تقریباً یک ماه پیش، توی کانال «بله» در مورد «آدمِ امن» بودن برای یک ارتباط پرسیده بودم...۱۴ نفر پاسخ دادن...
و چیزی که توجهم رو جلب کرد این بود که در نگاه اول به نظر میرسه افراد بیشتری «امن بودن» رو بلدن! و معتقدن که اصلاً هم کار «سختی» نیست...!
در حالی که گزینه اول، سوم و چهارم (با اغماض) هر کدوم به ابعاد مختلفی از وجه مخالف گزینه دوم یعنی «بلد نبودن/سخت بودن» اشاره ای دارن...
و این سه گزینه در مجموع رأی بیشتری آورده...
و دو تا سوال اینجا پیش میاد؛
اگه بخوایم به خودمون (با هر تعریفی که از امن بودن داریم) نمره بدیم، چقدر امنیم؟
و سوال دوم؛اگه بقیه بخوان بهمون نمره بدن، همون نمره ای رو میدن که ما به خودمون میدیم؟
پی نوشت: مدتیه آرام کننده ترین کار دنیا (نوشتن)، برام شده سخت ترین کار دنیا...اگه بر خودم فائق اومدم، بیشتر مینویسم در مورد کلمه «امن» ...
بامداد ۲۶ تیر ماه ۱۴۰۵@coaching_as_life
و چیزی که توجهم رو جلب کرد این بود که در نگاه اول به نظر میرسه افراد بیشتری «امن بودن» رو بلدن! و معتقدن که اصلاً هم کار «سختی» نیست...!
در حالی که گزینه اول، سوم و چهارم (با اغماض) هر کدوم به ابعاد مختلفی از وجه مخالف گزینه دوم یعنی «بلد نبودن/سخت بودن» اشاره ای دارن...
و این سه گزینه در مجموع رأی بیشتری آورده...
و دو تا سوال اینجا پیش میاد؛
اگه بخوایم به خودمون (با هر تعریفی که از امن بودن داریم) نمره بدیم، چقدر امنیم؟
و سوال دوم؛اگه بقیه بخوان بهمون نمره بدن، همون نمره ای رو میدن که ما به خودمون میدیم؟
پی نوشت: مدتیه آرام کننده ترین کار دنیا (نوشتن)، برام شده سخت ترین کار دنیا...اگه بر خودم فائق اومدم، بیشتر مینویسم در مورد کلمه «امن» ...
بامداد ۲۶ تیر ماه ۱۴۰۵@coaching_as_life
۶۱
۲۲:۵۱
اینجا؛جائیه که دقیقاً همهی خرده پِیرنگهای زندگی منو انسجام بخشید و تبدیل کرد به یک شاهپِیرنگ معنادار و عمیق...
همونقدر که؛طی این مسیر دلچسب بود،که پر از تجربه و آموخته بود،که به سختی و مشقّت و با شب بیداری و کم خوابی طی شد؛که لحظه لحظهی سختیهاش با اشتیاق و شیرینی وصف ناپذیری گذشت؛
همونقدر هم؛باورِ تمام شدنش و خداحافظی با این برهه از زندگیم، به شدّت تلخ، سخت، تکان دهنده و عجیبه...
و چه میشه گفت و چه میشه کرد؟جز باور اینکه زندگی آمیخته ست با عنصرِ«گذشتن و رفتن پیوسته» ...
--------------------پی نوشت:پِیْرنگ (Plot)، در حوزه هنرهای نمایشی و ادبیات؛ ساختار، چارچوب و نظم و ترتیب منطقی حوادث در یک اثر ادبی یا هنری است...
بامداد پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۵/۰۱#دانشکده_کارآفرینی
@coaching_as_life
همونقدر که؛طی این مسیر دلچسب بود،که پر از تجربه و آموخته بود،که به سختی و مشقّت و با شب بیداری و کم خوابی طی شد؛که لحظه لحظهی سختیهاش با اشتیاق و شیرینی وصف ناپذیری گذشت؛
همونقدر هم؛باورِ تمام شدنش و خداحافظی با این برهه از زندگیم، به شدّت تلخ، سخت، تکان دهنده و عجیبه...
و چه میشه گفت و چه میشه کرد؟جز باور اینکه زندگی آمیخته ست با عنصرِ«گذشتن و رفتن پیوسته» ...
--------------------پی نوشت:پِیْرنگ (Plot)، در حوزه هنرهای نمایشی و ادبیات؛ ساختار، چارچوب و نظم و ترتیب منطقی حوادث در یک اثر ادبی یا هنری است...
بامداد پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۵/۰۱#دانشکده_کارآفرینی
@coaching_as_life
۴۸
۲۲:۱۸
Gozashtano Raftane Peyvaste.mp3
۰۴:۱۹-۶.۵۲ مگابایت
۵۱
۲۲:۱۹
اینجا خونهی «پروانه» ست!در ادامه این تصویر، یادداشتی میذارم در مورد مفهومی که مدتیه ذهنم رو درگیر کرده...۱۴۰۵/۰۵/۰۵
۴۲
۱۷:۲۸
چند روزه میخوام در مورد «وابستگی متقابل» بنویسم...اما اینقدر مفهوم عمیقیه و از ابعاد مختلف بررسی شده، گفتن در موردش برام کمی پیچیده ست...
داستان از اینجا شروع شد که در مطالعهی تعاریف یک «تیم»، رسیدم به کلمهی Interdependent یعنی همون وابستگی متقابل...میگن اعضای یک تیم با هم وابستگی متقابل دارن...
و از اونجایی که کُنجکاوی در مفاهیم برام جذابه، برام سوال شد که؛این کلمه یعنی چی؟
جوابها زیاد بود، و عمیق...
اول و ساده ترینش میگه وقتی افراد در یه ارتباط، به طور برابر به هم وابسته هستن، و خروج از اون ارتباط برای هر دو (و تا حدی) به یک میزان هزینه داره، میشه گفت وابستگی به طور متقابل وجود داره...
سرنخِ جالبی بود، اما تمایل داشتم عمیق تر بهش بپردازم، رسیدم به نظریه های جذابی که هر کدوم از یه زاویه دید این مفهوم رو بررسی کردن؛
از نگاهِ Kelly؛رفتار آدما توی روابطشون، متأثره از میزان وابستگی متقابلی که نسبت به هم دارن، منافع مشترکشون و هزینه ها و البته پاداش هایی که از این تعامل میگیرن...
و از نگاه Johnson & Johnson؛وابستگی متقابل میتونه مثبت یا منفی باشه، و در حالتِ مثبتش؛ افراد اقداماتی انجام میدن که اهداف مشترکشون محقق بشه یعنی نوعی همکاری شکل میگیره...به بیانِ دیگه؛ یا با هم شنا میکنیم، یا با هم غرق میشویم...و در حالت منفی؛ نوعی رقابت (برای برتری و جلو زدن...)
[و حتی در سیاست هم نظریهی جذاب Keohane رو داریم که پیوندش با این بحث در این زمان کمی برام سخته (شاید زمان دیگهای کلمه براش پیدا کردم و در موردش حرف زدم)]
اما اینجا میخوام بایستم، کمی از نظریه ها فاصله بگیرم و به صورت غیر علمی و کاملاً مبتنی بر تجربه زیستهم به این مفهوم در روابط و زندگی روزمره بپردازم...
و به این سوال بلند بلند فکر کنم که؛سازندگی و آسیب، دو مفهومی که میتونن در مقابل هم باشند، چطور با این وابستگی متقابل پیوند میخورن...
انگار که نوعی تعادل و توازن در روابط باید برقرار باشه تا بشه گفت وابستگی از نوع متقابل، شکل گرفته...!
و جایی که این تعادل بهم بخوره، یک نفر بیشتر هزینه میده، و اونجاست که احتمالاً احساسی شبیه سرخوردگی سراغش میاد، و حتی ممکنه برای جبران اون، به طور ناخودآگاه رفتارهای افراطی از خودش نشون بده تا از سوی دیگه این سرخوردگی جبران بشه و گاهی عقب میکشن تا فرد مقابل وزنه سنگین تری رو برداره تا شاید این تعادل برگرده...
و بالعکس جایی که افراد به قدر کافی قدمهای فرد مقابل رو به سمت خودشون و اون ارتباط، ادراک میکنن؛اینجا دیگه پای «دو دو تا چهار تا» ها کنار میره و هر دو طرف قدمهای بیشتر رو برای تعمیق اون ارتباط به طور مستمر بر میدارن...
در حقیقت این متقابل بودنِ وابستگیه که به اون وزنی از ارزشمندی میده...
حالا سوالی که مدتیه دارم از خودم میپرسم اینه که در روابطم، چقدر این وابستگی ها متقابل هستن؟
و چطور میشه تعادل رو برقرار کرد؟
و آیا میشه در یک ارتباط که عملاً امری دوسویه ست، به تنهایی برای ایجاد تعادل قدم برداشت؟و اگه بله؛ آیا این، خودش مفهوم تعادل رو نقض نمیکنه؟
پی نوشت اول؛ گاهی اونقدر پیچیده فکر میکنم، که کلمه برای بیانش پیدا نمیکنم...
پی نوشت دوم؛ چقدر این بیت از فاضل نظری، وابستگی متقابل داره توش...(و خوش به حال کسی که اگه در آغوش دوستی هق هق کرد، متقابلاً این حس رو از اون دریافت کنه...)
۱۴۰۵/۰۵/۰۵@coaching_as_life
#وابستگی_متقابل#کوچینگ_به_مثابه_زندگی
داستان از اینجا شروع شد که در مطالعهی تعاریف یک «تیم»، رسیدم به کلمهی Interdependent یعنی همون وابستگی متقابل...میگن اعضای یک تیم با هم وابستگی متقابل دارن...
و از اونجایی که کُنجکاوی در مفاهیم برام جذابه، برام سوال شد که؛این کلمه یعنی چی؟
جوابها زیاد بود، و عمیق...
اول و ساده ترینش میگه وقتی افراد در یه ارتباط، به طور برابر به هم وابسته هستن، و خروج از اون ارتباط برای هر دو (و تا حدی) به یک میزان هزینه داره، میشه گفت وابستگی به طور متقابل وجود داره...
سرنخِ جالبی بود، اما تمایل داشتم عمیق تر بهش بپردازم، رسیدم به نظریه های جذابی که هر کدوم از یه زاویه دید این مفهوم رو بررسی کردن؛
از نگاهِ Kelly؛رفتار آدما توی روابطشون، متأثره از میزان وابستگی متقابلی که نسبت به هم دارن، منافع مشترکشون و هزینه ها و البته پاداش هایی که از این تعامل میگیرن...
و از نگاه Johnson & Johnson؛وابستگی متقابل میتونه مثبت یا منفی باشه، و در حالتِ مثبتش؛ افراد اقداماتی انجام میدن که اهداف مشترکشون محقق بشه یعنی نوعی همکاری شکل میگیره...به بیانِ دیگه؛ یا با هم شنا میکنیم، یا با هم غرق میشویم...و در حالت منفی؛ نوعی رقابت (برای برتری و جلو زدن...)
[و حتی در سیاست هم نظریهی جذاب Keohane رو داریم که پیوندش با این بحث در این زمان کمی برام سخته (شاید زمان دیگهای کلمه براش پیدا کردم و در موردش حرف زدم)]
اما اینجا میخوام بایستم، کمی از نظریه ها فاصله بگیرم و به صورت غیر علمی و کاملاً مبتنی بر تجربه زیستهم به این مفهوم در روابط و زندگی روزمره بپردازم...
و به این سوال بلند بلند فکر کنم که؛سازندگی و آسیب، دو مفهومی که میتونن در مقابل هم باشند، چطور با این وابستگی متقابل پیوند میخورن...
انگار که نوعی تعادل و توازن در روابط باید برقرار باشه تا بشه گفت وابستگی از نوع متقابل، شکل گرفته...!
و جایی که این تعادل بهم بخوره، یک نفر بیشتر هزینه میده، و اونجاست که احتمالاً احساسی شبیه سرخوردگی سراغش میاد، و حتی ممکنه برای جبران اون، به طور ناخودآگاه رفتارهای افراطی از خودش نشون بده تا از سوی دیگه این سرخوردگی جبران بشه و گاهی عقب میکشن تا فرد مقابل وزنه سنگین تری رو برداره تا شاید این تعادل برگرده...
و بالعکس جایی که افراد به قدر کافی قدمهای فرد مقابل رو به سمت خودشون و اون ارتباط، ادراک میکنن؛اینجا دیگه پای «دو دو تا چهار تا» ها کنار میره و هر دو طرف قدمهای بیشتر رو برای تعمیق اون ارتباط به طور مستمر بر میدارن...
در حقیقت این متقابل بودنِ وابستگیه که به اون وزنی از ارزشمندی میده...
حالا سوالی که مدتیه دارم از خودم میپرسم اینه که در روابطم، چقدر این وابستگی ها متقابل هستن؟
و چطور میشه تعادل رو برقرار کرد؟
و آیا میشه در یک ارتباط که عملاً امری دوسویه ست، به تنهایی برای ایجاد تعادل قدم برداشت؟و اگه بله؛ آیا این، خودش مفهوم تعادل رو نقض نمیکنه؟
پی نوشت اول؛ گاهی اونقدر پیچیده فکر میکنم، که کلمه برای بیانش پیدا نمیکنم...
پی نوشت دوم؛ چقدر این بیت از فاضل نظری، وابستگی متقابل داره توش...(و خوش به حال کسی که اگه در آغوش دوستی هق هق کرد، متقابلاً این حس رو از اون دریافت کنه...)
۱۴۰۵/۰۵/۰۵@coaching_as_life
#وابستگی_متقابل#کوچینگ_به_مثابه_زندگی
۵۳
۱۷:۲۸
زان یارِ دلنوازم، شُکری است با شکایتگر نکتهدانِ عشقی، بشنو تو این حکایت
بیمزد بود و مِنَّت، هر خدمتی که کردمیا رب مباد کس را، مخدومِ بیعنایت
رندانِ تشنهلب را، آبی نمیدهد کسگویی ولیشناسان، رفتند از این ولایت
در زلفِ چون کمندش، ای دل مپیچ کآن جاسرها بریده بینی، بیجرم و بیجنایت
چشمت به غمزه ما را، خون خورد و میپسندیجانا روا نباشد، خونریز را حمایت
در این شبِ سیاهم، گم گشت راهِ مقصوداز گوشهای برون آی، ای کوکبِ هدایت
از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نَیَفزودزِنهار از این بیابان، وین راهِ بینهایت
ای آفتابِ خوبان، میجوشد اندرونمیک ساعتم بِگُنجان، در سایهٔ عنایت
این راه را نهایت، صورت کجا توان بست؟کِش صد هزار منزل، بیش است در بِدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابمجور از حبیب خوشتر، کز مُدَّعی رعایت
عشقت رِسَد به فریاد، ار خود به سانِ حافظقرآن ز بَر بخوانی، در چاردَه روایت
۱۴۰۵/۰۵/۰۶🥺🥺🥺
بیمزد بود و مِنَّت، هر خدمتی که کردمیا رب مباد کس را، مخدومِ بیعنایت
رندانِ تشنهلب را، آبی نمیدهد کسگویی ولیشناسان، رفتند از این ولایت
در زلفِ چون کمندش، ای دل مپیچ کآن جاسرها بریده بینی، بیجرم و بیجنایت
چشمت به غمزه ما را، خون خورد و میپسندیجانا روا نباشد، خونریز را حمایت
در این شبِ سیاهم، گم گشت راهِ مقصوداز گوشهای برون آی، ای کوکبِ هدایت
از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نَیَفزودزِنهار از این بیابان، وین راهِ بینهایت
ای آفتابِ خوبان، میجوشد اندرونمیک ساعتم بِگُنجان، در سایهٔ عنایت
این راه را نهایت، صورت کجا توان بست؟کِش صد هزار منزل، بیش است در بِدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابمجور از حبیب خوشتر، کز مُدَّعی رعایت
عشقت رِسَد به فریاد، ار خود به سانِ حافظقرآن ز بَر بخوانی، در چاردَه روایت
۱۴۰۵/۰۵/۰۶🥺🥺🥺
۷۱
۱۷:۵۸
این قطعه را به طور اتفاقی، اولین بار، همان شبِ ماجرای هواپیمای اوکراینی شنیدم...و احساس عجیبی که آن شب داشتم را هنوز خاطرم هست...
با همه سوگهای اجتماعیام فرق داشت...
حتی با روزی که جهان (اولین شاگردم)، مدرسه فوتبالش را رها کرد...حتی با آن شبی که نگین (شاگرد ۱۲ ساله م) را، سر چهار راه در حال دستفروشی دیدم...حتی با روزی که بابای لیلی (شاگرد ۱۳ ساله م) بخاطر بچهی توی شکمش سیلی محکمی به صورت کوچک او زد و از روی صندلی پرت شد جلوی پای من...حتی با روزی که خبر رفتن علی به افغانستان را شنیدم...و رفتن آرکان به کانون اصلاح و تربیت...و ... و ... و ...
ماجرای شنیدن این موسیقی و جنس سوگِ آن هواپیما با همه آن اتفاقات سنگین و تلخ فرق داشت...انگار چیزی درونِ من کم شد...و از محلِ آن در قلبم حفرهای پدید آمد و از انتهایی ترین قسمتِ این حفره، مفهومی جوانه زد که شاید اسمش را بتوان «فقدان» گذاشت...و این «فقدانِ » عزیز، بخشی از وجودم را پُر کرد...پُر از خالی...
بعد از آن، این قطعه (موسیقی) را بارها شنیدم،در اتفاقات دیگر و جنگهای بسیار دیگر...بعد از جریان مهر ماه ۱۴۰۱، در جنگ تابستان، در پر پر شدن جانهای عزیز در زمستان اخیر، در جنگ بهار و تکه تکه شدن اعضا و جوارح آنهمه طفل معصوم و پر کشیدن آنهمه روح عزیز...در جنگ میانِ باور و درماندگی، در جنگ میانِ بُریدن و انتظار، و در همه جنگها و کشمکشهایی که این سالها تجربه کردم...و بارها و بارها و بارها گریستم...
و در همهی آن اشکها، هیچگاه به قدرِ امشب، قدردانِ وجود احساسِ «فقدان» نبودم...«فقدان» ...چیز عجیبی ست...وقتی دچارش میشوی، تازه میفهمی چه احساساتِ عمیق و ارزشمندی نسبت به آن چیز (که دیگر نیست)، در درون تو جریان داشته است...فقدان خودش نوعِ دیگری از «داشتن» است،داشتنِ قدر و ارزش احساسِ تعلقی که به چیزی یا کسی یا مفهومی یا باوری، داشته ای...داشتنِ نوعی از تجربهی مهمْ بودنِ چیزی...داشتنِ احساسی عمیق به چیزی عزیز، ولو که از دست رفته باشد!«فقدان» چیز ارزشمندی ست...
و امشب، در جنگِ عمیق درونیام، و عشقِ تکه پاره شدهی آن، باز هم این قطعه را شنیدم، با آن زمزمه کردم و گریستم...و خیلی عمیق به این فکر کردم که آدمیزاد اگر چیزی ارزشمند یا کسی عزیزکرده را از دست بدهد؛ و برای آن، سوگوار باشد، اندهگین شود و احساسِ فقدان کند، این نعمت و ارزش بزرگیست...چرا که خودِ احساسِ فقدان، خبر از ارزشمندی آنها میآورد...
پی نوشت:برای تمام عشقهای تکه پاره شده در جنگ؛دِنگِ دِنگُم سو پیا من سَرُم جنگ اِکننرِنگِ بِنگن دو تیام، سی کته خو، خین اِکنن ...
بامداد ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
با همه سوگهای اجتماعیام فرق داشت...
حتی با روزی که جهان (اولین شاگردم)، مدرسه فوتبالش را رها کرد...حتی با آن شبی که نگین (شاگرد ۱۲ ساله م) را، سر چهار راه در حال دستفروشی دیدم...حتی با روزی که بابای لیلی (شاگرد ۱۳ ساله م) بخاطر بچهی توی شکمش سیلی محکمی به صورت کوچک او زد و از روی صندلی پرت شد جلوی پای من...حتی با روزی که خبر رفتن علی به افغانستان را شنیدم...و رفتن آرکان به کانون اصلاح و تربیت...و ... و ... و ...
ماجرای شنیدن این موسیقی و جنس سوگِ آن هواپیما با همه آن اتفاقات سنگین و تلخ فرق داشت...انگار چیزی درونِ من کم شد...و از محلِ آن در قلبم حفرهای پدید آمد و از انتهایی ترین قسمتِ این حفره، مفهومی جوانه زد که شاید اسمش را بتوان «فقدان» گذاشت...و این «فقدانِ » عزیز، بخشی از وجودم را پُر کرد...پُر از خالی...
بعد از آن، این قطعه (موسیقی) را بارها شنیدم،در اتفاقات دیگر و جنگهای بسیار دیگر...بعد از جریان مهر ماه ۱۴۰۱، در جنگ تابستان، در پر پر شدن جانهای عزیز در زمستان اخیر، در جنگ بهار و تکه تکه شدن اعضا و جوارح آنهمه طفل معصوم و پر کشیدن آنهمه روح عزیز...در جنگ میانِ باور و درماندگی، در جنگ میانِ بُریدن و انتظار، و در همه جنگها و کشمکشهایی که این سالها تجربه کردم...و بارها و بارها و بارها گریستم...
و در همهی آن اشکها، هیچگاه به قدرِ امشب، قدردانِ وجود احساسِ «فقدان» نبودم...«فقدان» ...چیز عجیبی ست...وقتی دچارش میشوی، تازه میفهمی چه احساساتِ عمیق و ارزشمندی نسبت به آن چیز (که دیگر نیست)، در درون تو جریان داشته است...فقدان خودش نوعِ دیگری از «داشتن» است،داشتنِ قدر و ارزش احساسِ تعلقی که به چیزی یا کسی یا مفهومی یا باوری، داشته ای...داشتنِ نوعی از تجربهی مهمْ بودنِ چیزی...داشتنِ احساسی عمیق به چیزی عزیز، ولو که از دست رفته باشد!«فقدان» چیز ارزشمندی ست...
و امشب، در جنگِ عمیق درونیام، و عشقِ تکه پاره شدهی آن، باز هم این قطعه را شنیدم، با آن زمزمه کردم و گریستم...و خیلی عمیق به این فکر کردم که آدمیزاد اگر چیزی ارزشمند یا کسی عزیزکرده را از دست بدهد؛ و برای آن، سوگوار باشد، اندهگین شود و احساسِ فقدان کند، این نعمت و ارزش بزرگیست...چرا که خودِ احساسِ فقدان، خبر از ارزشمندی آنها میآورد...
پی نوشت:برای تمام عشقهای تکه پاره شده در جنگ؛دِنگِ دِنگُم سو پیا من سَرُم جنگ اِکننرِنگِ بِنگن دو تیام، سی کته خو، خین اِکنن ...
بامداد ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
۵۵
۲۱:۲۵
اگه قرار باشه یک چیز از امروز با خودم به یادگار ببرم، قطعاً مثال ارزشمندیه که از زبان استادم شنیدم؛
گفتگو با کلاینت (انسانها) شبیه خوندنِ یه کتابِ ارزشمنده...بعضی کتابها رو باید نجویده، قورت داد، یک باره و تمام...و اما کتابهای ارزشمند رو باید کلمه به کلمه، خط به خط جوید، و هضم کرد...
و من داشتم به این فکر میکردم که اساساً خودِ «ارتباط» شبیه خودِ کتابه...بعضی کتابها برای لب طاقچه ست،بعضی کتابا واسه یه بار خوندن،و بعضی کتابا اونقدر امن، عمیق و ارزشمندن که هر بار اونا رو بخونی، یه دریافت منحصر به فرد و حیرت انگیز از اون کشف میکنی...
و ارتباط کوچینگی، از اون ارتباطهای امنیه که در بستر امنیت روانشناختی،آدم رو به نواحی دستنیافته خودش میرسونه،و دسترسیهای عمیقی به آدم میده، دسترسی هایی از خودش، به خودش...
پینوشت: تو خود حدیث مفصل بخوان...
یادگاری از #هم_پیوند#مؤسسه_مربیگری_دانشگاه_تهران
۱۴۰۵/۰۵/۳۱@coaching_as_life
گفتگو با کلاینت (انسانها) شبیه خوندنِ یه کتابِ ارزشمنده...بعضی کتابها رو باید نجویده، قورت داد، یک باره و تمام...و اما کتابهای ارزشمند رو باید کلمه به کلمه، خط به خط جوید، و هضم کرد...
و من داشتم به این فکر میکردم که اساساً خودِ «ارتباط» شبیه خودِ کتابه...بعضی کتابها برای لب طاقچه ست،بعضی کتابا واسه یه بار خوندن،و بعضی کتابا اونقدر امن، عمیق و ارزشمندن که هر بار اونا رو بخونی، یه دریافت منحصر به فرد و حیرت انگیز از اون کشف میکنی...
و ارتباط کوچینگی، از اون ارتباطهای امنیه که در بستر امنیت روانشناختی،آدم رو به نواحی دستنیافته خودش میرسونه،و دسترسیهای عمیقی به آدم میده، دسترسی هایی از خودش، به خودش...
پینوشت: تو خود حدیث مفصل بخوان...
یادگاری از #هم_پیوند#مؤسسه_مربیگری_دانشگاه_تهران
۱۴۰۵/۰۵/۳۱@coaching_as_life
۵۶
۴:۲۸
غربت کسی نباش که تو را وطن دیده است...!
۱۴۰۵/۰۷/۲۷
۱۴۰۵/۰۷/۲۷
۱۴
۲۱:۳۲