عکس پروفایل داستان  زندگی ✍د

داستان زندگی ✍

۱۰۴ عضو
#کوچه_باغ_عاشقی#پارت3 undefinedمن خیلی بچه بودم هیچی نمیفهمیدم اما خیلی دوست داشتم عروسی خواهر برادرام بشه و لباس خوشگل بپوشم و برقصم برای خودم و به دوستام که همشون دیگه حالا عمه و خاله شده بودن پز بدم که منم خواهر شوهر و خواهر زن شدم، همه ذهنیت من از ازدواج همین بود و بس.... روزها از پی هم می‌گذشتن و من و مهدیه درس میخوندیم، مرضیه و زهره درسشون تموم شده بود و سیکل گرفته بودن تو خونه کمک مادرم میکردن، در عرض یکسال مادرم برای عباس و کاظم دوتا دخترای دوستش رو عقد کرد و داداشام باهم باجناق شدن و باهم رفتن سر زندگی، مرضیه هم بعد چندتا خواستگار با پسر یکی از همسایه ها عقد کردن و قرار شد چندماه بعدش که جهاز رو آماده کردیم عروسی بگیرن. انقد اون یکسال سرمون شلوغ بود و همش بدو بدو و رفت و آمد داشتیم برای انجام مراسم ازدواجها که نفهمیدیم چجوری تموم شد و دیگه خودمون رو برای تهیه جهاز مرضیه و عروسیش آماده میکردیم و من از خوشحالی سرازپا نمی‌شناختم. مامان مهربونم خیلی زحمت میکشید، همش در حال بدو بدو بود، خیلی کمکش میکردم. من دختر مظلوم و با محبتی بودم همیشه از خودم می‌گذشتم و دلم میخواست به دیگران کمک کنم، هیچوقت دوست نداشتم مشکلی برای کسی بوجود بیارم و ارامش رو مهمون دل همه میکردم برای همین خیلی مورد توجه پدر مادرم بودم حتی خواهر برادر هامم خیلی دوستم داشتن و یه جورایی من خیلی براشون خاص و عزیز بودم یادمه اقاجون تعریف می‌کرد وقتی 5،4ساله بودم یه مریضی خیلی بدی گرفتم در حدی که همه دکترا ازم قطع امید کرده بودن و هرکسی به مادرم می‌رسیده میگفته از این دختر بچه بگذر بزار خدا ببرش و انقد اذیت نشه، مادرو اقاجون انقد بهم وابسته بودن و میترسیدن از این موضوع اصلا دلشون نمی‌خواست که فکرشم بکنن من طوریم شه، تا اینکه یه شب خواب بودم و تو تب میسوختم، همه منتظر بودن من از دنیا برم که به طرز عجیب و معجزه آسایی کم کم تبم قطع میشه ....برخلاف تصور همه با حال خوب بیدار میشم و از مریضیم دیگه خبری نبوده و به همه میگم شاه منو خوب کرد ...یه مرد مهربون و خوشگل اومد تو خوابم دست کشید رو سرم و گفت دیگه خوب میشی و منم شفا گرفتم. البته خودم زیاد یادم نمیومد ولی اینجوری برام تعریف میکردن، اقاجون میگفت اون شاه امام علی بوده و تورو دوباره بما داده این میشه که من خیلی عزیز تر میشم و هرسال مراسم های امیر المومنین تو خونمون مولودی و روضه برگزار میکردیم. من و مهدیه باهم میرفتیم مدرسه و میومدیم و درسمون خوب بود یوقتا تو مدرسه کسی منو اذیت میکرد مهدیه که از من کوچیکتر بود میومد و ازم دفاع میکرد، از من خیلی زرنگتر بود.
undefined۴

۶۴

۱۹:۰۹

#کوچه_باغ_عاشقی#پارت4 undefined نزدیک بهار بود وجشن مرضیه نزدیک بود، دائم میرفتیم بازار و جهازشو میخریدیم و برای عیدو عروسی هم لباس میگرفتیم، مامانم پارچه میخرید و خودش با چرخ برامون پیراهن می‌دوخت به ما دخترا هم یاد میداد، اون روز از پارچه فروشی محل که تازه اومده بودن اونجا یکم خرید کردیم و من و مهدیه از خستگی رو پله جلو مغازه نشسته بودیم حرف میزدیم، غرق صحبت بودیم که جلو مون یه جفت کفش مردونه متوقف شد، سرمون رو بلند کردیم و یه پسر جوان حدودا هجده نوزده ساله مقابلمون دیدیم، گفت ببخشید اجازه هست برم داخل؟سریع خودمونو جمع و جور کردیم از خجالت رفتیم داخل مغازه و برخلاف من که صورتم گل انداخته بود مهدیه می‌خندید زیر چادرش و میزد بمن... روم نمیشد سرمو بالا بیارم اما یکم که جو اروم شد سربلند کردم و یواشکی نگاهش کردم.... وای چقد خوشگل و شیک پوش بود....چقد زیبا بود، پوستی سبزه، صورت کشیده با لب و دماغ کوچک و متناسب، چشمای سبز و ابروهای کمان، موهاشم قهوه‌ای تیره که یک مقداریش بالا بود و یمقداریش تو صورتش ریخته شده بود کت شلوارو جلیقه قهوه ای و پیراهن سفیدرنگ، کفشهاشم که دم در دیدم واکس زده و تمیز و مرتب... نمیدونم چیشد و چجوری شد که من با همون نگاه دلم به لرزه افتاد و یه دل نه صد دل، شیداش شدم و دلم پیشش گیر کرد، درسته اون خیلی زیبا بود و میشد گفت تک بود تو مردهایی که تا بحال دیده بودم اما منم به زیبایی زبانزد فامیل و در و همسایه بودم چشمای درشت مشکی ابروهای کمان صورت گرد موهای مشکی مجعد که تا کمرم میومد بینی قلمی تراشیده و کوچک لبهای غنچه ای کوچولو... بقول مامانم بخاطر همین زیبایی همش تو چشم نظر بودم و دائم چشم میخوردم و بلا سرم میومد... برای لحظه ای نگام تو نگاه اون پسر که بدتر از من یه دم نگاهم میکرد و چشم ازم برنمی‌داشت، قفل شد، از خجالت سرخ شدم سرمو زیر انداختم و رفتم دم در، از صحبت‌ها فهمیدم پسر پارچه فروشه و اسمش علیه، واقعا این اسم تو زندگی من همیشه معجزه میکرد این هم یکی دیگه از نظرهای امام معصوم من بود که خیلی بهش ارادت داشتم و دلم میخواست در آینده همسرم یا پسرم اسمش علی باشه و حالا یه علی نامی رو بهم داد و مهرش رو بدلم انداخت... من دیگه اون چشما رو نمی تونستم فراموش کنم... نفهمیدم تا خونه چجوری اومدم و خواهرا و مامانم چیا میگفتن....
undefined۳

۷۸

۱۹:۱۳

سلام دوستان شبتون زیبا آماده خوندن پارتهای جدید هستید؟undefinedممنون میشم با زدن فلش undefinedمارو به مجله معرفی کنید تا دوستانمون بیشتر بشه undefined
undefined۲

۵۱

۱۸:۳۶

#کوچه_باغ_عاشقی#پارت5 undefined اون زمان ها عشق و عاشقی اصلا چیز خوبی نبود کسی روش نمیشد بگه من عاشقم بخصوص که اگه دختر بود انگاری قتل عمد کرده باشه و گناه کبیره هزارتا انگ بهش می‌خورد که تو درست نیستی و از این حرفا... منم این عشقم رو درونم نگه داشتم و مراقب بودم کسی بویی نبره حتی مهدیه که خیلی بهم نزدیک بود.... کارم شده بود به هربهانه ای رد شدن از دم مغازشون اگه اون سمتی کاری هم نداشتم بازم میرفتم ، دلم میخواست ببینمش و برای یه لحظه هم شده نگاش کنم ولی متاسفانه نمیدیدمش حدس زدم اهل دم در وایسادن نباشه و داخل نشسته باشه اما جرات دید زدن داخل مغازه رو نداشتم ازجلو درشون هم رد میشدم پاهام میلرزید،تو دلم آرزو میکردم مامانم بخواد پارچه بخره و من باهاش برم و سرک بکشم و علی رو ببینم اما شانس من هر بهانه ای اوردم سر پارچه پیراهنم فایده نداشت و نشد که نقشه ام عملی شه... جشن مرضیه نزدیک بود و همه کارهامونو انجام داده بودیم، یه جشن عروسی ساده منزل خودمون برای مرضیه گرفتیم و اونم راهی خونه بخت شد...اون سال درسم تموم شد و سیکل گرفتم. تابستون هم مثل تابستون هرسال با گشت و گزار و مهمونی و جشن گذشت، اتفاقا زهره خواهر دومم هم خواستگار پیدا کرد اونم از اقوام شوهر مرضیه خواهر بزرگم و به توافق رسیدن چندماه بعد یعنی اواخر زمستون برای شب عید بیان خواستگاری چون پسره سرباز بود و تا اون زمان خدمتش تموم میشد..... اینجوری شد که خانواده پر جمعیت ما رفته رفته کوچیکتر میشد اما از اون طرف خبر بارداری زنداداشم رسید و عباس هم بالاخره داشت پدر میشد و من عمه که انقد حسرتشو داشتم. خیلی خوشحال بودم و لابلای خوشحالی هام همه فکرم درگیر علی بود، تو خیالاتم با علی کلی خاطره ساخته بودم کلی حرف زده بودیم و کلی عشقبازی کرده بودیم ...حتی برای آینده برنامه ریخته بودیم که چندتا بچه داشته باشیم اسماشون چی باشه. اما متاسفانه اون تابستون اصلا علی رو ندیدم و خیلی ناراحت بودم یبارم رفتم مغازشون و پدرش داشت با کاسب های محل حرف میزد شنیدم داشت می‌گفت علی رفته شهرستان و پاییز برمیگرده،... دلم شور میزد که نکنه ازدواج کرده باشه و من در حسرت عشقش بمونم حتی فکرشم آزارم میداد. مهدیه مدرسه میرفت و من به هوای اون هروز ظهر میرفتم دم در مدرسه و اصرار میکردم از دم مغازه علی اینا رد شیم ...مهدیه شک کرده بود و همش میگفت زینب راست بگو نکنه چشمت این پسر چشم رنگی رو گرفته اخه به هربهانه ای دوس داری از اینجا رد شیم...پوزخند زدم و گفتم نه بابا دیونه مگه از جونم سیر شدم خودمو اسیر عشق و عاشقی کنم اخرم برم زن کسی دیگه شم...اخه خیلی مشکوک هستی والا اصلا حواست جمع نیست همش تو فکری به ابجی راستشو بگو منو تو باهم خیلی صمیمی هستیم هیچی مخفیانه نباید بینمون باشه
نه مهدیه مطمئن باش چیزی بود بهت میگفتم...
undefined۱

۴۹

۱۸:۵۸

#کوچه _باغ_عاشقی #پارت6 undefined راه افتادیم و از دور علی رو دیدم دم در مغازه وایساده بود و داشت با همسایه شون حرف میزد انقد ضربان قلبم تند شد که پاهام سست شده بود و رنگم مثل گچ دیوار سفید... مهدیه تا منو دید گفت چیه چیشده چرا انقد رنگت پریده... لال شده بودم هیچی نگفتم و خودش علی رو که دید فهمید من بخاطر اون اینجوری شدم یه نیشگون اروم گرفت ازم و گفت آره جون خودت تو دلت گیر نکرده ازدور دیدیش رنگش مثل گچ شده فکر نکن ازت کوچیکترم حالیم نیستا خوبم میفهمم الان به بهانه خرید میرم مغازش باهاش یکم حرف بزن ببین اونم دوستت داره یا نه...دستشو فشار دادم و کشیدم گفتم نه مهدیه نری ها من این وسط غش میکنم، جان زینب نرو ول کن بیا بریم بخدا همه چی رو میگم بهت...گوش بحرفم نداد و تندتند رفت جلو مغازش و بلند سلام کرد به علی، تا برگشت و نگاهش به نگام افتاد از شدت دلهره سرم گیج رفت و یکم تلو خوردم علی هم دست و پاشو گم کرده بود ...مهدیه شیطون سریع گفت ابجی چیشدی حالت خوبه زینب جان بیا بریم بشینیم داخل حالت جا بیاد....علی هم گفت بفرمائید داخل روی صندلی بشینید براتون آب بیارم حالتون بهترشه.. وقتی اینو گفت من بدتر شدم و دلم هری ریخت... مهدیه زیر بغلمو چسبید و بردم سمت داخل و نشوندم رو صندلی ....آروم بادم میزد و می‌گفت زینب جان ضعیف شدی باید بخودت برسی یکم بفکر خودت باش، علی لیوان آب آورد رو گرفت سمتم اما نمیتونستم حتی دستمو ببرم جلو و ازش بگیرم چند ثانیه ای گذشت، مهدیه که دید من حالم خوش نیست و دستام میلرزه و نمیتونم لیوان رو بگیرم خودش از علی گرفت و تشکر کرد...علی هم رفت یه گوشه مغازه واستاد و زیر چشمی نگام میکرد... نمیدونستم از دست این مهدیه ی شیطون بخندم یا گریه کنم خیلی دوست داشتم مثل اون باشم انقد جسور و با اعتماد بنفس... هنوز از نگاه کردن مستقیم تو چشمای علی میترسیدم اما اون ترس اولیه رو نداشتم آرومتر شده بودم.... با صدای قشنگ و گیراش گفت حالتون بهتر شد خانم؟ میخوایین برم دکتر صدا کنم؟با صدای لرزون گفتم نه ممنون بهترم_چیزی می‌خواستید درخدمتم؟منکه نمیدونستم چی بگم این نقشه مهدیه بود بیایم اینجا نگاش کردم و اونم گفت آره اره من پارچه میخواستم پارچه پیراهنی چی دارید رنگ شاد باشه...الکی علی رو معطل کرد و موقعیت رو جوری بوجود می‌آورد ماباهم حرف بزنیم اما جفتمون خجالتی بودیم و حرفی نمیزدیم، مهدیه که دید ما حرف نمی‌زنیم گفتزینب ایشاله زهره هم بره نوبت توست دیگه بیایم برای مراسم تو پارچه بگیریم لباس بدوزیم...اصلا نمیدونم چرا اینو گفت من چشمام چهارتا شده بود باتعجب نگاش کردم که چشمک زد.فکر کنم علی هم فهمید منظور مهدیه چیه و میخواد ما دوتا باهم حرف بزنیم و از نظر همدیگه مطلع شیم یواشکی لبخند زد و لپاش گل انداخت و خودشو زد به اون راه... مهدیه یکم پارچه ها رو زیر رو کرد و دید ما دوتا مثل ماست هستیم بی خیال شد و گفت جناب ممنون مزاحم میشیم خواهرم فعلا حالش خوش نیست انشاله سری بعد خوب بود میایم خرید...
undefined۱

۵۱

۱۹:۰۴

thumbnail
هرگز، داشته هایت را به نداشته هایت نفروش...
شاید وقتی به نداشته هایت رسیدیحسرت داشته هایی رابکشیکه ارزان فروختی
صبح بخیرundefined
undefined۲

۴۱

۵:۴۸

#کوچه _باغ_عاشقی#پارت7undefined وقتی که میخواستیم بیایم بیرون حالم بدتر شد دوست نداشتم ازش جدا شم همین‌که تو این یه تیکه جا کنارش بودم حالمو خوب کرده بود دلم میخواست هیچکس نباشه و فقط خودمو خودش باشیم.برم تو بغلش و دستای مردونه اش رو دورم حلقه کنه و منو تو بغلش فشار بده و غرق بوسه ام کنه و منم غرق بوی تنش شم... باید نگاهش میکردم یه نگاه عمیق که بفهمه چقد دوستش دارم و چندین ماهه با فکرش شب و روزم رو میگذرونم بلکه بیاد دنبالم بیاد خواستگاریم و منو مال خودش کنه برام مهم نبود میخوان بگن این دختر خرابی بود و با یه پسر نامحرم نگاهای نادرست رد و بدل میکرد... میدونستم علی ازاون آدمهاش نیست و درک میکنه عشق واقعی قلبمو و خودشم منو دوست داره....مهدیه خدافظی کرد و جلوتر رفت بیرون و من هم پشت سرش رفتم به چهارچوب در که رسیدم طاقت نیاوردم و برگشتم و نگاهش کردم وای اینهمه عشق چجوری تو دلم بوجود اومده بود که بانگاه بهش تمام وجودم میلرزید اونم زل زد تو چشمام، انگاری که دلش لرزیده باشه نفس عمیقی کشید و گفت منتظرتونم، مراقب خودتون باشید زینب خانم....وای اسمم رو، روی لبهاش جاری کرده بود زینب خانم زینب خانم چی شنیدم گفت منتظرتونم مراقب خودتون باشید زینب خانم... این قشنگترین جمله ای بود که توعمرم شنیدم با همین حرفش بهم فهموند هم دوستم داره هم براش مهم هستم هم حواسش به همه چی من هست و اسمم رو هم میدونه....تمام تنم یخ زده بود، هم از ترس این اتفاقا هم از هیجان و ذوق.... مهدیه برگشت و گفت امان از دست تو ابجی اینهمه شرایط جور کردم حرف بزنید از حال دل هم باخبر شین اگه واقعا دوستت داره بیاد خواستگاریت اونوقت مثل ماست منو نگاه میکردی انقدم تابلو حالت بد شده بود که یارو فهمید یه دل نه صد دل عاشقی ببین خواهرجون نباید بزاری مرد جماعت بفهمه عاشقشی چون پرو میشه اذیتت میکنه ولی خودمونیم ها این پسره هم معلومه خوشش اومده ازت چون خیلی ناراحتت بود و خودشم کم از تو نداشت رنگش پریده بود و دست پاچه شده بود الان اومدی بیرون چیزی نگفت؟پریدم بغلش کردم و لپشو بوسیدم گفتم مهدیه چقد تو خواهر خوبی هستی مرسی که راز دلمو خوندی و منو آوردی پیشش میدونی الان چی گفت... گفت منتظرتونم مراقب خودتون باشید زینب خانم دقیقا همین کلمات رو گفت یه ورق خودکار بده بمن بدو زود باش...

۳۰

۱۷:۳۳

#کوچه _باغ_عاشقی#پارت8undefined مهدیه چشماش برق میزد انگاری از این دزد و پلیس بازی های عاشقانه خیلی خوشش میومد گفت_جدی میگی زینب اینارو گفت؟ نگاه عاشقانه بهم کردین؟ از اینا که تو فیلم های عاشقانه نشون میدن؟؟؟؟ وای خدایا چقد قشنگه این احساس عاشقی کاش منم مثل تو عاشق یکی بشم باهاش ازدواج کنم..._مهدیه یه ورق خودکار بده بمن بدو_وا الان یه کاری ورق خودکار میخوای چیکار اخهههه_تو بده بدو بدوسریع کیفشوگذاشت زمین و دفتر خودکار داد دستم و من عین جمله ای که علی بهم گفته بود نوشتم روکاغذ و با ذوق نگاش میکردم و میخندیدم.... غرق دنیایی شده بودم که آینده ای نامعلوم داشت اما اصلا فکرای بد به دلم راه نمیدادم....تا برسیم خونه پدر مهدیه رو درآوردم از بس پرسیدم ازش بنظرت علی هم دوستم داره بنظرت میاد خواستگاریم بنظرت مال هم میشیم... و اون بدبختم میگفت اره اره بخدا بهم می‌رسید خوشبخت میشین خوشبحالت دعاکن منم عاشق یکی بشم اونم عا‌شقم شه بعد منم ازدواج میکنم بچه دار میشیم میریم بیرون میریم سفر با عشقمون و بچه هامون خوش میگذرونیم...حواسم نبود که چقد رو مهدیه تاثیر گذاشته بود این کارم.... منکه خودم از اون دخترای ترسو و مراعات کن بودم و همه رو راهنمایی میکردم کار خطا و گناه نکنن حالا خودم از همه بدتر شده بودم و بدتر از اون، این بود که مهدیه قشنگ از من الگو می‌گرفت، نگرانش شده بودم کار اشتباهی نکنه و گول کسی رو نخوره... ترجیح دادم دیگه اصلا نزارم زیاد بویی از راز دلم ببره و از خیال پردازی هام براش چیزی نگم...روزها کمک مامانم میکردم و یوقتا حوصلم سر میرفت به زنداداش هام و خواهرم مرضیه سر میزدم، گلدوزی میکردم گل و گیاه میکاشتم نقاشی میکشیدم... دلم تندتند برای علی تنگ میشد اون برگه رو یه جا لابلا وسایلا کمدم قائم کرده بودمو همش بازش میکردم میخوندمش و ته دلم غنج میرفت وقتی چشماش و نگاهش یادم میومد، مهدیه میگفت چرا دیگه نمیای دنبالم علی دم دکون وامیسته یوقتا که رد میشم سر تکون میده و دنبالت میگرده فکر می‌کنه تو بامنی، منم جلو دوستام نمیتونم هیچی بهش بگم زود ردمیشم...
undefined۱
undefined۱

۳۰

۱۷:۳۳

اینم دوپارت امروز برای شما عزیزانundefinedundefinedundefined
undefined۱

۳۱

۱۷:۳۴

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.