[
]دردا تو دلت گیر کسی بود که روزی در اوج عطش جرعه آبی به تو نفروخت... (:
_ #هادی_معراجی _



@d_lam🪶
✾࿐༅

༅࿐


تنها صداست که می ماند......

@cofeh_deklameh

_ #هادی_معراجی _
@d_lam🪶
۴۹۸
۱۷:۴۰
🎶🎙کـافـــــہ دکــلــمـه🎙🎶
#قسمت۲۱ #اشک_لیلی لیلی آرام سلام کرد و حرفی نزد. مانیاگفت: اگه گذاشتی یه روز من با یه نفر تنها باشم! - بستگی داره اون یه نفر کی باشه! مانیا به صورت شرمگین لیلی نگاه کرد. او نگاهش را به پایین دوخته بود. مانی نشست و گفت: منت سر ما گذاشتی خانم! - خواهش می کنم ! مانی بادی در گلو انداخت و با تقلید صدای آقاجون گفت: حتما آقاجون سفارش کرد که حسابی مراقب عزیز دردونه اش باشید! - خجالت بکش مانی! این کارا چیه؟ - کدوم کارا؟ - ممکنه لیلی ناراحت بشه. سپس خندید و ظرف شیرینی را برداشت و به او تعارف کرد. لیلی شیرینی برداشت و تشکر کرد. مانی بلند شد و ب سوی میز تحریرمانیا رفت ودر همان حال پرسید: نوار باحال چی داری؟ - بستگی داره تو از چی خوشت بیاد! - یه نوار عاشقانه قشنگ که دل آدمو زیر و رو بکنه. - مانی تو کی می خوای دست از این لودگی برداری؟ - هر وقت مثل تو عاقل شدم. - پس قبول داری عاقل نیستی! - بله بنده عاشقم، آدم عاشقم، عاقل نمی شه. لیلی دزدانه به او نگاه کرد. مانیا با لبخندی معنادار به لیلی شربت تعارف کرد. لیلی تشکر کرد و لیوان شربت را برداشت. مانی ،ضبط صوت را روشن کرد وگفت: ا اگه دونستم تو هم از این آهنگهای درام گوش می دی! صدای فریبا مانیا را از اتاق بیرون کشید. - بله مامان - یه لحظه بیا پایین کارت دارم. - چشم الان می یام. برگشت و گفت: لیلی جان از خودت پذیرایی کن من الان برمی گردم. بعد از رفتن او مانی روبروی لیلی نشست و پرسید: چیزی شده لیلی؟لیلی در حال بازی کردن با لیوان شربتش گفت: نه چیزی نیست! - چرا هست! تو از یه چیزی ناراحتی! - گفتم که چیزیم نیست. بعد با بغض بلند شد و بسوی پنجره رفت.مانی هم کنارش ایستاد و پرسید: از من خطایی سر زده؟ - نه! - کسی بهت حرفی زده؟ - نه!نه! - پس چی؟ چرا از من رو برمی گردونی؟ چرا اینجوری جوابم رو می دی؟ لیلی با بغض گفت: چون تو عشق رو با ترحم اشتباه گرفتی! - لیلی! - چیه؟ چرا سعی داری خودت رو اون چیزی که نیستی نشون بدی؟ چرا فکر می کنی من به دلسوزی هات احتیاح دارم؟ - کی این حرفا رو زده؟ - لازم نیست کسی چیزی بگه، خودم به اندازه کافی عاقل هستم که بتونم معنی رفتارت رو بفهمم اشتباه می کنی! اتفاقا تو اصلا هم عاقل نیستی وگرنه به عشق من شک نمیکردی! من احمو رو بگو که نشستم نقشه کشیدم تا امشب تو بیای اینجاکه قبل از رفتنم بیشترکنار هم باشیم اون وقت تو این جوری با شکوه تردیدهای بی خودت داری همه چیز رو خراب می کنی! لیلی به چشم های نم زده او نگاه کرد. دلش میان عشق و تردید گرفتار بود. به خودش جراتی داد و پر سید: مهبد هم چیزی می دونه؟ - مهبد؟! این پسره دهن لو که انگشت تو دماغم بکنم می ره به همه میگه؟اون اصلا قابل این حرف نیست! مهبد یه خاله زنکه، بهتره با همون دخترای کم عقل و از خود راضی نشست و برخاست کنه، چرا فکر کردی من باید یه همچین مساله مهمی رو به اون بگم؟ در حالی که تمام این سال ها سکوت کردم و حتی به تو هم چیزی نگفتم! لیلی سرش را پایین انداخت و آهسته گفت: آخه اونا تو باغ... - چیه؟ باز دوره گرفته بودن و به همدیگه اطلاعات میدادن؟مثل اینکه تو تا حالا نتونستی آدمای این باغ و بشناسی، بسیار خب بذارتا برات بگم هر کدوم چی دوست دارن و از چی بدشون می یاد! شبا چه جوری می خوابن و تو ذهنشون چی می گذره، تا وقتی که من رفتم بدونی باهاشون چه کار کنی ! اول از ویدا شروع می کنم که زندگیش خلاصره شده تو خوردن! بهترین ساعات زندگی ویدا لحظه هایی که دهنش می جنبه و نشخوار می کنه! ویدا خانم تا وقتی که یه چیزی برای خوردن دا شته باشه مثل یه گربه بی آزاره و اما ونوس که خیال می کنه تو همه چیز تکه... مانی آنقدر گفت و گفت که لیلی به خنده ،. ──── · ⋆
⋆ · ──── 𝐉
#قسمت ۲۲#اشک لیلیمانی هم مثل همیشه شیطنتش گل کرده بود دست بردار نبود. لیلی همان طور که می خندید ناگهان چشمش به بچه ها افتاد که در حال عبور آن دو را پشت پنجره دیدند. می خوا ست عقب برود که مانی گفت: کجا؟ من که گفتم موجودات بی آزاری هستن! مهبد دستش را بلند کرد و گفت:خوش بگذره آقا مانی! - ما مثل تو حریص نیستیم آقای خوش اشتها، دلم به حالت می سوزه! چقدر دروغ سر هم کردی تا تحویلت بگیرن؟ صورت مهبد سرخ شد. دیگر حرفی نزد. ونوس با خشم به آنها نگاه می کرد. ویداگفت: خب شما هم می اومدید پیش ما! - شما که مذاکره خصوصی داشتید خانم! حالام لطفا مزاحم نشید چون ما هم مذاکرات مهمی داریم. - در مورد چی؟ - مطمئن باشید ربطی به غیبت های شما نداره! - کی گفته که ماغیبت می کردیم؟ - کلاغه! ونوس پرسید: چی شده لیلی خانم از خونه دراومده. -آخه بنده رفتم و ر سما دعوت شون کردم، ایشون هم قدم رنجه فرمودن و منزل محقر ما رو منور کردن. مانیا وارد اتاق شد و گفت: بچه ها بیاید میوه بخورید. مانی با شیطنت دستش را برای بچه ها تکان داد و گفت: بای،ما وقت نداریم لحظه های گرانبهامون رو با شما بگذرونیم. و همراه لیلی از جلوی پنجره دور شد و کنار مانیا نشست. مانیاگفت: یه ذره جلوی اون زبونت رو بگیر،میدونم فردا خاله آذر می یاد اینجا که مانی به ویدا این جوری گفته و به ونوس اون جوری گفته. مانی با شنیدن این حرف بلند شد و دوباره جلوی پنجره رفت و فریاد زد: آهای دختر خاله ها! حالا نرید شکایت منو به خاله بکنید و صبح بفرستیدش اینجا! مانیا و لیلی به هم نگاه کرند و زدند زیرخنده. مانی برگشت و در حالی که می نشست گفت: این حسن ختام برنامه امشب. مادرجون سینی را که حامل قرآن و آب بود بلند کرد و با لبخند به چهره دو نوه جوانش نگاه کرد. او بغض خود را پشت این لبخند پنهان کرده بود، درست مثل بقیه! فقط دو مادر بودند که نمی توانستد اشک های خود را مهار کنند.بعد از مهبد، مانی هم قرآن را بوسید و از زیر آن گذشت. برای آخرین بار برگشت و گفت: بچه ها نامه یادتون نره. او در واقع به لیلی سفارش می کرد اما ونوس در جوابش گفت: هفته ای یه نامه. ما شین حرکت کرد و مادرجون کاسه آب را پشت سر آنها پا شید و زیر لب دعا کرد. مانی باز هم برگشت و به لیلی نگاه کرد. لیلی هم با نم چشمانش او را بدرقه کرد. با رفتن آنها گویا تمام هیاهو و شادی هم رفته بود. دخترها آرام آرام از هم جدا شدند و بسوی خانه های خود رفتند اما لیلی خودش را به آلاچیو رساند. روی تنه درخت نشست و بی صدا بغضش را خالی کرد. بعد از رفتن او دقایق برایش به کندی می گذشت و لحظه ها را با دلتنگی می گذراند. بیشتر اوقات به آلاچیو می رفت ونامه های او را چند بار می خواند و برایش نامه می نو شت. حالا دیگر هر وقت برای دیالیزبه بیمار ستان می رفت یاد همان روز زیبایی می افتاد که او به عشقش اعتراف کرد. پاییزبه پایان نزدیک می شد و زمستان قدم به قدم می آمد تا جای او را پر کند. لیلی بی تاب تر از همیشه کنار پنجره نشسته و به ریزش برگ های رنگی باغ خیره شده بود. شب گذشته خواب مانی را دیده بود و حالا با نگاهی منتظر به خیابان مشاور باغ خیره شده بود. هر لحظه انتظار داشت او را ببیند که مشتاقانه به سویش می آمد. صدای خنده دخترها توجه اش را جلب کرد. پنجره را باز کرد و به آن سوی درختان عریان خیره شد. ونوس و ویدا همراه مانیا به آن سو می آمدند. مانیا با دیدن او دستی تکان داد و گفت: سرما نخوری! پنجره را بست و به سالن رفت تا بفهمد آنها برای چه آمده اند. مطمئنا از مانی خبری داشتند. سلام کرد. مانیا با مهربانی جواب سلامش را داد و صورتش را بوسید. ونوس دستهای مادرجون را گرفت و با هیجان گفت: مانی برای همهمون نامه داده. نگاه لیلی روی لب های او ثابت شد. مادرجون پرسید: حالا چی شده که اومدید اینجا؟ مانیا جواب داد: آخه مانی برای من نوشته که نامه ها رو توی جمع به بچه ها بدم تا با صدای بلند بخونن. مادرجون با لحن خاصی گفت: عجب! ضربه ای به در خورد و مهشید وارد شد و با اخم گفت: خیلی بی معرفتید، از وقتی که مهبد رفته دیگه منو به حساب نمی یارید. - سلام. صدای مادرجون توجه او را جلب کرد. با شرمندگی سلام کرد و روی یکی از مبل ها نشست. ونوس با بی تابی انگشتانش را جلوی سینه به هم قالب کرد و گفت: تو رو خدا زودتر نامه ها رو بده، طاقتمون تموم شد. مانیا لبخندی زد و پاکتی را بسوی مهشید گرفت و گفت: بیا مهشید این نامه توئه.
──── · ⋆
⋆ · ────
──── · ⋆
۵۶۶
۱۷:۴۱
🎶🎙کـافـــــہ دکــلــمـه🎙🎶
#قسمت ۲۲ #اشک لیلی مانی هم مثل همیشه شیطنتش گل کرده بود دست بردار نبود. لیلی همان طور که می خندید ناگهان چشمش به بچه ها افتاد که در حال عبور آن دو را پشت پنجره دیدند. می خوا ست عقب برود که مانی گفت: کجا؟ من که گفتم موجودات بی آزاری هستن! مهبد دستش را بلند کرد و گفت:خوش بگذره آقا مانی! - ما مثل تو حریص نیستیم آقای خوش اشتها، دلم به حالت می سوزه! چقدر دروغ سر هم کردی تا تحویلت بگیرن؟ صورت مهبد سرخ شد. دیگر حرفی نزد. ونوس با خشم به آنها نگاه می کرد. ویداگفت: خب شما هم می اومدید پیش ما! - شما که مذاکره خصوصی داشتید خانم! حالام لطفا مزاحم نشید چون ما هم مذاکرات مهمی داریم. - در مورد چی؟ - مطمئن باشید ربطی به غیبت های شما نداره! - کی گفته که ماغیبت می کردیم؟ - کلاغه! ونوس پرسید: چی شده لیلی خانم از خونه دراومده. -آخه بنده رفتم و ر سما دعوت شون کردم، ایشون هم قدم رنجه فرمودن و منزل محقر ما رو منور کردن. مانیا وارد اتاق شد و گفت: بچه ها بیاید میوه بخورید. مانی با شیطنت دستش را برای بچه ها تکان داد و گفت: بای،ما وقت نداریم لحظه های گرانبهامون رو با شما بگذرونیم. و همراه لیلی از جلوی پنجره دور شد و کنار مانیا نشست. مانیاگفت: یه ذره جلوی اون زبونت رو بگیر،میدونم فردا خاله آذر می یاد اینجا که مانی به ویدا این جوری گفته و به ونوس اون جوری گفته. مانی با شنیدن این حرف بلند شد و دوباره جلوی پنجره رفت و فریاد زد: آهای دختر خاله ها! حالا نرید شکایت منو به خاله بکنید و صبح بفرستیدش اینجا! مانیا و لیلی به هم نگاه کرند و زدند زیرخنده. مانی برگشت و در حالی که می نشست گفت: این حسن ختام برنامه امشب. مادرجون سینی را که حامل قرآن و آب بود بلند کرد و با لبخند به چهره دو نوه جوانش نگاه کرد. او بغض خود را پشت این لبخند پنهان کرده بود، درست مثل بقیه! فقط دو مادر بودند که نمی توانستد اشک های خود را مهار کنند.بعد از مهبد، مانی هم قرآن را بوسید و از زیر آن گذشت. برای آخرین بار برگشت و گفت: بچه ها نامه یادتون نره. او در واقع به لیلی سفارش می کرد اما ونوس در جوابش گفت: هفته ای یه نامه. ما شین حرکت کرد و مادرجون کاسه آب را پشت سر آنها پا شید و زیر لب دعا کرد. مانی باز هم برگشت و به لیلی نگاه کرد. لیلی هم با نم چشمانش او را بدرقه کرد. با رفتن آنها گویا تمام هیاهو و شادی هم رفته بود. دخترها آرام آرام از هم جدا شدند و بسوی خانه های خود رفتند اما لیلی خودش را به آلاچیو رساند. روی تنه درخت نشست و بی صدا بغضش را خالی کرد. بعد از رفتن او دقایق برایش به کندی می گذشت و لحظه ها را با دلتنگی می گذراند. بیشتر اوقات به آلاچیو می رفت ونامه های او را چند بار می خواند و برایش نامه می نو شت. حالا دیگر هر وقت برای دیالیزبه بیمار ستان می رفت یاد همان روز زیبایی می افتاد که او به عشقش اعتراف کرد. پاییزبه پایان نزدیک می شد و زمستان قدم به قدم می آمد تا جای او را پر کند. لیلی بی تاب تر از همیشه کنار پنجره نشسته و به ریزش برگ های رنگی باغ خیره شده بود. شب گذشته خواب مانی را دیده بود و حالا با نگاهی منتظر به خیابان مشاور باغ خیره شده بود. هر لحظه انتظار داشت او را ببیند که مشتاقانه به سویش می آمد. صدای خنده دخترها توجه اش را جلب کرد. پنجره را باز کرد و به آن سوی درختان عریان خیره شد. ونوس و ویدا همراه مانیا به آن سو می آمدند. مانیا با دیدن او دستی تکان داد و گفت: سرما نخوری! پنجره را بست و به سالن رفت تا بفهمد آنها برای چه آمده اند. مطمئنا از مانی خبری داشتند. سلام کرد. مانیا با مهربانی جواب سلامش را داد و صورتش را بوسید. ونوس دستهای مادرجون را گرفت و با هیجان گفت: مانی برای همهمون نامه داده. نگاه لیلی روی لب های او ثابت شد. مادرجون پرسید: حالا چی شده که اومدید اینجا؟ مانیا جواب داد: آخه مانی برای من نوشته که نامه ها رو توی جمع به بچه ها بدم تا با صدای بلند بخونن. مادرجون با لحن خاصی گفت: عجب! ضربه ای به در خورد و مهشید وارد شد و با اخم گفت: خیلی بی معرفتید، از وقتی که مهبد رفته دیگه منو به حساب نمی یارید. - سلام. صدای مادرجون توجه او را جلب کرد. با شرمندگی سلام کرد و روی یکی از مبل ها نشست. ونوس با بی تابی انگشتانش را جلوی سینه به هم قالب کرد و گفت: تو رو خدا زودتر نامه ها رو بده، طاقتمون تموم شد. مانیا لبخندی زد و پاکتی را بسوی مهشید گرفت و گفت: بیا مهشید این نامه توئه. ──── · ⋆
⋆ · ────
#قسمت ۲۳#اشک لیلیونوس معترضانه پرسید:چرا اول نامه اون؟ - مانی اینطورنوشته. مهشید با چهره ای فاتح پاکت را گرفت و باز کرد. کاغذ تا شده درون آن را گشود و نظری به آن انداخت. ویداگفت: قراره با صدای بلند بخونی! مهشید نگاهی به او انداخت و این گونه خواند: سلام مهشید عزیزم. با شنیدن این جمله ابروهای ونوس در هم گره خورد و چشمان متعجب ویداگشاد شد. مهشید با گونه هایی گل انداخته به مانیا نگاه کرد و او پرسید: همین؟ - نه! - پس بخون! او دوباره شروع به خواندن کرد برایت آرزوی سلامتی دارم. چون می دانم تو همیشه از همه عقب می مانی و طبق معمول دیرمیرسی از مانیا خواستم اول نامه تو را بدهد. غرض از نوشتن این نامه این بود که بگویم مهبد جان هم مثل شما بیشتراوقات دیر سر کلاس می رسد و اگر کمک های بنده نباشد نمی تواند واحدهای در سی اش را پاس کند پس از همین حالا پدر و مادر گرامیتان را آماده پذیرش این خبر ناگوار کنید.مانی شلیک خنده ویدا و ونوس بلند شد. مهشید با دلخوری نامه را تا کرد و گفت: بی مزه! مانیا نامه دوم را به دست ویداداد. ویدا با حوصله سعی داشت پاکت را باز کند.بده به من.ّ ونوس پاکت راگرفت وگفت: ا ینم بازشد. .مانیا با تاکید گفت: با صدای بلند ویدا جان! ویدا لبخندی زد و شررروع به خواندن کرد. - سلام ویدای تپل و مپل و بی دست و پای خودم. مانیا دستش را جلوی دهانش گرفت و نگاه خندانش را به لیلی دوخت. اما لیلی دستش را روی سینه ی بی تابش گذاشته بود و متوجه او نبود. ویدا نامه را به دست ونوس داد و گفت: انگار مسخره مون کرده. مادرجون گفت: شما می دونید اخلاق مانی چه جوریه! خواسته دل تنگیشو این جوری مخفی کنه، حالابخون ببینم چی نوشته. ویدادوباره نامه را گرفت و ادامه داد: - شرمنده ام که نتونستم در این پاکت کوچک چیزی بگذارم که از دیدنش چشمان زیبایت برق بزند اما به محض برگشتن تو را به یک کافی شاپ دعوت می کنم و رضایتت رو جلب می کنم. مانی این بار صدای خنده مهشید در فضای خانه پیچید. ونوس بی قرارتر از آن بود که متوجه ناراحتی خواهرش شود. بنابراین دستش را بسوی مانیا دراز کردو گفت: حالا نوبت منه. مانیا پاکت سوم را به او سپرد و او زودتر از بقیه شروع به خواندن کرد: - سلامی به گرمی آفتاب، به رو شنایی رویایی مهتاب، و به آبی بیکران دریا به تنها ونوس آسمان زندگیم. گونه های سفید ونوس به رنگ گل های قالی در آمده و غبار اندوه روی چشمان منتظر لیلی پاشیده شد. مادرجون با شوق گفت: بقیه اش. ونوس با غرور خاص ادامه داد: که اگر نبود نمی دانم خاله عزیزم چه اسمی برای دخترشان انتخاب می کردن و دیگربه ونوس دختر خاله همیشه متکبرم که نمی دانستم برایش چه بنویسم اما این دو خط را نوشتم تا جلوی بقیه ضایع نشود. همیشه به یاد من باش. مانی صرورت ونوس از شعله های خشم رنگ دیگری گرفت. اما هیچ کس جرات خندیدن نداشت. جز مادرجون که با خنده گفت: فداش بشم که انقدر شیرین زبونه. سپس رو کرد به مانیا و پرسید: ننوشته کی برمی گردن؟ - برای من چیزی ننوشته اما فکر کنم بعد از امتحاناتشون بیان. بعد پاکت سفیدی را روی د ست های لیلی گذا شت که نگاه ها را به دنبال خود کشید. مهشید نیشخندی زد و گفت: باز کن ببینم برای تو چی نو شته؟ لیلی نظری به مادرجون انداخت وسپس در حالی که سعی می کرد لرزش دست هایش را مخفی کند پاکت را گشود و نامه را در آورد. قلبش مثل پرنده ای ا سیردر کنج سینه میپرید و نفسش سنگین شده بود. وقتی نامه را باز کرد چشمانش از اشک پرو خالی شد. ونوس با حرص گفت: بخون دیگه! لیلی نرم و آهسته چنین خواند: یا رب تو مرا به روی لیلی هر لحظه بده زیاده میلی از عمر من آنچه هسرت برجای بستان و به عمر لیلی افزای یا رب به خدای خداییت وانگه به کمال پادشاییت کز عشق به غایتی رسانم کو ماند اگر چه من نمانم پرورده عشق شد سرنوشتم بی عشق مباد سرنوشتم بی قرارترین عاشق دور از خانه. مانی سکوتی سنگین فضای خانه را پر کرد. سکوتی که بار آن روی شانه های ضعیف لیلی نشسته بود. مانیا برای کمک با او بلند شرد و گفت: بهتره بریم
──── · ⋆
⋆ · ──── 𝐉𝐨𝐢𝐧
──── · ⋆
۵۴۰
۵:۴۴
بازارسال شده از تبلیغات کافه دکلمه
عشق،همان لحظهای است که با یک نگاه، تمام جهان را در چشمان کسی پیدا میکنی.



🪶
✾࿐༅

༅࿐


تنها صداست که می ماند......

@cofeh_deklameh

🪶
۳۷
۱۷:۳۵
🎶🎙کـافـــــہ دکــلــمـه🎙🎶
#قسمت ۲۳ #اشک لیلی ونوس معترضانه پرسید:چرا اول نامه اون؟ - مانی اینطورنوشته. مهشید با چهره ای فاتح پاکت را گرفت و باز کرد. کاغذ تا شده درون آن را گشود و نظری به آن انداخت. ویداگفت: قراره با صدای بلند بخونی! مهشید نگاهی به او انداخت و این گونه خواند: سلام مهشید عزیزم. با شنیدن این جمله ابروهای ونوس در هم گره خورد و چشمان متعجب ویداگشاد شد. مهشید با گونه هایی گل انداخته به مانیا نگاه کرد و او پرسید: همین؟ - نه! - پس بخون! او دوباره شروع به خواندن کرد برایت آرزوی سلامتی دارم. چون می دانم تو همیشه از همه عقب می مانی و طبق معمول دیرمیرسی از مانیا خواستم اول نامه تو را بدهد. غرض از نوشتن این نامه این بود که بگویم مهبد جان هم مثل شما بیشتراوقات دیر سر کلاس می رسد و اگر کمک های بنده نباشد نمی تواند واحدهای در سی اش را پاس کند پس از همین حالا پدر و مادر گرامیتان را آماده پذیرش این خبر ناگوار کنید.مانی شلیک خنده ویدا و ونوس بلند شد. مهشید با دلخوری نامه را تا کرد و گفت: بی مزه! مانیا نامه دوم را به دست ویداداد. ویدا با حوصله سعی داشت پاکت را باز کند.بده به من. ّ ونوس پاکت راگرفت وگفت: ا ینم بازشد. .مانیا با تاکید گفت: با صدای بلند ویدا جان! ویدا لبخندی زد و شررروع به خواندن کرد. - سلام ویدای تپل و مپل و بی دست و پای خودم. مانیا دستش را جلوی دهانش گرفت و نگاه خندانش را به لیلی دوخت. اما لیلی دستش را روی سینه ی بی تابش گذاشته بود و متوجه او نبود. ویدا نامه را به دست ونوس داد و گفت: انگار مسخره مون کرده. مادرجون گفت: شما می دونید اخلاق مانی چه جوریه! خواسته دل تنگیشو این جوری مخفی کنه، حالابخون ببینم چی نوشته. ویدادوباره نامه را گرفت و ادامه داد: - شرمنده ام که نتونستم در این پاکت کوچک چیزی بگذارم که از دیدنش چشمان زیبایت برق بزند اما به محض برگشتن تو را به یک کافی شاپ دعوت می کنم و رضایتت رو جلب می کنم. مانی این بار صدای خنده مهشید در فضای خانه پیچید. ونوس بی قرارتر از آن بود که متوجه ناراحتی خواهرش شود. بنابراین دستش را بسوی مانیا دراز کردو گفت: حالا نوبت منه. مانیا پاکت سوم را به او سپرد و او زودتر از بقیه شروع به خواندن کرد: - سلامی به گرمی آفتاب، به رو شنایی رویایی مهتاب، و به آبی بیکران دریا به تنها ونوس آسمان زندگیم. گونه های سفید ونوس به رنگ گل های قالی در آمده و غبار اندوه روی چشمان منتظر لیلی پاشیده شد. مادرجون با شوق گفت: بقیه اش. ونوس با غرور خاص ادامه داد: که اگر نبود نمی دانم خاله عزیزم چه اسمی برای دخترشان انتخاب می کردن و دیگربه ونوس دختر خاله همیشه متکبرم که نمی دانستم برایش چه بنویسم اما این دو خط را نوشتم تا جلوی بقیه ضایع نشود. همیشه به یاد من باش. مانی صرورت ونوس از شعله های خشم رنگ دیگری گرفت. اما هیچ کس جرات خندیدن نداشت. جز مادرجون که با خنده گفت: فداش بشم که انقدر شیرین زبونه. سپس رو کرد به مانیا و پرسید: ننوشته کی برمی گردن؟ - برای من چیزی ننوشته اما فکر کنم بعد از امتحاناتشون بیان. بعد پاکت سفیدی را روی د ست های لیلی گذا شت که نگاه ها را به دنبال خود کشید. مهشید نیشخندی زد و گفت: باز کن ببینم برای تو چی نو شته؟ لیلی نظری به مادرجون انداخت وسپس در حالی که سعی می کرد لرزش دست هایش را مخفی کند پاکت را گشود و نامه را در آورد. قلبش مثل پرنده ای ا سیردر کنج سینه میپرید و نفسش سنگین شده بود. وقتی نامه را باز کرد چشمانش از اشک پرو خالی شد. ونوس با حرص گفت: بخون دیگه! لیلی نرم و آهسته چنین خواند: یا رب تو مرا به روی لیلی هر لحظه بده زیاده میلی از عمر من آنچه هسرت برجای بستان و به عمر لیلی افزای یا رب به خدای خداییت وانگه به کمال پادشاییت کز عشق به غایتی رسانم کو ماند اگر چه من نمانم پرورده عشق شد سرنوشتم بی عشق مباد سرنوشتم بی قرارترین عاشق دور از خانه. مانی سکوتی سنگین فضای خانه را پر کرد. سکوتی که بار آن روی شانه های ضعیف لیلی نشسته بود. مانیا برای کمک با او بلند شرد و گفت: بهتره بریم ──── · ⋆
⋆ · ──── 𝐉𝐨𝐢𝐧
#قسمت ۲۴#اشک لیلیجواب نامه ها رو بنویسیم. مهشید و ویدا با نگاه هایی متعجب و ونوس با چشمانی آ کنده از خشم بلند شدند. مادرجون گفت: بشینید چایی گذاشتم. ونوس با لحن طعنه آمیزگفت: نه بهتره بریم که خلوت عاشقانه شما به هم نخوره. و بعد از یک پوزخند ادامه داد: زهی خیال باطل! لیلی نگاه آرامش را به صورت او دوخت و با سکوت زیبایش قضاوت ناعادلانه او را محکوم کرد. * بار دیگر صدای شادی و هیاهوی بچه ها درون باغ پیچید.هوای فصل زمستان را به لطافتی بهاری زینت داده بود. سوالهای پی در پی دخترها مهبد را حسابی سر ذوق آورده بود و او تند تند پاسخ میداد. اما مانی با لبخندی شیطنت آمیزآنها را تماشا می کرد. مهشید از او پرسید: مگه تو با مهبد نبودی؟ - بودم! - پس چرا حرف نمی زنی؟ - وکیل گرفتم برای چی؟مهبد گفت: ولش کن بابا، با این اخلاق گندش شب و روز منم خراب کرده بود. - وا؟ اخلاق داداش من گنده؟ هر کی ندو نه ما که می دونیم مانی چ قدر خوش اخلاقه. - آره جون خودش، از روزی که رفتیم تا همین یک ساعت پیش که اومدیم حتی یه لبخند کوچولو هم برای دلخوشی من نزد. همه با تعجب و ناباوری به مانی نگاه کردند. مانی از روی نیمکت بلند شد و گفت: من که حسابی سردم شده می رم خونه.دیدید! از این رو به اون رو شده، انگار اون مانی رو دزدیدن و یه مانی دیگه جاش گذاشتن. مانی خم شد و آهسته در گوش او گفت: مواظب حرف زدنت باش وگرنه بدجوری زیر آبت رو می رنم. مهبد لبخندی زد و ملتمسانه گفت: چاکرتم هستم داداش. - حالا سراین مزاحما رو گرم کن تا من یه کم آسوده باشم، هر چند تو از خداته که من نباشم و... - من که گفتم چشم، حالا بفرما برو استراحت کن. مانی نظری به صورت تک تک دخترها انداخت و سپس شانه هایش را بالا انداخت و بعد از یک نیشخند برگشت وب سوی خانه شان که همه آنجا حضور دا شتند راه افتاد. ونوس بلند شد تا دنبال او برود که مهبد دستش را گرفت و گفت: کجا؟ ونوس دستش را از دست او بیرون کشید و گفت: ولم کن ببینم. بعد ب سوی او دوید و در حالی که کنارش قدم برمیداشت پرسید: معنی این نیشخند چی بود؟ - به خودم مربوطه! - اتفاقا به من مربوطه! - برو بابا حوصله ندارم. - نه! مثل اینکه واقعا عوض شدی! - آره عوض شدم. - نکنه خیال می کنی چون رفتی دانشگاه و وارد یه دنیای تازه شدی دیگه باید از بالا به بقیه نگاه کنی! مانی ایستاد و با خشم به او نگاه کردو گفت: آدمی با این چیزها بخواد به خودش ارزش بده اصلا آدم نیست. تو هم بهتره این مغزت رو یه کم شستشو بدی تا فکرهای پلیدش از بین بره. ونوس این بار با تمنا پرسید: مانی چی شده؟ چرا ناراحتی؟ چرا انقدر عوض شدی؟ - خیلی دلت می خواد بدونی؟ - آره! - پس بیا اینجا تا بهت بگم. دست او را گرفت و دوباره بسوی بچه ها برگشتند. او را هم کنار بقیه کنار نیمکت نشاند و با لحنی اندوه بار گفت: این که مهبد می گه از وقتی از رفتیم شیرازمن تغییرکردم بله درست می گه اما این یه امر طبیعیه، آدمی که هیچ وقت از خانواده اش دورنشده یه دفعه مجبور بشه تک و تنها بره جایی دور زندگی کنه، خب ناراحت می شه اما در مورد الان باید بگم وقتی آدمای بی احساس و بی عاطفه ای مثل شماها رو دور و برم می بینم از زندگی و از این دنیا حالم بهم می خوره،لیلی بیچاره از دیشب تا حالا روی تخت بیمارستان افتاده و درد می کشه اون وقت شما، این جا نشستین و خیلی راحت می گید و می خندید. مهشید گفت: خوب چه کار کنیم؟بشینیم و گریه کنیم؟مانی نفس عمیقی کشید و بخار دهانش را در هوای سرد زمستانی دمیده و گفت: نخیربرید و برقصید. ونوس گفت: آخه با غصه خوردن ما که حال اون خوب نمی شه. - منم نگفتم شما بشینید و غصه بخورید، فقط اگه به ظاهر هم شده می تونید طوری رفتار کنید که اون پیرمرد و پیرزن بیچاره رو نرنجونید. - مگه ما چه کار کردیم؟
──── · ⋆
⋆ · ──── 𝐉𝐨𝐢𝐧
──── · ⋆
۴۱۵
۱۷:۳۷
🎶🎙کـافـــــہ دکــلــمـه🎙🎶
#قسمت ۲۴ #اشک لیلی جواب نامه ها رو بنویسیم. مهشید و ویدا با نگاه هایی متعجب و ونوس با چشمانی آ کنده از خشم بلند شدند. مادرجون گفت: بشینید چایی گذاشتم. ونوس با لحن طعنه آمیزگفت: نه بهتره بریم که خلوت عاشقانه شما به هم نخوره. و بعد از یک پوزخند ادامه داد: زهی خیال باطل! لیلی نگاه آرامش را به صورت او دوخت و با سکوت زیبایش قضاوت ناعادلانه او را محکوم کرد. * بار دیگر صدای شادی و هیاهوی بچه ها درون باغ پیچید.هوای فصل زمستان را به لطافتی بهاری زینت داده بود. سوالهای پی در پی دخترها مهبد را حسابی سر ذوق آورده بود و او تند تند پاسخ میداد. اما مانی با لبخندی شیطنت آمیزآنها را تماشا می کرد. مهشید از او پرسید: مگه تو با مهبد نبودی؟ - بودم! - پس چرا حرف نمی زنی؟ - وکیل گرفتم برای چی؟مهبد گفت: ولش کن بابا، با این اخلاق گندش شب و روز منم خراب کرده بود. - وا؟ اخلاق داداش من گنده؟ هر کی ندو نه ما که می دونیم مانی چ قدر خوش اخلاقه. - آره جون خودش، از روزی که رفتیم تا همین یک ساعت پیش که اومدیم حتی یه لبخند کوچولو هم برای دلخوشی من نزد. همه با تعجب و ناباوری به مانی نگاه کردند. مانی از روی نیمکت بلند شد و گفت: من که حسابی سردم شده می رم خونه.دیدید! از این رو به اون رو شده، انگار اون مانی رو دزدیدن و یه مانی دیگه جاش گذاشتن. مانی خم شد و آهسته در گوش او گفت: مواظب حرف زدنت باش وگرنه بدجوری زیر آبت رو می رنم. مهبد لبخندی زد و ملتمسانه گفت: چاکرتم هستم داداش. - حالا سراین مزاحما رو گرم کن تا من یه کم آسوده باشم، هر چند تو از خداته که من نباشم و... - من که گفتم چشم، حالا بفرما برو استراحت کن. مانی نظری به صورت تک تک دخترها انداخت و سپس شانه هایش را بالا انداخت و بعد از یک نیشخند برگشت وب سوی خانه شان که همه آنجا حضور دا شتند راه افتاد. ونوس بلند شد تا دنبال او برود که مهبد دستش را گرفت و گفت: کجا؟ ونوس دستش را از دست او بیرون کشید و گفت: ولم کن ببینم. بعد ب سوی او دوید و در حالی که کنارش قدم برمیداشت پرسید: معنی این نیشخند چی بود؟ - به خودم مربوطه! - اتفاقا به من مربوطه! - برو بابا حوصله ندارم. - نه! مثل اینکه واقعا عوض شدی! - آره عوض شدم. - نکنه خیال می کنی چون رفتی دانشگاه و وارد یه دنیای تازه شدی دیگه باید از بالا به بقیه نگاه کنی! مانی ایستاد و با خشم به او نگاه کردو گفت: آدمی با این چیزها بخواد به خودش ارزش بده اصلا آدم نیست. تو هم بهتره این مغزت رو یه کم شستشو بدی تا فکرهای پلیدش از بین بره. ونوس این بار با تمنا پرسید: مانی چی شده؟ چرا ناراحتی؟ چرا انقدر عوض شدی؟ - خیلی دلت می خواد بدونی؟ - آره! - پس بیا اینجا تا بهت بگم. دست او را گرفت و دوباره بسوی بچه ها برگشتند. او را هم کنار بقیه کنار نیمکت نشاند و با لحنی اندوه بار گفت: این که مهبد می گه از وقتی از رفتیم شیرازمن تغییرکردم بله درست می گه اما این یه امر طبیعیه، آدمی که هیچ وقت از خانواده اش دورنشده یه دفعه مجبور بشه تک و تنها بره جایی دور زندگی کنه، خب ناراحت می شه اما در مورد الان باید بگم وقتی آدمای بی احساس و بی عاطفه ای مثل شماها رو دور و برم می بینم از زندگی و از این دنیا حالم بهم می خوره،لیلی بیچاره از دیشب تا حالا روی تخت بیمارستان افتاده و درد می کشه اون وقت شما، این جا نشستین و خیلی راحت می گید و می خندید. مهشید گفت: خوب چه کار کنیم؟بشینیم و گریه کنیم؟مانی نفس عمیقی کشید و بخار دهانش را در هوای سرد زمستانی دمیده و گفت: نخیربرید و برقصید. ونوس گفت: آخه با غصه خوردن ما که حال اون خوب نمی شه. - منم نگفتم شما بشینید و غصه بخورید، فقط اگه به ظاهر هم شده می تونید طوری رفتار کنید که اون پیرمرد و پیرزن بیچاره رو نرنجونید. - مگه ما چه کار کردیم؟ ──── · ⋆
⋆ · ──── 𝐉𝐨𝐢𝐧
#قسمت ۲۵#اشک لیلیهیچی
بعد از آنجا دور شد. وقتی وارد سالن شد صدای نگران آقاجون در گوش هایش پیچید: حالا دیگه باید هفته ای سه روز ببریمش بیمارستان،وضعش روز به روز بدتر می شه. - طفلکی خیلی ضعیف شده.. - دیشب چرا حالش بد شد؟ - نمی دونم، دیروز حال خوشی نداشت. نه ناهار خورد، نه شام، وقتی هم می خواست بره بخوابه یه دفعه از حال رفت. فریبا نظری به ساعت انداخت و گفت: پس کی میخواید برید دنبالشون؟ فرهادگفت: حتما سیمین حسابی خسته شده، من میرم بیارمشون. مانی جلو رفت و دستش را بسوی او دراز کرد و گفت: سویچ رو بدید من میرم دنبالشون. - اما تو تازه از راه رسیدی، خسته ای! - می خوام به این بهونه گشتی هم بزنم. فرهاد سوئیچ را به او دادو گفت: احتیاط کن. - چشم ، با اجازه. از دو ساعت پیش که وارد باغ شده بود فقط منتظر دیداراو بود اما مانیا خبر داد که او شب گذشته دچار ضعف شده و حالا در بیمارستان به سر می برد. با شنیدن این خبر نگران تر از گذشته و بی تاب تر از همیشه بسوی او می رفت تا باز هم نگاهش را در نگاه او بدوزد و جان بگیرد. پله های بیمارستان را دو تا یکی بالا رفت . بسوی اطلاعات وشماره اتاق او را پرسید. برگشت و بسوی اتاقی که پرستار گفته بود راه افتاد اما ناگهان حس کرد پاهایش سست شده و قدرت حرکت ندارد. از شوق دیداراو خون در رگ هایش منجمد گشته بود و تنها قلبش به شدت می تپید. لب هایش به طرز محسوسی می لرزید و عرق سردی از تیره پشتش راه گرفته بود. این اولین بار بود که از هم دور شده بودند و حالاکه دو باره می خواست با او روبرو شود شرمی ناخوا سته بروجودش نشسته بود و دلش را بیش تر از پیش می لرزاند. به هر ترتیبی بود خودش را به اتاق مورد نظر رساند. آب دهانش را مثل گلوله ای سخت و محکم از گلو پایین فرستاد و در آستانه در ایستاد، تمام وجودش با دیدن او به ارتعاش درآ مد. لیلی با چشمانی منتظر به در نگاه میکرد. مانی هم تمام احساسش را با چشمانش به او تقدیم کرد. قطره ا شک درشتی از گوشه چشم بیمار او پایین چکید. مانی با بغض جلو رفت و کنار تخت ایستاد. انگشتان باریک او را آهسته لمس کرد و به زور سلام کرد. لب های بی رنگ لیلی به سختی از هم باز شد و پرسید: بالاخره اومدی؟ سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت: دلم نمی خواست تو رو این جا ببینم. - رفتنی یه روز باید بره. - لیلی خواهش می کنم! - تو چرا گریه می کنی؟ - دلم برات یه ذره شده بود. - خونه هم رفتی؟ - از اونجا اومدم.آقاجون ناراحته؟ - خیلی نگرانته! - شدم مایه دردسر. - ما همگی دوستت داریم... راستی زن دایی کجاست؟ - رفته حسابداری. - پس تو چرا بلند نمی شی؟ - آخه منتظر بودم. ا، ببینم منتظر کی بودی؟لیلی لبخندی زد و در حالی که سعی دا شت بلند شود گفت: منتظر یه آقای بد قول. - واقعا شرمنده ام، دیروز بلیت گیرمون نیومد. - آقا مانی شمایی؟ صدای زن دایی توجه اشان را جلب کرد. مانی ب سوی او برگشت و سلام کرد. - سلام آقا، رسیدن به خیر. - سلامت باشید. زن دایی بارانی لیلی را برداشت و به دست او داد و گفت: - بیا پسرم کمکش کم بپوشه. مانی بارانی را بسوی لیلی گرفت و او بدن نحیفش را میان آن پیچید و گفت: ببخشید سیمین جان، حسابی اذیتت کردم. - دیگه این حرفو نزن که دلخور میشم، می دونی که به اندازه فرید دوستت دارم. هرگاه از داخل آینه ماشین به او نگاه می کرد نگاه خسته اش را متوجه نقطه ای دور می دید. غم سنگینی بر نگاهش نشسته بود و گهگاه ابر گریه بر آن سایه انداخته بود...
#ادامه دارد..
──── · ⋆
⋆ · ──── 𝐉𝐨𝐢𝐧
بعد از آنجا دور شد. وقتی وارد سالن شد صدای نگران آقاجون در گوش هایش پیچید: حالا دیگه باید هفته ای سه روز ببریمش بیمارستان،وضعش روز به روز بدتر می شه. - طفلکی خیلی ضعیف شده.. - دیشب چرا حالش بد شد؟ - نمی دونم، دیروز حال خوشی نداشت. نه ناهار خورد، نه شام، وقتی هم می خواست بره بخوابه یه دفعه از حال رفت. فریبا نظری به ساعت انداخت و گفت: پس کی میخواید برید دنبالشون؟ فرهادگفت: حتما سیمین حسابی خسته شده، من میرم بیارمشون. مانی جلو رفت و دستش را بسوی او دراز کرد و گفت: سویچ رو بدید من میرم دنبالشون. - اما تو تازه از راه رسیدی، خسته ای! - می خوام به این بهونه گشتی هم بزنم. فرهاد سوئیچ را به او دادو گفت: احتیاط کن. - چشم ، با اجازه. از دو ساعت پیش که وارد باغ شده بود فقط منتظر دیداراو بود اما مانیا خبر داد که او شب گذشته دچار ضعف شده و حالا در بیمارستان به سر می برد. با شنیدن این خبر نگران تر از گذشته و بی تاب تر از همیشه بسوی او می رفت تا باز هم نگاهش را در نگاه او بدوزد و جان بگیرد. پله های بیمارستان را دو تا یکی بالا رفت . بسوی اطلاعات وشماره اتاق او را پرسید. برگشت و بسوی اتاقی که پرستار گفته بود راه افتاد اما ناگهان حس کرد پاهایش سست شده و قدرت حرکت ندارد. از شوق دیداراو خون در رگ هایش منجمد گشته بود و تنها قلبش به شدت می تپید. لب هایش به طرز محسوسی می لرزید و عرق سردی از تیره پشتش راه گرفته بود. این اولین بار بود که از هم دور شده بودند و حالاکه دو باره می خواست با او روبرو شود شرمی ناخوا سته بروجودش نشسته بود و دلش را بیش تر از پیش می لرزاند. به هر ترتیبی بود خودش را به اتاق مورد نظر رساند. آب دهانش را مثل گلوله ای سخت و محکم از گلو پایین فرستاد و در آستانه در ایستاد، تمام وجودش با دیدن او به ارتعاش درآ مد. لیلی با چشمانی منتظر به در نگاه میکرد. مانی هم تمام احساسش را با چشمانش به او تقدیم کرد. قطره ا شک درشتی از گوشه چشم بیمار او پایین چکید. مانی با بغض جلو رفت و کنار تخت ایستاد. انگشتان باریک او را آهسته لمس کرد و به زور سلام کرد. لب های بی رنگ لیلی به سختی از هم باز شد و پرسید: بالاخره اومدی؟ سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت: دلم نمی خواست تو رو این جا ببینم. - رفتنی یه روز باید بره. - لیلی خواهش می کنم! - تو چرا گریه می کنی؟ - دلم برات یه ذره شده بود. - خونه هم رفتی؟ - از اونجا اومدم.آقاجون ناراحته؟ - خیلی نگرانته! - شدم مایه دردسر. - ما همگی دوستت داریم... راستی زن دایی کجاست؟ - رفته حسابداری. - پس تو چرا بلند نمی شی؟ - آخه منتظر بودم. ا، ببینم منتظر کی بودی؟لیلی لبخندی زد و در حالی که سعی دا شت بلند شود گفت: منتظر یه آقای بد قول. - واقعا شرمنده ام، دیروز بلیت گیرمون نیومد. - آقا مانی شمایی؟ صدای زن دایی توجه اشان را جلب کرد. مانی ب سوی او برگشت و سلام کرد. - سلام آقا، رسیدن به خیر. - سلامت باشید. زن دایی بارانی لیلی را برداشت و به دست او داد و گفت: - بیا پسرم کمکش کم بپوشه. مانی بارانی را بسوی لیلی گرفت و او بدن نحیفش را میان آن پیچید و گفت: ببخشید سیمین جان، حسابی اذیتت کردم. - دیگه این حرفو نزن که دلخور میشم، می دونی که به اندازه فرید دوستت دارم. هرگاه از داخل آینه ماشین به او نگاه می کرد نگاه خسته اش را متوجه نقطه ای دور می دید. غم سنگینی بر نگاهش نشسته بود و گهگاه ابر گریه بر آن سایه انداخته بود...
#ادامه دارد..
──── · ⋆
۴۶۳
۵:۴۴
🎶🎙کـافـــــہ دکــلــمـه🎙🎶
#قسمت ۲۵ #اشک لیلی هیچی بعد از آنجا دور شد. وقتی وارد سالن شد صدای نگران آقاجون در گوش هایش پیچید: حالا دیگه باید هفته ای سه روز ببریمش بیمارستان،وضعش روز به روز بدتر می شه. - طفلکی خیلی ضعیف شده.. - دیشب چرا حالش بد شد؟ - نمی دونم، دیروز حال خوشی نداشت. نه ناهار خورد، نه شام، وقتی هم می خواست بره بخوابه یه دفعه از حال رفت. فریبا نظری به ساعت انداخت و گفت: پس کی میخواید برید دنبالشون؟ فرهادگفت: حتما سیمین حسابی خسته شده، من میرم بیارمشون. مانی جلو رفت و دستش را بسوی او دراز کرد و گفت: سویچ رو بدید من میرم دنبالشون. - اما تو تازه از راه رسیدی، خسته ای! - می خوام به این بهونه گشتی هم بزنم. فرهاد سوئیچ را به او دادو گفت: احتیاط کن. - چشم ، با اجازه. از دو ساعت پیش که وارد باغ شده بود فقط منتظر دیداراو بود اما مانیا خبر داد که او شب گذشته دچار ضعف شده و حالا در بیمارستان به سر می برد. با شنیدن این خبر نگران تر از گذشته و بی تاب تر از همیشه بسوی او می رفت تا باز هم نگاهش را در نگاه او بدوزد و جان بگیرد. پله های بیمارستان را دو تا یکی بالا رفت . بسوی اطلاعات وشماره اتاق او را پرسید. برگشت و بسوی اتاقی که پرستار گفته بود راه افتاد اما ناگهان حس کرد پاهایش سست شده و قدرت حرکت ندارد. از شوق دیداراو خون در رگ هایش منجمد گشته بود و تنها قلبش به شدت می تپید. لب هایش به طرز محسوسی می لرزید و عرق سردی از تیره پشتش راه گرفته بود. این اولین بار بود که از هم دور شده بودند و حالاکه دو باره می خواست با او روبرو شود شرمی ناخوا سته بروجودش نشسته بود و دلش را بیش تر از پیش می لرزاند. به هر ترتیبی بود خودش را به اتاق مورد نظر رساند. آب دهانش را مثل گلوله ای سخت و محکم از گلو پایین فرستاد و در آستانه در ایستاد، تمام وجودش با دیدن او به ارتعاش درآ مد. لیلی با چشمانی منتظر به در نگاه میکرد. مانی هم تمام احساسش را با چشمانش به او تقدیم کرد. قطره ا شک درشتی از گوشه چشم بیمار او پایین چکید. مانی با بغض جلو رفت و کنار تخت ایستاد. انگشتان باریک او را آهسته لمس کرد و به زور سلام کرد. لب های بی رنگ لیلی به سختی از هم باز شد و پرسید: بالاخره اومدی؟ سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت: دلم نمی خواست تو رو این جا ببینم. - رفتنی یه روز باید بره. - لیلی خواهش می کنم! - تو چرا گریه می کنی؟ - دلم برات یه ذره شده بود. - خونه هم رفتی؟ - از اونجا اومدم.آقاجون ناراحته؟ - خیلی نگرانته! - شدم مایه دردسر. - ما همگی دوستت داریم... راستی زن دایی کجاست؟ - رفته حسابداری. - پس تو چرا بلند نمی شی؟ - آخه منتظر بودم. ا، ببینم منتظر کی بودی؟لیلی لبخندی زد و در حالی که سعی دا شت بلند شود گفت: منتظر یه آقای بد قول. - واقعا شرمنده ام، دیروز بلیت گیرمون نیومد. - آقا مانی شمایی؟ صدای زن دایی توجه اشان را جلب کرد. مانی ب سوی او برگشت و سلام کرد. - سلام آقا، رسیدن به خیر. - سلامت باشید. زن دایی بارانی لیلی را برداشت و به دست او داد و گفت: - بیا پسرم کمکش کم بپوشه. مانی بارانی را بسوی لیلی گرفت و او بدن نحیفش را میان آن پیچید و گفت: ببخشید سیمین جان، حسابی اذیتت کردم. - دیگه این حرفو نزن که دلخور میشم، می دونی که به اندازه فرید دوستت دارم. هرگاه از داخل آینه ماشین به او نگاه می کرد نگاه خسته اش را متوجه نقطه ای دور می دید. غم سنگینی بر نگاهش نشسته بود و گهگاه ابر گریه بر آن سایه انداخته بود... #ادامه دارد.. ──── · ⋆
⋆ · ──── 𝐉𝐨𝐢𝐧
#قسمت۲۶#اشک_لیلی دلش از دیدن غم نگاه او می گرفت و آرزو می کرد ای کاش میتوانست تا همیشه کنارش بماند اما فرصت با هم بودن کم بود و شاید هم دفعه بعد... از تصور این لحظه عذاب آور وهم کرد و دعا کرد بدون او زنده نماند. شب چادر سیاهش را روی پیکر سرد شهر کشیده و خواب چشم ها را ربوده بود اما او غمگین تر از آن بود که بتواند بخوابد. هنوز احساس خلا می کرد زیرا از نگاه لیلی سیرنگشته بود. سوز زمستانی از میان شاخه های عریان درختان می گذشت و بر صورتش دست می کشید. دانه های ریزبرف رقص کنان بسوی زمین می آمدند و نوید صبحی برفی و سفید را میدادند. پشت پنجره اتاق ایستاد. دختر رویاهایش آن سوی پنجره خوابیده بود و او از روزی می ترسید که این اتاق پری کوچک خود را برای همیشه از دست بدهد. اشک های داغ بر صورتش فرو ریختند. در افکارش غوطه می خورد که پنجره باز شد و او با چهره ای زرد و بدنی نحیف در پیراهنی بلند روبرویش قرار گرفت. او هم گریه می کرد. آهسته پرسید: تو بیداری؟ - مثل تو! - چرا گریه می کنی؟ - چون تو گریه می کنی! مانی اشک هایش را پاک کرد و لبخندی تلخ بر لب آورد و گفت: دیگه گریه نکن. - می خوام اما نمی تونم. -چرا؟ - می ترسم! - از چی؟- از روزی که نباشم و فراموشم کرده باشی! دست هایش را جلو برد تا بازویش را بگیرد و فریاد بزند : نه تو نباید بمیری! اما دستهایش بی حرکت ماندند. کنار پنجره به دیوارتکیه داد و با سینه ای بغض کرده گفت: قول می دم دفعه بعد که اومدم هر جور شده یه کلیه برات پیداکنم. - شاید دفعه بعدی وجود نداشته باشه! - می خوای عذابم بدی؟می خوای بازم اشکامو ببینی؟ - می خوام حقیقت رو باور کنی! - حقیقت فقط تویی لیلی نازم. - شاعر شدی؟ - عاشق تر شدم. - عاشق باید صبور باشه. - معشوق نباید عاشق رو ناامید کنه. - وقتی امیدی نیست! - مگه خدا رو فراموش کردی؟ - هرگز! مانی دوباره روبروی او ایستاد و گفت: شب و روز دعا میکنیم و ازش کمک می خوایم، اون صدامون رو می شنوه، آخه اون عاشقا رو خیلی دوست داره. در میان گریه لبخندی کم رنگ بر لب های کوچک او نقش بست. مانی دست هایش را روی تکیه گاه پنجره گذاشت وصورتش را جلو برد و در حالی که نفس های گرمش صورت او را نوازش می داد گفت: حالا برو بخواب پری کوچولو من. لیلی پنجره را بست و مانی با خیال چهره آسمانی او رفت تا خودش را به دست رویاهای زیبا بسپارد. ونوس با هیجان کوله پشتی را داخل صندوق عقب گذاشت و از مهبد پرسید: پس بقیه کجا رفتن؟ - رفتن بقیه وسایل رو بیارن. ویدادر ماشین را باز کرد و در حالی که سوار میشد گفت: من که سردمه، نمی تونم اینجا بایستم. اما ونوس با شادی بسوی بچه ها که هر کدام وسیله ای را می آوردند دوید و خواست به مانی کمک کند که مانیا گفت: ونوس جان بیا این فلاسک چایی رو بگیر تا نیفتاده. ونوس نظری به مانی انداخت و بسوی مانیا رفت و در همان حال پرسید: پتو برای چی آوردی؟ - برای لیلی. - مگه اونم می خواد بیاد؟ - می خوایم ببریمش. - اما... - هیس مانی ناراحت میشه. ونوس ابروهایش را در هم کشید و دوباره به مانینگاه کرد. او وسایلی را که در دست داشت به مهبد داد و به سوی سراختمان آقاجون رفت. مانیا گفت: من که به پاترول دایی فر هاد اطمینانِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ کاش با ماشین های خودمون می رفتیم. - کلی زحمت کشیدیم تا دایی رو راضی کردیم حالا تو ناز می کنی؟
──── · ⋆
⋆ · ──── 𝐉𝐨𝐢𝐧
──── · ⋆
۲۹۸
۱۷:۵۵
🎶🎙کـافـــــہ دکــلــمـه🎙🎶
#قسمت۲۶ #اشک_لیلی دلش از دیدن غم نگاه او می گرفت و آرزو می کرد ای کاش میتوانست تا همیشه کنارش بماند اما فرصت با هم بودن کم بود و شاید هم دفعه بعد... از تصور این لحظه عذاب آور وهم کرد و دعا کرد بدون او زنده نماند. شب چادر سیاهش را روی پیکر سرد شهر کشیده و خواب چشم ها را ربوده بود اما او غمگین تر از آن بود که بتواند بخوابد. هنوز احساس خلا می کرد زیرا از نگاه لیلی سیرنگشته بود. سوز زمستانی از میان شاخه های عریان درختان می گذشت و بر صورتش دست می کشید. دانه های ریزبرف رقص کنان بسوی زمین می آمدند و نوید صبحی برفی و سفید را میدادند. پشت پنجره اتاق ایستاد. دختر رویاهایش آن سوی پنجره خوابیده بود و او از روزی می ترسید که این اتاق پری کوچک خود را برای همیشه از دست بدهد. اشک های داغ بر صورتش فرو ریختند. در افکارش غوطه می خورد که پنجره باز شد و او با چهره ای زرد و بدنی نحیف در پیراهنی بلند روبرویش قرار گرفت. او هم گریه می کرد. آهسته پرسید: تو بیداری؟ - مثل تو! - چرا گریه می کنی؟ - چون تو گریه می کنی! مانی اشک هایش را پاک کرد و لبخندی تلخ بر لب آورد و گفت: دیگه گریه نکن. - می خوام اما نمی تونم. -چرا؟ - می ترسم! - از چی؟ - از روزی که نباشم و فراموشم کرده باشی! دست هایش را جلو برد تا بازویش را بگیرد و فریاد بزند : نه تو نباید بمیری! اما دستهایش بی حرکت ماندند. کنار پنجره به دیوارتکیه داد و با سینه ای بغض کرده گفت: قول می دم دفعه بعد که اومدم هر جور شده یه کلیه برات پیداکنم. - شاید دفعه بعدی وجود نداشته باشه! - می خوای عذابم بدی؟می خوای بازم اشکامو ببینی؟ - می خوام حقیقت رو باور کنی! - حقیقت فقط تویی لیلی نازم. - شاعر شدی؟ - عاشق تر شدم. - عاشق باید صبور باشه. - معشوق نباید عاشق رو ناامید کنه. - وقتی امیدی نیست! - مگه خدا رو فراموش کردی؟ - هرگز! مانی دوباره روبروی او ایستاد و گفت: شب و روز دعا میکنیم و ازش کمک می خوایم، اون صدامون رو می شنوه، آخه اون عاشقا رو خیلی دوست داره. در میان گریه لبخندی کم رنگ بر لب های کوچک او نقش بست. مانی دست هایش را روی تکیه گاه پنجره گذاشت وصورتش را جلو برد و در حالی که نفس های گرمش صورت او را نوازش می داد گفت: حالا برو بخواب پری کوچولو من. لیلی پنجره را بست و مانی با خیال چهره آسمانی او رفت تا خودش را به دست رویاهای زیبا بسپارد. ونوس با هیجان کوله پشتی را داخل صندوق عقب گذاشت و از مهبد پرسید: پس بقیه کجا رفتن؟ - رفتن بقیه وسایل رو بیارن. ویدادر ماشین را باز کرد و در حالی که سوار میشد گفت: من که سردمه، نمی تونم اینجا بایستم. اما ونوس با شادی بسوی بچه ها که هر کدام وسیله ای را می آوردند دوید و خواست به مانی کمک کند که مانیا گفت: ونوس جان بیا این فلاسک چایی رو بگیر تا نیفتاده. ونوس نظری به مانی انداخت و بسوی مانیا رفت و در همان حال پرسید: پتو برای چی آوردی؟ - برای لیلی. - مگه اونم می خواد بیاد؟ - می خوایم ببریمش. - اما... - هیس مانی ناراحت میشه. ونوس ابروهایش را در هم کشید و دوباره به مانینگاه کرد. او وسایلی را که در دست داشت به مهبد داد و به سوی سراختمان آقاجون رفت. مانیا گفت: من که به پاترول دایی فر هاد اطمینانِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ کاش با ماشین های خودمون می رفتیم. - کلی زحمت کشیدیم تا دایی رو راضی کردیم حالا تو ناز می کنی؟ ──── · ⋆
⋆ · ──── 𝐉𝐨𝐢𝐧
#قسمت۲۷#اشک_لیلی -به نظر من که اینجوری بهتره، همگی تو یه ماشین می شینیم بیشتر خوش می گذره؛ البته اگه اون دختره رو نمی بردیم بهتر بود. مانیا نگاه تحقیر آمیزی به مهشید که این حرف را زده بود انداخت و گفت: اون بیچاره که به اندازه یه بچه هم جا نمی گیره. - اگه یه موقع سرما بخوره یا حالش بد بشه کی می خواد جواب آقاجون رو بده؟ - منم از این مسئله می ترسیدم اما مانی می گه اگه اون نیاد منم نمی یام. ونوس با خشم در ماشین را باز کرد و سوار شد. ویدا با تعجب به چهره برافروخته او نگاه کرد و پرسید: چیه؟ چرا انقدر عصبانی شدی؟ ونوس دهانش را کج کرد و با ادای مانیا گفت: مانی می گه اگه اون نیاد منم نمی یام! - کی؟! - اون دختره مردنی! - مگه اونم می خواد بیاد؟ - بله! این طور که معلومه اصل کاری ایشونن، اگه سرکارخانم تشریف نیارن اصلا خوش نمی گذره. - اگه حالش بد بشه چی؟ - بهتر! می میره و از شرش راحت میشیم. ویدا با چشمانی از حدقه درآمده به خواهرش نگاه کرد و پرسید: این حرفو که جدی نزدی؟ ونوس نفس عمیقی کشید و گفت: درسته که ازش خوشم نمی یاد اما راضی به مرگش نیستم - اخماتو باز کن بذار امروز بهمون خوش بگذره. ونوس لب هایش را غنچه کرد و بعد از چند لحظه لبخندی زد و گفت: درسته! اگه مانی بفهمه من عصبانی هستم بیشتر سر به سرم میذاره. اما مانی غمگین تر از آن بود که متوجه کسی جز لیلی باشد. حرف های شب گذشته ترسی عمیق بر دلش انداخته و او را از آینده بیمناک ساخته بود. با این حال سعی داشت کاری کند که به او حسابی خوش بگذرد. مرتب با لبخند نگاهش می کرد. برایش میوه پوست می کند،پتو را روی پاهایش می کشید. به خاطر او اصلا از ماشین پیاده نشد و در بازی ها شرکت نکرد و وقتی هم او تحت تاتیر داروهایش خوابید سرش را به صندلی جلو تکیه داد تا چهره خیسش را از دیگران مخفی کند اما در تمام این مدت دو چشم کنجکاو کارهایش را با دقت تحت نظر داشتند. ونوس که حالا از آمدنش حسابی احساس پشیمانی می کرد با دو سیخ جگر بسوی ماشین رفت. در را که باز کرد مانی سر بلند کرد تا ببیند کیست. ونوس با دیدن اشک های او حیرت زده شد. مانی اشک هایش را پاک کرد و پیاده شد و در را آرام بست. ونوس بازهم متعجب به او نگاه می کرد و از خود میپرسید؛《آیامانی واقعا عاشق شده؟》، مانی یکی از سیخ ها را از دست او گرفت و گفت: بخور سرد میشه! هر دو کنار هم آهسته راه افتادند. ونوس سوال های بی جواب زیادی داشت اما از طرح آنها می ترسید.مانی تکه های جگر را در دهانش می گذاشت اما از حالت چهره اش معلوم بود اصلا طعم آن را نمیفهمد. بالاخره ونوس با تردید بسیار پرسید: - باور کردنی نیست! مانی روبرو او ایستاد و نگاه افسرده اش را به نگاهش دوخت. ونوس به سختی پرسید: دوستش داری؟مانی که دیگرد دلتنگی در گلویش نشسته بود به علامت مثبت سرش را تکان داد و به زور گفت: اگه... بمیره منم می میرم. ونوس دوباره پرسید: چرا زودتر نگفتی؟ - چه فرقی می کنه؟ حالا که می بینی دنیا رو سرمون خراب شده و داره اونو با بیماری و منو از غصه اون خفه می کنه. - یعنی هیچ کاری براش نمی شه کرد؟ - فقط پیوند کلیه که اونم قحط شده! - آقاجون می گفت اگه لازم باشه می ره اونجایی که کلیه قاچاق میکنن! - این کارم اشتباهه! - وقتی چاره ای نباشه! مانی نگاه ابری اش را از او دزدید تا اشک هایش را نبیند. ونوس لبخندی زد و گفت: ناامید نباش خدا بزرگه! - منم به لیلی همین حرفو زدم ولی خیلی ناامیده! - ای کاش تو مجبور نبودی بری، از وقتی تو رفتی حالش بدتر شده. مانی با دست های لرزان و نگاهی غمبار بسوی ونوس رفت. ونوس به صورت رنگ پریده او خیره شد. مانی ملتمسانه گفت: قول بده وقتی من نیستم مراقبش باشی. - ولی من... - می دونم د لت چقدر پاک و مهربونه، قول بده ونوس، قول بده! ونوس با بغض سرش را پایین انداخت و گفت: مانیا مواظبشه! - می دونم اما من دلم می خوادتو بیشترمواظبش باشی. - تو می ترسی من اذیتش کنم؟
──── · ⋆
⋆ · ──── 𝐉𝐨𝐢𝐧
──── · ⋆
۴۱۱
۴:۲۷
🎶🎙کـافـــــہ دکــلــمـه🎙🎶
#قسمت۲۷ #اشک_لیلی -به نظر من که اینجوری بهتره، همگی تو یه ماشین می شینیم بیشتر خوش می گذره؛ البته اگه اون دختره رو نمی بردیم بهتر بود. مانیا نگاه تحقیر آمیزی به مهشید که این حرف را زده بود انداخت و گفت: اون بیچاره که به اندازه یه بچه هم جا نمی گیره. - اگه یه موقع سرما بخوره یا حالش بد بشه کی می خواد جواب آقاجون رو بده؟ - منم از این مسئله می ترسیدم اما مانی می گه اگه اون نیاد منم نمی یام. ونوس با خشم در ماشین را باز کرد و سوار شد. ویدا با تعجب به چهره برافروخته او نگاه کرد و پرسید: چیه؟ چرا انقدر عصبانی شدی؟ ونوس دهانش را کج کرد و با ادای مانیا گفت: مانی می گه اگه اون نیاد منم نمی یام! - کی؟! - اون دختره مردنی! - مگه اونم می خواد بیاد؟ - بله! این طور که معلومه اصل کاری ایشونن، اگه سرکارخانم تشریف نیارن اصلا خوش نمی گذره. - اگه حالش بد بشه چی؟ - بهتر! می میره و از شرش راحت میشیم. ویدا با چشمانی از حدقه درآمده به خواهرش نگاه کرد و پرسید: این حرفو که جدی نزدی؟ ونوس نفس عمیقی کشید و گفت: درسته که ازش خوشم نمی یاد اما راضی به مرگش نیستم - اخماتو باز کن بذار امروز بهمون خوش بگذره. ونوس لب هایش را غنچه کرد و بعد از چند لحظه لبخندی زد و گفت: درسته! اگه مانی بفهمه من عصبانی هستم بیشتر سر به سرم میذاره. اما مانی غمگین تر از آن بود که متوجه کسی جز لیلی باشد. حرف های شب گذشته ترسی عمیق بر دلش انداخته و او را از آینده بیمناک ساخته بود. با این حال سعی داشت کاری کند که به او حسابی خوش بگذرد. مرتب با لبخند نگاهش می کرد. برایش میوه پوست می کند،پتو را روی پاهایش می کشید. به خاطر او اصلا از ماشین پیاده نشد و در بازی ها شرکت نکرد و وقتی هم او تحت تاتیر داروهایش خوابید سرش را به صندلی جلو تکیه داد تا چهره خیسش را از دیگران مخفی کند اما در تمام این مدت دو چشم کنجکاو کارهایش را با دقت تحت نظر داشتند. ونوس که حالا از آمدنش حسابی احساس پشیمانی می کرد با دو سیخ جگر بسوی ماشین رفت. در را که باز کرد مانی سر بلند کرد تا ببیند کیست. ونوس با دیدن اشک های او حیرت زده شد. مانی اشک هایش را پاک کرد و پیاده شد و در را آرام بست. ونوس بازهم متعجب به او نگاه می کرد و از خود میپرسید؛《آیامانی واقعا عاشق شده؟》، مانی یکی از سیخ ها را از دست او گرفت و گفت: بخور سرد میشه! هر دو کنار هم آهسته راه افتادند. ونوس سوال های بی جواب زیادی داشت اما از طرح آنها می ترسید.مانی تکه های جگر را در دهانش می گذاشت اما از حالت چهره اش معلوم بود اصلا طعم آن را نمیفهمد. بالاخره ونوس با تردید بسیار پرسید: - باور کردنی نیست! مانی روبرو او ایستاد و نگاه افسرده اش را به نگاهش دوخت. ونوس به سختی پرسید: دوستش داری؟مانی که دیگرد دلتنگی در گلویش نشسته بود به علامت مثبت سرش را تکان داد و به زور گفت: اگه... بمیره منم می میرم. ونوس دوباره پرسید: چرا زودتر نگفتی؟ - چه فرقی می کنه؟ حالا که می بینی دنیا رو سرمون خراب شده و داره اونو با بیماری و منو از غصه اون خفه می کنه. - یعنی هیچ کاری براش نمی شه کرد؟ - فقط پیوند کلیه که اونم قحط شده! - آقاجون می گفت اگه لازم باشه می ره اونجایی که کلیه قاچاق میکنن! - این کارم اشتباهه! - وقتی چاره ای نباشه! مانی نگاه ابری اش را از او دزدید تا اشک هایش را نبیند. ونوس لبخندی زد و گفت: ناامید نباش خدا بزرگه! - منم به لیلی همین حرفو زدم ولی خیلی ناامیده! - ای کاش تو مجبور نبودی بری، از وقتی تو رفتی حالش بدتر شده. مانی با دست های لرزان و نگاهی غمبار بسوی ونوس رفت. ونوس به صورت رنگ پریده او خیره شد. مانی ملتمسانه گفت: قول بده وقتی من نیستم مراقبش باشی. - ولی من... - می دونم د لت چقدر پاک و مهربونه، قول بده ونوس، قول بده! ونوس با بغض سرش را پایین انداخت و گفت: مانیا مواظبشه! - می دونم اما من دلم می خوادتو بیشترمواظبش باشی. - تو می ترسی من اذیتش کنم؟ ──── · ⋆
⋆ · ──── 𝐉𝐨𝐢𝐧
#قسمت۲۸#اشک_لیلی - می خوام مثل من دوستش داشته باشی! ونوس سرش را بلند کرد. چشم هایش را بست و گفت: قول می دم. مانی که گویا تا قبل از این از مسئله نگران بود نفس راحتی کشید و گفت: متشکرم. بار دیگ رروزهای دوری و تنهایی از راه رسیدند، با این تفاوت که این بار برنامه های متنوع ونوس از قبیل جمع کردن بچه ها در اتاق لیلی، تعریف خاطره،انجام کارهای دستی،... باعث می شدند لحظات طولانی راحت تر و زودتر بگذرند. روز های آخر زمستان بود که خبر آمدن مسافری از راه دور هیاهویی تازه به پا کرد. مانیا با هیجان غیرقابل وصفی خودش را به لیلی رساند. با ذوق او را به سینه اش فشرد و گفت: - لیلی، لیلی جان، اون داره می یاد. لیلی که زیرفشار دست های او احساس خفگی می کرد پرسید: کی؟کی داره می یاد؟ مانیا او را رها کرد و دور اتاق چرخی زد و رقص کنان گفت: عشق من داره می یاد، وای! نمی دونم چه شکلی شده اما هر چی که باشه و هر جور که باشه بازم فرقی نداره، چون من عاشقشم... لیلی، تو که می فهمی من چی می گم؟ - بهت تبریک می گم. - برای چی؟ - برای همین دیگه! - ولی حالا که چیزی مشخص نیست! - اما من مطمئنم اونم تو رو دوست داره! وقتی بیاد و تو رو ببینه... - وای لیلی! دیگه نگو وگرنه از خوشحالی غش می کنم،آخ! راستی یادم رفت بگم، مانی زنگ زد و گفت از طرف من از لیلی عذر خواهی کن و بگو اگه نامه ننوشتم به خاطر اینه که هفته آینده می یام تهران. لیلی تا آن لحظه از شادی مانیا لذت می برد این بار با شنیدن خبر آمدن مانی در رویاهای شیرین خودش غرق شد و تصویر چشمان مهربان او در نظرش جان گرفت. آفتاب برخلاف گذشته ها با چهره ای بشاش درون باغ راه می رفت و مثل بقیه انتظار ورود فرید را می کشید. بعد از لیلی و مانی، فرید هم جایگاه خاصی در دل او داشت و همه این موضوع را می دانستند. مادرجون پنجره را باز کردو گفت: آقا حالا بیاید خونه، سرما می خورید. آقاجون لبخندی کم سابقه زد و عصای خوش نقشش را در دست هایش جابه جا کرد و ب سوی ساختمان خانه فرهاد که همه آن جا جمع شده بودند رفت. سیمین بی تاب تر از بقیه دست هایش را به هم می فشرد و مرتب به ساعت نگاه می کرد. فریباگفت: دلم دیگه طاقت نداره، تمام اون سالها یه طرف این چند ساعتم یه طرف. مانیا دور از چشم بقیه روی مبل کنار پنجره نشسته و نگاهش را به در باغ دوخته بود. او هم آرام و قرار نداشت اما باید احساسش را مخفی می کرد تا کسی چیزی نفهمد. در این میان فقط لیلی بود که از غوغای درون او خبر داشت واحساسش را می فهمید. صدای زنگ تلفن مثل خروس بی محل نگاه های اخم آلود را بسوی خود کشید. ونوس که کنار تلفن نشسته بود گوشی را برداشت: الو - سلام. .... - - خوبم، اونم خوبه، بله ممنون همه خوبن، شما چطورید؟- - هنوز نیومدن. .... - - نمی دونم. .... - - باشه حتما بهت زنگ می زنیم. .... - - چشم، نمی خوای با مامانت حرف بزنی؟ .... - - باشه، باشه خدا حافظ. سیمین با اضطراب پرسید: کی بود؟ - مانی! - چی کار داشت؟ - می خواست بدونه آقا فرید رسیده یا نه؟ اینبار صدای زنگ ساختمان و به دنبال آن صدای پر هیجان آقا حیدر سرایدار قلب ها را به وجد آورد. همه به دنبال هم از ساختمان خارج شدند اما لیلی از ترس سرمای بیرون سر جایش نشست و به آنها نگاه کرد. سیمین با آغوشی گشوده و چشمانی اشک آلود ب سوی پسرش دوید. فریبا و آذر هم به دنبال او رفتند. مهشید دست مادرش را فشرد و با بغض گفت: - چه صحنه ی رمانتیکی! فرید بعد از بوسیدن صورت مادرش بسوی آقاجون رفت. دست او را میان دست هایش گرفت و با چشمانی پر از اشک گفت: - دلم واقعا براتون تنگ شده بود. مادرجون پرسید: برای غرغرهایش؟فرید با شادی
──── · ⋆
⋆ · ────
──── · ⋆
۱۶۲
۱۷:۵۰
🎶🎙کـافـــــہ دکــلــمـه🎙🎶
#قسمت۲۸ #اشک_لیلی - می خوام مثل من دوستش داشته باشی! ونوس سرش را بلند کرد. چشم هایش را بست و گفت: قول می دم. مانی که گویا تا قبل از این از مسئله نگران بود نفس راحتی کشید و گفت: متشکرم. بار دیگ رروزهای دوری و تنهایی از راه رسیدند، با این تفاوت که این بار برنامه های متنوع ونوس از قبیل جمع کردن بچه ها در اتاق لیلی، تعریف خاطره،انجام کارهای دستی،... باعث می شدند لحظات طولانی راحت تر و زودتر بگذرند. روز های آخر زمستان بود که خبر آمدن مسافری از راه دور هیاهویی تازه به پا کرد. مانیا با هیجان غیرقابل وصفی خودش را به لیلی رساند. با ذوق او را به سینه اش فشرد و گفت: - لیلی، لیلی جان، اون داره می یاد. لیلی که زیرفشار دست های او احساس خفگی می کرد پرسید: کی؟کی داره می یاد؟ مانیا او را رها کرد و دور اتاق چرخی زد و رقص کنان گفت: عشق من داره می یاد، وای! نمی دونم چه شکلی شده اما هر چی که باشه و هر جور که باشه بازم فرقی نداره، چون من عاشقشم... لیلی، تو که می فهمی من چی می گم؟ - بهت تبریک می گم. - برای چی؟ - برای همین دیگه! - ولی حالا که چیزی مشخص نیست! - اما من مطمئنم اونم تو رو دوست داره! وقتی بیاد و تو رو ببینه... - وای لیلی! دیگه نگو وگرنه از خوشحالی غش می کنم،آخ! راستی یادم رفت بگم، مانی زنگ زد و گفت از طرف من از لیلی عذر خواهی کن و بگو اگه نامه ننوشتم به خاطر اینه که هفته آینده می یام تهران. لیلی تا آن لحظه از شادی مانیا لذت می برد این بار با شنیدن خبر آمدن مانی در رویاهای شیرین خودش غرق شد و تصویر چشمان مهربان او در نظرش جان گرفت. آفتاب برخلاف گذشته ها با چهره ای بشاش درون باغ راه می رفت و مثل بقیه انتظار ورود فرید را می کشید. بعد از لیلی و مانی، فرید هم جایگاه خاصی در دل او داشت و همه این موضوع را می دانستند. مادرجون پنجره را باز کردو گفت: آقا حالا بیاید خونه، سرما می خورید. آقاجون لبخندی کم سابقه زد و عصای خوش نقشش را در دست هایش جابه جا کرد و ب سوی ساختمان خانه فرهاد که همه آن جا جمع شده بودند رفت. سیمین بی تاب تر از بقیه دست هایش را به هم می فشرد و مرتب به ساعت نگاه می کرد. فریباگفت: دلم دیگه طاقت نداره، تمام اون سالها یه طرف این چند ساعتم یه طرف. مانیا دور از چشم بقیه روی مبل کنار پنجره نشسته و نگاهش را به در باغ دوخته بود. او هم آرام و قرار نداشت اما باید احساسش را مخفی می کرد تا کسی چیزی نفهمد. در این میان فقط لیلی بود که از غوغای درون او خبر داشت واحساسش را می فهمید. صدای زنگ تلفن مثل خروس بی محل نگاه های اخم آلود را بسوی خود کشید. ونوس که کنار تلفن نشسته بود گوشی را برداشت: الو - سلام. .... - - خوبم، اونم خوبه، بله ممنون همه خوبن، شما چطورید؟ - - هنوز نیومدن. .... - - نمی دونم. .... - - باشه حتما بهت زنگ می زنیم. .... - - چشم، نمی خوای با مامانت حرف بزنی؟ .... - - باشه، باشه خدا حافظ. سیمین با اضطراب پرسید: کی بود؟ - مانی! - چی کار داشت؟ - می خواست بدونه آقا فرید رسیده یا نه؟ اینبار صدای زنگ ساختمان و به دنبال آن صدای پر هیجان آقا حیدر سرایدار قلب ها را به وجد آورد. همه به دنبال هم از ساختمان خارج شدند اما لیلی از ترس سرمای بیرون سر جایش نشست و به آنها نگاه کرد. سیمین با آغوشی گشوده و چشمانی اشک آلود ب سوی پسرش دوید. فریبا و آذر هم به دنبال او رفتند. مهشید دست مادرش را فشرد و با بغض گفت: - چه صحنه ی رمانتیکی! فرید بعد از بوسیدن صورت مادرش بسوی آقاجون رفت. دست او را میان دست هایش گرفت و با چشمانی پر از اشک گفت: - دلم واقعا براتون تنگ شده بود. مادرجون پرسید: برای غرغرهایش؟فرید با شادی ──── · ⋆
⋆ · ────
#قسمت۲۹#اشک_لیلی بسوی او رفت و در آغوشش کشید و گفت:مادرجون شیرین زبونم قربونت برم.دخترها در حالی که دستهای یکدیگر را گرفته بودند سلام کردند. فرید ابروهایش را بالا برد و سوتی زد و گفت: ماشاالله چه خانم های جوان و زیبایی! دخترها به هم نگاه کرده و خندیدند. فرید با انگشت به ویدا اشاره کرد و گفت: تو باید ویدا باشی. - از کجا فهمیدی؟ فرید لپ هایش را باد کرد و گفت: این جوری! باز هم دخترها خندیدند. ونوس پرسید: منو چی؟یادت می یاد؟ فرید چشمهایش را ریزکرد و گفت: این چشمهای کنجکاو و پر از سوال فقط مال یه نفر می تونه باشه اونم ونوسه! ونوس ابروهایش را بالا برد و با حیرت گفت: - آفرین. مهشید پرسید: پس من چی؟ این بار فرید به او نگاه کرد و گفت: تو مهشیدی چون چشمای مانیا باید مثل چشم های مانی رنگ غروب باشه! مانیاکه عقب تر ایستاده بود با شنیدن این حرف هیجان زده شد اما با متانت همیشگی جلو آمد و سلام کرد. فرید با نگاهی تحسین برانگیزگفت:میدونستم برای خودت خانمی شدی اما تصورش رو هم نمی کردم انقدر زیبا شده باشی! مانیاکه حس می کرد در حال بی هوشی است به خودش نهیب زد؛(آروم باش دختر،خودت رو نباز) به سختی لبخندی زد و تشکر کرد. فرهاد سرحال تر از همیشه دست او را گرفت و گفت: تست هوشه؟ بسه دیگه بریم خونه. و او را با خود به خانه برد. فرید در حالی که می خندید گفت:یواش تر باباجون، الان می خورم زمین، نکنه می خوای همین روز اول... - با دیدن دختری که تنها درون سالن نشسته و در عالم رویاغرق شده بودادامه سخنش را فرو خورد و آهسته پرسید: اون لیلی نیست؟ فرهاد هم آهسته جواب داد: بله اونم عزیز دردونه ی آقاجونه. فرید آرام بسوی او رفت. کنارش ایستاد و به نیمرخ مینیاتوری اش خیره شد. لیلی که حضور او را حس کرده بود به خودش آمد و با دیدن او با عجله بلند شد و سلام کرد. فرید لبخندی زد و گفت: سلام لیلی خانم، مثل این که فقط شمااز اومدن من خوشحال نشدید. - این چه حرفیه؟من... مادرجون به کمک او شتافت و گفت: اتفاقا اون هم مثل بقیه خیلی خیلی خوشحاله، فقط به خاطر سرما نذاشتیم بیاد بیرون. اخلاق و رفتار فرید کاملا شبیه مانی بود فقط با این تفاوت که او جوانی سرد وگرم چشیده بود و با تجربه بود اما مانی جوان تر و خام تر بود. چشم های خندان و حرکات تند و سریع او توجه دخترها را سخت به خود جلب کرده نمود و مانیا را بیش تر گرفتار از پیش گرفتار کرده بود. بعدازصرف شام هر کسی جایی را برای نشستن انتخاب کرد. مانیا با صورتی گلگون کنار لیلی نشست و آهسته گفت:خیلی جذاب تر شده. - فکر کنم به تعداد رقبات اضافه شده. - نه!لیلی با چشم به دخترها که دور فرید را گرفته بودند اشاره کرد و گفت:این جذابیت توجه اونا رو هم جلب کرده. مانیا نیشخندی زد و گفت: اون موقع که من براش می مردم اینا هیچی حالیشون نبود. - من مطمئنم اونم فقط تو رو دوست داره. - حیف که از عشق من بی خبره! - بالاخره متوجه میشه،عجله نکن. - وای لیلی، اون داره می یاد این جا. - پس من برم. مانیا دستش را روی دست او گذاشت و گفت: نه، خواهش میکنم تنهام نذار. لیلی به صورت رنگ پریده او نگاه کرد و دوباره نشست. فرید در حالی که لبخند می زد جلو آمد و روبروی آنها نشست و گفت: مثل اینکه مارو قابل نمی دونید! مانیاکه از شدت هیجان و تحت تاتیربرق نگاه او نمی توانست حرف بزند به لیلی نگاه کرد و او گفت: نخواستیم فرصت آشنایی با دیگران رو ازتون بگیریم. فرید به چشم های بیمار او خیره شد و گفت: ولی من دلم می خواد بیش تر با شما آشنا بشم. لیلی با تردید به مانیا نگاه کرد. خوشبختانه او نگاهش را به پایین دوخته بود. نمی دانست چرا او این گونه نگاهش می کند اما ترجیح داداهمیتی ندهد. فنجان چای اش را برداشت و گفت: سرد شده می رم عوضش کنم و به این بهانه از آنها دور شد و تنهایشان گذاشت. وارد آ شپزخانه شد و پشت میز نشست و چایش را نوشید.،........،ادامه دارد
──── · ⋆
⋆ · ────
──── · ⋆
۱۳۶
۵:۴۵