تقدیم به مادرانمانـ
آن زمانها تنها در فکر بازی بودم و به هیچ چیز توجهی نداشتم𖧷تنها آرزویم قد کشیدنم بود.𖥸وقتی مادرم در حال پاک کردن سبزی بود،وقتی برای پدرم چای میریخت و با هم از روز مرگیهای هر روزه صحبت میکردند،وقتی مادرم با عشق و دلسوزی به پدرم خیره میشد اما حواسش به من بود تا مبادا لیوان چای را نبینم و بسوزم و به پدرم هم دلگرمی میداد که سلامتی مهم است نه رکود بازار،عشق را شناختم.
زمانی که عروسکم را روی پاهایم میخواباندم و با سوز آنچه از لالایی مادرم در ذهنم مانده بود را میخواندم، فکر میکردم من مادرم؛اما نمیدانستم مادر در لالایی گفتنهای شبانه خلاصه نمیشود𖥔مادر تنها در گفتنِ «مادر» خلاصه نمیشود.
مقام تو آنقدر بالا بود که هر وقت سَرت داد زدم روز خوشی ندیدم❥هر بار که حرفت را زمین زده و کار خود را پیش بردم هیچ نصیبم نشد جز تباهی.
وقتی تو در نهایت فداکاری پیشقدم میشدی تا دوباره لبخندم را ببینی شرمندگی را بیشتر حس میکردم𖥔𖥔حس میکردم و توبه میکردم و دوست داشتم دستانت را ببوسم و فریاد بزنم چقدر دوستت دارم⚘اما نتوانستم،شاید از روی غرور بود که باز هم جز پوچی هیچ نصیبم نشد.
باید آنقدر به دست و پایت بوسه زد تا گونههایت خیس شود،اشک بریزی و من نیز اشک بریزم،تا به حرمت اشکهایت،عاقبت بخیر شوم.
لایـک کـنـید
۱۲۱
۱۶:۵۹
نا امیدی


موضوع داستان: پندانه

روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك صندوقچه ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشهاى در وسط صندوقچه آن را به دو بخش تقسيم کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود..
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمىداد.
ماهی بزرگ براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار شیشۀ كه وجود داشت برخورد مىکرد، همان ديوار شيشهاى که او را از غذاى مورد علاقهاش جدا مىکرد…
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى صندوقچه غير ممکن است..
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط صندوقچه را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت.. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آنسوى صندوقچه نيز نرف؟!
ایامیدنید چرا؟
ديوار شيشهاى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سختتر، آن ديوار بلند باور خودش بود ! باوري از جنس محدودیت باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبورباوري از ناتوانی خويش....
روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك صندوقچه ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشهاى در وسط صندوقچه آن را به دو بخش تقسيم کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود..
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمىداد.
ماهی بزرگ براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار شیشۀ كه وجود داشت برخورد مىکرد، همان ديوار شيشهاى که او را از غذاى مورد علاقهاش جدا مىکرد…
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى صندوقچه غير ممکن است..
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط صندوقچه را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت.. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آنسوى صندوقچه نيز نرف؟!
ایامیدنید چرا؟
ديوار شيشهاى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سختتر، آن ديوار بلند باور خودش بود ! باوري از جنس محدودیت باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبورباوري از ناتوانی خويش....
۱۳۳
۱۷:۵۸
من ودوستم
موضوع داستان : درس عبرت
اول راهنمایی یه رفیق داشتم که با هم مدرسه می رفتیم. خونه شون دو تا کوچه با ما فاصله داشت. من هر روز ساعت هفت صبح، صبحونه خورده یا نخورده از خونه می زدم بیرون...زنگ مدرسه ساعت هفت و نیم می خورد.
از خونه مون تا مدرسه بیست دقیقه راه بود. می رفتم دَم در خونه ی رفیقم دنبالش،در خونه شون رو می زدم آقا تازه از خواب بیدار می شد. همین طور که خمیازه می کشید می گفت الان میام. با خون سردی لباس می پوشید، صبحونه می خورد، به موهای وزوزیش ژل می زد. هر بار صداش می زدم و می گفتم کجایی دیر شد فقط یه کلمه رو تکرار می کرد. اومدم ... اومدم. ساعت هفت و نیم تازه تشریف فرما می شد. تا وقتی به مدرسه برسیم از استرس سکته می کردم چون می دونستم اگهناظم مدرسه ما رو ببینه و نتونیم یواشکی بریم تو صف، یه تو گوشی مهمونش هستیم. هفته ای دو سه تا تو گوشی رو می خوردیم. به من و رفیقم می گفت کنار هم وایسیم، خودش رو به رومون بود. با دست راستش می زد تو گوش چپ من، با دست چپش می زد تو گوش راست اون.
هر بار تو گوشی میخوردیم رو می کرد بهم و میگفت به جون هر چی مَرده از فردا زودتر بیدار میشم. نمی دونم چرا با این قسم های دروغش نسل ما مردا منقرض نشد. این داستان چند ماه تکرار شد و من برای اشتباه یکی دیگه بارها و بارها تنبیه شدم.
دوست نداشتم تنها برم مدرسه، تو عالم رفاقت درست نبود به خاطر یه تو گوشی قرار هر روزمون رو بی خیال بشم. یه روز که داشتیم می رفتیم مدرسه، صد متر مونده بود به مدرسه بهش گفتم صبر کن من یه خودکار بخرم بیام، خودکار رو که خریدم دیدم نیست. از دور دیدم وارد مدرسه شد.
چند دقیقه هم برام صبر نکرد چون نمی خواست به خاطر من چند دقیقه دیر برسه مدرسه، نمی خواست به خاطر من حتی یه تو گوشی بخوره! اون از چشم ناظم در رفت و من نه!
اون روز تنها تو گوشی خوردم. نوش جونم مهم نبود دیگه درد نداشت ولی یه چی رو فهمیدم. اینکه تو زندگی برای همه ی ما حداقل یک بار اتفاق افتاده که به خاطر اشتباه دیگران تنبیه بشیم؛ اما باور کنید این تنبیه شدن نیست که درد داره، اون چیزی که درد داره این هست که بفهمی کسی که به خاطر اشتباهاتش مدت ها زجر کشیدی حاضر نیست یه بار، فقط یه بار جای تو باشه... برای همین درد هست که خیلی از آدم ها تنها زندگی می کنن، تنها مدرسه میرن !
حسین حائریانلایک فراموش نشه

موضوع داستان : درس عبرت
۱۲۶
۷:۰۰
❥داسـتان کـوتاه❥
دوسـتانی کـه ایـن پـیـام رو میـبیـنن لـطفا لایـک کـنن

130بشه لایکش پاکت داریم

۱۱۰
۱۰:۲۷
اینجا کلی چالش داریم


ble.ir/join/OTE0MzkzND
۱۱۲
۱۳:۲۴
کانال های زیر به فروش میرسد
۲۰۰۰ تومن کانال زیر
https://ble.ir/ulgulfulf
۱۵۰۰ تومن کانال زیر
https://ble.ir/pishyland
۱۰۰۰ تومن کانال زیر
https://ble.ir/editkadeee
۱۰۰۰ تومن کانال زیر
https://ble.ir/kgifufuf
۹۰۰تک تومن کانال زیر
https://ble.ir/fbfhf
۸۰۰ تک تومن کانال زیر
https://ble.ir/594930
۲۰۰تک تومن کانال زیر
https://ble.ir/wertr
جهت خریداری به آیدی(@modirittt)مراجعه کنید
#مدیر
۲۰۰۰ تومن کانال زیر
https://ble.ir/ulgulfulf
۱۵۰۰ تومن کانال زیر
https://ble.ir/pishyland
۱۰۰۰ تومن کانال زیر
https://ble.ir/editkadeee
۱۰۰۰ تومن کانال زیر
https://ble.ir/kgifufuf
۹۰۰تک تومن کانال زیر
https://ble.ir/fbfhf
۸۰۰ تک تومن کانال زیر
https://ble.ir/594930
۲۰۰تک تومن کانال زیر
https://ble.ir/wertr
جهت خریداری به آیدی(@modirittt)مراجعه کنید
#مدیر
۱۱۸
۱۶:۴۲
بازارسال شده از ااااا
۱
۱۴:۳۰