لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل خانه تبدیل شباهنگخ
۱۲۹ عضو

خانه تبدیل شباهنگ

مرکز تخصصی تبدیل صدا و تصویر
- تبدیل انواع فیلم های خانوادگی به DVD و Full HD- تبدیل نوار کاست به MP3- تبدیل انواع فیلم های پروژکتوری - اسکن عکس ، اسلاید ، نگاتیو - بازگردانی اطلاعات پاک شده مموری ، فلش و هارد- قفل ضد ویروس و فرمت روی فلش و هارد
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۳ مرداد
تیکه کتاب :

undefined : بی بال‌ پریدن undefined : قیصر امین‌پور

آدم هایی هستند در زندگی تان ؛نمی گویم خوبند یا بد چگالی وجودشان بالاست...! افکار ، حرف زدن ، رفتار ، محبت داشتن شان و هر جزئی از وجودشان امضا دار است ...!یادت نمی رود"هستن هایشان را" بس که حضورشان پر رنگ است .ردِّ پا حک می کنند اینها روی دل و جانت بس که بلدند "باشند".این آدم ها را ، باید قدر بدانیوگرنه دنیا پر است از آن دیگر های بی امضایی که شیب منحنی حضور شان ، همیشه ثابت است ...!

undefinedخانه تبدیل شباهنگundefined https://chat.whatsapp.com/Int3Z1BLWWN7lBDVUxtvzf

۲۱

۹:۳۲

سخنان اندیشمندان :

بگذارسخاوتمندانه فراموش کنیمهر آنکس راکه به ما عشق نمی ورزد
undefined پابلو نرودا
*****

هیچکس برتر نیست..
هیچکس پست تر نیست..
اما هیچکس برابر هم نیست!
انسانها منحصر به فرد هستند..
غیر قابل مقایسه.
تو، تو هستی.
من، من هستم.

undefined اوشو*

*****

انسانها در دو صورت چهره واقعی
خودشان را نشان می دهند؛
اول آنکه بدانند؛
کامل به خواسته هایشان رسیده اند،
یا اینکه بدانند؛
هرگز به خواسته هایشان نمیرسند!

undefined ارسطو*

*****

undefinedوقتــے تمام ورق هاے دستتان

undefinedنشان مےدهد که بازنده اید

undefinedتنها راه پیروزے

undefinedشکست قوانین است....

undefined پل استر*

*****

حیوان مانند انسان دارای حق است تا آزادنه به هر طرف که میخواهد برود، تو هم ای برادر، علی رغم همه ی اینها همان حیوان هستی.

undefined فردریش نیچه*

...........................
خانه تبدیل شباهنگسایت: coho.irاطلاعات کامل : https://zil.ink/coho

۱۹

۱۵:۰۸

undefined حکایاتِ گلستانِ سعدی :
حکایت به قلم "سعـــدی"

undefined باب اول (در سیرت پادشاهان)
undefinedحکایت ۲۳
undefined یکی از بندگان عمرو لیث گریخته بود. کَسان در عقبش برفتند و باز آوردند. وزیر را با وی غرضی بود و اشارت به کشتن فرمود تا دگر بندگان چنین فعل روا ندارند. بنده پیش عَمر، سر بر زمین نهاد و گفت:
undefinedهر چه رود بر سرم چون تو پسندی رواستundefinedبنده چه دعوی کند، حکم خداوند راست
اما به موجب آنکه پرورده نعمت این خاندانم ، نخواهم که در قیامت به خون من گرفتار آیی ، اجازت فرمای تا وزیر را بکشم، آنگه به قصاص او بفرمای خون مرا ریختن تا بحق کشته باشی. ملک را خنده گرفت ، وزیر را گفت : چه مصلحت می بینی؟ گفت : ای خداوند جهان از بهر خدای، این شوخ دیده را به صدقات گورِ پدر آزاد کن، تا مرا در بلایی نیفکنند. گناه از من است و قول حکما معتبر، که گفته اند :
undefinedچو کردى با کلوخ انداز پیکار undefinedسر خود را به نادانى شکستى undefinedچو تیر انداختى بر روى دشمن undefinedچنین دان کَاندر آماجش نشستى

undefinedباب‌ اول - حکایت 23 undefined

undefinedخانه تبدیل شباهنگundefined

۱۶

۱۹:۳۲

undefined حکایاتِ گلستانِ سعدی :
حکایت به قلم "ســاده و روان"

undefined باب اول : در سیرت پادشاهان
undefined حکایت ۲۳

undefined عمرو ليث صفارى(1)، غلامان بسیاری داشت. روزی يكى از غلامانش فرار كرد، چند نفر به دنبال او رفتند و او را گرفته ، نزد شاه آوردند. يكى از وزيران شاه كه نسبت به آن غلام سابقه سويى داشت ، به شاه گفت: اين غلام را اعدام كن تا ساير غلامان مانند او فرار نكنند. آن غلام با كمال فروتنى به شاه گفت :
undefinedهرچه رود بر سرم چون تو پسندى روا استundefinedبنده چه دعوى كند، حكم خداوند راست
ولى از آنجا كه من پرورده نعمت خاندان شما هستم ، نمى خواهم در قيامت به خاطر ريختن خون من ، گرفتار قصاص گردى ، اجازه بده اين وزير را كه سعى در اعدام من مى كند بكشم ، آنگاه به خاطر قصاص او، مرا اعدام كن ، تا به حق مرا كشته باشى و در قيامت ، بازخواست نشوى . شاه از پيشنهاد او، بى اختيار خنديد و به وزير گفت : مصلحت چه مى دانى ؟ وزير گفت : براى رضای خدا، به عنوان صدقه گور پدرت ، اين بيچاره را آزاد كن ، تا بلايى به سر من نياورد، گناه از من است. سخن حكيمان درست است كه می گويند:
undefinedچو كردى با كلوخ انداز پيكارundefinedسر خود را به نادانى شكستىundefinedچو تير انداختى بر روى دشمنundefinedچنين دان كاندر آماجش نشستى
1_ دومين پادشاه خاندان صفارى (265 - 287 ه ق ) برادر يعقوب ليث

undefinedخانه تبدیل شباهنگundefined

۱۵

۱۹:۳۴

thumbnail
خدایادرانتهای شبundefinedقلبهای مهربان دوستانمرابه تو می سپارمundefined
باشد که با یاد توبه آرامش رسیدهundefinedوفارغ از دردها و رنجهاطلوع صبحی زیبا را به نظاره بنشینندundefined
شبتون بخیرundefinedundefined
undefined️ وحید نجفی undefined️

۲۰

۱۹:۳۷

۴ مرداد
thumbnail
undefined سلام صبح یکشنبه‌تون به نیکیundefinedحضورتون ارزشمند
undefinedدوست خوبمundefinedدمیدن خورشید
undefinedگردش روز و شبundefinedو همه اتفاقات
undefinedخوش جهان هستیundefinedتنها بخاطر توست
undefinedچون خدا عاشق توستundefinedپس عاشقانه زندگی کن
undefinedو از آن لذت ببر...‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌�‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌�‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌�‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌�‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌�‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌�‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌�‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌�‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌�‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌�‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌�‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌    ‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌undefined
خانه تبدیل شباهنگسایت: coho.irاطلاعات کامل : https://zil.ink/coho

۱۷

۴:۵۷

داستان کوتاه امروز :
پرﻓﺴﻮﺭ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﻣﻴﮕﻔﺖ: ﺩﺭ ﺩﻭﺭﻩ ﺗﺤﺼﻴﻼﺗﻢ ﺩﺭ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ ، ﺩﺭ ﻳﻚ ﻛﺎﺭ ﮔﺮﻭﻫﻲ ﺑﺎ يك دﺧﺘﺮ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎﻳﻲ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﻭ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﻓﻴﻠﻴﭗ،که نمی شناﺧﺘﻤﺶ ﻫﻤﮕﺮﻭﻩ ﺷﺪﻡ .ﺍﺯ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ: فیلیپﺭﻭ ﻣﻴﺸﻨﺎﺳﻲ؟ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﮔﻔﺖ: ﺁﺭﻩ، ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮﻱ ﻛﻪ ﻣﻮﻫﺎﻱ ﺑﻠﻮﻧﺪ ﻗﺸﻨﮕﻲ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﺭﺩﻳﻒ ﺟﻠﻮ ﻣﻴﺸﻴﻨﻪ.ﮔﻔﺘﻢ: ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﻛﻴﻮ ﻣﻴﮕﻲ. ﮔﻔﺖ: ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺵ ﺗﻴﭗ ﻛﻪ ﻣﻌﻤﻮﻻ ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﻴﻜﻲ ﺗﻨﺶ ﻣﻴﻜﻨﻪ. ﮔﻔﺘﻢ: بازم نفهميدم ﻣﻨﻈﻮﺭﺕ ﻛﻴﻪ؟ ﮔﻔﺖ:ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮﻱ ﻛﻪ ﻛﻴﻒ ﻭ ﻛﻔﺸﺶ رو ﻫﻤﻴﺸﻪ با هم ﺳﺖ ميكنه.. ﺑﺎﺯﻡ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﻛﻲ ﺑﻮﺩ ! ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﺗﻮﻥ ﺻﺪﺍﺷﻮ ﻳﻜﻢ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:ﻓﻴﻠﻴﭗ ﺩﻳﮕﻪ، ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﻲ ﻛﻪ ﺭﻭﻱ ﻭﻳﻠﭽﻴﺮ ﻣﻴﺸﻴﻨﻪ ...ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﻗﻴﻘﺎ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻛﻴﻮ ﻣﻴﮕﻪ ﻭﻟﻲ ﺑﻪ ﻃﺮﺯ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺑﺎﻭﺭﻱ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻮی ﻓﻜﺮ ... ﺁﺩﻡ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎﻳﺪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﻣﺜﺒﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﻛﻪ ﺑﺘﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﻭﻳﮋﮔﻲ ﻫﺎﻱ ﻣﻨﻔﻲ ﻭ ﻧﻘﺺ ﻫﺎ ﭼﺸﻢ ﭘﻮﺷﻲ ﻛﻨﻪ... ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺑﻪ ﻣﺜﺒﺖ ﺩﻳﺪﻥ، با خودم گفتم، ﺍﮔﺮ ﻛﺎﺗﺮﻳﻦ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺩﺭﻣﻮﺭﺩ ﻓﻴﻠﻴﭗ ﻣﻴﭙﺮﺳﻴﺪ ﭼﻲ ﻣﻴﮕﻔﺘﻢ؟؟؟ﺣﺘﻤﺎ ﺳﺮﻳﻊ ﻣﻴﮕﻔﺘﻢ: ﻫﻤﻮﻥ ﻣﻌﻠﻮﻟﻪ ﺩﻳﮕﻪ !! ﻭﻗﺘﻲ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺎﺗﺮﻳﻨﺎ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺩﻳﺪگاه ﺧﻮﺩﻡ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﻛﺮﺩﻡ ، ﺧﻴﻠﻲ ﺧﺠﺎﻟﺖﻛﺸﻴﺪﻡ... حالا ما چه ديدگاهي نسبت به اطرافيانمون داريم؟؟؟؟مثبت يا منفي؟

خانه تبدیل شباهنگسایت: coho.irاطلاعات کامل : https://zil.ink/coho

۱۱

۱۴:۱۱

thumbnail
معرفی و خلاصه کتاب :
undefined : بشر ساده لوح نیست undefined : هوگو مرسیهundefined : نشر نشانهundefined : چکیدۀ کتاب
ـ کتاب " بشر ساده لوح نیست " توضیح می دهد که چگونه تصمیم می گیریم به چه کسی اعتماد کنیم و چه چیزی را باید باور کنیم - و استدلال می کند که ما در گرفتن این تصمیمات بسیار خوب هستیم. در این کتاب پر جنب و جوش و تحریک‌آمیز، هوگو مرسیه نشان می‌دهد که چگونه تقریبا همه تلاش‌ها برای اقناع دسته جمعی - چه توسط رهبران مذهبی، چه سیاستمداران یا تبلیغ‌کنندگان - به طرز بدی با شکست مواجه می‌شوند. مرسیه با استناد به یافته‌های اخیر از علوم سیاسی و سایر زمینه‌های مختلف از تاریخ گرفته تا انسان‌شناسی، نشان می‌دهد که روایت زودباوری گسترده، که در آن عموم مردم زودباور به راحتی توسط عوام فریب‌ها و شارلاتان‌ها گمراه می‌شوند، به سادگی اشتباه است.
چرا اقناع جمعی اینقدر دشوار است؟ مرسیه از آخرین یافته‌های روان‌شناسی تجربی استفاده می‌کند تا نشان دهد که چگونه هر یک از ما دارای مکانیسم‌های شناختی پیچیده‌ای از هوشیاری باز هستیم. این مکانیسم‌ها با محاسبه نشانه‌های مختلف، ما را قادر می‌سازند تا در برابر باورهای مضر مراقب باشیم، در حالی که به اندازه کافی باز هستند تا در صورت ارائه شواهد درست، نظرمان را تغییر دهیم. حتی شکست‌ها - زمانی که اعترافات نادرست را می‌پذیریم، شایعات وحشیانه منتشر می‌کنیم، یا به دنبال طب قلابی می‌رویم.
undefinedخانه تبدیل شباهنگundefined https://chat.whatsapp.com/Int3Z1BLWWN7lBDVUxtvzf

۱۰

۱۴:۱۲

undefined حکایاتِ گلستانِ سعدی :
حکایت به قلم "سعـــدی"

undefined باب اول (در سیرت پادشاهان)
undefinedحکایت ۲۴
undefined ملکِ زوزن را خواجه ای بود کریم النفس ، نیک محضر که همگنان را در مواجهه خدمت کردی و در غیبت نکویی گفتی. اتفاقا از او حرکتی در نظر سلطان ناپسند آمد . مصادره فرمود و عقوبت کرد و سرهنگانِ ملک به سوابق نعمت او معترف بودند و به شکر آن مُرتَهن . در مدت توکیل او رِفق و ملاطفت کردندی و زجر و معاقبت روا نداشتندی.
undefinedصلح با دشمن اگر خواهى هرگه که تو را undefinedدر قفا عیب کند در نظرش تحسین کنundefinedسخن آخر به دهان مى گذرد موذى را undefinedسخنش تلخ نخواهى دهنش شیرین کن
آن چه مضمون خطاب ملک بود از عهده بعضی بدر آمد و به بقیتی در زندان بماند . آورده اند که یکی از ملوک نواحی در خُفیه پیامش فرستاد که ملوک آن طرف قدر چنان بزرگوار ندانستند و بی عزتی کردند. اگر رای عزیز فلان احسن الله خَلاصه به جانب ما التفاتی کند در رعایت خاطرش هر چه تمام سعی کرده شود و اعیان این مملک به دیدار او مفتخرند و جواب این حرف را منتظر .
خواجه برین وقوف یافت و از خطر اندیشید و در حال جوابی مختصر، چنان که مصلحت دید بر قفای ورق نبشت و روان کرد. یکی از متعلقان واقف شد و ملک را اعلام کرد که فلان را که حبس فرمودی با ملوک نواحی مراسله دارد. ملک بهم برآمد و کشف این خبر فرمود قاصد را بگرفتند و رسالت بخواندند . نبشته بود که حسنِ ظن بزرگان بیش از فضیلت ماست و تشریف قبولی که فرمودند بنده را امکان اجابت نیست بحکم آنکه پرورده نعمت این خاندان است و به اندک مایه تغیر با نعمت بی وفایی نتوان کرد چنانکه گفته اند :
undefinedآن را که به جاى تو است هر دم کرمى undefinedعذرش بنه ار کند به عمرى ستمى
ملک را سیرت حق شناسی از او پسند آمد و خَلعت و نعمت بخشید و عذر خواست که خطا کردم تو را بی جرم و خطا آزردم. گفت : ای خداوند، بنده درین حالت مر خداوند را خطا نمی بیند. تقدیر خداوند تعالی بود که مرین بنده را مکروهی برسد پس به دست تو اولیتر که سوابق نعمت برین بنده داری و ایادی منت و حکما گفته اند :
undefinedگر گزندت رسد ز خلق مرنج undefinedکه نه راحت رسد ز خلق نه رنج undefinedاز خدا دان خلاف دشمن و دوست undefinedکین دل هر دو در تصرف اوست
undefinedگرچه تیر از کمان همى گذرد undefinedاز کماندار بیند اهل خرد

undefined باب‌ اول - حکایت 24 undefined

undefinedخانه تبدیل شباهنگundefined

۸

۱۸:۰۵

undefined حکایاتِ گلستانِ سعدی :
حکایت به قلم "ســاده و روان"

undefined باب اول : در سیرت پادشاهان
undefined حکایت ۲۴
undefined پادشاه ديار زوزن (حدود نيشابور) وزيرى پاک سرشت، بزرگوار و نيك محضر داشت كه هنگام ملاقات به همگان خدمت مى كرد و در غياب اشخاص، از آنها به نيكى ياد مى نمود. از قضا روزى كارى از او سر زد كه مورد خشم شاه قرار گرفت و اموال او به تاوان خون ديگرى مصادره كرد و او را كيفر نمود و در زندان بازداشت كرد. سرهنگهاى شاه و مامورين زندان، كه سابقه خوشى از آن وزير داشتند، آزار رسانى به او را روا ندانستند و نسبت به او كه در زندان بود مهربانى مى كردند.
undefinedصلح با دشمن اگر خواهى هرگه كه تو راundefinedدر قفا عيب كند در نظرش تحسين كنundefinedسخن آخر به دهان مى گذرد موذى راundefinedسخنش تلخ نخواهى دهنش شيرين كن
شاه، وزير را جريمه كرده بود. او مقدارى از آن را كه توان داشت، پرداخت و به خاطر باقيمانده جريمه، در زندان ماند. يكى از شاهان اطراف، براى آن وزير پاک سرشت در آن هنگام كه در زندان بود، محرمانه و مخفيانه نامه اى نوشت كه در آن چنين پيام داده بود: شاهان آنجا از تو كه شخص ارجمند هستى، قدردانی نكردند و تو را تحقير نمودند، اگر نظر عزيمت به سوى ما توجه كند، تمام سعى خود را براى جلب رضايت و خشنودى تو به كار گيريم. بزرگان اين كشور به ديدار تو نيازمندند و در انتظار پاسخ نامه می باشند. وزير، هوشمندانه با مسئله برخورد كرد و با توجه به خطرهاى نهايى، بى گدار به آب نزد. با كمال اختيار در پشت آن نامه مطلبى را نوشت و به سوى فرستنده نامه فرستاد. از قضا يكى از وابستگان شاه، از ماجرا آگاه شد و به شاه گفت: وزیری را كه زندانى نموده اى با شاهان اطراف، نامه نگارى کرده است. شاه خشمگين شد، فرمان داد بيدرنگ پيك را دستگير كردند، و در نامه چنين نوشته بود: حست ظن بزرگان بيشتر از اندازه كمالات ما است. بزرگوارى شما در حق من و پذيرش دعوت شما براى من امكان ندارد. از اين رو كه من پرورده نعمت اين خاندان هستم، به خاطر اندكى دگرگونى و خشم، نبايد نسبت به ولى نعمت، بى وفايى نمود، چنانكه گفته اند:
undefinedآن را كه به جاى تو است هر دم كرمىundefinedعذرش بنه ار كند به عمرى ستمى
شاه، حق شناسى وزير را پسنديد، او را آزاد كرد و نعمت به او داد. وزير گفت: بنده خود را نسبت به شما خطاكار نمى دانم .(نسبت به شما گستاخ نيستم ). تقدير الهى بود كه كار ناپسندى از من سر زد، شما شايسته آن هستى كه بر اساس نعمتهاى پيشين و حقوقى كه بر عهده من دارى، همچنان مرا از الطاف خود بهرمند سازى، چنانكه فرزانگان گفته اند:
undefinedگر گزندت رسد ز خلق مرنجundefinedكه نه راحت رسد ز خلق نه رنجundefinedاز خدا دان خلاف دشمن و دوستundefinedكين دل هردو در تصرف اوست
undefinedگرچه تير از كمان همى گذردundefinedاز كماندار بيند اهل خرد

undefinedخانه تبدیل شباهنگundefined

۱۰

۱۸:۰۷