بیشتر آدمها منتظرن تا شرایط عالی بشه.اونا که به جایی رسیدن،همونایی بودن که توی بدترین شرایط،بهترین تصمیمها رو گرفتن.
همین امروز کافیه.
۵۱
۵:۰۶
در گوشهی تاریکِ یک اتاقِ ساکت، در میانِ گرد و غبارِ معلق در نور، یک دنیای کوچک و تمامعیار وجود داشت: یک آکواریوم کروی و شیشهای. در میانهی این حبابِ شفاف، یک ماهیِ طلایی تنها پادشاهِ این قلمروِ بیانتها بود. فلسهای او، همچون تکههایی از خورشیدِ حبسشده، با هر حرکتِ ملایم در آب، نوری دراماتیک و لرزان از خود ساطع میکردند.
او در این زندانِ شفاف، مدام در دایرهای بیانتها میچرخید. دیوارههای خمیده و شیشهای، جهانِ او را به شکلی کج و معوج نشان میدادند؛ انگار که تمامِ حقیقت، در میانهی این انحناهای شیشهای، پیچیده و گم شده است. ماهی، با هر حرکتِ بالههای ظریف و ریشهمانندش، تلاش میکرد تا فاصلهی میانِ بدن خود و آن دیوارِ سخت و صیقلی را لمس کند، اما هر بار، به همان سکونِ بیرحم بازمیگشت.
در اعماقِ ذهنِ این موجود کوچک، که شاید کلمهای برای بیانش نداشت، آرزویی بزرگ در تلاطم بود. او در خیالِ خود، نه در این حبابِ کوچک، بلکه در پهنهی بیکرانِ اقیانوسها بود؛ جایی که نور، از میانِ امواجِ عظیم و آبی، به صورت رشتههای درخشان به پایین میتابد و ماهی میتواند در میانِ تپههای شن و در میانِ همدمانی بیشمار، شنا کند. او آرزو داشت که روزی، این مرزِ شیشهای فرو بریزد و او، به جای چرخش در دایرهای تکراری، در شکوهِ بیکرانِ آزادی، غرق شود. اما فعلاً، تنها صدایِ آرامِ برخوردِ آب با شیشه بود که در سکوتِ اتاق، تنها موسیقیِ این آرزویِ پنهان را نوازی میکرد.
#داستانکوتاه
@dastan_ku_ta_h
۴۸
۷:۴۹
هوا سنگین بود، چنان که گویی اتمسفر زمین از شدت سکوت، در حال فروپاشی است. در افق، خورشید نه در حال غروب، که در حال مرگ بود؛ پدیدهای غریب، همان گرفتگیِ خونین، نور را از آسمان میربود و تنها سایهای متمایل به ارغوانی و خاکستری بر زمین میافکند. در پسزمینه، قلعهای عظیم و باشکوه، همچون هیولایی سنگی از دل زمین بیرون زده بود؛ دیوارههای بلند و سیاه آن، با تاریکیِ در حال وقوع، چنان در هم آمیخته بودند که گویی قلعه، بخشی از خودِ شب است.
در مرکز این سکونِ هولناک، بر فرازِ استخوانهای سفید و بیجانِ پیکری انسانی که سالها در زیر لایهای از غبار و فراموشی رها شده بود، کلاغی سیاه ایستاده بود. کلاغ، همچون نگهبانی از قلمروِ پس از مرگ، بر روی جمجمهی اسکلت نشسته بود. پرهای او، چنان سیاه و براق بودند که گویی از شبِ مطلق بافته شدهاند. چشمهای درخشان و زرد کلاغ، در میانهی تاریکیِ خورشید، با شدتی نافذ، به افق خیره شده بودند.
در آن لحظهی گرفتگی، وقتی ماه، لبههای آتشین خورشید را میبرید، سکوت شکسته شد. کلاغ، با باز کردن بالهای وسیع و سنگین خود، صدایی خشن و شیءگونه از گلو خارج کرد؛ فریادی که نه برای صدا کردن کسی، بلکه برای اعلامِ آغازِ عصرِ تاریکی بود. در آن لحظه، میان اسکلتِ بیجان، قلعهی متروکه و کلاغِ سیاه، پیوندی از ابدیت و فنا برقرار شد؛ انگار که زمان، برای لحظهای، از حرکت بازایستاده بود تا این صحنهی دراماتیک را در حافظهی هستی ثبت کند.
#داستانکوتاه
@dastan_ku_ta_h
۴۵
۸:۰۳
نورِ ملایم و طلاییِ خورشید، در میانِ برگهای درختانِ میوه، رقص میکرد و مزرعه را در آغوش میگرفت. در این گوشهی دنج از جهان، جایی که بوی چمنهای تازه و خاکِ مرطوب به مشام میرسید، دنیایی از معصومیت جریان داشت. دختری کوچک، با اندامی پُری و صورتی که همچون گلهای شکفته، سرشار از لطافت بود، در میانِ گوسفندان ایستاده بود.
موهای او، بلوندِ طبیعی و درخشان، همچون رشتههای طلا در زیر نور میدرخشیدند. او با دقت و ظرافتی کودکانه، موهای چتری و پرپشتش را به سبک گربهای بسته بود تا از جلوی چشمانِ کنجکاوش کنار بروند. آنچه بیشتر از همه در میانِ این طبیعتِ سرسبز، خودنمایی میکرد، چکمههای سبزِ براقی بود که به پا داشت؛ چکمههایی که با هر قدم، انگار تکهای از خودِ طبیعت را با خود به دامن مزرعه میآوردند، درست مانند قهرمانِ افسانهایِ «گربه چکمهپوش»، اما در نسخهای کوچک، بیگناه و دوستداشتنی.
او با لبخندی که از سر و روی شیرینیاش میبارید، مشغولِ انجامِ وظیفهی مهمش بود: شیر دادن به یک برهی کوچک و بیبیدندان. در دستان ظریفش، ابزاری بچگانه و رنگارنگ داشت که با هر حرکت، دنیای کوچک او را رنگینتر میکرد. صدای «مِــه»ی آرام برهی کوچک و خندههای ریز دختر، در میانِ وزش باد، سیمفونیِ شادی میساخت. در آن لحظه، هیچ غم و اندوهی در جهان وجود نداشت؛ تنها پیوندِ عمیقِ یک روحِ کوچک و پاک با شکوهِ بیدلیایِ طبیعت بود.
#داستانکوتاه
@dastan_ku_ta_h
۴۶
۸:۱۴
زینب هستم ؛ بافنده ے مکرومہ و رافیا هاے زیبا و خاص♡♡من اینجام تا سفارش هاے خانم هاے باسلیقہ و خوش ذوقمون رو بگیرم و با عشق و هنرے کہ دارم ترکیب کنم و در نهایت یہ شاهکار براشون ارسال کنم. 🤌🥹ارسال به سراسر کشور داریم .جهت سفارش :@Ms_Bafandeh_12
۴۷
۸:۲۶
معرفی تخصصی همهچیز
۴۲
۱۰:۰۱
فروش فوری املاک شما
۴۶
۱۰:۰۱
((داستانهایکوتاه،شعرودلنوشتهبسیارجذابودوستداشتنی))
حتماعضوشیدچونکلیداستانهایجذاب،شعرودلنوشته گذاشتیم🥰
۵۳
۱۴:۰۱
۱۲
۱۷:۳۰
۱۳
۱۷:۳۰