بازارسال شده از حسین
۷
۲:۲۸
بازارسال شده از حسین
۶
۲:۲۸
بازارسال شده از حسین
۶
۲:۲۸
بازارسال شده از حسین
۵
۲:۲۸
بازارسال شده از حسین
۴
۲:۲۸
بازارسال شده از حسین
۵
۲:۲۸
بازارسال شده از حسین
۶
۲:۲۸
بازارسال شده از حسین
۲۳
۲:۲۸
دوستی پرسید: «شما فکر میکنین رضا پهلوی بازیچهی اسراییل و FDD هست یا خودش بده؟»به نظرم سیاست در این سطح معمولاً پیچیدهتر است. او را بهتر میتوان در قالب یک شخصیت تراژیک فهمید؛ کسی شبیه مکبث در نمایشنامه شکسپیر: نه کاملاً بیاختیار، نه کاملاً بیگناه، و نه از همان ابتدا غرق در شر. فاجعه از جایی آغاز میشود که تردید، جاهطلبی و وسوسه قدرت به هم میرسند و انسان، به جای ایستادن در برابر تاریکی، آرامآرام با آن سازش میکند.امیدوارم داریوش آشوری نسخهای از ترجمهاش را به او هدیه داده باشد.مکبث در آغاز نمایشنامه یک هیولا نیست. او سرداری موفق و شجاع است؛ کسی که برای کشورش جنگیده، احترام دارد و هنوز وجدانش زنده است. اما در مسیر بازگشت از میدان جنگ، با سه جادوگر روبهرو میشود. آنها به او نمیگویند «برو و جنایت کن». فقط آیندهای وسوسهانگیز را جلوی چشمش میگذارند: تو روزی پادشاه خواهی شد. همین جمله کافی است. جادوگران چیزی را از بیرون در او خلق نمیکنند؛ آنها میل پنهانی را که از پیش درون او هست بیدار میکنند. مکبث از همان لحظه وارد قلمروی خطرناک میشود: قلمرویی که در آن انسان هنوز میداند چه کاری غلط است، اما شروع میکند به توجیه کردن آن.رضا پهلوی را هم میتوان در چنین موقعیتی دید. او شاید در ابتدا خیال میکند که از اسرائیل، از لابیهای تندرو در واشنگتن، از FDD، و از فضای ضدایرانی پس از جنگ استفاده میکند تا جمهوری اسلامی را تضعیف کند و خود را به عنوان بدیل قدرت نشان دهد. در این مرحله، احتمالاً خودش را بازیگر میبیند، نه بازیچه. فکر میکند میتواند بر موج قدرت خارجی سوار شود و آن را به سود خود هدایت کند. اما تراژدی دقیقاً از همینجا شروع میشود: انسانی که تصور میکند از نیروهای تاریک استفاده میکند، دیر یا زود درمییابد که خودش هم به بخشی از همان تاریکی تبدیل شده است.
در مکبث، بعد از پیشگویی جادوگران، همسر مکبث او را تحریک میکند. به او میگوید اگر واقعاً مرد قدرتی، باید تردید را کنار بگذاری. مکبث هنوز میترسد، هنوز میفهمد قتل پادشاه خیانت است، هنوز میداند راهی که پیش پای اوست آلوده است. اما وسوسه تاج بزرگتر از صدای وجدان میشود. او نخستین جنایت را انجام میدهد. پادشاه را میکشد تا خودش پادشاه شود. از این لحظه به بعد، دیگر مسئله فقط یک خطا نیست. هر جنایت تازه برای پوشاندن جنایت قبلی لازم میشود. تاجی که قرار بود او را به عظمت برساند، به زنجیری تبدیل میشود که او را بیشتر و بیشتر در خون و ترس فرو میبرد.
در سیاست امروز هم جادوگران همیشه با شنل و عصا نمیآیند. گاهی در قالب اتاقهای فکر، لابیهای امنیتی، دولتهای خارجی، رسانههای جنگطلب، و مشاورانی ظاهر میشوند که به یک چهره تبعیدی میگویند: لحظه تاریخی فرا رسیده است؛ جنگ فرصت است؛ تحریم ابزار نجات است؛ فروپاشی دولت راه آزادی است؛ هر ضربهای که به ایران بخورد، اگر جمهوری اسلامی را تضعیف کند، مفید است. این همان لحظه مکبثی است: لحظهای که جاهطلبی لباس رسالت تاریخی میپوشد و شر با زبان نجات سخن میگوید.
اما نکته اصلی این است: مکبث فقط قربانی جادوگران نیست. آنها وسوسه میکنند، اما او انتخاب میکند. آنها آیندهای را نشان میدهند، اما این مکبث است که خنجر را برمیدارد. همسرش او را تحریک میکند، اما این مکبث است که از اتاق پادشاه با دستهای خونین بیرون میآید. بنابراین نمیشود همه مسئولیت را به نیروهای بیرونی سپرد. تراژدی وقتی کامل میشود که انسان از وسوسه عبور میکند و آن را به تصمیم تبدیل میکند.
درباره رضا پهلوی نیز همین منطق صادق است. اگر او صرفاً در فضایی قرار گرفته باشد که اسرائیل، FDD یا نومحافظهکاران آمریکایی از نام و موقعیتش استفاده میکنند، میتوان گفت بخشی از ماجرا بازیچه شدن است. اما اگر او آگاهانه بپذیرد که راه بازگشت به قدرت از تشدید تحریمها، حمله خارجی، تخریب زیرساختها، زدن ظرفیت حکمرانی ایران، و فرسایش جامعه ایرانی میگذرد، دیگر نمیتوان او را فقط ابزار دانست. آنجا با انتخاب روبهرو هستیم. انتخابی سیاسی و اخلاقی.این قیاس برای فهم سیاست اپوزیسیون در تبعید مهم است. کسی که کشور را نه به عنوان جامعهای زنده، بلکه به عنوان تخت ازدسترفته میبیند، ممکن است به نقطهای برسد که درد مردم را فقط هزینه بازگشت خود بداند. از آن لحظه، دیگر زبان «نجات»، «آزادی» و «آینده بهتر» کافی نیست. باید دید این آینده قرار است از چه مسیری ساخته شود. اگر مسیر آن از جنگ، تحریم، فروپاشی، و همراستایی با پروژههای امنیتی اسرائیل و نومحافظهکاران آمریکایی عبور کند، نامش نجات نیست؛ نامش همان تراژدی مکبثی است: تاجی که با خون آغاز میشود، در نفرین پایان مییابد.
"حسین قتیب"
در مکبث، بعد از پیشگویی جادوگران، همسر مکبث او را تحریک میکند. به او میگوید اگر واقعاً مرد قدرتی، باید تردید را کنار بگذاری. مکبث هنوز میترسد، هنوز میفهمد قتل پادشاه خیانت است، هنوز میداند راهی که پیش پای اوست آلوده است. اما وسوسه تاج بزرگتر از صدای وجدان میشود. او نخستین جنایت را انجام میدهد. پادشاه را میکشد تا خودش پادشاه شود. از این لحظه به بعد، دیگر مسئله فقط یک خطا نیست. هر جنایت تازه برای پوشاندن جنایت قبلی لازم میشود. تاجی که قرار بود او را به عظمت برساند، به زنجیری تبدیل میشود که او را بیشتر و بیشتر در خون و ترس فرو میبرد.
در سیاست امروز هم جادوگران همیشه با شنل و عصا نمیآیند. گاهی در قالب اتاقهای فکر، لابیهای امنیتی، دولتهای خارجی، رسانههای جنگطلب، و مشاورانی ظاهر میشوند که به یک چهره تبعیدی میگویند: لحظه تاریخی فرا رسیده است؛ جنگ فرصت است؛ تحریم ابزار نجات است؛ فروپاشی دولت راه آزادی است؛ هر ضربهای که به ایران بخورد، اگر جمهوری اسلامی را تضعیف کند، مفید است. این همان لحظه مکبثی است: لحظهای که جاهطلبی لباس رسالت تاریخی میپوشد و شر با زبان نجات سخن میگوید.
اما نکته اصلی این است: مکبث فقط قربانی جادوگران نیست. آنها وسوسه میکنند، اما او انتخاب میکند. آنها آیندهای را نشان میدهند، اما این مکبث است که خنجر را برمیدارد. همسرش او را تحریک میکند، اما این مکبث است که از اتاق پادشاه با دستهای خونین بیرون میآید. بنابراین نمیشود همه مسئولیت را به نیروهای بیرونی سپرد. تراژدی وقتی کامل میشود که انسان از وسوسه عبور میکند و آن را به تصمیم تبدیل میکند.
درباره رضا پهلوی نیز همین منطق صادق است. اگر او صرفاً در فضایی قرار گرفته باشد که اسرائیل، FDD یا نومحافظهکاران آمریکایی از نام و موقعیتش استفاده میکنند، میتوان گفت بخشی از ماجرا بازیچه شدن است. اما اگر او آگاهانه بپذیرد که راه بازگشت به قدرت از تشدید تحریمها، حمله خارجی، تخریب زیرساختها، زدن ظرفیت حکمرانی ایران، و فرسایش جامعه ایرانی میگذرد، دیگر نمیتوان او را فقط ابزار دانست. آنجا با انتخاب روبهرو هستیم. انتخابی سیاسی و اخلاقی.این قیاس برای فهم سیاست اپوزیسیون در تبعید مهم است. کسی که کشور را نه به عنوان جامعهای زنده، بلکه به عنوان تخت ازدسترفته میبیند، ممکن است به نقطهای برسد که درد مردم را فقط هزینه بازگشت خود بداند. از آن لحظه، دیگر زبان «نجات»، «آزادی» و «آینده بهتر» کافی نیست. باید دید این آینده قرار است از چه مسیری ساخته شود. اگر مسیر آن از جنگ، تحریم، فروپاشی، و همراستایی با پروژههای امنیتی اسرائیل و نومحافظهکاران آمریکایی عبور کند، نامش نجات نیست؛ نامش همان تراژدی مکبثی است: تاجی که با خون آغاز میشود، در نفرین پایان مییابد.
"حسین قتیب"
۲۱۵
۲۱:۲۳
شبی که آمدم از خاکِ خویش، دور بسوزچراغ نیست در این خانه؟ از تَنور بسوزمرا که سالها پیش از وطن بریده شدمدوباره از سرِ شب تا پس از فجور بسوزبه یاد آن لبِ خندان که در زمانه نماندچراغِ کوچهی متروکه را، صبور بسوزتو ای ستاره که بر بامِ غربتم پیداستبه جای آنکه بتابی، شبیهِ نور بسوزبرای آنکه نمیآید و نخواهد بوددو شمعِ روشن و یک بسترِ حضور بسوزبه دستِ خاطره افتادهام، رهایم کنکتابِ کهنهی من را و هر سطور بسوزاگر قرار به ماندن نبود از اول کارچرا نشاندیام اینجا؟ به این عبور بسوزدو چشمِ مادرم آن سوی مرز، خشکیدهستبرای دیدنِ من، چشمِ راهِ دور بسوزدلم به سمتِ همان دستهای پیر کشیدبه جای زائرِ بیدست، بر قبور بسوزبه جای آنکه بپرسی چرا غریبه شدمبپرس از آن شبِ تبعید را، ضرور بسوزشبی که از پدرم خواستم اجازهی رفتنگاهِ او که فرو ریخت، دل صبور بسوزدلم برای صدای اذانِ صبحی تنگکه از منارهی شهرم، رسد به شور بسوزبرای یار که در خاطرات میماندبسوز خاطرهها را، تو از غرور بسوزتمامِ نالهی این شبنشینِ بیخوابیبه گوشِ هرکه شنید و نشد ستور، بسوزنه از زبانِ من امشب شکایتی بشنوفقط دو دستِ مرا بر سرِ تَنور بسوز
نشستهام به همان پنجره که میسوزمبه یادِ آنچه ندیدم دگر، که میسوزمبه وقتِ صبحِ تو، من تازه خواب میبینمبه وقتِ خوابِ تو هم در سحر، که میسوزمبرای آنکه در آن شهر مانده، اشک میریزمبرای آنکه در این شهر سر، که میسوزمتمامِ کوچهی کودکیام شده ویرانو من به سایهی یک رهگذر، که میسوزمشبیه شمع که هیچکس کنارش نیستبه خویش روشنم و دربهدر، که میسوزمبه هر زبان که نوشتم تو را، نشد که شدیبه فارسی مرا سخن شعرِ تر، که میسوزمتو ای صدای اذانی که در سرم پیچیدهنوز در دلِ من، بیشتر، که میسوزمکتابِ شعرِ تو را روی میز جا دادمکنارِ عکس، من و چشمِ تر، که میسوزمبه خاطراتِ تو دیشب پناه بردم و بازبه جای پرسه به خواب و خبر، که میسوزمدلم برای زنی تنگ شد که سالیان درازبه دستِ او سپریدم بسر، که میسوزمو دستِ او که دگر نیست تا بگیرد دستشده است شعلهی روی جگر، که میسوزممن از تبارِ کسانم که سوختند به سکوتنه شعلهام، نه شراری، دگر، که میسوزمبه هیچ آینه دیگر نگاه نتوانمشبیهِ هیچکسم در نظر، که میسوزمتمامِ خاطرِ من کاغذیست در طوفانچه فایدهست از این بال و پر؟ که میسوزمنه پای رفتنم آمد، نه تاب ماندنم استمیانِ ماندن و رفتن، منم، که میسوزم
قلم به دستِ زمانه، تمامِ ما را سوختنخواست شعر بسازد، شعار ما را سوختبه مرزها که رسیدم، دو دست خالی بودزمانه آمد و آن دستهای ما را سوختبرای آنکه نسوزم، چراغ آوردندبه جای جای اتاقم، سیاه ما را سوختبه مادرم خبر از حالِ من رساندند، لیکنگفت کس به کسی، در سکوت، تنها سوختبه دستِ من به گذر نامهای سپردند ونگفت آنکه نمیآید از قفا را سوختتو را به قابِ خودت بُرد روزگار، و مرابه فاصله از تو، در انتها جا، سوختپدر سکوت نمود و سکوت او ما رابه جای آنکه نگوید، بگفت و آرا سوختدو شهرِ زنده در این سینه میکشید نفسیکی به دستِ زمان مُرد و آن دگر را سوختهر آنچه از وطنم در دلم نگه کردمبه جای آنکه بماند، در این بلایا سوختبه خاک گور من اما هنوز گرمی هستبه این دلیل که آتش، تمامِ ما را سوختقلم به آخر نامه نوشت با لبخند:هر آنکه سوخت، در آغاز، کارِ خود را سوخت
نشستهام به همان پنجره که میسوزمبه یادِ آنچه ندیدم دگر، که میسوزمبه وقتِ صبحِ تو، من تازه خواب میبینمبه وقتِ خوابِ تو هم در سحر، که میسوزمبرای آنکه در آن شهر مانده، اشک میریزمبرای آنکه در این شهر سر، که میسوزمتمامِ کوچهی کودکیام شده ویرانو من به سایهی یک رهگذر، که میسوزمشبیه شمع که هیچکس کنارش نیستبه خویش روشنم و دربهدر، که میسوزمبه هر زبان که نوشتم تو را، نشد که شدیبه فارسی مرا سخن شعرِ تر، که میسوزمتو ای صدای اذانی که در سرم پیچیدهنوز در دلِ من، بیشتر، که میسوزمکتابِ شعرِ تو را روی میز جا دادمکنارِ عکس، من و چشمِ تر، که میسوزمبه خاطراتِ تو دیشب پناه بردم و بازبه جای پرسه به خواب و خبر، که میسوزمدلم برای زنی تنگ شد که سالیان درازبه دستِ او سپریدم بسر، که میسوزمو دستِ او که دگر نیست تا بگیرد دستشده است شعلهی روی جگر، که میسوزممن از تبارِ کسانم که سوختند به سکوتنه شعلهام، نه شراری، دگر، که میسوزمبه هیچ آینه دیگر نگاه نتوانمشبیهِ هیچکسم در نظر، که میسوزمتمامِ خاطرِ من کاغذیست در طوفانچه فایدهست از این بال و پر؟ که میسوزمنه پای رفتنم آمد، نه تاب ماندنم استمیانِ ماندن و رفتن، منم، که میسوزم
قلم به دستِ زمانه، تمامِ ما را سوختنخواست شعر بسازد، شعار ما را سوختبه مرزها که رسیدم، دو دست خالی بودزمانه آمد و آن دستهای ما را سوختبرای آنکه نسوزم، چراغ آوردندبه جای جای اتاقم، سیاه ما را سوختبه مادرم خبر از حالِ من رساندند، لیکنگفت کس به کسی، در سکوت، تنها سوختبه دستِ من به گذر نامهای سپردند ونگفت آنکه نمیآید از قفا را سوختتو را به قابِ خودت بُرد روزگار، و مرابه فاصله از تو، در انتها جا، سوختپدر سکوت نمود و سکوت او ما رابه جای آنکه نگوید، بگفت و آرا سوختدو شهرِ زنده در این سینه میکشید نفسیکی به دستِ زمان مُرد و آن دگر را سوختهر آنچه از وطنم در دلم نگه کردمبه جای آنکه بماند، در این بلایا سوختبه خاک گور من اما هنوز گرمی هستبه این دلیل که آتش، تمامِ ما را سوختقلم به آخر نامه نوشت با لبخند:هر آنکه سوخت، در آغاز، کارِ خود را سوخت
۱۰۰
۲۱:۵۵