لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل کانال داستانک ~داستانهای-کوتاه-آموزنده-رمان-جوک-لطیفه-معما-چیستان-عکس-پروفایل-عکسنوشته-متن-تکست-طعنه-کنایه-دار-خنده-دار-خفن-فیلمک
۴ هزار عضو

کانال داستانک ~داستانهای-کوتاه-آموزنده-رمان-جوک-لطیفه-معما-چیستان-عکس-پروفایل-عکسنوشته-متن-تکست-طعنه-کنایه-دار-خنده-دار-خفن-فیلم

تبلیغات بازدیدی: undefined@tablighat_channel
مشاهده در وب بله
۱۵ شهریور
بازارسال شده از ‌
thumbnail
undefined با ادب ترین چنل بـــلـــه رو آوردم براتون undefinedundefined

🩸undefined اینجا بهترین میم ها و پست های طنز اینستا رو میزارم undefinedundefinedundefined

ble.ir/join/9W5z1GLhNv ble.ir/join/9W5z1GLhNv
ble.ir/join/9W5z1GLhNv ble.ir/join/9W5z1GLhNv
ble.ir/join/9W5z1GLhNv ble.ir/join/9W5z1GLhNv
ble.ir/join/9W5z1GLhNv ble.ir/join/9W5z1GLhNv
ble.ir/join/9W5z1GLhNv ble.ir/join/9W5z1GLhNv
ble.ir/join/9W5z1GLhNv ble.ir/join/9W5z1GLhNv

undefined بچه مچه نزنه رو لینک undefinedundefined

۵

۱۰:۱۳

مشغول به خود نباشیم
روزی کلاغی در کنار برکه نشسته بود. آب می خورد و خدا را شکر می کرد.طاووسی از آنجا می گذشت؛ صدای او را شنید و با صدای بلندی قهقهه زد.کلاغ گفت:«دوست عزیز چه چیزی موجب خنده تو شده است؟طاووس گفت:« ازاین که شنیدم خدا را برای نعمت هایی که به تو نداده شکر می گویی»بعد بال هایش را به هم زد و دمش را مانند چتری باز کرد و ادامه داد: «می بینی خداوند چقدر مرا دوست دارد که این طور زیبا مرا آفریده است؟!»کلاغ با صدای بلندی شروع به خندیدن کرد. طاووس بسیار عصبانی شد و گفت:«به چه می خندی ای پرنده گستاخ و بد ترکیب؟» کلاغ گفت:« به حرف های تو، شک نداشته باش که خداوند مرا بیشتر از تو دوست داشته است؛ چرا که او پرهایی زیبا به تو بخشیده و نعمت شیرین پرواز را به من و تورا به زیبایی خود مشغول کرده و مرا به ذکر خود»
#داستان #کوتاهΞ✿ کانال ایتا داستانک ✿Ξundefined @Dastanak_Channel undefined‌__________________________
undefined۱
undefined۱

۷۷۵

۱۳:۴۷

۱۶ شهریور
بازارسال شده از ‌
undefinedبه کدام‌یک از آهنگ‌های خواننده‌های قدیمی زیر علاقه‌‌مندی؟
undefinedآهنگ‌های هایده
undefinedآهنگ‌های معین
undefinedآهنگ‌های هردو خواننده
undefinedهیچ‌کدام‌
undefinedگزینه‌ی موردنظرتو انتخاب کن.

۱

۱۰:۴۱

زن باسیاست
یک روز، یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف بدی می کنه. بـه طوری که خودرو هردوشون بـه شدت اسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جان سالم بدر میبرند.
وقتی که هر دو از ماشینشون که اکنون تبدیل بـه آهن قراضه شده بیرون میان اون خانم بر میگرده میگه: آه چه جالب شما مرد هستید… ببینید چه بروز ماشینامون اومده! همه ی ي چیز داغان شده ولی ما سلامت هستیم. این باید علامت ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و…
زندگی مشترکی را با صلح و صفا شروع کنیم! مرد با هیجان جواب میده:” بله کاملاً” با شما موافقم این باید نشانه ای از طرف خدا باشه!” بعد اون زن ادامه میده و میگه:” ببین یک معجزه دیگه. اتومبیل من کاملاً” داغان شده ولی این شیشه مشروب سالمه.
مطمئنا” خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف مبارک رو جشن بگیریم! بعد زن بطری رو بـه مرد میده. مرد سرش رو بـه نشان تصديق تکان میده و درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو مینوشد. بعد بطری رو برمی گرداند بـه زن. زن درب بطری را می بندد و شیشه رو برمی گردونه بـه مرد. مرده میگه شما نمی نوشید؟! زن در پاسخ می گه:نه. فکر می کنم باید منتظر پلیس بشم..!!!!
#داستان #کوتاهΞ✿ کانال ایتا داستانک ✿Ξundefined @Dastanak_Channel undefined

۶۸۶

۱۸:۳۵

۱۷ شهریور
بازارسال شده از تبلیغات بازدیدی رئوف…………~گسترده/تبلیغ/ساعتی/کانال/پست/آزاد/روزانه/شبانه/آخر/ارزان/رایگان/سفارش/بنری/واتساپ/ایتا/پربازده/بله/گروه
thumbnail
undefined آهنگ های شاد و باحال undefined

undefined انواع آهنگ های سیستمیundefined
undefined در کانال موزیک شادundefined

ble.ir/join/FAHYgLiNFC
ble.ir/join/FAHYgLiNFCble.ir/join/FAHYgLiNFC*5 ثانیه زمان بذار، ترندترین آهنگ های 1405 و دانلود کنundefinedundefined*

۱

۱۰:۵۳

داستان کوتاه پول دود کباب
فقیری از کنار دکان کباب فروشی می گذشت.  مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخ ها کرده و به روی آتش نهاده باد می زد و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت.او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و گفت:کجا می روی پول دود کباب را که خورده ای بده.از قضا ملانصرالدین از آنجا می گذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری می کند و تقاضا می نماید او را رها کنند. ولی مرد کباب فروش می خواست پول دودی را که وی خورده است بگیرد.ملا دلش برای مرد فقیر سوخت و جلو رفته به کباب فروش گفت: این مرد را آزاد کن تا برود من پول دود کبابی را که او خورده است می دهم.کباب فروش قبول کرد و مرد فقیر را رها کرد. ملا پس از رقتن فقیر چند سکه از جیبش خارج کرده و در حال که آنها را یکی پس از دیگری به روی زمین می انداخت به مرد کباب فروش گفت: بیا این هم صدای پول دودی که آن مرد خورده، بشمار و تحویل بگیر. مرد کباب فروش با حیرت به ملا نگریست و گفت: این چه طرز پول دادن است مرد خدا؟ملا همان طور که پول ها را بر زمین می انداخت تا صدایی از آنها بلند شود گفت: خوب جان من کسی که دود کباب و بوی آنرا بفروشد و بخواهد برای  آن پول بگیرد باید به جای پول صدای آنرا تحویل بگیرد.
#داستان #کوتاهΞ✿ کانال ایتا داستانک ✿Ξundefined @Dastanak_Channel undefined-------------------------------------------

۶۳۹

۱۴:۵۶

۱۸ شهریور
بازارسال شده از گلچین موزیک | آهنگ/ریمیکس/درخواستی/جدید/شاد/قدیمی/بروز/ahang/ترانه/بندری/کلیپ/فیلم/خنده/عکس/پروفایل/جوک/سرگرمی/لری/ترکی/کردی/بیس
thumbnail
اقتصادی ترین کاپشن امسال همینهundefined
بجای اینکه از واسطه با سود بالا بخری، بیا اینجا از تولید کننده با نصف قیمت بخر
گرم و سبکجنس داخل : پشم شیشهپرداخت درب منزلگارانتی تعویض و بازگشت تا 72 ساعت
برای دیدن مشخصات و سفارش کلیک کنیدundefined
https://ck.chavosh.org/click/a4db5931-f354-4651-9b2f-8dcf0b6596ab

۷

۱۰:۱۹

تلاش بیهوده
مسافری به داخل یکی از قطارهای نیویورک پرید و به مأمور قطار گفت: می‌خواهم به فوردهام بروم.
مأمور قطار گفت: اما این قطار شنبه‌‎ها در«فوردهام» توقف ندارد!
تنها کاری که می‌توانم برای شما انجام بدهم، این است که وقتی در ایستگاه فوردهام سرعت قطار کم شد، در را باز کنم و شما بیرون بپرید.
یادتان باشد، وقتی بیرون پریدید در مسیر قطار و با همان سرعت بدوید و گرنه با صورت به زمین خواهید خورد.
در ایستگاه فوردهام در باز شد و مأمور قطار با ضربه‌ای مسافر را بیرون راند،
او هم به توصیه‌ی مأمور موازی با قطار شروع به دویدن کرد.
اما مأمور دیگری او را دید، و در را باز کرد و او را به درون قطار کشید و گفت:
دوست من! شما باید آدم خیلی خوش شانسی باشید! این قطار روزهای شنبه در فوردهام نمی‌ایستد!
#داستان #کوتاهΞ✿ کانال ایتا داستانک ✿Ξundefined @Dastanak_Channel undefined‌__________________________

۶۹۸

۱۵:۱۷

۲۲ شهریور
نابینا: مگر شرط نکردیم از گیلاسهای این سبد، یکی یکی بخوریم؟بینا: آرینابینا: پس تو با چه عذری سه تا سه تا می‌خوری؟بینا: تو حقیقتاً نابینایی؟!نابینا: مادرزاد!بینا: چگونه دریافتی من سه تا سه تا می‌خورم؟نابینا‌: آن‌گونه که من دو تا دو تا می‌خوردم و تو هیچ معترض نمی‌شدی!

#داستان #کوتاهΞ✿ کانال ایتا داستانک ✿Ξundefined @Dastanak_Channel undefined

۳۴۱

۱۷:۰۴

۲۳ شهریور
فایده دعا
کارآموزی، پس از یک مراسم طولانی و خسته‌کننده دعای صبحگاهی در صومعه، از پدر روحانی پرسید: « فایده دعا چیست؟ آیا همه این نیایش‌ها که به ما یاد می‌دهید، خدا را به ما نزدیک می‌کند؟»
پدر گفت: «با سوال دیگری، جواب سوالت را می‌دهم. آیا همه این نیایش‌ها که انجام می‌دهی باعث می‌شود که خورشید فردا طلوع کند؟»کارآموز گفت: «البته که نه! خورشید طبق یک قانون کیهانی طلوع می‌کند.»پدر روحانی گفت: «جوابت را گرفتی! خدا به ما نزدیک است. چه دعا بخوانیم و چه نخوانیم.»شاگرد عصبانی شد و گفت: «یعنی می‌گویید تمام این دعاها بی‌فایده است؟»پدر گفت: «نه. همانطور که اگر صبح زود از خواب بیدار نشوی، طلوع خورشید را نمی‌بینی، اگر دعا هم نکنی، با این که خدا همواره نزدیک است، اما هرگز متوجه حضورش نمی‌شوی!»


#داستان #کوتاهΞ✿ کانال ایتا داستانک ✿Ξundefined @Dastanak_Channel undefined‌__________________________‌‌Ξ ↯ لیست‌ِکانال‌های‌پُرکاربرد ↯ Ξ ➜ @Porkarbord undefined‌__________________________
undefined۲

۲۸۹

۱۷:۲۰