تا فردا خماری
۳۸۷
۱۸:۱۴
مایل به پارتتت؟؟؟
۳۸۰
۹:۲۵
بزارررر
۳۸۳
۹:۲۵
نزاررررر
۳۸۹
۹:۲۵
#پارتـ.32حیرتـ.زده
لوکا به پدرش گفت:تو حرف من باور میکنی دیگه؟پادشاه جواب داد:البته اما باید به دنبال آن شخصی بگردیم که اون حرف هارا به تو گفت•پیرزن کمی به پادشاه نگاه کرد که یادش افتاد حرف هایش به پادشاه را و محض متوجه شدنش تعظیم کرد پادشاه گفت:نیازی نیست فقط لطفا به من کمک کن که اگر پسرم زنده است پیدایش کنم
نویسنده:لونا
لوکا به پدرش گفت:تو حرف من باور میکنی دیگه؟پادشاه جواب داد:البته اما باید به دنبال آن شخصی بگردیم که اون حرف هارا به تو گفت•پیرزن کمی به پادشاه نگاه کرد که یادش افتاد حرف هایش به پادشاه را و محض متوجه شدنش تعظیم کرد پادشاه گفت:نیازی نیست فقط لطفا به من کمک کن که اگر پسرم زنده است پیدایش کنم
نویسنده:لونا
۴۶۱
۲۱:۱۵
فداتتتت داداشمی این ممبر واقعیه با دقته🫡بعد این رمان میزارممم🤌
#ستی
۳۹۱
۱۷:۰۷
#پارتـ.33حیرتـ.زده پیرزن سرپا شد و کمی به پادشاه نگاه کرد پادشاه که انگار چیزی یادش امده بود به دیوار خیره شده بود#فلش بکجادیس:تو باید با من ازدواج میکردی تا قدرت روز و شب مال ما میشد ولی توو گند زدی به همه چیپادشاه:ـولشون کن جادیس#حالپادشاه به حرف آمد و گفت:جادیس کار جادیس هست که این بلا هارو به سر ما اورد همون شخصی که مادر بچه هام و پسرم و ازم گرفت لوکا حیرت زده به پدر نگا میکرد نمیدانست ماجرا از چه قراره ولی پیرزن دانا که همه چی را به یاد اورده بود نه•
نویسنده:لونا
نویسنده:لونا
۳۸۷
۱۳:۳۶
#پارتـ.34حیرتـ.زده
لوکا فهمید که هرچی هست مربوط به گذشته هست پس ترجیح داد چیزی نگه تا بعدا از پدرش بپرسه پیرزن گفت:اما جادیس خیلی وقته ظاهر نشده هیچکس هیچ خبری ازش نداره از کجا پیداش کنیم پادشاه گفت فقط باید صبر کنیم تا الکس بیاد مطمئن الکس هم جادیس اونجوری کرده پس شاید سرنخی پیدا کنیم ازش پیرزن ساکت موند و چیزی نگفت لوکا که نمیتوانست بیشتر از این تحمل کند از پدرش پرسید=جادیس کی هست چه دشمنی با ما داره؟!
نویسنده:لونا
لوکا فهمید که هرچی هست مربوط به گذشته هست پس ترجیح داد چیزی نگه تا بعدا از پدرش بپرسه پیرزن گفت:اما جادیس خیلی وقته ظاهر نشده هیچکس هیچ خبری ازش نداره از کجا پیداش کنیم پادشاه گفت فقط باید صبر کنیم تا الکس بیاد مطمئن الکس هم جادیس اونجوری کرده پس شاید سرنخی پیدا کنیم ازش پیرزن ساکت موند و چیزی نگفت لوکا که نمیتوانست بیشتر از این تحمل کند از پدرش پرسید=جادیس کی هست چه دشمنی با ما داره؟!
نویسنده:لونا
۳۵۵
۱۱:۳۷
حیرتـ.زده
:#پارتـ.35حیرت زدهپدرش خیره شد به چشمای لوکا با تاسف شروع به تعریف کرد:یه هفته بعد از اومدنتون جادیس شبانه اومد تو اتاق خوابتون تا شما رو ببره ما صدای گریه رو شنیدیم با عجله اومدیم دیدیم یه عنکبوت بزرگی هست غافل از عقدش که باهاش ازدواج نکردم تا قدرتمون بیشتر شه تبدیل شده به اون هیولا شما دوتا تو مشتش بودید اما لارا مادرتون رفت تا شما رو بگیره شما دوتا از دستش افتادید اما لئون و لارا رو برد چشمان پادشاه پر از اشک شده بود امانویسنده:لونا
#پارتـ.36حیرتـ.زدهاما غرورش اجازه ریختن نمیداد بغضش را قورت داد رو به لوکا ادامه داد:چند سال بعد از این اتفاق الکس پیداش شد از اونموقع هیچکس به خودش جرئت نمیده بره جنگل برای آب برداشتن از چشمه حتی مرد ها هم میترسن چه برسه به زن و بچه ها تا اینکه رفتم پیش پیرزن دانا و بهم سه لوبیا کوچیک داد گف ازشون مراقبت کن تا 3سال پیش رفتم پیشش گفت سه تا دختر شجاع،نترس،وفادار که باید این طلسم و بشکونننویسنده:لونا
#پارتـ.37حیرت زده
همینطور شد که من مارگاریتا، مانیا، ماریتا رو انتخاب کردم اما ما هیچ نقشه ای نداریم که الکس رو گیر بندازیم لوکا دستی بر روی شانه پدرش کشید و گفت: نگران نباش پدر ما با دخترا حلش میکنیم پادشاه لبخندی زد برگشتند به کلبه و پادشاه به پیرزن دانا گفت: دلارام تو میتونی با ما بیای ب قصر؟!نویسنده:لونا
#پارتـ.38حیرت زدهپیرزن نگاهشون کرد و با مکث گفت:فقط بخاطر شهر درخشان ها و ساکش و برداشت با معجوناش راه افتادن ب سمت قصر داخل رفتند که لونا با عجله به سمت پادشاه اومد گفت:دخترا رفتند دنبال الکس گفتن تمومش کنیم سعی کردم جلوشون و بگیرم نشد پادشاه با حیرت به لونا نگاه کرد بعد روبه لوکا گفت:همراه لونا برید دنبالشوننویسنده:لونا.ص
#پارتـ.39 حیرتـ.زده لوکا به همراه لونا به طرفی که الکس رفت و دخترا هم پشتش راه افتادند رفتند تا اینکه از دور نوری دیدن که بیشتر شبیه آتش الکس بود بهش نزدیک شدند که یک آن الکس روی زمین افتاد و از چشمان ذغالی اش اشک میومد ارام ارام به طرف او رفتند که سه خواهر پشت بوته مخفی شده بودن رو دیدند سریع به سمت اون ها رفتند و پشت بوته ماندندنویسنده:لونا
#پارتـ.40حیرت زده لوکا و لونا به آنها طعنه زدند که چرا اینجان دخترا گفتند: این ماجرا باید تموم شه دیگهالکس داشت اشک میریخت ناگهان مارگاریتا تکه های ماریتا را به او پرتاب کرد الکس هم عصبانی شد و از جایش بلند شد تا به آنها حمله کند که چشمش بر روی مانیا خیره ماند و از پشت ماریتا قسمت قلبش را یخ گرفت و باعث افتادن الکس شدنویسنده:لونا
#پارتـ.41حیرت زده الکس با چشمای فروان کرده آتشش بلند شد و نعره ای توفنده کشید و دست هایش را به سمت دور گرفت و گوله اتشی پرت کرد از مخفی شدن آن شخص که بسیار اعصبانی شده بود مانند دیوانه ها بوته هارا چنگ مینداخت دستش به آن بوته ای که بچه ها بودند رسید ونویسنده:لونا
#پارتــ.42حیرت زده دستش را به بالا اورد که بوته را بلند کند اما صدای زنی شنید و دستش را انداخت و سمت صدای زن حرکت کرد بچه ها با حیرت نگاه میکردن از لای بوته نگاه ریزی کردند که دیدند زنی با شنل قرمز و موهای خرمایی و چشمان آبی هست که به راه افتاد و الکس هم پشتش لوکا ورد مخفی ای که پادشاه بهش برای احتیاط گفته بود رو خوند و مخفیانه پشت آنها رفتندنویسنده:لونا
#پارتـ.43حیرت زدهبچه ها که الکس با زن شنل پوش را تعقیب میکردند که متوجه شدند دارند از شهر درخشان ها خارج میشوند بی خیال ادامه دادن که قلعه ای مانند قلعه پادشاه اما سیاه که دور آن کویر و آسمان بالای قصر پر از ابرهای تاریک و سیاه شنل پوش وارد شد که در قصر اندازه الکس باز شد و الکس وارد قصر شد و در بسته شددخترا و لوکا با حیرت به قصر خیره شده بودندنویسنده:لونا
#پارتـ.44حیرت زدهلوکا کمی فکر کرد و رو به دخترا گفت:شما به قصر برید و استراحت کنید من نگهبانی میدم اگر چیزی دیدم با دستبنم علامت میدم آنها دستبند هایی داشتند که مواقعی که میزدند روش چراغ هر پنج دستبند روشن میشد دخترا قبول کردند و به سمت قصر راه افتادن همینطور ک میرفتند چشم لونا به سنگی خورد که غیر طبیعی بود به سمتش رفت و مخفیانه ان را داخل جیبش گذاشتنویسنده:لونا.ص
#پارتـ.45حیرت زده دخترا به پشت برگشتند با حیرت به لونا ک جا مونده بود خیره شدند ک لونا با دویدن خودش رو به آنها رساند ادامه راه و داشتند طی میکردند ک موجودی زیبا اما سیاه رنگ غمگین
#پارتـ.36حیرتـ.زدهاما غرورش اجازه ریختن نمیداد بغضش را قورت داد رو به لوکا ادامه داد:چند سال بعد از این اتفاق الکس پیداش شد از اونموقع هیچکس به خودش جرئت نمیده بره جنگل برای آب برداشتن از چشمه حتی مرد ها هم میترسن چه برسه به زن و بچه ها تا اینکه رفتم پیش پیرزن دانا و بهم سه لوبیا کوچیک داد گف ازشون مراقبت کن تا 3سال پیش رفتم پیشش گفت سه تا دختر شجاع،نترس،وفادار که باید این طلسم و بشکونننویسنده:لونا
#پارتـ.37حیرت زده
همینطور شد که من مارگاریتا، مانیا، ماریتا رو انتخاب کردم اما ما هیچ نقشه ای نداریم که الکس رو گیر بندازیم لوکا دستی بر روی شانه پدرش کشید و گفت: نگران نباش پدر ما با دخترا حلش میکنیم پادشاه لبخندی زد برگشتند به کلبه و پادشاه به پیرزن دانا گفت: دلارام تو میتونی با ما بیای ب قصر؟!نویسنده:لونا
#پارتـ.38حیرت زدهپیرزن نگاهشون کرد و با مکث گفت:فقط بخاطر شهر درخشان ها و ساکش و برداشت با معجوناش راه افتادن ب سمت قصر داخل رفتند که لونا با عجله به سمت پادشاه اومد گفت:دخترا رفتند دنبال الکس گفتن تمومش کنیم سعی کردم جلوشون و بگیرم نشد پادشاه با حیرت به لونا نگاه کرد بعد روبه لوکا گفت:همراه لونا برید دنبالشوننویسنده:لونا.ص
#پارتـ.39 حیرتـ.زده لوکا به همراه لونا به طرفی که الکس رفت و دخترا هم پشتش راه افتادند رفتند تا اینکه از دور نوری دیدن که بیشتر شبیه آتش الکس بود بهش نزدیک شدند که یک آن الکس روی زمین افتاد و از چشمان ذغالی اش اشک میومد ارام ارام به طرف او رفتند که سه خواهر پشت بوته مخفی شده بودن رو دیدند سریع به سمت اون ها رفتند و پشت بوته ماندندنویسنده:لونا
#پارتـ.40حیرت زده لوکا و لونا به آنها طعنه زدند که چرا اینجان دخترا گفتند: این ماجرا باید تموم شه دیگهالکس داشت اشک میریخت ناگهان مارگاریتا تکه های ماریتا را به او پرتاب کرد الکس هم عصبانی شد و از جایش بلند شد تا به آنها حمله کند که چشمش بر روی مانیا خیره ماند و از پشت ماریتا قسمت قلبش را یخ گرفت و باعث افتادن الکس شدنویسنده:لونا
#پارتـ.41حیرت زده الکس با چشمای فروان کرده آتشش بلند شد و نعره ای توفنده کشید و دست هایش را به سمت دور گرفت و گوله اتشی پرت کرد از مخفی شدن آن شخص که بسیار اعصبانی شده بود مانند دیوانه ها بوته هارا چنگ مینداخت دستش به آن بوته ای که بچه ها بودند رسید ونویسنده:لونا
#پارتــ.42حیرت زده دستش را به بالا اورد که بوته را بلند کند اما صدای زنی شنید و دستش را انداخت و سمت صدای زن حرکت کرد بچه ها با حیرت نگاه میکردن از لای بوته نگاه ریزی کردند که دیدند زنی با شنل قرمز و موهای خرمایی و چشمان آبی هست که به راه افتاد و الکس هم پشتش لوکا ورد مخفی ای که پادشاه بهش برای احتیاط گفته بود رو خوند و مخفیانه پشت آنها رفتندنویسنده:لونا
#پارتـ.43حیرت زدهبچه ها که الکس با زن شنل پوش را تعقیب میکردند که متوجه شدند دارند از شهر درخشان ها خارج میشوند بی خیال ادامه دادن که قلعه ای مانند قلعه پادشاه اما سیاه که دور آن کویر و آسمان بالای قصر پر از ابرهای تاریک و سیاه شنل پوش وارد شد که در قصر اندازه الکس باز شد و الکس وارد قصر شد و در بسته شددخترا و لوکا با حیرت به قصر خیره شده بودندنویسنده:لونا
#پارتـ.44حیرت زدهلوکا کمی فکر کرد و رو به دخترا گفت:شما به قصر برید و استراحت کنید من نگهبانی میدم اگر چیزی دیدم با دستبنم علامت میدم آنها دستبند هایی داشتند که مواقعی که میزدند روش چراغ هر پنج دستبند روشن میشد دخترا قبول کردند و به سمت قصر راه افتادن همینطور ک میرفتند چشم لونا به سنگی خورد که غیر طبیعی بود به سمتش رفت و مخفیانه ان را داخل جیبش گذاشتنویسنده:لونا.ص
#پارتـ.45حیرت زده دخترا به پشت برگشتند با حیرت به لونا ک جا مونده بود خیره شدند ک لونا با دویدن خودش رو به آنها رساند ادامه راه و داشتند طی میکردند ک موجودی زیبا اما سیاه رنگ غمگین
۲۴۲
۱۹:۵۸
به سمت قلعه شنل پوش میره نگهش داشتن پرسیدن خوبی اما او توان جواب دادن را نداشت و به راهش ادامه داد بچه ها کم کم شک کردند که در واقعیت هستن یا در حال خواب دیدننویسنده:لونا.ص
#پارتـ.46حیرت زدهلونا که جدا از این شگفتی ها و نهان از بچه ها چیز دیگری میدانست و دردست داشت در فکر فرو رفته بود به قصر ک رسیدند وارد شدند و پیرزن دانا به استقبال آنها امد و با نگرانی که دختران را سالم دید اما لوکا پیش آنها نبود از آنان پرسید پس لوکا کجاست لونا تمامی ماجرا رو تعریف کرد که هوا تاریک شده بود و ناگهان لونا چشمش به دستبندش خورد که چراغش روشن شده استنویسنده:لونا.ص
#پارتـ.47حیرت زدهلونا که از حیرت نمیدانست باید چه کند با عجله نزد دخترا رفت و آنها را از این موضوع خبر کرد پاتند کردند به سمت قلعه ی خوفناکی که الکس وارد آن شد نزد لوکا پشت بوته رفتند که گفت: همین الان خارج شد و فکر میکنم داره به سمت شهردرخشان ها میره اما این دفعه یه فرقی داره اون زن شنل پوش هم همراهشه و این یعنی کاره ما سخت تر میشه به هم نگاه کردند و خود را برای هرچیز اماده کردند
#پارتـ.48حیرت زدهاهسته اهسته پشت الکس و ان زن شنل پوش میرفتند که ناگهان الکس صدایی میشنود و برمیگردد لونا و لوکا و بقیه دختران پشت بوته قایم میشند ک صدای شنل پوش را میشنوند:عا الکسس چیشدع بیا بریم پسر کلی خونه واسه خراب کردن هست همینجور اون جوجه ها لوکا با شنیدن کلمه اخرش به فکر فرو میرود و همینطور مانیا لونا دستی پشت سر انها میزند و میگوید:باید بزاریم تا برن نابود کننن شهر و? نویسنده:لونا
#پارتـ.49حیرت زدهمانیا و لوکا هول زده به تعیقب اشان ادامه میدهند که ناگهان ماریتا گوله ای یخی را به پاهای الکس میزند و الکس متعجب فریادی میزند و سعی میکند با اتیش هایش ذوب کند اما ماریتا دستش را ثابت نگه داشته بود در همین حال زن شنل پوش ک تا به حال این سه دختر را ندیده بود حیرت زده شدنویسنده:لونا.ص
#پارتـ.50حیرت زدهلونا از فرصت استفاده کرد و رفت و بالای سر الکس با دستانش آب های چشمه کنار جنگل را برداشت و بر روی الکس ریخت تا ناتوان شود مانیا مارگاریتا را داخل حباب قرار داده و نزد قلب الکس میفرستد زن شنل پوش که از دیدن این ترسش میاید با دست های قدرتمندش حباب مانیا ک مارگاریتا داخلش قرار داشت را ترکاند. نویسنده:لونا
#پارت51ترکاندن حباب ها باعث افتادن افتادن مارگاریتا میشود مانیا با عجله حبابی درست میکند اما آن زن با قدرتش جلوش رو میگیره لوکا شنل زن رو از پشت میکشه میندازه عقب حباب دور مارگاریتا حرکت میکنه که دقیقا میبردش جلوی الکس مارگاریتا با قدرتش چشمان الکس که از ذغال بود رو سوزاندنویسنده:لونا
#پارتـ.52الکس کور ماند و دیگر هیچ چیز جز سیاهی را نمیدید ماریتا ک دید الکس چشمانش بسته است با قدرتش پلی با یخ درست کرده و جلوی قلب الکس ایستاد لوکا از جیبش یاقوت سبز رو پرت میکنه برای او ماریتا یاقوت و با تمام وجودش به قلب الکس با یخ فرو میفرستدالکس نعره توفنده ای میکشد زن شنل پوش چشمانش گرد میشه و عقب عقب میرود ک مبادا بچه ها او را بگیرند بچه ها چشم میدوزن به الکسنویسنده:لونا
#پارتـ.53
لونا و سه خواهر خیره به الکس بودند ک لوکا حواسش را میدهد به زن شنل پوش ان نمیتوانست انقدر سریع از هرچیز قصر در برود به سمت اون رفت و بازو های زن را در دستانش گرفت تا مبادا فرار کند الکس ک حال کودکی زیبا با موهای بورش بود بی جان در اغوش مارگاریتا افتاده بود
#پارتـ.46حیرت زدهلونا که جدا از این شگفتی ها و نهان از بچه ها چیز دیگری میدانست و دردست داشت در فکر فرو رفته بود به قصر ک رسیدند وارد شدند و پیرزن دانا به استقبال آنها امد و با نگرانی که دختران را سالم دید اما لوکا پیش آنها نبود از آنان پرسید پس لوکا کجاست لونا تمامی ماجرا رو تعریف کرد که هوا تاریک شده بود و ناگهان لونا چشمش به دستبندش خورد که چراغش روشن شده استنویسنده:لونا.ص
#پارتـ.47حیرت زدهلونا که از حیرت نمیدانست باید چه کند با عجله نزد دخترا رفت و آنها را از این موضوع خبر کرد پاتند کردند به سمت قلعه ی خوفناکی که الکس وارد آن شد نزد لوکا پشت بوته رفتند که گفت: همین الان خارج شد و فکر میکنم داره به سمت شهردرخشان ها میره اما این دفعه یه فرقی داره اون زن شنل پوش هم همراهشه و این یعنی کاره ما سخت تر میشه به هم نگاه کردند و خود را برای هرچیز اماده کردند
#پارتـ.48حیرت زدهاهسته اهسته پشت الکس و ان زن شنل پوش میرفتند که ناگهان الکس صدایی میشنود و برمیگردد لونا و لوکا و بقیه دختران پشت بوته قایم میشند ک صدای شنل پوش را میشنوند:عا الکسس چیشدع بیا بریم پسر کلی خونه واسه خراب کردن هست همینجور اون جوجه ها لوکا با شنیدن کلمه اخرش به فکر فرو میرود و همینطور مانیا لونا دستی پشت سر انها میزند و میگوید:باید بزاریم تا برن نابود کننن شهر و? نویسنده:لونا
#پارتـ.49حیرت زدهمانیا و لوکا هول زده به تعیقب اشان ادامه میدهند که ناگهان ماریتا گوله ای یخی را به پاهای الکس میزند و الکس متعجب فریادی میزند و سعی میکند با اتیش هایش ذوب کند اما ماریتا دستش را ثابت نگه داشته بود در همین حال زن شنل پوش ک تا به حال این سه دختر را ندیده بود حیرت زده شدنویسنده:لونا.ص
#پارتـ.50حیرت زدهلونا از فرصت استفاده کرد و رفت و بالای سر الکس با دستانش آب های چشمه کنار جنگل را برداشت و بر روی الکس ریخت تا ناتوان شود مانیا مارگاریتا را داخل حباب قرار داده و نزد قلب الکس میفرستد زن شنل پوش که از دیدن این ترسش میاید با دست های قدرتمندش حباب مانیا ک مارگاریتا داخلش قرار داشت را ترکاند. نویسنده:لونا
#پارت51ترکاندن حباب ها باعث افتادن افتادن مارگاریتا میشود مانیا با عجله حبابی درست میکند اما آن زن با قدرتش جلوش رو میگیره لوکا شنل زن رو از پشت میکشه میندازه عقب حباب دور مارگاریتا حرکت میکنه که دقیقا میبردش جلوی الکس مارگاریتا با قدرتش چشمان الکس که از ذغال بود رو سوزاندنویسنده:لونا
#پارتـ.52الکس کور ماند و دیگر هیچ چیز جز سیاهی را نمیدید ماریتا ک دید الکس چشمانش بسته است با قدرتش پلی با یخ درست کرده و جلوی قلب الکس ایستاد لوکا از جیبش یاقوت سبز رو پرت میکنه برای او ماریتا یاقوت و با تمام وجودش به قلب الکس با یخ فرو میفرستدالکس نعره توفنده ای میکشد زن شنل پوش چشمانش گرد میشه و عقب عقب میرود ک مبادا بچه ها او را بگیرند بچه ها چشم میدوزن به الکسنویسنده:لونا
#پارتـ.53
لونا و سه خواهر خیره به الکس بودند ک لوکا حواسش را میدهد به زن شنل پوش ان نمیتوانست انقدر سریع از هرچیز قصر در برود به سمت اون رفت و بازو های زن را در دستانش گرفت تا مبادا فرار کند الکس ک حال کودکی زیبا با موهای بورش بود بی جان در اغوش مارگاریتا افتاده بود
۲۵۶
۱۹:۵۸