از بعضی آدمهاچیزی برایت نمیماند،جز عادتی عجیب...اینکههر اتفاقِ قشنگی رابیاختیاربخواهیاول برای آنها تعریف کنی.#تلنگر
۲۰
۱۸:۲۴
سالها بعدشاید چهرهها را فراموش کنم،اما بعید میدانمحسی راکه کنارِ بعضی آدمهاداشتم،از یاد ببرم.#تلنگر
🤌۲
۱۸
۱۸:۲۴
دلتنگی،نداشتنِ تو نیست...این استکه هنوزهر اتفاقِ قشنگی راناخواستهدر ذهنمبرای تو تعریف میکنم.#تلنگر
🥺۲
۲۰
۱۸:۲۵
زمانچیزی را از ما نمیگیرد؛فقط یک روزآینهای مقابلمان میگذاردتا ببینیمچه چیزهایی راخودمانجا گذاشتهایم.#تلنگر
🤌۲
۲۱
۱۸:۲۵
از تونه نامهای مانده،نه عکسی،نه یادگاریای...عجیب است؛گاهینبودنِ یک نفر،از تمامِ بودنهای دنیاحضورش بیشتر است.#تلنگر
۲۳
۱۸:۲۶
میگویندعادت از عشق قویتر است...پس چراهرچه بیشتربه نبودنت عادت میکنم،بیشتردوستت دارم؟#تلنگر
۲۳
۱۸:۲۶
همین که چشمانم را باز کردم، حس کردم چیزی سر جایش نیست. هوا گرفته بود و انگار صدای آواز صبحگاهی پرندهها هم شبیه ناله شده بود؛ انگار که اتفاقی افتاده باشد.از روی تخت بلند شدم و چشمانم را مالیدم. عینک دستهباریکم را به چشم زدم و دمپاییهای قرمزِ گلدارم را به پا کردم.از پنجره نگاهی به بیرون انداختم. برگها در حال ریختن بودند و پرندهها هم آمادهی کوچ شده بودند. یک لحظه پنجره را باز کردم. همان یک لحظه کافی بود تا لرز تا مغز استخوانهایم بدود. بدون مکث، پنجره را بستم و کت پشمی قهوهایرنگم را تنم کردم.کلید را برداشتم و داخل قفلِ در انداختم. همین که چرخاندم و در باز شد، صدای زوزهی گرگها را از دوردستها شنیدم. چه همزمانی وحشتناکی بود.گرسنه بودم. سریع از پلهها پایین رفتم و به سمت نانوایی حرکت کردم.چند قدم که راه رفتم، حس کردم شخصی در حال تعقیب من است. پشت سرم را نگاه کردم؛ کسی نبود. دوباره راه افتادم.سایههایی را از گوشهی چشمم میدیدم که با سرعت حرکت میکردند و به طور ناگهانی متوقف میشدند. پا تند کردم تا زودتر به سر خیابان برسم؛ اما کاش این کار را نمیکردم. چون به محض اینکه خواستم از خیابان رد شوم، گربهی سیاهِ محل به سمتم حملهور شد. این گربه هیچوقت عقل نداشته و همیشه دنبال آزار و اذیت کردن است.اول چشمانم گرد شد، اما تا خواستم واکنش نشان بدهم و از خودم دفاع کنم، گربه کار خودش را کرد و به ماهیچهی پایم چنگ انداخت. دیگر واقعاً حس میکردم چیز خیلی بدی انتظارم را میکشد.لنگلنگان از خیابان رد شدم و خودم را به صف نان رساندم. چه صف طولانی بود. بوی نان تازه گرسنگی را برایم بیشتر میکرد. بعد از پنج دقیقه انتظار، نوبتم شد. سریع یک نان بربری کنجدی خریدم و به سمت خانه دویدم که مبادا اتفاقی برایم بیفتد.اما همین که به خانه رسیدم، دیدم درِ خانه کامل باز بود! و داخل خانه چیزی دیدم که آرزو میکردم کاش خواب بود...
مورنا
۱۹
۱۸:۳۱
میدونی؟کاش همیشه بچه میموندمچرا وقتی بچه بودم آرزو میکردم زودتر بزرگ شم؟دنیای بچگی یه دنیاییه که هیچ نظیری نداره؛نه از مسائل جامعه چیزی میفهمینه دلت برای شهدا پرپر میشهنه از بی رحمی تقدیر و روزگار چیزی سرت میشهنه عاشق میشی که بخوای جور دلتنگی بکشینه هیچ چیز دیگه فقط یه بچه کوچولویی هستی که با عروسکاش خاله بازی میکنه؛ یا با ماشین های پلاستیکی ای که هرکدوم یه چیزی شون داغونه مثلا یکی یه چرخ نداره بازی میکنه.اره اشتباه میکردم؛ نمیشه دوباره همون بچهی پنج ساله بشم؟ که نه دغدغه و ناراحتی ای داره و نه درس و مشقی؟ من نمیخوام بزرگ بشم گرچه الان دیگه دیره برای گفتن این حرف. دنیای آدم بزرگا خیلی ناعادلانه است. ازش متنفرم...-مورنا
۲۵
۱۱:۳۴
قلبم داره تیکه تیکه میشهواسه شهدا واسه مادرایی که گونهی بچه شونو بوسیدن و نمیدونستن که بار آخره.همونایی که کلی آرزو برا بچه هاشون داشتن. میخواستن عروس یا داماد شدن شونو ببینن.اما الان دیگه تمام این آرزوها خیالی بیش نیستن و زیر خاک دفن شدن، همونطور که بچه هاشون زیر خاک اروم گرفتن.واسه بچههایی که یتیم شدن و دیگه فقط باباهاشونو تو خواب شون میتونن ببینن.این سنگدل ها و حروم زاده ها به این بچهها که هنوز دوست داشتن روی شونه های باباشون بشینن و از اون بالا به دنیا نگاه کنن هم رحم نکردن...
۲۷
۱۲:۰۰
کاش زندگی مثل یه فیلم بود، قسمت های بدش رو میزدیم جلو، جاهایی که باید میبودن اما حوصله شو نداشتیم رو دور تند نگاه میکردیم و لحظه های خیلی قشنگ امکان پاز کردن و پخش دوباره داشتن...@daftarenimeshab
🥺۱
۱۳
۱۳:۳۰