بااین حرفش سه تایی خندیدیم
فرهاد: -خیلی خوشحالم که تورو دوباره اینجامیبینم داداش، خیلی دلمون واست تنگ شده بود
رامین: -آره، جات تو اداره خیلی خالی بود، اون ماموریتی که قراربود مثل همیشه باهم باشیم هم نیومدی، زیاد خوش نگذشت خدایی
فرهاد: -مگه سرگرمیه که بهت خوش نگذشته؟
رامین: -ساکت شو، چرا گندمیزنی به فاز احساسیم؟
لبخند دندون نمایی زدم-خیلی خب دعوا نکنید، منم دلم واستون تنگ شده بودنفسی بیرون دادم-چه میشه کرد، وضع زندگی ماهم ازاین بهترنمیشه دیگه
فرهاد: -حتما حکمتی توش بوده داداش، اینجوری نگو
رامین: -شایدم فرصتی بوده تا طرفو خوب بشناسی...
خواست ادامه بده اما بانگاه سنگین فرهاد ساکت شدرامین: من برم به کارم برسم، کاری ندارین-نه داداش، بروبه کارهات برسازاتاق رفت بیرون پشت سرش هم فرهاد رفت،
شاید حق با رامین باشه، باید مائده رو خوب میشناختم، اصلا انگار نمیشناختم، همیشه اینجور وقتا دوطرف مقصرن ولی یکی کمتر یکی بیشتر.....
نویسنده؛ اسرا بانو
─┅─═ঊঈ



ঊঈ═─┅─ #داسـتـانهـایکـوتاهورمـانهـایمذهـبی ─┅─═ঊঈ



ঊঈ═─┅─
فرهاد: -خیلی خوشحالم که تورو دوباره اینجامیبینم داداش، خیلی دلمون واست تنگ شده بود
رامین: -آره، جات تو اداره خیلی خالی بود، اون ماموریتی که قراربود مثل همیشه باهم باشیم هم نیومدی، زیاد خوش نگذشت خدایی
فرهاد: -مگه سرگرمیه که بهت خوش نگذشته؟
رامین: -ساکت شو، چرا گندمیزنی به فاز احساسیم؟
لبخند دندون نمایی زدم-خیلی خب دعوا نکنید، منم دلم واستون تنگ شده بودنفسی بیرون دادم-چه میشه کرد، وضع زندگی ماهم ازاین بهترنمیشه دیگه
فرهاد: -حتما حکمتی توش بوده داداش، اینجوری نگو
رامین: -شایدم فرصتی بوده تا طرفو خوب بشناسی...
خواست ادامه بده اما بانگاه سنگین فرهاد ساکت شدرامین: من برم به کارم برسم، کاری ندارین-نه داداش، بروبه کارهات برسازاتاق رفت بیرون پشت سرش هم فرهاد رفت،
شاید حق با رامین باشه، باید مائده رو خوب میشناختم، اصلا انگار نمیشناختم، همیشه اینجور وقتا دوطرف مقصرن ولی یکی کمتر یکی بیشتر.....
─┅─═ঊঈ
۹
۱۱:۰۵
¤¤ #دوسال_بعد ¤¤
-از فرهاد به امیرعلی، از فرهاد به امیرعلی
بیسیم رو فشار دادم-فرهاد به گوشم
-سوژه خودشو به منطقه رسوند
-دریافت شد، تمام
رو کردم سمت رامین-من میرم بالای تپه، هروقت بهت گفتم خودتو آماده کن
-چشم
از ماشین پیاده شدم و سریع خودمو به بالای تپه رسوندم، وقتی مطمئن شدم سوژه وارد کارخونه شده دستمو گذاشتم رو هندزفری نامرئیای که تو گوشم بود-وضعیت سفیده، خودتونو برای عملیات آماده کنید
از تپه رفتم پایین و سوار ماشین شدم، به همراه رامین و سروان حسینی وسایل مورد نیازمونو آماده کردیم و از ماشین پیاده شدیم، دستمو گرفتم بالا و به فرهاد علامت دادم، همینکه دستمو گرفتم پایین به همراه رامین و فرهاد و بقیهی گروه وارد کارخونه شدیم، عده ای از قاچاقچیا با دیدنمون خواستن صلاحشونو دربیارن -اینجا محاصرهس، بهتره خودتونو تسلیم کنید
صدای شلیک از طبقه بالا اومد و ما وارد عملیات شدیم، به همراه چندنفردیگه رفتیم طبقه بالا و یه عده رو دستگیر کردیم، چشم چرخوندم تا بلکه اون شخصی که لقب خودشو گذاشته سلطان رو پیداکنم، همون لحظه نگاهم به سایهی مردی کشیده شد، آروم آروم سمتش رفتم، همینکه یکم بهش نزدیک شدم سمتم چرخید و بهم شلیک کرد، سوزش بدی تو بازوم حس کردم، خواست فرارکنه به پاش شلیک کردم و تعادلشو ازدست داد و افتاد رو زمین،
فرهاد با ترس سمتم اومد -چیشده امیرعلی؟
-هیچی... بدو بهش دستبند بزن
از درد لبمو به دندون گرفتم و نشستم روزمین فرهاد به سلطان دستبند زد و بلندش کرد و داد زد: -سریع آمبولانس خبر کنید.
سریع آمبولانس رسید و منو سوارش کردن، رامین همراهم سوار آمبولانس شد-الان میرسیم داداش
-بد داره میسوزه
-اشکال نداره این همه تو عملیات ها تیرخوردی اینم روش
-ممنون بابت دلداریت
-خواهش میکنم وظیفهس
تک خنده زدم اونم خندید-دیوونه
-خیلی خب دیگه اینقدر حرف نزن اینهمه داری درد میکشی
داشتم قهوهمو میخوردم که یهو یه نفر زد رو شونهم، نرگس و مبینا اومدن روبه روم نشستنمبینا: -اینقدر که قهوه خوردی دیگه منم حالم داره به هم میخوره
-خوابم میاد
نرگس: -حتما دیشب هم تا لنگ صبح بیدار بودی
-وای آره، داشتم درس میخوندم، این ترم بنظرم خیلی درساش سخت ترشدن واقعا دیگه نمیتونم
مبینا: -آره، ترم اول بهتربود، هعیی
نرگس: -پاشید ببینم، خدا دوتا تنبل نصیب من کرد، پاشید کلاس استاد حیدری شروع شد ایندفعه دوباره بعد از اون وارد کلاسش بشیم حتما ردمون میکنه این روزها همش به ما گیرداده
دستمو گذاشتم جلوی دهنش-باشه بابا خوردیمون عه
کیفمو برداشتم و انداختمش رو دوشم، به همراه مبینا و نرگس وارد کلاس شدیم، خداروشکر استاد هنوز نیومده بود،منم مثل همیشه به پسرای کلاس بی توجهی بودم و نشستم سرکلاس.استاد وارد شد و هممون به احترامش ایستادیم و به گفتن بفرمایین از جانب استاد، نشستیم، اونم شروع کرد به حضور غیاب، نوبتم که رسید خواستم یجوری بگم هستم تا بهش نشون بدم من اهل دیر کردن نیستم، همین که گفت رستگار گفتم بله، اما... از پشت سرم صدای یه پسر اومد، سرمو چرخوندم و با دیدن ایلیا نزدیک بود شاخم دربیاد، من اولش با تعجب نگاش میکردم بعد اخم کردم اما اون لبخند از لب هاش کنار نمیرفت، خدایا دارم درست میبینم؟! چرااولین بار متوجهش نشدم!؟
باصدای استاد سرمو برگردوندم و با کلی علامت سوال به فکر فرو رفتم، درس امروز رو هم نفهمیدم. با گفتن خسته نباشید استاد سریع وسایلمو جمع کردم تا از کلاس برم بیرون، نمیخواستم باهاش رو دررو بشم،ازدستش عصبانی بودم، از کلاس زدم بیرون، به ایلیا که داشت صدام میزد توجهی نکردم و به راهم ادامه دادم،
همون لحظه اومد و مقابلم ایستاد
-برید کنار
-وایسین کارتون دارم
-من با شما کاری ندارم فهمیدین؟ برید کنار
-ساراخانم خب یه لحظه وایسین
-اقا ایلیا بخدا نرید کنار همینجا دادوبیداد راه میندازم ها
اخم کرد و گفت: _مگه اتفاقات دوسال پیش تقصیرمن بودن؟ تنها اشتباهم این بود که رفتم، میدونم، میخواین به پاهاتون بیفتم بگم غلط کردم؟ اصلا میخواین همینجا دادبزنم جلوی این جماعت ازتون معذرت بخوام؟ بابا یکم انصاف داشته باشین، من مجبور بودم که برم
─┅─═ঊঈ
۱۱
۱۱:۰۵
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
#داستانی_آموزنده
حضرت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمود:
در میان بنیاسرائیل، عابدی زیبا و خوشسیما بود. زندگی خود را از راه درستکردن زنبیل از برگ خرما میگذراند.
روزی از کنار خانه پادشاه میگذشت. کنیزِ همسر پادشاه او را دید. وارد قصر شد و از زیبایی و جمال عابد برای بانوی خود تعریف کرد. زن گفت: «به وسیلهای او را داخل قصر کن.»
همین که عابد وارد شد، چشم همسر سلطان به او افتاد و از حسن و جمالش در شگفت شد. از او درخواست نزدیکی کرد، ولی عابد امتناع ورزید. زن دستور داد درهای قصر را ببندند.
به عابد گفت: «غیرممکن است؛ باید من از تو کام بگیرم و تو نیز از من بهره ببری.»
عابد، چون راه چاره را بسته دید، پرسید: «بالای قصر شما محلی نیست که در آنجا وضو بگیرم؟»
زن به کنیز گفت: «ظرف آبی بالای قصر ببر تا هرچه میخواهد انجام دهد.»
عابد بر فراز قصر رفت و با خود گفت: «ای نفس! چندین سال است که شب و روز مشغول عبادتی؛ آیا میخواهی با یک عمل ناچیز آن را تباه کنی؟ اکنون خود را از این بام به زیر انداز. مردن بهتر از آن است که این کار را انجام دهی.»
نزدیک بام رفت. دید قصر بسیار مرتفع است و هیچ دستاویزی نیست که خود را به آن بیاویزد تا به زمین برسد.
حضرت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمود: همین که عابد خود را آماده انداختن کرد، به جبرئیل امر شد: «فوراً به زمین برو؛ بنده ما از ترس معصیت میخواهد خود را به کشتن دهد. او را با بال خود دریاب تا آسیب نبیند.»
جبرئیل، عابد را در راه، همچون پدری مهربان گرفت و بر زمین گذاشت.
عابد از قصر پایین آمد و به منزل خود بازگشت. زنبیلهایش در همانجا مانده بود. همسرش پرسید: «پول زنبیلها را چه کردی؟»
گفت: «امروز چیزی عاید نشد.»
زن گفت: «امشب با چه افطار کنیم؟»
جواب داد: «باید به گرسنگی صبر کنیم؛ ولی تو تنور را روشن کن تا همسایگان متوجه نشوند ما نان تهیه نکردهایم؛ زیرا آنان به فکر ما خواهند افتاد.»
زن تنور را روشن کرد و با شوهرش شروع به صحبت نمود. در این میان، یکی از زنان همسایه برای بردن آتش وارد شد.
زن عابد گفت: «از تنور آتش بگیر.»
آن زن به مقدار لازم آتش برداشت و هنگام رفتن گفت: «شما گرم صحبت نشستهاید؛ نانهایتان در تنور است و نزدیک است بسوزد!»
زن عابد نزدیک تنور آمد و دید نانهای بسیار خوب و مرتبی در اطراف تنور قرار دارد. نانها را بیرون آورد و نزد شوهرش برد و گفت:«تو در پیشگاه خداوند منزلتی داری که برایت نان آماده میشود. از خداوند بخواه که بقیه عمر ما را از بدبختی و ذلت نجات دهد.»
عابد گفت:«صبر بر همین زندگانی بهتر است.»
الأنوار النعمانیة، شیخ نعمتالله جزائری، ص ۱۱۷.
#یـا_لثـارات_الخـامنـهای🚩
#اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
@DASTAN9 
حضرت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمود:
در میان بنیاسرائیل، عابدی زیبا و خوشسیما بود. زندگی خود را از راه درستکردن زنبیل از برگ خرما میگذراند.
روزی از کنار خانه پادشاه میگذشت. کنیزِ همسر پادشاه او را دید. وارد قصر شد و از زیبایی و جمال عابد برای بانوی خود تعریف کرد. زن گفت: «به وسیلهای او را داخل قصر کن.»
همین که عابد وارد شد، چشم همسر سلطان به او افتاد و از حسن و جمالش در شگفت شد. از او درخواست نزدیکی کرد، ولی عابد امتناع ورزید. زن دستور داد درهای قصر را ببندند.
به عابد گفت: «غیرممکن است؛ باید من از تو کام بگیرم و تو نیز از من بهره ببری.»
عابد، چون راه چاره را بسته دید، پرسید: «بالای قصر شما محلی نیست که در آنجا وضو بگیرم؟»
زن به کنیز گفت: «ظرف آبی بالای قصر ببر تا هرچه میخواهد انجام دهد.»
عابد بر فراز قصر رفت و با خود گفت: «ای نفس! چندین سال است که شب و روز مشغول عبادتی؛ آیا میخواهی با یک عمل ناچیز آن را تباه کنی؟ اکنون خود را از این بام به زیر انداز. مردن بهتر از آن است که این کار را انجام دهی.»
نزدیک بام رفت. دید قصر بسیار مرتفع است و هیچ دستاویزی نیست که خود را به آن بیاویزد تا به زمین برسد.
حضرت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمود: همین که عابد خود را آماده انداختن کرد، به جبرئیل امر شد: «فوراً به زمین برو؛ بنده ما از ترس معصیت میخواهد خود را به کشتن دهد. او را با بال خود دریاب تا آسیب نبیند.»
جبرئیل، عابد را در راه، همچون پدری مهربان گرفت و بر زمین گذاشت.
عابد از قصر پایین آمد و به منزل خود بازگشت. زنبیلهایش در همانجا مانده بود. همسرش پرسید: «پول زنبیلها را چه کردی؟»
گفت: «امروز چیزی عاید نشد.»
زن گفت: «امشب با چه افطار کنیم؟»
جواب داد: «باید به گرسنگی صبر کنیم؛ ولی تو تنور را روشن کن تا همسایگان متوجه نشوند ما نان تهیه نکردهایم؛ زیرا آنان به فکر ما خواهند افتاد.»
زن تنور را روشن کرد و با شوهرش شروع به صحبت نمود. در این میان، یکی از زنان همسایه برای بردن آتش وارد شد.
زن عابد گفت: «از تنور آتش بگیر.»
آن زن به مقدار لازم آتش برداشت و هنگام رفتن گفت: «شما گرم صحبت نشستهاید؛ نانهایتان در تنور است و نزدیک است بسوزد!»
زن عابد نزدیک تنور آمد و دید نانهای بسیار خوب و مرتبی در اطراف تنور قرار دارد. نانها را بیرون آورد و نزد شوهرش برد و گفت:«تو در پیشگاه خداوند منزلتی داری که برایت نان آماده میشود. از خداوند بخواه که بقیه عمر ما را از بدبختی و ذلت نجات دهد.»
عابد گفت:«صبر بر همین زندگانی بهتر است.»
۵
۱۳:۳۸
#سخن_نگاشت ۱ | متن کامل پیام
۵
۱۴:۴۴
ارزش دیدن دارد چرا قبل از خواب باید وضو بگیریم؟
https://rubika.ir/dastan9
https://eitaa.com/dastan9
http://Splus.ir/dastan9
https://ble.ir/dastan9
۵
۱۴:۵۰
۵
۱۴:۵۱
سالاد ماکارونی مجلسی
مواد لازم :ذرت ۳۵۰ گرمقارچ ۳۵۰ گرمهویج ۳۵۰ گرمفلفل دلمهای ۲۰۰ گرمژامبون گوشت ۴۰۰ گرمنخود سبز ۳۵۰ گرمخیارشور ۴۵۰ گرمماکارونی ۵۰۰ گرممواد سس :روغن زیتون ۲ قنمک، فلفل سیاهمایونز ۱۰ قآبلیمو ۴ قپودر سیرآویشن
https://rubika.ir/dastan9
https://eitaa.com/dastan9
http://Splus.ir/dastan9
https://ble.ir/dastan9
مواد لازم :ذرت ۳۵۰ گرمقارچ ۳۵۰ گرمهویج ۳۵۰ گرمفلفل دلمهای ۲۰۰ گرمژامبون گوشت ۴۰۰ گرمنخود سبز ۳۵۰ گرمخیارشور ۴۵۰ گرمماکارونی ۵۰۰ گرممواد سس :روغن زیتون ۲ قنمک، فلفل سیاهمایونز ۱۰ قآبلیمو ۴ قپودر سیرآویشن
۴
۱۵:۲۴
#حکایت مردی که خیال میکرد همهچیز را میداند
روزی مردی نزد دانایی رفت و با غرور گفت:
«من سالهاست درس خواندهام و چیزهای زیادی میدانم. از هر دانشی، اندکی سررشته دارم و کمتر کسی میتواند چیزی به من یاد بدهد.»
مرد دانا لبخندی زد و چیزی نگفت.
مرد مغرور ادامه داد:
«من در سخن گفتن، بحث کردن و پاسخ دادن به دیگران مهارت دارم. اگر کسی با من وارد گفتوگو شود، بهراحتی میتوانم اشتباه او را ثابت کنم.»
دانا گفت:
«پس بیا کمی با هم قدم بزنیم.»
آن دو راه افتادند و به کنار رودخانهای رسیدند. قایقی آنجا بود و پیرمردی قایقران، مسافران را از این سوی رود به آن سوی رود میبرد.
مرد دانا و آن مرد مغرور سوار قایق شدند.
هنوز کمی از ساحل دور نشده بودند که مرد مغرور رو به قایقران کرد و پرسید:
«آیا فلسفه میدانی؟»
قایقران گفت:
«نه، من مرد سادهای هستم و از فلسفه چیزی نمیدانم.»
مرد مغرور خندید و گفت:
«پس نیمی از عمرت را از دست دادهای!»
کمی بعد پرسید:
«ادبیات چطور؟ شعر و سخنوری میدانی؟»
قایقران گفت:
«نه، سواد زیادی ندارم.»
مرد مغرور دوباره گفت:
«پس بخش دیگری از عمرت را هم از دست دادهای!»
قایق همچنان در میان رود پیش میرفت.
پیرمرد قایقران چیزی نگفت و آرام پارو میزد.
ناگهان باد شدیدی وزید. آسمان تیره شد و موجهای رودخانه بالا آمدند. قایق شروع به تکان خوردن کرد.
قایقران نگاهی به مرد مغرور انداخت و پرسید:
«شنا بلدی؟»
مرد با نگرانی گفت:
«نه!»
پیرمرد گفت:
«پس گمان میکنم تمام عمرت را از دست دادهای!»
مرد دانا که کنارشان نشسته بود، لبخند زد.
مرد مغرور تازه فهمید که دانستن بعضی چیزها، اگر در جای خودش به کار نیاید، دلیل برتری انسان نیست.
مولانا در این حکایت به نکتهای عمیق اشاره میکند:
دانش واقعی فقط این نیست که انسان چیزهای زیادی بداند؛مهمتر از آن، این است که بداند چه چیزی را کجا و چگونه به کار ببرد.
کسی ممکن است دربارهی هزاران موضوع اطلاعات داشته باشد، اما در لحظهای که زندگی از او چیزی واقعی میخواهد، دستش خالی باشد.و گاهی انسانی که ساده به نظر میرسد، دانشی دارد که در کتابها پیدا نمیشود؛دانشِ زندگی، تجربه و شناخت موقعیت.
حکمت حکایت:
دانستن، ارزشمند است؛اما فروتنی، دانایی را کامل میکند.
چون هرچه بیشتر بدانیم، اگر درست نگاه کنیم، بیشتر میفهمیم که هنوز چیزهای زیادی هست که نمیدانیم.
#یـا_لثـارات_الخـامنـهای🚩
#اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
@DASTAN9 
روزی مردی نزد دانایی رفت و با غرور گفت:
«من سالهاست درس خواندهام و چیزهای زیادی میدانم. از هر دانشی، اندکی سررشته دارم و کمتر کسی میتواند چیزی به من یاد بدهد.»
مرد دانا لبخندی زد و چیزی نگفت.
مرد مغرور ادامه داد:
«من در سخن گفتن، بحث کردن و پاسخ دادن به دیگران مهارت دارم. اگر کسی با من وارد گفتوگو شود، بهراحتی میتوانم اشتباه او را ثابت کنم.»
دانا گفت:
«پس بیا کمی با هم قدم بزنیم.»
آن دو راه افتادند و به کنار رودخانهای رسیدند. قایقی آنجا بود و پیرمردی قایقران، مسافران را از این سوی رود به آن سوی رود میبرد.
مرد دانا و آن مرد مغرور سوار قایق شدند.
هنوز کمی از ساحل دور نشده بودند که مرد مغرور رو به قایقران کرد و پرسید:
«آیا فلسفه میدانی؟»
قایقران گفت:
«نه، من مرد سادهای هستم و از فلسفه چیزی نمیدانم.»
مرد مغرور خندید و گفت:
«پس نیمی از عمرت را از دست دادهای!»
کمی بعد پرسید:
«ادبیات چطور؟ شعر و سخنوری میدانی؟»
قایقران گفت:
«نه، سواد زیادی ندارم.»
مرد مغرور دوباره گفت:
«پس بخش دیگری از عمرت را هم از دست دادهای!»
قایق همچنان در میان رود پیش میرفت.
پیرمرد قایقران چیزی نگفت و آرام پارو میزد.
ناگهان باد شدیدی وزید. آسمان تیره شد و موجهای رودخانه بالا آمدند. قایق شروع به تکان خوردن کرد.
قایقران نگاهی به مرد مغرور انداخت و پرسید:
«شنا بلدی؟»
مرد با نگرانی گفت:
«نه!»
پیرمرد گفت:
«پس گمان میکنم تمام عمرت را از دست دادهای!»
مرد دانا که کنارشان نشسته بود، لبخند زد.
مرد مغرور تازه فهمید که دانستن بعضی چیزها، اگر در جای خودش به کار نیاید، دلیل برتری انسان نیست.
دانش واقعی فقط این نیست که انسان چیزهای زیادی بداند؛مهمتر از آن، این است که بداند چه چیزی را کجا و چگونه به کار ببرد.
کسی ممکن است دربارهی هزاران موضوع اطلاعات داشته باشد، اما در لحظهای که زندگی از او چیزی واقعی میخواهد، دستش خالی باشد.و گاهی انسانی که ساده به نظر میرسد، دانشی دارد که در کتابها پیدا نمیشود؛دانشِ زندگی، تجربه و شناخت موقعیت.
دانستن، ارزشمند است؛اما فروتنی، دانایی را کامل میکند.
چون هرچه بیشتر بدانیم، اگر درست نگاه کنیم، بیشتر میفهمیم که هنوز چیزهای زیادی هست که نمیدانیم.
۳
۱۵:۵۶