتی اگر گفته شود که ظلم در سطحی از واقعیت پذیرفته میشود (که حتی با همین حرف دچار تناقض داخلی میشوند! اما عیبی ندارد برای پیشبرد بحث این تناقض درونی بزرگشان را هم میپذیریم و منطقاً پیش میرویم ببینیم به کجا میرسیم)، باز مسئله دیگری پدید میآید:
مقابله مؤثر با ظلم و فساد نیازمند نوعی انگیزش فعال برای دفع تهدید است.
اما هنگامی که سلوک مطلوب در خاموش شدن خشم، نفرت، برائت و هرگونه تقابل ارزشی تعریف شود، منشأ این انگیزش از کجا تأمین خواهد شد؟
زیرا میان این دو گزاره (نه فقط به گواه فلسفه و منطق و تجربیات عینی، بلکه به گواه علوم اعصاب، روانشناسی تکاملی و زیستشناسی) تنش آشکاری وجود دارد:
+ از یک سو گفته میشود انسان باید از خشم و نفرت عبور کند.+ از سوی دیگر انتظار میرود در برابر ظلم و فساد نیز واکنش مؤثر نشان دهد.
حال آنکه در تجربه عادی انسان و حتی در بسیاری از تحلیلهای روانشناختی علم مدرن، مقابله با تهدید، تجاوز و بیعدالتی، نیازمند نوعی نیروی دفعکننده و بازدارنده است.
البته مقصود از این سخن، دفاع از غضب کور، انتقامجویی یا هیجان افسارگسیخته نیست؛ بلکه سخن از آن مرتبهای از غضب عقلانی و جهتدار است که انسان را به مقابله با ظلم و دفاع از حق وامیدارد.
در منطق شیعه، راهحل این مسئله روشن است:
مشکل در اصل غضب نیست؛مشکل در غضبِ بیضابطه است.
همانگونه که شهوت باید مهار شود نه نابود،غضب نیز باید تربیت شود نه ریشهکن.
ازاینرو انسان کامل در منطق اهلبیت علیهمالسلام کسی نیست که هیچ بغض و برائتی نداشته باشد؛ بلکه کسی است که محبت و بغض او هر دو تابع حق باشند.
او برای خدا دوست میدارد،برای خدا دشمن میدارد،برای خدا خشمگین میشود،و برای خدا از خشم خودداری میکند.
بنابراین از منظر شیعی، حذف مطلق بغض، برائت و غضب نه تنها راهحلی برای مسئله شر و ظلم ارائه نمیکند، بلکه این پرسش را پدید میآورد که در غیاب این نیروهای جهتدار، اساساً چه سازوکاری برای مقاومت در برابر ظلم، فساد، تجاوز و باطل باقی خواهد ماند.
به همین دلیل، نزاع میان این دو دستگاه صرفاً نزاعی اخلاقی بر سر «آرام بودن یا خشمگین بودن» نیست؛ بلکه نزاعی عمیقتر بر سر امکان دفاع از حق، عدالت و مبارزه با ظلم است.
در بله ما را دنبال کنید:https://ble.ir/chebekhanim110
۵۸
۵:۵۱
درمان شناختی رفتاری خشم ویلیام ناوس
این کتاب نمونه قوی از روانشناسی سکولار مدرنِ مبتنی بر نظریه تکامل است که ناخودآگاه مادیگرایی روششناختی را تقویت میکند.
چون به ظاهر، چارچوب کاملاً علمی-رفتاری-تکاملی دارد و هیچ اشارهای به فطرت، نفس، یا مبنای متافیزیکی اخلاق نمیکند. خواننده پس از خواندن کتاب به احتمال زیاد انسان را بیشتر به عنوان یک «سیستم شناختی-رفتاری قابل برنامهریزی» که محصول تکامل است با بنیادیترین میل به عنوان میل به بقا میبیند که باید هر چیز دیگر با ظاهر متافیزیکی و غیر ماتریالیستی بر اساس این میل توجیه شود، حتی ایثار را توجیه میکنند به میل به بقای جمعی و...نه موجودی دارای فطرت الهی یا اصول اخلاقی مستقل.
کتاب با ارائهٔ راهکارهایی مانند «توقف چرخهٔ سرزنش» و «کنار آمدن با بیعدالتی»، بهطور غیرمستقیم تأکید میکند که بسیاری از واکنشهای هیجانی ما (مانند خشم) ریشه در باورها و تفسیرهای نادرست دارند، نه یک حقیقت اخلاقی عینی. این رویکرد با این ایده همسو است که «اخلاق» و «ارزشها» تا حد زیادی برساختهٔ ذهن انسان هستند و میتوان آنها را تغییر داد!یعنی با متد خود در ریشهیابی خشم در باورهای فردی (و نه یک حقیقت اخلاقی بیرونی)، بهطور ضمنی به ساختگی بودن ارزشهای اخلاقی اشاره دارد.
بعلاوه، این کتاب:بهصورت کاملاً غیرمستقیم، اما زیربنایی در ذهن مخاطب موارد ذیل را تثبیت میکند:
الف) تقویت ایده انسان به عنوان موجود زیستی-تکاملی (حیوان جهشیافته):
تقلیل خشم به مکانیسم بقا: در رویکردهای CBT، احساساتی نظیر خشم و ترس، ریشه در بخشهای اولیه و تکاملی مغز (مثل آمیگدال) دارند که برای بقای اجداد حیوانی و اولیه انسان در مواجهه با خطرات فیزیکی (مکانیسم جنگ یا گریز) شکل گرفتهاند.
نگاه مکانیکی به انسان: کتاب به شما میآموزد که خشم یک واکنش صرفاً بیولوژیکی و نورولوژیکی است که در اثر ترشح هورمونها و خطاهای شناختی رخ میدهد. این رویکرد، انسان را یک ارگانیسم پیچیده میبیند که در حال تطبیق با محیط است، نه موجودی دارای روح یا ماهیت الهی.
ب) نفی غیرمستقیم «فطرت» و جایگزینی اخلاق با «کارکردگرایی»:
حذف بار اخلاقی از رفتار: در این کتاب، خشم یک «رذیله اخلاقی» یا انحراف از «فطرت» نیست، بلکه صرفاً یک «رفتار ناکارآمد» (Maladaptive Behavior) یا «خطای شناختی» (Cognitive Distortion) است. واژگانی مانند خوب/بد یا گناه/فضیلت به طور کامل حذف شده و واژگان کارآمد/ناکارآمد جایگزین آنها میشوند.
نسبیگرایی اخلاقی: در رویکرد شناختی-رفتاری، هیچ اصل اخلاقی مستقلی در جهان وجود ندارد. این کتاب به شما میگوید که این «باورهای شما» هستند که واقعیت را میسازند (قاعده اصلی CBT). بنابراین، حق و باطل عینی وجود ندارد؛ اگر باوری باعث رنج شما یا اختلال در عملکرد اجتماعیتان شود، باید تغییر کند، نه به این دلیل که ذاتاً «باطل» است، بلکه چون «به نفع شما کار نمیکند».
محوریت سودمندی فردی (Pragmatism): غایت این درمان، رسیدن به آرامش روانی، انطباق با جامعه و موفقیت فردی است، نه رسیدن به کمال انسانی، حقطلبی یا عدالت. در نتیجه، مفهوم غیرت یا بغضِ مقدس نسبت به ظلم و ظالم (که در نگاه مبتنی بر فطرت وجود دارد) در این دیدگاه صرفاً یک «الگوی فکری آسیبزا و غیرمنطقی» تلقی و سرکوب میشود.
نتیجهگیری:
اگرچه این کتاب یک ابزار به ظاهر علمی و بالینی تا حدی مؤثر برای کنترل برخی موارد پرخاشگری فیزیکی و عصبی به شکل نسبی است، اما جهانبینی پنهان در آن، کاملاً ماتریالیستی (مادیگرایانه) است. مخاطبی که این رویکرد را به عنوان «فلسفه زندگی» بپذیرد، ناخودآگاه انسان را یک ماشین زیستی-شناختی میبیند که هدفش صرفاً بقا با کمترین میزان تنش است و مفاهیمی چون فطرت الهی و حقایق عینی اخلاقی در این دستگاه جایی ندارند.
در بله ما را دنبال کنید:
https://ble.ir/chebekhanim110
این کتاب نمونه قوی از روانشناسی سکولار مدرنِ مبتنی بر نظریه تکامل است که ناخودآگاه مادیگرایی روششناختی را تقویت میکند.
چون به ظاهر، چارچوب کاملاً علمی-رفتاری-تکاملی دارد و هیچ اشارهای به فطرت، نفس، یا مبنای متافیزیکی اخلاق نمیکند. خواننده پس از خواندن کتاب به احتمال زیاد انسان را بیشتر به عنوان یک «سیستم شناختی-رفتاری قابل برنامهریزی» که محصول تکامل است با بنیادیترین میل به عنوان میل به بقا میبیند که باید هر چیز دیگر با ظاهر متافیزیکی و غیر ماتریالیستی بر اساس این میل توجیه شود، حتی ایثار را توجیه میکنند به میل به بقای جمعی و...نه موجودی دارای فطرت الهی یا اصول اخلاقی مستقل.
کتاب با ارائهٔ راهکارهایی مانند «توقف چرخهٔ سرزنش» و «کنار آمدن با بیعدالتی»، بهطور غیرمستقیم تأکید میکند که بسیاری از واکنشهای هیجانی ما (مانند خشم) ریشه در باورها و تفسیرهای نادرست دارند، نه یک حقیقت اخلاقی عینی. این رویکرد با این ایده همسو است که «اخلاق» و «ارزشها» تا حد زیادی برساختهٔ ذهن انسان هستند و میتوان آنها را تغییر داد!یعنی با متد خود در ریشهیابی خشم در باورهای فردی (و نه یک حقیقت اخلاقی بیرونی)، بهطور ضمنی به ساختگی بودن ارزشهای اخلاقی اشاره دارد.
بعلاوه، این کتاب:بهصورت کاملاً غیرمستقیم، اما زیربنایی در ذهن مخاطب موارد ذیل را تثبیت میکند:
الف) تقویت ایده انسان به عنوان موجود زیستی-تکاملی (حیوان جهشیافته):
تقلیل خشم به مکانیسم بقا: در رویکردهای CBT، احساساتی نظیر خشم و ترس، ریشه در بخشهای اولیه و تکاملی مغز (مثل آمیگدال) دارند که برای بقای اجداد حیوانی و اولیه انسان در مواجهه با خطرات فیزیکی (مکانیسم جنگ یا گریز) شکل گرفتهاند.
نگاه مکانیکی به انسان: کتاب به شما میآموزد که خشم یک واکنش صرفاً بیولوژیکی و نورولوژیکی است که در اثر ترشح هورمونها و خطاهای شناختی رخ میدهد. این رویکرد، انسان را یک ارگانیسم پیچیده میبیند که در حال تطبیق با محیط است، نه موجودی دارای روح یا ماهیت الهی.
ب) نفی غیرمستقیم «فطرت» و جایگزینی اخلاق با «کارکردگرایی»:
حذف بار اخلاقی از رفتار: در این کتاب، خشم یک «رذیله اخلاقی» یا انحراف از «فطرت» نیست، بلکه صرفاً یک «رفتار ناکارآمد» (Maladaptive Behavior) یا «خطای شناختی» (Cognitive Distortion) است. واژگانی مانند خوب/بد یا گناه/فضیلت به طور کامل حذف شده و واژگان کارآمد/ناکارآمد جایگزین آنها میشوند.
نسبیگرایی اخلاقی: در رویکرد شناختی-رفتاری، هیچ اصل اخلاقی مستقلی در جهان وجود ندارد. این کتاب به شما میگوید که این «باورهای شما» هستند که واقعیت را میسازند (قاعده اصلی CBT). بنابراین، حق و باطل عینی وجود ندارد؛ اگر باوری باعث رنج شما یا اختلال در عملکرد اجتماعیتان شود، باید تغییر کند، نه به این دلیل که ذاتاً «باطل» است، بلکه چون «به نفع شما کار نمیکند».
محوریت سودمندی فردی (Pragmatism): غایت این درمان، رسیدن به آرامش روانی، انطباق با جامعه و موفقیت فردی است، نه رسیدن به کمال انسانی، حقطلبی یا عدالت. در نتیجه، مفهوم غیرت یا بغضِ مقدس نسبت به ظلم و ظالم (که در نگاه مبتنی بر فطرت وجود دارد) در این دیدگاه صرفاً یک «الگوی فکری آسیبزا و غیرمنطقی» تلقی و سرکوب میشود.
نتیجهگیری:
اگرچه این کتاب یک ابزار به ظاهر علمی و بالینی تا حدی مؤثر برای کنترل برخی موارد پرخاشگری فیزیکی و عصبی به شکل نسبی است، اما جهانبینی پنهان در آن، کاملاً ماتریالیستی (مادیگرایانه) است. مخاطبی که این رویکرد را به عنوان «فلسفه زندگی» بپذیرد، ناخودآگاه انسان را یک ماشین زیستی-شناختی میبیند که هدفش صرفاً بقا با کمترین میزان تنش است و مفاهیمی چون فطرت الهی و حقایق عینی اخلاقی در این دستگاه جایی ندارند.
در بله ما را دنبال کنید:
https://ble.ir/chebekhanim110
۴۱
۱۱:۰۵
بخوانید ببینید ما چه رهبری داشتیماز کِی کاملاً آماده شهادت بودهاندبا چه میزان شجاعت و صلابت و استواری در هدفآنقدر که احترام دشمنانش را برمیانگیزد و آنها را در باطل خود متزلزل میکند...
به نقل از کتاب بسیار جذاب خون
دلی که لعل شد
در بله ما را دنبال کنید:https://ble.ir/chebekhanim110
دلی که لعل شد
در بله ما را دنبال کنید:https://ble.ir/chebekhanim110
۵۰۳
۱۷:۰۲
۵۰۳
۱۷:۰۲
اتصال قطعی انقلاب و نظام اسلامی به ظهور حضرت ولی عصر (عجلاللهتعالیفرجه):
این انقلاب، زمینه را آماده خواهد کرد تا آن بزرگوار ظهور کنند. ایشان در زمینهی نامساعد ظهور نخواهند کرد؛ در بحثهای مربوط به غیبت ولی عصر(صلواتاللهعلیه) و ظهور آن بزرگوار برای ما مسلم است که آن بزرگوار در زمینهی آماده ظهور خواهند کرد. بنابراین حضرت آن وقتی میآید که زمینه آماده باشد؛ آن وقتی میآید که دنیا معنای عدل را فهمیده باشد. آن روزی ظهور میکنند که شمشیر آن حضرت بتواند با خودش استدلال و منطق را حمل بکند؛ چون شمشیر انبیا، شمشیر کور نیست؛ شمشیر نور است.
شمشیر کور آن است که یکی را میکشد؛ نمیداند چرا کشته شد؛ شمشیر نور آن است که وقتی او را میکشد، او هم میفهمد چرا کشته شد؛ دیگران هم میفهمند چرا او کشته شد؛ شمشیر انبیا اینجوری است و اولیا هم دنبال انبیا هستند. آن بزرگوار باید روزی بیاید که در جریان آن سیل خونی که شنیدهاید، حتی خود آنهایی هم که کشته میشوند، بفهمند چرا دارند کشته میشوند تا حجت تمام باشد؛ تا حکومت مهجور انبیا بتواند برای همیشه در عالم بماند. بنابراین
اگر ما خوب باشیم،من و شما که معممیم و مسئول وصل کردن معارف الهی به نسلهای آینده هستیم و مسئول هدایتیم و ورثهی انبیا به حساب میآییم، این جمهوری، این حکومت، این نظام قطعاً به آن بزرگوار خواهد پیوست؛ این را من بهطور یقین میتوانم قول بدهم.
نگاهی به نظریه انتظار: در اندیشه حضرت آیت الله العظمی خامنهای(مدّظلّهالعالی) (انتشارات انقلاب اسلامی): ص۱۵۱و۱۵۲ - به نقل از بیانات در دیدار جمعی از روحانیون نیشابور، مورخ ۲۹/تیر/۱۳۶۵
در بله ما را دنبال کنید:
https://ble.ir/chebekhanim110
این انقلاب، زمینه را آماده خواهد کرد تا آن بزرگوار ظهور کنند. ایشان در زمینهی نامساعد ظهور نخواهند کرد؛ در بحثهای مربوط به غیبت ولی عصر(صلواتاللهعلیه) و ظهور آن بزرگوار برای ما مسلم است که آن بزرگوار در زمینهی آماده ظهور خواهند کرد. بنابراین حضرت آن وقتی میآید که زمینه آماده باشد؛ آن وقتی میآید که دنیا معنای عدل را فهمیده باشد. آن روزی ظهور میکنند که شمشیر آن حضرت بتواند با خودش استدلال و منطق را حمل بکند؛ چون شمشیر انبیا، شمشیر کور نیست؛ شمشیر نور است.
شمشیر کور آن است که یکی را میکشد؛ نمیداند چرا کشته شد؛ شمشیر نور آن است که وقتی او را میکشد، او هم میفهمد چرا کشته شد؛ دیگران هم میفهمند چرا او کشته شد؛ شمشیر انبیا اینجوری است و اولیا هم دنبال انبیا هستند. آن بزرگوار باید روزی بیاید که در جریان آن سیل خونی که شنیدهاید، حتی خود آنهایی هم که کشته میشوند، بفهمند چرا دارند کشته میشوند تا حجت تمام باشد؛ تا حکومت مهجور انبیا بتواند برای همیشه در عالم بماند. بنابراین
در بله ما را دنبال کنید:
https://ble.ir/chebekhanim110
۵۱
۱۰:۰۹
کتاب تیغه ی جراحکاوشی در جنون درمانThe Lobotomist's Wife
نویسنده:سامانتا گرین وودراف
مترجم:مهدیه زارع
انتشارات:راه طلایی
کتاب هم بسیار جذاب است درامشهم خوش پیام است:
The Lobotomist's Wife رمانی تاریخی (Historical Fiction) از سامانتا گرین وودراف است که در سال ۲۰۲۲ منتشر شد. این کتاب مستند تاریخی نیست، اما بر پایهی یک دورهی واقعی از تاریخ روانپزشکی آمریکا و رواج عمل لوبوتومی (Lobotomy) نوشته شده است. نویسنده شخصیتها را عمدتاً خیالی ساخته، ولی فضای تاریخی و بسیاری از وقایع پزشکی الهامگرفته از واقعیت هستند.
موضوع کتاب چیست؟
داستان حول سه شخصیت اصلی میچرخد:
روث امرالداین (Ruth Emeraldine)، مدیر یک بیمارستان روانی که پس از خودکشی برادرش تصمیم گرفته عمرش را صرف درمان بیماران روانی کند.رابرت اپتر (Robert Apter)، پزشک بااستعداد و جاهطلبی که به لوبوتومی بهعنوان «درمان معجزهآسا» ایمان دارد.مارگارت باکستر، مادری که پس از زایمان دچار افسردگی شدید شده و ممکن است قربانی عمل لوبوتومی شود.
ابتدا روث نیز مانند بسیاری از پزشکان آن زمان تصور میکند لوبوتومی یک پیشرفت علمی بزرگ است، اما بهتدریج با مشاهدهی آسیبهای جبرانناپذیر بیماران درمییابد که همسرش گرفتار غرور علمی و وسواس اثبات نظریهی خود شده است. در نهایت میان وفاداری به همسر و نجات بیماران باید یکی را انتخاب کند.
آیا از نظر تاریخی معتبر است؟
تا حد زیادی از فضای واقعی الهام گرفته است:
بین دهههای ۱۹۳۰ تا ۱۹۵۰ لوبوتومی در آمریکا و اروپا واقعاً بهعنوان درمان افسردگی، اسکیزوفرنی، وسواس و حتی برخی مشکلات رفتاری انجام میشد. هزاران بیمار تحت این عمل قرار گرفتند. بعدها مشخص شد بسیاری از بیماران دچار آسیب دائمی شخصیت، کاهش شدید توان شناختی یا ناتوانی شدهاند و این روش تقریباً کنار گذاشته شد.
پیام اصلی کتاب
کتاب بیش از آنکه دربارهی پزشکی باشد، دربارهی این پرسشهاست:
آیا هر نوآوری علمی الزاماً مفید است؟ چگونه جاهطلبی و غرور میتواند یک پزشک را از اخلاق حرفهای دور کند؟ آیا نیت خیر، بدون شواهد علمی کافی، میتواند به فاجعه منجر شود؟ نقش همدلی و احتیاط در برابر درمانهای پرخطر چیست؟
ارزش خواندن
اگر به این موضوعات علاقه دارید، کتاب ارزش خواندن دارد:
تاریخ روانپزشکی اخلاق پزشکی رمانهای تاریخی با زمینهی علمی بررسی انتقادی سوءاستفاده از «علم روز» و پیامدهای آن
در بله ما را دنبال کنید:https://ble.ir/chebekhanim110
نویسنده:سامانتا گرین وودراف
مترجم:مهدیه زارع
انتشارات:راه طلایی
کتاب هم بسیار جذاب است درامشهم خوش پیام است:
The Lobotomist's Wife رمانی تاریخی (Historical Fiction) از سامانتا گرین وودراف است که در سال ۲۰۲۲ منتشر شد. این کتاب مستند تاریخی نیست، اما بر پایهی یک دورهی واقعی از تاریخ روانپزشکی آمریکا و رواج عمل لوبوتومی (Lobotomy) نوشته شده است. نویسنده شخصیتها را عمدتاً خیالی ساخته، ولی فضای تاریخی و بسیاری از وقایع پزشکی الهامگرفته از واقعیت هستند.
موضوع کتاب چیست؟
داستان حول سه شخصیت اصلی میچرخد:
روث امرالداین (Ruth Emeraldine)، مدیر یک بیمارستان روانی که پس از خودکشی برادرش تصمیم گرفته عمرش را صرف درمان بیماران روانی کند.رابرت اپتر (Robert Apter)، پزشک بااستعداد و جاهطلبی که به لوبوتومی بهعنوان «درمان معجزهآسا» ایمان دارد.مارگارت باکستر، مادری که پس از زایمان دچار افسردگی شدید شده و ممکن است قربانی عمل لوبوتومی شود.
ابتدا روث نیز مانند بسیاری از پزشکان آن زمان تصور میکند لوبوتومی یک پیشرفت علمی بزرگ است، اما بهتدریج با مشاهدهی آسیبهای جبرانناپذیر بیماران درمییابد که همسرش گرفتار غرور علمی و وسواس اثبات نظریهی خود شده است. در نهایت میان وفاداری به همسر و نجات بیماران باید یکی را انتخاب کند.
آیا از نظر تاریخی معتبر است؟
تا حد زیادی از فضای واقعی الهام گرفته است:
بین دهههای ۱۹۳۰ تا ۱۹۵۰ لوبوتومی در آمریکا و اروپا واقعاً بهعنوان درمان افسردگی، اسکیزوفرنی، وسواس و حتی برخی مشکلات رفتاری انجام میشد. هزاران بیمار تحت این عمل قرار گرفتند. بعدها مشخص شد بسیاری از بیماران دچار آسیب دائمی شخصیت، کاهش شدید توان شناختی یا ناتوانی شدهاند و این روش تقریباً کنار گذاشته شد.
پیام اصلی کتاب
کتاب بیش از آنکه دربارهی پزشکی باشد، دربارهی این پرسشهاست:
آیا هر نوآوری علمی الزاماً مفید است؟ چگونه جاهطلبی و غرور میتواند یک پزشک را از اخلاق حرفهای دور کند؟ آیا نیت خیر، بدون شواهد علمی کافی، میتواند به فاجعه منجر شود؟ نقش همدلی و احتیاط در برابر درمانهای پرخطر چیست؟
ارزش خواندن
اگر به این موضوعات علاقه دارید، کتاب ارزش خواندن دارد:
تاریخ روانپزشکی اخلاق پزشکی رمانهای تاریخی با زمینهی علمی بررسی انتقادی سوءاستفاده از «علم روز» و پیامدهای آن
در بله ما را دنبال کنید:https://ble.ir/chebekhanim110
۲۲
۷:۲۷
معرفی کتابهای مفید و کتابهای مضر
کتاب تیغه ی جراح کاوشی در جنون درمان The Lobotomist's Wife نویسنده: سامانتا گرین وودراف مترجم: مهدیه زارع انتشارات: راه طلایی کتاب هم بسیار جذاب است درامش هم خوش پیام است: The Lobotomist's Wife رمانی تاریخی (Historical Fiction) از سامانتا گرین وودراف است که در سال ۲۰۲۲ منتشر شد. این کتاب مستند تاریخی نیست، اما بر پایهی یک دورهی واقعی از تاریخ روانپزشکی آمریکا و رواج عمل لوبوتومی (Lobotomy) نوشته شده است. نویسنده شخصیتها را عمدتاً خیالی ساخته، ولی فضای تاریخی و بسیاری از وقایع پزشکی الهامگرفته از واقعیت هستند. موضوع کتاب چیست؟ داستان حول سه شخصیت اصلی میچرخد: روث امرالداین (Ruth Emeraldine)، مدیر یک بیمارستان روانی که پس از خودکشی برادرش تصمیم گرفته عمرش را صرف درمان بیماران روانی کند. رابرت اپتر (Robert Apter)، پزشک بااستعداد و جاهطلبی که به لوبوتومی بهعنوان «درمان معجزهآسا» ایمان دارد. مارگارت باکستر، مادری که پس از زایمان دچار افسردگی شدید شده و ممکن است قربانی عمل لوبوتومی شود. ابتدا روث نیز مانند بسیاری از پزشکان آن زمان تصور میکند لوبوتومی یک پیشرفت علمی بزرگ است، اما بهتدریج با مشاهدهی آسیبهای جبرانناپذیر بیماران درمییابد که همسرش گرفتار غرور علمی و وسواس اثبات نظریهی خود شده است. در نهایت میان وفاداری به همسر و نجات بیماران باید یکی را انتخاب کند. آیا از نظر تاریخی معتبر است؟ تا حد زیادی از فضای واقعی الهام گرفته است: بین دهههای ۱۹۳۰ تا ۱۹۵۰ لوبوتومی در آمریکا و اروپا واقعاً بهعنوان درمان افسردگی، اسکیزوفرنی، وسواس و حتی برخی مشکلات رفتاری انجام میشد. هزاران بیمار تحت این عمل قرار گرفتند. بعدها مشخص شد بسیاری از بیماران دچار آسیب دائمی شخصیت، کاهش شدید توان شناختی یا ناتوانی شدهاند و این روش تقریباً کنار گذاشته شد. پیام اصلی کتاب کتاب بیش از آنکه دربارهی پزشکی باشد، دربارهی این پرسشهاست: آیا هر نوآوری علمی الزاماً مفید است؟ چگونه جاهطلبی و غرور میتواند یک پزشک را از اخلاق حرفهای دور کند؟ آیا نیت خیر، بدون شواهد علمی کافی، میتواند به فاجعه منجر شود؟ نقش همدلی و احتیاط در برابر درمانهای پرخطر چیست؟ ارزش خواندن اگر به این موضوعات علاقه دارید، کتاب ارزش خواندن دارد: تاریخ روانپزشکی اخلاق پزشکی رمانهای تاریخی با زمینهی علمی بررسی انتقادی سوءاستفاده از «علم روز» و پیامدهای آن در بله ما را دنبال کنید: https://ble.ir/chebekhanim110
برای فرهنگ ما که عمدتاً و غالباً میگویند بهتر استمیگوییم چرا؟میگوید جدیدترین استبسیار اثر خوبی است!
۲۰
۷:۳۷