۱۹۱
۲۲:۳۱
۱۰۳
۲۰:۴۰
۱۵۰
۲۰:۴۱
سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - مهسا بهادری؛ چندی پیش، چیستا یثربی اعلام کرد که برای اجرای نمایشنامههایش بر روی صحنه از حقوق مادی آن صرفنظر میکند تا گروههای تئاتری جوان با دغدغههای کمتری نمایشنامههایش را اجرا کنند. یثربی که از نویسندگان و نمایشنامهنویسان باسابقه است این تصمیم را تلاشی برای بازگرداندن نمایشنامه به جایگاه اصلیاش یعنی صحنه، میداند. یثربی در نخستین گفتوگویش پس از این تصمیم، از چرایی تغییر سیاست خود درباره حقالتألیف، بحران تولید در تئاتر خصوصی و فاصله تئاتر امروز با مسائل جامعه سخن میگوید.
چه عاملی باعث شد پس از سالها دفاع از حقوق مؤلف و کپیرایت، اکنون تصمیم بگیرید رویکردتان را تغییر دهید؟
من همواره از پیشگامان پیگیری قانون کپیرایت در تئاتر بودهام و بارها به دلیل اجرای بدون اجازه آثارم در مطبوعات گلایه کردهام. طبق آخرین نرخنامههای انجمن نمایشنامهنویسان، مبالغ حقالتألیف برای جایگاه من که ارشد ممتاز است بسیار بالاست. اما مشکلی که پیش آمد این بود که متوجه شدم این ارقام برای جوانان و گروههای تئاتریِ تازهوارد بسیار سنگین است و مانع از اجرای آثار من میشود. برای من که حدود ۱۲۰ نمایشنامه نوشتهام، این پرسش مطرح شد که این آثار برای چه نوشته شدهاند؟ نمایشنامهای که روی صحنه نرود و با نفس تماشاگر گره نخورد، در میان صفحات سرد کتاب میپوسد و به دست فراموشی سپرده میشود.
یعنی معتقدید نمایشنامه برخلاف رمان، تاریخ مصرف دارد و باید سریعتر به اجرا برسد؟
دقیقاً! نمایشنامه برخلاف رمان، موجودیتی زمانمند دارد. ما نمایشنامه را بر اساس دغدغهها و آسیبهای اجتماعی روز مینویسیم؛ مسائلی مثل جامعهشناسی خشونت والدین یا فرزندمحوری که در مقاطع خاصی از جامعه ما رواج داشتند. این آثار برای همان دوران نوشته شدهاند و نمیتوان ادعا کرد که یک نمایشنامه لزوماً ابدی است. اگر امروز اجرا نشود، فردا دیگر آن دغدغه زنده نیست.من در دهه ۸۰ نمایشنامهای به نام «مرگ با گل مریم» نوشتم که درباره یک ربات هوشمند بود که جای مادرِ کسی را میگرفت. آن زمان همه به این موضوع میخندیدند و آن را غیرواقعی میدانستند، اما امروز که هوش مصنوعی به جزئی جداییناپذیر از زندگی ما تبدیل شده، آن نمایشنامه به شدت بهروز و قابلتأمل است. اگر آن نمایشنامه در زمان خود روی صحنه میرفت، شاید تأثیرگذاری متفاوتی داشت. من نمیخواهم آثارم اسیر هزینههای چاپ یا حقالتألیفهای سنگین شوند و در کتابخانهها خاک بخورند و میخواهم جاری باشند.
چه مسیری را برای انتشار آثار جدیدتان پیش گرفتید؟
من اکنون ۱۲۵ نمایشنامه دارم. اخیراً پنج نمایشنامه جدیدم را به ناشری سپردم که آنها را در یک مجلد چاپ کرد. مشکل اینجاست که وقتی این آثار تجمیع میشوند، کتاب سنگین و گران میشود و مخاطب عادی توان خریدش را ندارد. به این نتیجه رسیدم که اگر بخواهم طبق نرخنامههای انجمن نمایشنامهنویسان عمل کنم، این آثار هرگز رنگ صحنه را نمیبینند، مگر اینکه خودم بخواهم تکتک آنها را کارگردانی کنم که دیگر توان و انرژیاش را ندارم. تئاتر خصوصی امروز تهیهکننده ندارد پس چرا من با پافشاری بر روی ارقام سنگین، مانع از این شوم که جوانان و گروههای تئاتری کار کنند؟
از حقالتألیف نمایشنامههایم میگذرم تا آثارم روی صحنه جاری و زنده باشند
همکاران شما در صنف نمایشنامهنویسان با این دیدگاه مخالف نبودند؟
بسیار زیاد! آنها سعی کردند مرا منصرف کنند و میگفتند چرا باید حقالتألیف را رایگان کنی یا کاهش دهی؟ بازیگر، طراح صحنه و سایر عوامل، دستمزد خود را میگیرند ما چرا نگیریم؟ پاسخ من روشن است. کتاب و نمایشنامه، یک مقوله فرهنگی است، نه یک قرارداد فنی. من به یاد دارم که نویسندگان بزرگی مثل آرتور میلر یا هارولد پینتر در موارد بسیاری از حقالتألیف خود گذشتند تا نسل جوان بتواند آثارشان را اجرا کند. اولویت آنها دیده شدن اثر و ماندگاری آن بود، نه درآمد مالی آنی. من هم به این نتیجه رسیدم که مقوله فرهنگسازی و ماندگاری اثر بسیار مهمتر از پولی است که ممکن است در طول سالیان از آن به دست بیاید.
پس از آنکه محدودیتهای کپیرایت را برای گروههای جوان کاهش دادید، آیا تغییری در میزان استقبال از آثار شما دیده شد؟
نتایج فراتر از باور بود. بلافاصله پس از این تصمیم، استفاده از نمایشنامههای من، دو تا سه برابر افزایش یافت. از شهرهای مختلف مثل زاهدان، ایلام و تهران تماس میگرفتند. نمایشنامه «دو مرد و یک نیمکت» من تاکنون بیش از صد بار در شهرستانها اجرا شده است. پیشتر که سختگیری میکردم، مسیر دریافت مجوز برای این گروهها بسیار دشوار بود اما اکنون که به لطف این لطف قلم آثارم مقبول عام است، نمیخواهم فقط محصور در محافل روشنفکری باشد.
چه عاملی باعث شد پس از سالها دفاع از حقوق مؤلف و کپیرایت، اکنون تصمیم بگیرید رویکردتان را تغییر دهید؟
من همواره از پیشگامان پیگیری قانون کپیرایت در تئاتر بودهام و بارها به دلیل اجرای بدون اجازه آثارم در مطبوعات گلایه کردهام. طبق آخرین نرخنامههای انجمن نمایشنامهنویسان، مبالغ حقالتألیف برای جایگاه من که ارشد ممتاز است بسیار بالاست. اما مشکلی که پیش آمد این بود که متوجه شدم این ارقام برای جوانان و گروههای تئاتریِ تازهوارد بسیار سنگین است و مانع از اجرای آثار من میشود. برای من که حدود ۱۲۰ نمایشنامه نوشتهام، این پرسش مطرح شد که این آثار برای چه نوشته شدهاند؟ نمایشنامهای که روی صحنه نرود و با نفس تماشاگر گره نخورد، در میان صفحات سرد کتاب میپوسد و به دست فراموشی سپرده میشود.
یعنی معتقدید نمایشنامه برخلاف رمان، تاریخ مصرف دارد و باید سریعتر به اجرا برسد؟
دقیقاً! نمایشنامه برخلاف رمان، موجودیتی زمانمند دارد. ما نمایشنامه را بر اساس دغدغهها و آسیبهای اجتماعی روز مینویسیم؛ مسائلی مثل جامعهشناسی خشونت والدین یا فرزندمحوری که در مقاطع خاصی از جامعه ما رواج داشتند. این آثار برای همان دوران نوشته شدهاند و نمیتوان ادعا کرد که یک نمایشنامه لزوماً ابدی است. اگر امروز اجرا نشود، فردا دیگر آن دغدغه زنده نیست.من در دهه ۸۰ نمایشنامهای به نام «مرگ با گل مریم» نوشتم که درباره یک ربات هوشمند بود که جای مادرِ کسی را میگرفت. آن زمان همه به این موضوع میخندیدند و آن را غیرواقعی میدانستند، اما امروز که هوش مصنوعی به جزئی جداییناپذیر از زندگی ما تبدیل شده، آن نمایشنامه به شدت بهروز و قابلتأمل است. اگر آن نمایشنامه در زمان خود روی صحنه میرفت، شاید تأثیرگذاری متفاوتی داشت. من نمیخواهم آثارم اسیر هزینههای چاپ یا حقالتألیفهای سنگین شوند و در کتابخانهها خاک بخورند و میخواهم جاری باشند.
چه مسیری را برای انتشار آثار جدیدتان پیش گرفتید؟
من اکنون ۱۲۵ نمایشنامه دارم. اخیراً پنج نمایشنامه جدیدم را به ناشری سپردم که آنها را در یک مجلد چاپ کرد. مشکل اینجاست که وقتی این آثار تجمیع میشوند، کتاب سنگین و گران میشود و مخاطب عادی توان خریدش را ندارد. به این نتیجه رسیدم که اگر بخواهم طبق نرخنامههای انجمن نمایشنامهنویسان عمل کنم، این آثار هرگز رنگ صحنه را نمیبینند، مگر اینکه خودم بخواهم تکتک آنها را کارگردانی کنم که دیگر توان و انرژیاش را ندارم. تئاتر خصوصی امروز تهیهکننده ندارد پس چرا من با پافشاری بر روی ارقام سنگین، مانع از این شوم که جوانان و گروههای تئاتری کار کنند؟
از حقالتألیف نمایشنامههایم میگذرم تا آثارم روی صحنه جاری و زنده باشند
همکاران شما در صنف نمایشنامهنویسان با این دیدگاه مخالف نبودند؟
بسیار زیاد! آنها سعی کردند مرا منصرف کنند و میگفتند چرا باید حقالتألیف را رایگان کنی یا کاهش دهی؟ بازیگر، طراح صحنه و سایر عوامل، دستمزد خود را میگیرند ما چرا نگیریم؟ پاسخ من روشن است. کتاب و نمایشنامه، یک مقوله فرهنگی است، نه یک قرارداد فنی. من به یاد دارم که نویسندگان بزرگی مثل آرتور میلر یا هارولد پینتر در موارد بسیاری از حقالتألیف خود گذشتند تا نسل جوان بتواند آثارشان را اجرا کند. اولویت آنها دیده شدن اثر و ماندگاری آن بود، نه درآمد مالی آنی. من هم به این نتیجه رسیدم که مقوله فرهنگسازی و ماندگاری اثر بسیار مهمتر از پولی است که ممکن است در طول سالیان از آن به دست بیاید.
پس از آنکه محدودیتهای کپیرایت را برای گروههای جوان کاهش دادید، آیا تغییری در میزان استقبال از آثار شما دیده شد؟
نتایج فراتر از باور بود. بلافاصله پس از این تصمیم، استفاده از نمایشنامههای من، دو تا سه برابر افزایش یافت. از شهرهای مختلف مثل زاهدان، ایلام و تهران تماس میگرفتند. نمایشنامه «دو مرد و یک نیمکت» من تاکنون بیش از صد بار در شهرستانها اجرا شده است. پیشتر که سختگیری میکردم، مسیر دریافت مجوز برای این گروهها بسیار دشوار بود اما اکنون که به لطف این لطف قلم آثارم مقبول عام است، نمیخواهم فقط محصور در محافل روشنفکری باشد.
۱۴۵
۲۰:۴۲
خانم یثربی، بسیاری از گروههای جوان با شنیدن اینکه شما از حقالتألیف صرفنظر کردهاید، با تردید برای دریافت مجوز به ادارات ارشاد مراجعه میکنند. در اینباره چه شرطی دارید؟
بله، در واقع این گفتوگو اولین اعلام رسمی من در یک رسانه است. شرط من بسیار ساده است اینکه متن نمایشنامه نباید تغییر کند. گروهها باید دقیقاً همان نسخهای را که چاپ شده است به روی صحنه ببرند. من برای حفظ ظاهرِ حرفهای و جلوگیری از این تصور که آثارم فاقد ارزش هستند، گاهی مبلغی نمادین مثل ۳۰ هزار توماندریافت میکنم، اما اصل ماجرا این است که حقالتألیف مانعِ کار نشود. من حتی در اینستاگرام هم اعلام کردهام و حالا از طریق شما میگویم که هیچگونه کپیرایتی از گروههایی که بخواهند با وفاداری به متن، آثار مرا اجرا کنند، نمیخواهم.
چه چیزی شما را به این مرحله رساند که از درآمد حاصل از تألیف بگذرید؟
نوشتن برای من دیگر یک شغل نیست یک نیاز، یک عادت و انس و مونس است. اگر روزی بیدار شوم و ننویسم، انگار آن روز جزو زندگیام نبوده است. وقتی خداوند چنین توانایی و لطفی در حق من کرده، چرا نباید کارگردانان جوان کشورم را در لذت آن شریک کنم؟ ما کارگردانان جوانی داریم که به دلیل گرانی یا نبود متن خوب، به سراغ کارهای خارجی میروند؛ چرا نباید از داشتههای خودمان استفاده کنند؟ من اقتباسهای متعددی از عطار و شاهنامه دارم که حیف است در کتابخانهها خاک بخورند.
نگاه شما به نمایشنامه به عنوان یک «مقوله فرهنگی» فراتر از یک اثر هنری است، درست است؟
به این باور رسیدم که نمایشنامه، «موضعی برای غلبه بر فراموشی تاریخی» است. ما مینویسیم تا فراموش نکنیم چه بر ما گذشته و چه خواهد گذشت. اگر نمایشنامه را با پول بسنجیم، حتی اگر در کتابهایی با ورق طلا چاپ شود، محکوم به خاموشی و فراموشی است. نمایشنامه زمانی زنده میماند که راه خود را میان مردم باز کند و زمانی واقعاً مردمی میشود که رایگان در اختیار مخاطب قرار بگیرد. حتی بزرگانی چون برتولت برشت نیز همینگونه بودند؛ او خودش پیشنهاد میداد که دانشجویان نمایشنامههایش را بدون پرداخت هزینه اجرا کنند، چون میدانست زنده ماندن اثر در گرو اجراست، نه انباشت پول.
نگاه شما به موضوع کپیرایت، با بزرگان تئاتر جهان همسو شده است. آیا فکر میکنید این مسیر، همان راهی است که نمایشنامهنویسان بزرگ جهان نیز طی کردهاند؟
بله، دقیقاً! چه برشت که دانشجویان را تشویق میکرد آثارش را اجرا کنند و چه استادانی چون بهرام بیضایی (که پس از مهاجرت رویکرد متفاوتی نسبت به آثارش داشت)، همگی میدانستند که نمایشنامه یک مقوله فرهنگساز است. نمایشنامه مربوط به مسائل «روز» است؛ اگر امروز و در زمانه خود اجرا نشود، اثرش را از دست میدهد. من متوجه شدم اگر بخواهم بر سر ارقام سنگین خانه تئاتر پافشاری کنم، این آثار محکوم به خاموشیاند. بنابراین ترجیح دادم با حذف این مانع مالی، راه را برای جوانان باز کنم تا آثار ایرانی، بیشتر روی صحنه بروند.
یکی از معضلات تئاتر امروز ما، اقتباسهای متعدد از ادبیات کهن (عطار، شاهنامه و...) است که گاهی با نام دراماتورژی انجام میشود، اما نتیجهای ناامیدکننده دارد. نظر شما چیست؟
بسیار آزاردهنده است! بسیاری از کارگردانان و دراماتورژهای جوان، به سراغ ادبیات کهن میروند اما خروجی کار فقط قرائت اشعار روی صحنه است. نمایشنامه یعنی کشمکش، کشمکش انسان با خود، با طبیعت یا با جهان. وقتی شما ابیات شاهنامه یا آثار عطار را بدون دراماتیزه کردن و بدون معاصرسازی، صرفاً روی صحنه میآورید، هیچ اتفاقی نیفتاده است. این کار، درام نیست فقط یک دکلمه است. اینگونه اقتباسهای الکن هستند و مخاطب امروز که درگیر تضادهای عصبی و اجتماعی واقعی است، نمیتواند با آن ارتباط برقرار کند.
من به این دانشگاهزدگی که ادعای دراماتورژی دارد، چندان باور ندارم. بهترین نمایشنامهنویسان ما مانند غلامحسین ساعدی که روانپزشک بود یا نمایشنامهنویسان بزرگ جهان، در دانشکدههای تئاتر، «نمایشنامهنویسی» نخوانده بودند. تئاتر، دانش زیستن و شناخت انسان است، نه فقط یادگیری فرمولهای دانشگاهی. وقتی دراماتورژیِ امروزی، کار را پیچیده و غیرقابلهضم میکند، یعنی از نیازِ مخاطب اصلی (مردم کوچه و بازار) دور شده است. هدف من این است که کارگردانان جوان، با اتکا به متنهای ایرانی استاندارد، به سراغ دغدغههای واقعی جامعه بروند تا تئاتر دوباره جان بگیرد.
#چیستایثربی #چیستا_یثربی
#کانال_رسمی_چیستایثربی
@chista_yasrebi
https://t.me/joinchat/AAAAADvSdBq1EA_7IHG-jQ
http://www.ibna.ir/news/555899/
بله، در واقع این گفتوگو اولین اعلام رسمی من در یک رسانه است. شرط من بسیار ساده است اینکه متن نمایشنامه نباید تغییر کند. گروهها باید دقیقاً همان نسخهای را که چاپ شده است به روی صحنه ببرند. من برای حفظ ظاهرِ حرفهای و جلوگیری از این تصور که آثارم فاقد ارزش هستند، گاهی مبلغی نمادین مثل ۳۰ هزار توماندریافت میکنم، اما اصل ماجرا این است که حقالتألیف مانعِ کار نشود. من حتی در اینستاگرام هم اعلام کردهام و حالا از طریق شما میگویم که هیچگونه کپیرایتی از گروههایی که بخواهند با وفاداری به متن، آثار مرا اجرا کنند، نمیخواهم.
چه چیزی شما را به این مرحله رساند که از درآمد حاصل از تألیف بگذرید؟
نوشتن برای من دیگر یک شغل نیست یک نیاز، یک عادت و انس و مونس است. اگر روزی بیدار شوم و ننویسم، انگار آن روز جزو زندگیام نبوده است. وقتی خداوند چنین توانایی و لطفی در حق من کرده، چرا نباید کارگردانان جوان کشورم را در لذت آن شریک کنم؟ ما کارگردانان جوانی داریم که به دلیل گرانی یا نبود متن خوب، به سراغ کارهای خارجی میروند؛ چرا نباید از داشتههای خودمان استفاده کنند؟ من اقتباسهای متعددی از عطار و شاهنامه دارم که حیف است در کتابخانهها خاک بخورند.
نگاه شما به نمایشنامه به عنوان یک «مقوله فرهنگی» فراتر از یک اثر هنری است، درست است؟
به این باور رسیدم که نمایشنامه، «موضعی برای غلبه بر فراموشی تاریخی» است. ما مینویسیم تا فراموش نکنیم چه بر ما گذشته و چه خواهد گذشت. اگر نمایشنامه را با پول بسنجیم، حتی اگر در کتابهایی با ورق طلا چاپ شود، محکوم به خاموشی و فراموشی است. نمایشنامه زمانی زنده میماند که راه خود را میان مردم باز کند و زمانی واقعاً مردمی میشود که رایگان در اختیار مخاطب قرار بگیرد. حتی بزرگانی چون برتولت برشت نیز همینگونه بودند؛ او خودش پیشنهاد میداد که دانشجویان نمایشنامههایش را بدون پرداخت هزینه اجرا کنند، چون میدانست زنده ماندن اثر در گرو اجراست، نه انباشت پول.
نگاه شما به موضوع کپیرایت، با بزرگان تئاتر جهان همسو شده است. آیا فکر میکنید این مسیر، همان راهی است که نمایشنامهنویسان بزرگ جهان نیز طی کردهاند؟
بله، دقیقاً! چه برشت که دانشجویان را تشویق میکرد آثارش را اجرا کنند و چه استادانی چون بهرام بیضایی (که پس از مهاجرت رویکرد متفاوتی نسبت به آثارش داشت)، همگی میدانستند که نمایشنامه یک مقوله فرهنگساز است. نمایشنامه مربوط به مسائل «روز» است؛ اگر امروز و در زمانه خود اجرا نشود، اثرش را از دست میدهد. من متوجه شدم اگر بخواهم بر سر ارقام سنگین خانه تئاتر پافشاری کنم، این آثار محکوم به خاموشیاند. بنابراین ترجیح دادم با حذف این مانع مالی، راه را برای جوانان باز کنم تا آثار ایرانی، بیشتر روی صحنه بروند.
یکی از معضلات تئاتر امروز ما، اقتباسهای متعدد از ادبیات کهن (عطار، شاهنامه و...) است که گاهی با نام دراماتورژی انجام میشود، اما نتیجهای ناامیدکننده دارد. نظر شما چیست؟
بسیار آزاردهنده است! بسیاری از کارگردانان و دراماتورژهای جوان، به سراغ ادبیات کهن میروند اما خروجی کار فقط قرائت اشعار روی صحنه است. نمایشنامه یعنی کشمکش، کشمکش انسان با خود، با طبیعت یا با جهان. وقتی شما ابیات شاهنامه یا آثار عطار را بدون دراماتیزه کردن و بدون معاصرسازی، صرفاً روی صحنه میآورید، هیچ اتفاقی نیفتاده است. این کار، درام نیست فقط یک دکلمه است. اینگونه اقتباسهای الکن هستند و مخاطب امروز که درگیر تضادهای عصبی و اجتماعی واقعی است، نمیتواند با آن ارتباط برقرار کند.
من به این دانشگاهزدگی که ادعای دراماتورژی دارد، چندان باور ندارم. بهترین نمایشنامهنویسان ما مانند غلامحسین ساعدی که روانپزشک بود یا نمایشنامهنویسان بزرگ جهان، در دانشکدههای تئاتر، «نمایشنامهنویسی» نخوانده بودند. تئاتر، دانش زیستن و شناخت انسان است، نه فقط یادگیری فرمولهای دانشگاهی. وقتی دراماتورژیِ امروزی، کار را پیچیده و غیرقابلهضم میکند، یعنی از نیازِ مخاطب اصلی (مردم کوچه و بازار) دور شده است. هدف من این است که کارگردانان جوان، با اتکا به متنهای ایرانی استاندارد، به سراغ دغدغههای واقعی جامعه بروند تا تئاتر دوباره جان بگیرد.
#چیستایثربی #چیستا_یثربی
#کانال_رسمی_چیستایثربی
@chista_yasrebi
https://t.me/joinchat/AAAAADvSdBq1EA_7IHG-jQ
http://www.ibna.ir/news/555899/
۱۴۹
۲۰:۴۴
این وضعیت درام الکن را تا چه حد نتیجه تغییرات ساختاری تئاتر در سالهای اخیر میدانید؟
بسیار زیاد! از اواسط دههی ۸۰ و در دوران مدیریت یکی از دوستان، خصوصیسازی تئاتر باب شد. قبل از آن، ما برای تولید تئاتر حرفهای از حمایتهای مرکز هنرهای نمایشی بهرهمند بودیم، اما از آن زمان، تهیهکننده حرف اول و آخر را میزند. تهیهکننده هم اغلب دغدغه فرهنگی ندارد او به دنبال چهرههای سینمایی است تا گیشه را تضمین کند. این سیستم، بزرگترین ضربه را به ما زد. من بارها با تهیهکنندهها به مشکل خوردم چون آنها نمیپذیرفتند که من با بازیگران تئاتری و تراز اول خودم مثل سیما تیرانداز، رحیم نوروزی یا مهسا مهجور کار کنم. آنها ستاره سینما میخواستند!
بنابراین، تصمیم شما برای بخشیدنِ حقالتألیف، نوعی کنشِ اعتراضی نسبت به این سیستم است؟
دقیقاً. من به عنوان یک نمایشنامهنویس که دکترای روانشناسی دارم و همواره تئاتر را در خدمت روح و روان مردم میبینم، نمیتوانم تماشاگر این ویرانی باشم. من با این حرکت، به شکلی نمادین میگویم که تئاتر باید متعلق به تماشاگر ایرانی و با مسائل روز همین جامعه باشد. اگر از حق کپیرایتم میگذرم، فقط به این خاطر است که چراغ تئاتر زنده و اصیل خاموش نشود؛ برای اینکه تئاتر دوباره نفس بکشد و از اسارت تهیهکننده و ستارهبازی رها شود. تئاتر ما نیاز به متنهایی دارد که درامداشته باشد، نه فقط زرق و برق اقتباسهای خارجیِ کپیشده.
دردناکتر از سیستم تهیهکنندهسالاری، برخورد وارثان برخی نمایشنامهنویسان بزرگ ماست. من بارها تلاش کردم نمایشنامههایی از اساتید فقیدمان را نمایشنامهخوانی کنم تا نسل جوان آنها را فراموش نکند و یاد بگیرند که ما چه نمایشنامهنویسان زبدهای داشتیم. اما وارثانشان با آن چنان برخورد تجاریای کردند که انگار با یک مال ورثهایمعمولی روبهرو هستند! میگفتند برای یک خوانش ساده، یک میلیارد تومان حقالتألیف بدهید. من از خیرش گذشتم و نتیجهاش این شد که امروز حتی دانشجویان تئاترِ من در دانشگاه هم نمیدانند آن نمایشنامهنویس کیست. این یعنی مرگ حافظه تاریخی.
شما به آرتور میلر اشاره کردید که ساحرهسوزان را در واکنش به بحران سیاسی مککارتیسم نوشت. آیا معتقدید تئاتر ما از دغدغههای روز فاصله گرفته است؟
نمایشنامه باید مسئله داشته باشد. آرتور میلر وقتی دید نویسندگان را به خاطر عقایدشان بازجویی میکنند، دست به قلم شد و شاهکار خلق کرد. تئاتر ما هم نیاز به همین درگیریها با مسائل روز دارد، نه اقتباسهای ضعیف از آثار ژاپنی یا اروپایی که هیچ نسبتی با روان مخاطب ایرانی ندارند. وقتی درام، حرکت ندارد، کشمکش ندارد و شخصیتپردازیاش الکن است، تماشاگر هم احساس میکند سرش کلاه رفته است. تئاتری که سمندریان برایش جان میگذاشت، تئاتری که امثال خلج و مفید برایش عمر گذاشتند، این نبود.
من نسلهای دههی ۵۰، ۶۰ و ۷۰ را دیدم که عاشق تئاتر بودند. امروز اما میبینم که پولهای مشکوک وارد این حوزه شده و اقتباسهای بیرمق به اسم تئاتر به خورد مردم داده میشود. من اگر از حق کپیرایتم گذشتم، برای این بود که بگویم تئاتر، موزه نیست، تئاتر، نفس است. اگر قرار است تئاتر در ایران زنده بماند، باید به همان درام اصیل و دغدغه مردم بازگردیم، نه اینکه اسیر کاسبیهای مالی پیرامون هنر شویم. نمایشنامه برای این نوشته میشود که ما فراموش نکنیم؛ نه اینکه ابزاری باشد برای پر کردن جیب عدهای که ربطی به فرهنگ ندارند.
ما تماشاگرانی را از دست دادیم که برای دیدن کارهایی مثل «حیات خلوت» یا «کارناوال با لباس خانه» یا آثار اقتباسی از فردوسی، بارها به سالن میآمدند. آن مخاطب، جان و زندگی را در تئاتر میجست. امروز اما نسل جدید با چه معیاری باید تئاتر را بشناسد؟ آنچه امروز به اسم تئاتر روی صحنه است، اغلب شو است؛ ترکیبی از اپرا، واریته، جشن طراحی لباس و گریم که شاید در ظاهر پرزرقوبرق باشد، اما درام در آن غایب است. وقتی درام نباشد، تئاتر هم نیست.
از حقالتألیف نمایشنامههایم میگذرم تا آثارم روی صحنه جاری و زنده باشند
#چیستایثربی #چیستا_یثربی
#کانال_رسمی_چیستایثربی
https://t.me/joinchat/AAAAADvSdBq1EA_7IHG-jQ
http://www.ibna.ir/news/555899/
بسیار زیاد! از اواسط دههی ۸۰ و در دوران مدیریت یکی از دوستان، خصوصیسازی تئاتر باب شد. قبل از آن، ما برای تولید تئاتر حرفهای از حمایتهای مرکز هنرهای نمایشی بهرهمند بودیم، اما از آن زمان، تهیهکننده حرف اول و آخر را میزند. تهیهکننده هم اغلب دغدغه فرهنگی ندارد او به دنبال چهرههای سینمایی است تا گیشه را تضمین کند. این سیستم، بزرگترین ضربه را به ما زد. من بارها با تهیهکنندهها به مشکل خوردم چون آنها نمیپذیرفتند که من با بازیگران تئاتری و تراز اول خودم مثل سیما تیرانداز، رحیم نوروزی یا مهسا مهجور کار کنم. آنها ستاره سینما میخواستند!
بنابراین، تصمیم شما برای بخشیدنِ حقالتألیف، نوعی کنشِ اعتراضی نسبت به این سیستم است؟
دقیقاً. من به عنوان یک نمایشنامهنویس که دکترای روانشناسی دارم و همواره تئاتر را در خدمت روح و روان مردم میبینم، نمیتوانم تماشاگر این ویرانی باشم. من با این حرکت، به شکلی نمادین میگویم که تئاتر باید متعلق به تماشاگر ایرانی و با مسائل روز همین جامعه باشد. اگر از حق کپیرایتم میگذرم، فقط به این خاطر است که چراغ تئاتر زنده و اصیل خاموش نشود؛ برای اینکه تئاتر دوباره نفس بکشد و از اسارت تهیهکننده و ستارهبازی رها شود. تئاتر ما نیاز به متنهایی دارد که درامداشته باشد، نه فقط زرق و برق اقتباسهای خارجیِ کپیشده.
دردناکتر از سیستم تهیهکنندهسالاری، برخورد وارثان برخی نمایشنامهنویسان بزرگ ماست. من بارها تلاش کردم نمایشنامههایی از اساتید فقیدمان را نمایشنامهخوانی کنم تا نسل جوان آنها را فراموش نکند و یاد بگیرند که ما چه نمایشنامهنویسان زبدهای داشتیم. اما وارثانشان با آن چنان برخورد تجاریای کردند که انگار با یک مال ورثهایمعمولی روبهرو هستند! میگفتند برای یک خوانش ساده، یک میلیارد تومان حقالتألیف بدهید. من از خیرش گذشتم و نتیجهاش این شد که امروز حتی دانشجویان تئاترِ من در دانشگاه هم نمیدانند آن نمایشنامهنویس کیست. این یعنی مرگ حافظه تاریخی.
شما به آرتور میلر اشاره کردید که ساحرهسوزان را در واکنش به بحران سیاسی مککارتیسم نوشت. آیا معتقدید تئاتر ما از دغدغههای روز فاصله گرفته است؟
نمایشنامه باید مسئله داشته باشد. آرتور میلر وقتی دید نویسندگان را به خاطر عقایدشان بازجویی میکنند، دست به قلم شد و شاهکار خلق کرد. تئاتر ما هم نیاز به همین درگیریها با مسائل روز دارد، نه اقتباسهای ضعیف از آثار ژاپنی یا اروپایی که هیچ نسبتی با روان مخاطب ایرانی ندارند. وقتی درام، حرکت ندارد، کشمکش ندارد و شخصیتپردازیاش الکن است، تماشاگر هم احساس میکند سرش کلاه رفته است. تئاتری که سمندریان برایش جان میگذاشت، تئاتری که امثال خلج و مفید برایش عمر گذاشتند، این نبود.
من نسلهای دههی ۵۰، ۶۰ و ۷۰ را دیدم که عاشق تئاتر بودند. امروز اما میبینم که پولهای مشکوک وارد این حوزه شده و اقتباسهای بیرمق به اسم تئاتر به خورد مردم داده میشود. من اگر از حق کپیرایتم گذشتم، برای این بود که بگویم تئاتر، موزه نیست، تئاتر، نفس است. اگر قرار است تئاتر در ایران زنده بماند، باید به همان درام اصیل و دغدغه مردم بازگردیم، نه اینکه اسیر کاسبیهای مالی پیرامون هنر شویم. نمایشنامه برای این نوشته میشود که ما فراموش نکنیم؛ نه اینکه ابزاری باشد برای پر کردن جیب عدهای که ربطی به فرهنگ ندارند.
ما تماشاگرانی را از دست دادیم که برای دیدن کارهایی مثل «حیات خلوت» یا «کارناوال با لباس خانه» یا آثار اقتباسی از فردوسی، بارها به سالن میآمدند. آن مخاطب، جان و زندگی را در تئاتر میجست. امروز اما نسل جدید با چه معیاری باید تئاتر را بشناسد؟ آنچه امروز به اسم تئاتر روی صحنه است، اغلب شو است؛ ترکیبی از اپرا، واریته، جشن طراحی لباس و گریم که شاید در ظاهر پرزرقوبرق باشد، اما درام در آن غایب است. وقتی درام نباشد، تئاتر هم نیست.
از حقالتألیف نمایشنامههایم میگذرم تا آثارم روی صحنه جاری و زنده باشند
#چیستایثربی #چیستا_یثربی
#کانال_رسمی_چیستایثربی
https://t.me/joinchat/AAAAADvSdBq1EA_7IHG-jQ
http://www.ibna.ir/news/555899/
۸۹
۱۲:۳۳
شما به عنوان کسی که تجربه داوری در جشنوارههای داخلی و بینالمللی را دارید، این افول را چگونه تحلیل میکنید؟
در تمام این سالها ما به کسانی جایزه دادیم که امروز افتخار تئاتر این کشورند، اما متأسفانه بسیاری یا مهاجرت کردهاند یا خانهنشین شدهاند. چرا؟ چون سازوکار تولید تغییر کرده است. در سیستم فعلی، تئاتر دیگر یک گروه حرفهای نیست که در ارشاد ثبت شده باشد و موظف به تولید هنری؛ بلکه تئاتر تبدیل به یک کالای تشریفاتی شده است که باید در سالنهای گرانقیمت هتلها اجرا شود. این سالنها مثل قارچ سبز شدند و حالا هم در معرض ورشکستگیاند، چون هزینههایشان با فروش بلیت همخوانی ندارد.
وقتی به یک کارگردان جوان میگویم حقالتألیف نمیخواهم، فقط کار را خوب انجام بده، شوکه میشود! فکر میکنند من شوخی میکنم. برای آنها غیرقابلباور است که نمایشنامهای چاپشده و اورجینال را بدون طلبِ پولِ کلان در اختیارشان بگذارم. اما من این کار را میکنم چون معتقدم در کشوری که هنر را با پول خرید و فروش میکنند، این تنها راه نجات درام است. من به آنها میگویم؛ این تنها پولی است که میتوانید به من برگردانید؛ خوب کار کردنِ این نمایش.
ارتباط شما با بدنه مدیریتی فعلی چگونه است؟ آیا آنها برای بازگشت به آن تئاترِ اصیل تلاشی میکنند؟
انتظاری ندارم. سیستم عوض شده و همه چیز وابسته به تهیهکننده است. حتی دوستانی که در جایگاههای مدیریتی هستند و روزگاری خودشان برای اجرای کارهای من مثل «دو مرغِ آخرِ عشق» تلاش میکردند، امروز در این چرخدندهها گرفتارند. وقتی نظام تولید بر پایه سفارش و تهیهکنندهسالاری است، مدیر هم نمیتواند به یک نویسنده مستقل زنگ بزند؛ چون آن نویسنده تهیهکننده ندارد! این همان مرگ تئاتر است که ما با چشم خودمان میبینیم.
#چیستا_یثربی #چیستایثربی
#کانال_رسمی_چیستایثربی
https://t.me/joinchat/AAAAADvSdBq1EA_7IHG-jQ
کل متن را در خبرگزاری کتاب بخوانید
http://www.ibna.ir/news/555899/
در تمام این سالها ما به کسانی جایزه دادیم که امروز افتخار تئاتر این کشورند، اما متأسفانه بسیاری یا مهاجرت کردهاند یا خانهنشین شدهاند. چرا؟ چون سازوکار تولید تغییر کرده است. در سیستم فعلی، تئاتر دیگر یک گروه حرفهای نیست که در ارشاد ثبت شده باشد و موظف به تولید هنری؛ بلکه تئاتر تبدیل به یک کالای تشریفاتی شده است که باید در سالنهای گرانقیمت هتلها اجرا شود. این سالنها مثل قارچ سبز شدند و حالا هم در معرض ورشکستگیاند، چون هزینههایشان با فروش بلیت همخوانی ندارد.
وقتی به یک کارگردان جوان میگویم حقالتألیف نمیخواهم، فقط کار را خوب انجام بده، شوکه میشود! فکر میکنند من شوخی میکنم. برای آنها غیرقابلباور است که نمایشنامهای چاپشده و اورجینال را بدون طلبِ پولِ کلان در اختیارشان بگذارم. اما من این کار را میکنم چون معتقدم در کشوری که هنر را با پول خرید و فروش میکنند، این تنها راه نجات درام است. من به آنها میگویم؛ این تنها پولی است که میتوانید به من برگردانید؛ خوب کار کردنِ این نمایش.
ارتباط شما با بدنه مدیریتی فعلی چگونه است؟ آیا آنها برای بازگشت به آن تئاترِ اصیل تلاشی میکنند؟
انتظاری ندارم. سیستم عوض شده و همه چیز وابسته به تهیهکننده است. حتی دوستانی که در جایگاههای مدیریتی هستند و روزگاری خودشان برای اجرای کارهای من مثل «دو مرغِ آخرِ عشق» تلاش میکردند، امروز در این چرخدندهها گرفتارند. وقتی نظام تولید بر پایه سفارش و تهیهکنندهسالاری است، مدیر هم نمیتواند به یک نویسنده مستقل زنگ بزند؛ چون آن نویسنده تهیهکننده ندارد! این همان مرگ تئاتر است که ما با چشم خودمان میبینیم.
#چیستا_یثربی #چیستایثربی
#کانال_رسمی_چیستایثربی
https://t.me/joinchat/AAAAADvSdBq1EA_7IHG-jQ
کل متن را در خبرگزاری کتاب بخوانید
http://www.ibna.ir/news/555899/
۱۱۳
۱۲:۳۴
جایگاه عطار در ادبیات عرفانی / سیدیحیی یثربی .
عطار نیشابوری یکی از عارفان و شاعران بزرگ ایران است که تحول عمیقی در عرفان اسلامی ایجاد کرده است. وی در زمینه عرفان، یک صاحبنظر کامل است و مقلد دیگر عرفا یا ادبا نیست؛ به عبارتی خودش مبتکر است.
عطار در ادبیات عرفانی از دو جهت جایگاه مهمی دارد. نخست اینکه او اولین کسی است که عرفان را به معنی عمیق آن وارد ادبیات فارسی کرد. قبل از عطار در آثار عرفایی چون «امام محمد غزالی» و «خواجه عبدالله انصاری»، مضامین عرفانی مثل عشق، فنا، وحدت وجود و... وجود داشت، اما به معنی دقیق عرفانی نبود. مثلا، در نوشتههای امام محمد غزالی، عشق بیشتر جنبه فلسفی و کلامی دارد یا در آثار خواجه عبدالله انصاری مفاهیم بیشتر به زهد و شریعت نزدیک است. حتی سنایی هم در آثارش این مفاهیم را به صورت فلسفی و کلامی مورد بحث قرار میدهد، نه عرفانی. اما در آثار عطار، مخصوصا در منطقالطیر، مفاهیم به معنای واقعی عرفانی است. از اینجاست که مضامین عمیق عرفانی به صورت جدی و درست به ادبیات فارسی وارد میشود. امتیاز دیگر عطار این است که پیشینیان او بیشتر به مفاهیمی چون عشق، تصوف، ریاضت، شهود، فنا و... نگاهی نظری و انتزاعی داشتهاند، اما عطار مفاهیم عرفانی را به صورت عملی مورد توجه قرار میدهد، چراکه به زعم او اصطلاحات و واژهها بدون عمل اهمیت چندانی ندارند.
منطقالطیر عطار از چند جهت ارزشمند است. اول اینکه نخستین منظومه رمزی عرفانی ایران و زبان فارسی است و پیش از آن به این صورت کسی منظومه رمزی عرفانی نسروده بود. دوم اینکه در این کتاب بر عرفان عملی تاکید میشود. البته عطار تنها در منطق الطیر متوقف نمیشود و به دنبال آن مصیبتنامه را میآفریند. عطار در کتاب مصیبتنامه شرح دردمندی انسان را بیان میکند. او در این کتاب، قهرمان داستانهای خود را سالکان فکرت معرفی میکند. عطار معتقد است «درد» در سراسر جهان از طریق انسان جاری است. هیچ حیوانی «درد» انسان را ندارد، بنابراین عشق هم در حیوان نیست. فرشتگان هم عشق ندارند. همینجاست که میتوان فهمید حافظ تحت تاثیر عطار بوده که گفته است:
فرشته عشق نداند که چیست / ای ساقی بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز. کانال_چیستایثربی
عطار نیشابوری یکی از عارفان و شاعران بزرگ ایران است که تحول عمیقی در عرفان اسلامی ایجاد کرده است. وی در زمینه عرفان، یک صاحبنظر کامل است و مقلد دیگر عرفا یا ادبا نیست؛ به عبارتی خودش مبتکر است.
عطار در ادبیات عرفانی از دو جهت جایگاه مهمی دارد. نخست اینکه او اولین کسی است که عرفان را به معنی عمیق آن وارد ادبیات فارسی کرد. قبل از عطار در آثار عرفایی چون «امام محمد غزالی» و «خواجه عبدالله انصاری»، مضامین عرفانی مثل عشق، فنا، وحدت وجود و... وجود داشت، اما به معنی دقیق عرفانی نبود. مثلا، در نوشتههای امام محمد غزالی، عشق بیشتر جنبه فلسفی و کلامی دارد یا در آثار خواجه عبدالله انصاری مفاهیم بیشتر به زهد و شریعت نزدیک است. حتی سنایی هم در آثارش این مفاهیم را به صورت فلسفی و کلامی مورد بحث قرار میدهد، نه عرفانی. اما در آثار عطار، مخصوصا در منطقالطیر، مفاهیم به معنای واقعی عرفانی است. از اینجاست که مضامین عمیق عرفانی به صورت جدی و درست به ادبیات فارسی وارد میشود. امتیاز دیگر عطار این است که پیشینیان او بیشتر به مفاهیمی چون عشق، تصوف، ریاضت، شهود، فنا و... نگاهی نظری و انتزاعی داشتهاند، اما عطار مفاهیم عرفانی را به صورت عملی مورد توجه قرار میدهد، چراکه به زعم او اصطلاحات و واژهها بدون عمل اهمیت چندانی ندارند.
منطقالطیر عطار از چند جهت ارزشمند است. اول اینکه نخستین منظومه رمزی عرفانی ایران و زبان فارسی است و پیش از آن به این صورت کسی منظومه رمزی عرفانی نسروده بود. دوم اینکه در این کتاب بر عرفان عملی تاکید میشود. البته عطار تنها در منطق الطیر متوقف نمیشود و به دنبال آن مصیبتنامه را میآفریند. عطار در کتاب مصیبتنامه شرح دردمندی انسان را بیان میکند. او در این کتاب، قهرمان داستانهای خود را سالکان فکرت معرفی میکند. عطار معتقد است «درد» در سراسر جهان از طریق انسان جاری است. هیچ حیوانی «درد» انسان را ندارد، بنابراین عشق هم در حیوان نیست. فرشتگان هم عشق ندارند. همینجاست که میتوان فهمید حافظ تحت تاثیر عطار بوده که گفته است:
فرشته عشق نداند که چیست / ای ساقی بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز. کانال_چیستایثربی
۱۶۰
۳:۱۳
روزی چنین زشت و زیبا هرگز ندیدهام. مکبث. شکسپیر
۱۰۷
۷:۴۰
نامهای به مردی که با بدنش سکوت را میشکند....
تو،
نمیدانم باید از کجا شروع کنم. از تو؟ از خودم؟ از آن فاصلهٔ نامرئی میان دو آدم که گاهی از تمام فاصلههای جغرافیایی جهان دورتر است؟
شاید بهتر باشد از یک صحنه شروع کنم.
نور کم است. موسیقی هنوز آغاز نشده. تو ایستادهای؛ درست در همان نقطهای که جهان تصمیم میگیرد برای چند دقیقه از حرکت بایستد. بعد، شانهات تکان میخورد، دستت هوا را میشکافد و من ناگهان به یاد میآورم که بدن انسان، پیش از آنکه به کلمات پناه ببرد، بلد بوده است دوست بدارد.
تو میرقصی و من، زنی که سالها با کلمهها زندگی کرده، برای نخستین بار به بیفایدهبودن زبان فکر میکنم.
چه احتیاجی به نوشتن است وقتی میشود با یک چرخش، تمام دلتنگیهای جهان را دور خود پیچید؟ وقتی میشود با خمشدن، عذرخواهی کرد؛ با جهشی کوتاه، از گذشته گریخت؛ و با فرودآمدن، پذیرفت که هیچکس از عشق جان سالم به در نمیبرد؟
من نویسندهام. یعنی عادت دارم همهچیز را به کلمه تبدیل کنم؛ حتی اندوه را، حتی تنهایی را، حتی تو را.
اما تو از آن آدمهایی هستی که نمیشود نوشتشان. هر بار که میخواهم تو را توصیف کنم، چیزی در من از متن بیرون میزند. انگار شخصیت داستان تصمیم گرفته دیگر تابع نویسندهاش نباشد. انگار تو از صفحه فرار میکنی، به موسیقی پناه میبری و آنقدر دور خودت میچرخی تا من بفهمم عشق، همیشه قرار نیست به پایان یک جمله برسد.
راستش را بخواهی، من از تو نمیخواهم برایم برقصی. نمیخواهم حتی دوستم داشته باشی، فقط چون زنی هستم که میتواند دربارهٔ عشق بنویسد.
دلم میخواهد یک روز، وقتی موسیقی تمام شده و تماشاگران رفتهاند، وقتی نورها خاموش شدهاند و هیچکس دیگر تو را تماشا نمیکند، کنارت بنشینم. بیآنکه از تو بخواهم زیبا باشی، بیآنکه از من بخواهی چیزی بنویسم.
شاید آن روز برایت از زنی بگویم که گاهی آنقدر تنها بوده که صدای قدمهای خودش را با صدای آمدن کسی اشتباه گرفته است. از زنی که سالها دیگران را در داستانهایش نجات داده، اما هنوز نمیداند با قلب خودش چه کند.
و شاید تو دستم را بگیری.
نه مثل قهرمانهای فیلمها. نه با آن حرکت حسابشدهای که برای دوربین طراحی شده است. فقط دستم را بگیری؛ چنان ساده که نتوانم از آن استعاره بسازم.
میدانی، عزیز من؟
من به سن و سال، به فاصله، به تفاوت جهانها و حتی به ناممکنبودن بعضی اتفاقها فکر کردهام. ذهنم مثل یک منتقد بدبین، مدام میان ما راه میرود و ایراد میگیرد. اما قلب، این موجود بیسواد و سرکش، هنوز از قواعد روایت چیزی نمیداند.
او فقط تو را میخواهد.
نه برای آنکه زندگیام را نجات بدهی. من دیگر به نجاتدهندهها اعتقادی ندارم. نه برای آنکه جای خالی کسی را پر کنی. بعضی جای خالیها باید خالی بمانند تا آدم بفهمد هنوز چیزی درونش زنده است.
من تو را میخواهم برای همان لحظهای که در میانهٔ رقص، ناگهان مکث میکنی؛ آن مکث کوتاه و نامنتظر که در آن، بدن دیگر نمایش نمیدهد و فقط خودش است.
شاید عشق نیز همین باشد: یک مکث در میانهٔ حرکت، یک اشتباه زیبا در نظمی که همهچیز را از پیش تعیین کرده است.
اگر روزی این نامه را خواندی، لازم نیست پاسخی بنویسی. میتوانی آن را تا کنی، در جیب پیراهنت بگذاری و روزی که موسیقی تازهای شنیدی، فراموشش کنی.
فقط اگر هنگام رقص، برای یک ثانیه احساس کردی کسی در جایی دور، بیآنکه تو را مالک باشد، بیآنکه از تو چیزی بخواهد، با هر حرکتت نفس میکشد، بدان که شاید من باشم.
من، زنی که هنوز نمیداند این نامه را نوشته است تا به تو برسد، یا تا برای نخستین بار خودش را از تنهایی بیرون بکشد.
و این پایان نامه نیست.
در جهان پستمدرن ما، حتی پایانها هم دیگر قابل اعتماد نیستند.
با عشقی که نمیخواهد تو را متوقف
کند.
#نامه_به_یک_رقصنده
#چیستا_یثربی #چیستایثربی
#کانال_رسمی_چیستایثربی
@chista_yasrebi
https://t.me/joinchat/AAAAADvSdBq1EA_7IHG-jQ
تو،
نمیدانم باید از کجا شروع کنم. از تو؟ از خودم؟ از آن فاصلهٔ نامرئی میان دو آدم که گاهی از تمام فاصلههای جغرافیایی جهان دورتر است؟
شاید بهتر باشد از یک صحنه شروع کنم.
نور کم است. موسیقی هنوز آغاز نشده. تو ایستادهای؛ درست در همان نقطهای که جهان تصمیم میگیرد برای چند دقیقه از حرکت بایستد. بعد، شانهات تکان میخورد، دستت هوا را میشکافد و من ناگهان به یاد میآورم که بدن انسان، پیش از آنکه به کلمات پناه ببرد، بلد بوده است دوست بدارد.
تو میرقصی و من، زنی که سالها با کلمهها زندگی کرده، برای نخستین بار به بیفایدهبودن زبان فکر میکنم.
چه احتیاجی به نوشتن است وقتی میشود با یک چرخش، تمام دلتنگیهای جهان را دور خود پیچید؟ وقتی میشود با خمشدن، عذرخواهی کرد؛ با جهشی کوتاه، از گذشته گریخت؛ و با فرودآمدن، پذیرفت که هیچکس از عشق جان سالم به در نمیبرد؟
من نویسندهام. یعنی عادت دارم همهچیز را به کلمه تبدیل کنم؛ حتی اندوه را، حتی تنهایی را، حتی تو را.
اما تو از آن آدمهایی هستی که نمیشود نوشتشان. هر بار که میخواهم تو را توصیف کنم، چیزی در من از متن بیرون میزند. انگار شخصیت داستان تصمیم گرفته دیگر تابع نویسندهاش نباشد. انگار تو از صفحه فرار میکنی، به موسیقی پناه میبری و آنقدر دور خودت میچرخی تا من بفهمم عشق، همیشه قرار نیست به پایان یک جمله برسد.
راستش را بخواهی، من از تو نمیخواهم برایم برقصی. نمیخواهم حتی دوستم داشته باشی، فقط چون زنی هستم که میتواند دربارهٔ عشق بنویسد.
دلم میخواهد یک روز، وقتی موسیقی تمام شده و تماشاگران رفتهاند، وقتی نورها خاموش شدهاند و هیچکس دیگر تو را تماشا نمیکند، کنارت بنشینم. بیآنکه از تو بخواهم زیبا باشی، بیآنکه از من بخواهی چیزی بنویسم.
شاید آن روز برایت از زنی بگویم که گاهی آنقدر تنها بوده که صدای قدمهای خودش را با صدای آمدن کسی اشتباه گرفته است. از زنی که سالها دیگران را در داستانهایش نجات داده، اما هنوز نمیداند با قلب خودش چه کند.
و شاید تو دستم را بگیری.
نه مثل قهرمانهای فیلمها. نه با آن حرکت حسابشدهای که برای دوربین طراحی شده است. فقط دستم را بگیری؛ چنان ساده که نتوانم از آن استعاره بسازم.
میدانی، عزیز من؟
من به سن و سال، به فاصله، به تفاوت جهانها و حتی به ناممکنبودن بعضی اتفاقها فکر کردهام. ذهنم مثل یک منتقد بدبین، مدام میان ما راه میرود و ایراد میگیرد. اما قلب، این موجود بیسواد و سرکش، هنوز از قواعد روایت چیزی نمیداند.
او فقط تو را میخواهد.
نه برای آنکه زندگیام را نجات بدهی. من دیگر به نجاتدهندهها اعتقادی ندارم. نه برای آنکه جای خالی کسی را پر کنی. بعضی جای خالیها باید خالی بمانند تا آدم بفهمد هنوز چیزی درونش زنده است.
من تو را میخواهم برای همان لحظهای که در میانهٔ رقص، ناگهان مکث میکنی؛ آن مکث کوتاه و نامنتظر که در آن، بدن دیگر نمایش نمیدهد و فقط خودش است.
شاید عشق نیز همین باشد: یک مکث در میانهٔ حرکت، یک اشتباه زیبا در نظمی که همهچیز را از پیش تعیین کرده است.
اگر روزی این نامه را خواندی، لازم نیست پاسخی بنویسی. میتوانی آن را تا کنی، در جیب پیراهنت بگذاری و روزی که موسیقی تازهای شنیدی، فراموشش کنی.
فقط اگر هنگام رقص، برای یک ثانیه احساس کردی کسی در جایی دور، بیآنکه تو را مالک باشد، بیآنکه از تو چیزی بخواهد، با هر حرکتت نفس میکشد، بدان که شاید من باشم.
من، زنی که هنوز نمیداند این نامه را نوشته است تا به تو برسد، یا تا برای نخستین بار خودش را از تنهایی بیرون بکشد.
و این پایان نامه نیست.
در جهان پستمدرن ما، حتی پایانها هم دیگر قابل اعتماد نیستند.
با عشقی که نمیخواهد تو را متوقف
کند.
#نامه_به_یک_رقصنده
#چیستا_یثربی #چیستایثربی
#کانال_رسمی_چیستایثربی
@chista_yasrebi
https://t.me/joinchat/AAAAADvSdBq1EA_7IHG-jQ
۴۲
۲۲:۱۲