به خاطر احوالاتی که داشتم،به پیشنهاد دوستِ بسیار نزدیکم، این پادکست از جناب «آذرخش مُکری» رو گوش کردم...
تمام مدت داشتم به یک چیز فکر میکردم؛اینکه اینجا، در این خاورمیانهی عجیب! چقدر ما آدمها طفلکی هستیم!چقدر نمیدونیم و شبیه عروسکی هستیم که به نخهای زیادی وصلیم...
و یکی از اون نخها، نَخِ «سَرْ سختیِ شناختی»ـه ...شاید اسم دیگهش «تعصب» باشه...
نخی که حرکت ما رو اینطور تعریف میکنه؛کسی که مثل تو فکر میکنه، «خودی»ـهو بقیه، «غیرِ خودی»...و خب؛ حرفِ درست رو خودیها میزنن!و غیرِ خودیها اشتباه میکنن...!
و اینجا، درست همینجا، حاضر میشیم عزیزترین کَسانمون رو به خاطرِ «غیرِ خودی» بودن برنجونیم و برای همیشه کنار بذاریم...
شاید برای بعضی از ما اتفاق افتاده باشه؛که عزیزی رو به واسطهی جهان بینیِ متفاوت برای همیشه از دست دادیم...حتی شاید زمانی که مدام تلاش میکردیم که بگیم «شاید» حقیقت چیز دیگهای باشه؛ محکوم شده باشیم به اینکه ایدئولوژیست هستیم!توسط همون آدمهایی که بروز رفتاری یک ایدئولوگ رو داشتن!و چقدر این نوعِ از دست دادن تجربه تلخ و دردناکیه...
تفکر ایدئولوژیک، صرفاً نگاه مذهبیِ رادیکال داشتن نیست، نگاهِ ضدِ مذهبِ رادیکال هم میتونه روی دیگهی همین سکّه باشه...اصلاً بحث سرِ مذهب نیست، هر نگاهی که «انعطاف پذیریِ شناختی» در اون کمرنگ باشه، نوعی از همین تفکّره...
ای کاش به جای اینهمه دیوار، «پل» باشیم...ای کاش به جای اینهمه دیگری سازی، کمی همدیگه رو «بشنویم»...ای کاش بهجای تلاش قاطع برای اثبات درست بودنِ جهانبینی خودمون، و یا اثبات جهان بینیِ اشتباهِ شخص مقابل، سعی کنیم که دنیا رو از مَنظرِ او ببینیم...ای کاش نخ ها رو پاره کنیم، عروسک نباشیم، جونْ بگیریم و زندگی رو خودمون به دست بگیریم...
ای کاش این «ای کاشها» مصداق A bridge too far نباشه...دووور نباشه و دیر نشه برای زنده شدن و زندگی کردن...
پینوشت اول:با این غمِ سنگینی که روی قلبمه، به یک چیز ایمان دارم؛هرچقدر این پل دور باشه، اما «امّید» هنوز زنده ست...و ما زنده به امّیدیم...
پینوشت دوم:شما رو به زندگی قسم، این وویس رو گوش بدید...!
بامداد ۱۴۰۵/۰۳/۲۲@coaching_as_life
تمام مدت داشتم به یک چیز فکر میکردم؛اینکه اینجا، در این خاورمیانهی عجیب! چقدر ما آدمها طفلکی هستیم!چقدر نمیدونیم و شبیه عروسکی هستیم که به نخهای زیادی وصلیم...
و یکی از اون نخها، نَخِ «سَرْ سختیِ شناختی»ـه ...شاید اسم دیگهش «تعصب» باشه...
نخی که حرکت ما رو اینطور تعریف میکنه؛کسی که مثل تو فکر میکنه، «خودی»ـهو بقیه، «غیرِ خودی»...و خب؛ حرفِ درست رو خودیها میزنن!و غیرِ خودیها اشتباه میکنن...!
و اینجا، درست همینجا، حاضر میشیم عزیزترین کَسانمون رو به خاطرِ «غیرِ خودی» بودن برنجونیم و برای همیشه کنار بذاریم...
شاید برای بعضی از ما اتفاق افتاده باشه؛که عزیزی رو به واسطهی جهان بینیِ متفاوت برای همیشه از دست دادیم...حتی شاید زمانی که مدام تلاش میکردیم که بگیم «شاید» حقیقت چیز دیگهای باشه؛ محکوم شده باشیم به اینکه ایدئولوژیست هستیم!توسط همون آدمهایی که بروز رفتاری یک ایدئولوگ رو داشتن!و چقدر این نوعِ از دست دادن تجربه تلخ و دردناکیه...
تفکر ایدئولوژیک، صرفاً نگاه مذهبیِ رادیکال داشتن نیست، نگاهِ ضدِ مذهبِ رادیکال هم میتونه روی دیگهی همین سکّه باشه...اصلاً بحث سرِ مذهب نیست، هر نگاهی که «انعطاف پذیریِ شناختی» در اون کمرنگ باشه، نوعی از همین تفکّره...
ای کاش به جای اینهمه دیوار، «پل» باشیم...ای کاش به جای اینهمه دیگری سازی، کمی همدیگه رو «بشنویم»...ای کاش بهجای تلاش قاطع برای اثبات درست بودنِ جهانبینی خودمون، و یا اثبات جهان بینیِ اشتباهِ شخص مقابل، سعی کنیم که دنیا رو از مَنظرِ او ببینیم...ای کاش نخ ها رو پاره کنیم، عروسک نباشیم، جونْ بگیریم و زندگی رو خودمون به دست بگیریم...
ای کاش این «ای کاشها» مصداق A bridge too far نباشه...دووور نباشه و دیر نشه برای زنده شدن و زندگی کردن...
پینوشت اول:با این غمِ سنگینی که روی قلبمه، به یک چیز ایمان دارم؛هرچقدر این پل دور باشه، اما «امّید» هنوز زنده ست...و ما زنده به امّیدیم...
پینوشت دوم:شما رو به زندگی قسم، این وویس رو گوش بدید...!
بامداد ۱۴۰۵/۰۳/۲۲@coaching_as_life
۵۱
۲۱:۴۵
متأسفانه حجم فایل بالاست، اینجا آپلود نمیشه، در کانال تلگرام گذاشتمش...https://t.me/Coaching_As_Life
۶۱
۲۱:۴۹
امروز عمیقاً داشتم به کلمهی «باور» فکر میکردم...و به اینکه این باورها چقدر میتونن در آدم ریشه کنن...و چقدر «مرجع» هستن...
شاید همه ما، اطرافمون کسانی رو داریم که؛ توانمندی هایی دارن که هیچ وقت اونا رو ندیدن، و هرچقدر هم تلاش میکنیم اونا رو ببینن، چون به وجودش باور ندارن، نمیتونن هیچ نشونهای ازش ببینن...چرا که مرجعی درونی بهشون میگه که چیزی وجود نداره!و مدام به دنبال دستاوردهایی هستن تا به واسطه اونها «برسن» به یک چیزی و اسمش رو بذارن توانمندی...!
و به وضوح میبینیم که اینجا باورِ عدم توانمندی، از خودِ توانمندی قوی تر عمل میکنه!انگار که اینجا مرجعی وجود داره به اسم «باور» که مدام همهی اتفاقات بیرونی با اون چک میشه، و اگه به اون مرجع نزدیک باشه، مُهرِ تایید میخوره و اگه نه، تحت هیچ شرایطی مورد قبول واقع نمیشه...!
و سوال اینجاست که؛
واقعاً باورامون، این مرجعهای محکم و قدرتمند درونی، چقدر واقعی هستن؟و چقدر ساخته و پرداخته عوامل محیطی، و ...؟چقدر برای ما سازنده هستن و چقدر بازدارنده؟
[یکم اینجا بمونیم... تا بعداً ببینم میتونم بقیه فکرامو جمع و جور کنم و بنویسم...؟ 🥲]
بامداد ۱۴۰۵/۰۳/۲۴
#باورمندی#تلاشی_برای_تأمل@coaching_as_life
شاید همه ما، اطرافمون کسانی رو داریم که؛ توانمندی هایی دارن که هیچ وقت اونا رو ندیدن، و هرچقدر هم تلاش میکنیم اونا رو ببینن، چون به وجودش باور ندارن، نمیتونن هیچ نشونهای ازش ببینن...چرا که مرجعی درونی بهشون میگه که چیزی وجود نداره!و مدام به دنبال دستاوردهایی هستن تا به واسطه اونها «برسن» به یک چیزی و اسمش رو بذارن توانمندی...!
و به وضوح میبینیم که اینجا باورِ عدم توانمندی، از خودِ توانمندی قوی تر عمل میکنه!انگار که اینجا مرجعی وجود داره به اسم «باور» که مدام همهی اتفاقات بیرونی با اون چک میشه، و اگه به اون مرجع نزدیک باشه، مُهرِ تایید میخوره و اگه نه، تحت هیچ شرایطی مورد قبول واقع نمیشه...!
و سوال اینجاست که؛
واقعاً باورامون، این مرجعهای محکم و قدرتمند درونی، چقدر واقعی هستن؟و چقدر ساخته و پرداخته عوامل محیطی، و ...؟چقدر برای ما سازنده هستن و چقدر بازدارنده؟
[یکم اینجا بمونیم... تا بعداً ببینم میتونم بقیه فکرامو جمع و جور کنم و بنویسم...؟ 🥲]
بامداد ۱۴۰۵/۰۳/۲۴
#باورمندی#تلاشی_برای_تأمل@coaching_as_life
۶۵
۲۲:۵۹
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
گاهی اوقات باور به اینکه؛هنوزم میشه زندگی رو تغییر داد، خیلی سخت و دشواره...
باورِ به اینکه؛هنوز میشه هرکجا که هستیم، برگردیم و یه پیچ تاریخی بسازیم درست همینجایی که هستیم، و برگردیم به نقطه ای که هنوز فرمونِ تصمیم و انتخاب دست خودمونه...؛
امّا کافیه برای حفظِ این باور، دنبال نشون ها بگردی، و حتی یه قدم بالاتر، هر چیزی رو نشونهای فرض بگیری که قراره بهت یادآوری کنه؛
هنوز فرصت تغییر هست ...
و تو معمارِ سرنوشتِ خودتی...
۱۴۰۵/۰۳/۳۱@coaching_as_life
باورِ به اینکه؛هنوز میشه هرکجا که هستیم، برگردیم و یه پیچ تاریخی بسازیم درست همینجایی که هستیم، و برگردیم به نقطه ای که هنوز فرمونِ تصمیم و انتخاب دست خودمونه...؛
امّا کافیه برای حفظِ این باور، دنبال نشون ها بگردی، و حتی یه قدم بالاتر، هر چیزی رو نشونهای فرض بگیری که قراره بهت یادآوری کنه؛
هنوز فرصت تغییر هست ...
و تو معمارِ سرنوشتِ خودتی...
۱۴۰۵/۰۳/۳۱@coaching_as_life
۵۶
۲۳:۳۲
خيلی ببار ابر! كه دائم از تربتم درخت برويداین آرزوی اول من بوداز آرزو به بعد چه بودمكبريتِ نيمسوختهای كهدر حسرتِ درخت شدن بودباران به شيشه زد كه بهار استگفتم خدای من ! چه بپوشم؟پس بانگ زد كسی درِ گوشم؛ای جامهات لبم كه انار است!آن قرمزی كه دوخته بودمپيراهنت نبود، كفن بود!دريا برای مردنِ ماهی بیاختيار فاتحه میخوانْدماهی به خنده گفت كه گاهیهجرت، علاجِ عاشقِ تنهاستاما درونِ تابه نمیپختاز بس كه بیقرارِ وطن بودقلبم! تو جز شكست به چيزیهرگز نخواستی بگريزیهرگز نخواستی بستيزیبا اژدهای هفتسَری كهدر شانهات به طور غريزیآمادهی جوانه زدن بودچشمت چكيده بود به عالممن غرقِ چكّههای تو بودماما زمان سر آمده بود و بارانِ تند بند نيامدجان از تنم درآمده بود وبارانیام هنوز به تن بودخيلی برَنج بال ملائک!بالِ كسی شكسته در اينجاخيلی مرا ببند به زنجير!ديوانهای نشسته در اينجاديوانه را ببند به زنجيراين آرزوی آخرِ من بود
(شعر از حسینِ صفا ست)
پینوشت؛با حجمی سنگین از اندوه و سکوتی که کلمهای برای شکستن اون پیدا نمیکنم...
بامدادِ ۱۴۰۵/۰۴/۲۲
(شعر از حسینِ صفا ست)
پینوشت؛با حجمی سنگین از اندوه و سکوتی که کلمهای برای شکستن اون پیدا نمیکنم...
بامدادِ ۱۴۰۵/۰۴/۲۲
۴۱
۲۲:۱۱
Coaching as life
پیام
تقریباً یک ماه پیش، توی کانال «بله» در مورد «آدمِ امن» بودن برای یک ارتباط پرسیده بودم...۱۴ نفر پاسخ دادن...
و چیزی که توجهم رو جلب کرد این بود که در نگاه اول به نظر میرسه افراد بیشتری «امن بودن» رو بلدن! و معتقدن که اصلاً هم کار «سختی» نیست...!
در حالی که گزینه اول، سوم و چهارم (با اغماض) هر کدوم به ابعاد مختلفی از وجه مخالف گزینه دوم یعنی «بلد نبودن/سخت بودن» اشاره ای دارن...
و این سه گزینه در مجموع رأی بیشتری آورده...
و دو تا سوال اینجا پیش میاد؛
اگه بخوایم به خودمون (با هر تعریفی که از امن بودن داریم) نمره بدیم، چقدر امنیم؟
و سوال دوم؛اگه بقیه بخوان بهمون نمره بدن، همون نمره ای رو میدن که ما به خودمون میدیم؟
پی نوشت: مدتیه آرام کننده ترین کار دنیا (نوشتن)، برام شده سخت ترین کار دنیا...اگه بر خودم فائق اومدم، بیشتر مینویسم در مورد کلمه «امن» ...
بامداد ۲۶ تیر ماه ۱۴۰۵@coaching_as_life
و چیزی که توجهم رو جلب کرد این بود که در نگاه اول به نظر میرسه افراد بیشتری «امن بودن» رو بلدن! و معتقدن که اصلاً هم کار «سختی» نیست...!
در حالی که گزینه اول، سوم و چهارم (با اغماض) هر کدوم به ابعاد مختلفی از وجه مخالف گزینه دوم یعنی «بلد نبودن/سخت بودن» اشاره ای دارن...
و این سه گزینه در مجموع رأی بیشتری آورده...
و دو تا سوال اینجا پیش میاد؛
اگه بخوایم به خودمون (با هر تعریفی که از امن بودن داریم) نمره بدیم، چقدر امنیم؟
و سوال دوم؛اگه بقیه بخوان بهمون نمره بدن، همون نمره ای رو میدن که ما به خودمون میدیم؟
پی نوشت: مدتیه آرام کننده ترین کار دنیا (نوشتن)، برام شده سخت ترین کار دنیا...اگه بر خودم فائق اومدم، بیشتر مینویسم در مورد کلمه «امن» ...
بامداد ۲۶ تیر ماه ۱۴۰۵@coaching_as_life
۳۳
۲۲:۵۱
اینجا؛جائیه که دقیقاً همهی خرده پِیرنگهای زندگی منو انسجام بخشید و تبدیل کرد به یک شاهپِیرنگ معنادار و عمیق...
همونقدر که؛طی این مسیر دلچسب بود،که پر از تجربه و آموخته بود،که به سختی و مشقّت و با شب بیداری و کم خوابی طی شد؛که لحظه لحظهی سختیهاش با اشتیاق و شیرینی وصف ناپذیری گذشت؛
همونقدر هم؛باورِ تمام شدنش و خداحافظی با این برهه از زندگیم، به شدّت تلخ، سخت، تکان دهنده و عجیبه...
و چه میشه گفت و چه میشه کرد؟جز باور اینکه زندگی آمیخته ست با عنصرِ«گذشتن و رفتن پیوسته» ...
--------------------پی نوشت:پِیْرنگ (Plot)، در حوزه هنرهای نمایشی و ادبیات؛ ساختار، چارچوب و نظم و ترتیب منطقی حوادث در یک اثر ادبی یا هنری است...
بامداد پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۵/۰۱#دانشکده_کارآفرینی
@coaching_as_life
همونقدر که؛طی این مسیر دلچسب بود،که پر از تجربه و آموخته بود،که به سختی و مشقّت و با شب بیداری و کم خوابی طی شد؛که لحظه لحظهی سختیهاش با اشتیاق و شیرینی وصف ناپذیری گذشت؛
همونقدر هم؛باورِ تمام شدنش و خداحافظی با این برهه از زندگیم، به شدّت تلخ، سخت، تکان دهنده و عجیبه...
و چه میشه گفت و چه میشه کرد؟جز باور اینکه زندگی آمیخته ست با عنصرِ«گذشتن و رفتن پیوسته» ...
--------------------پی نوشت:پِیْرنگ (Plot)، در حوزه هنرهای نمایشی و ادبیات؛ ساختار، چارچوب و نظم و ترتیب منطقی حوادث در یک اثر ادبی یا هنری است...
بامداد پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۵/۰۱#دانشکده_کارآفرینی
@coaching_as_life
۱۳
۲۲:۱۸
Gozashtano Raftane Peyvaste.mp3
۰۴:۱۹-۶.۵۲ مگابایت
۱۱
۲۲:۱۹