عکس پروفایل گلچینی از داستان های زیباگ

گلچینی از داستان های زیبا

۸۲ عضو
#تلنگر
زنی در مورد همسایه اش شایعات زیادی ساخت و شروع به پراکندن آن کرد. بعد از مدت کمی همه اطرافیان آن همسایه از آن شایعات باخبر شدند. شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار صدمه دید و دچار مشکلات زیادی شد. بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخته همه دروغ بوده و وضعیت همسایه اش را دید از کار خود پشیمان شد و سراغ مرد حکیمی رفت تا از او کمک بگیرد تا شاید بتواند این کار خود را جبران کند. حکیم به او گفت: «به بازار برو و یک مرغ بخر آن را بکش و پرهایش را در مسیر جاده ای نزدیک محل زندگی خود دانه به دانه پخش کن.» آن زن از این راه حل متعجب شد ولی این کار را کرد.
فردای آن روز حکیم به او گفت حالا برو و آن پرها را برای من بیاور آن زن رفت ولی چهار تا پر بیشتر پیدا نکرد. مرد حکیم در جواب تعجب زن گفت انداختن آن پرها ساده بود ولی جمع کردن آنها به همین سادگی نیست همانند آن شایعه هایی که ساختی که به سادگی انجام شد ولی جبران کامل آن غیر ممکن است. مواظب باشیم آبی که ریختیم دیگر جمع نمی شود.
undefined یادت باشه...؛
‎‎‌‌‎‎‌ ‎┈┈•✾undefinedundefinedundefined✾•┈┈
undefined۳

۱۲۰

۱۹:۴۰

#تلنگر
undefined لگد مکروه!
"شیخ رجبعلی خیاط" تعریف میکند:اندیشه مکروهی در ذهنم گذشت.بلافاصله استغفار کردم و به راهم ادامه دادم.قدری جلوتر شترهایی قطار وار از کنارم می‌گذشتند.ناگاه یکی از شترها لگدی انداخت که اگر خود را کنار نمی‌کشیدم، خطرناک بود.به مسجد رفتم و فکر می‌کردم همه چیز حساب دارد.این لگد شتر چه بود...!؟در عالم معنا گفتند:شیخ رجبعلی! آن لگد نتیجه آن فکری بود که کردی!گفتم: اما من که خطایی انجام ندادم...گفتند: لگد شتر هم که به تو نخورد...!
undefined یادت باشه...؛
‎‎‌‌‎‎‌ ‎┈┈•✾undefinedundefinedundefined✾•┈┈
undefined۳

۱۱۸

۱۹:۵۰

#پندانه
undefined "یا قناعت یا خاک گور"
سعدى مى گويد: در شيراز كسى ما را شام دعوت كرد، رفتيم ديديم كمرش خميده، يك موى سياه در سر و صورت نيست، با عصا به زحمت راه مى‌رود.
صاحبخانه بود، نشست، احترامش كرديم، گفتم: حالت چطور است پيرمرد؟گفت: خوبم، كارى را مى خواهم به خواست خدا انجام بدهم...
سعدى مى گويد: به او گفتم چه كارى؟ گفت: از شيراز مى خواهم جنس ببرم چين بفروشم، از بازار چين چينى بخرم بيايم شام، شنيده ام آنجا چينى خوب مى خرند، بيايم آنجا بفروشم، ديباى رومى بخرم و ببرم در حلب، شنيده ام ديباى رومى را حلب خيلى خوب مى خرند، گوگرد احمر را بخرم، ان شاء الله اين كشورها كه رفتم، جنس ها را كه خريدم و فروختم بيايم شيراز، بقيه عمر را مى خواهم عبادت كنم.!
سعدى مى گويد: من به او نگاه مى كردم امكان داشت فردا به ختم او بروم، اما مى گفت: بروم و بيايم، بقيه عمر را مى خواهم مشغول عبادت شوم.
بعد سعدى در جواب تاجر گفت:
آن شنيدستم در اقصاى غوربار سالارى بيفتاد از ستور
گفت چشم تنگ دنيا دار رايا قناعت پر كند يا خاك گور
undefined یادت باشه...؛
‎┈┈•✾undefinedundefinedundefined✾•┈┈
undefined۲

۱۱۵

۱:۲۲

#حدیث
undefined مفهوم «برکت» undefined
undefinedاز پیامبر (ص) پرسیدند برکت درمال یعنی چه؟درپاسخ، پیامبر مثالی زد و فرمود: گوسفند درسال یکبار زایمان می کند وهر بار هم یک بره به دنیا می آورد .سگ در سال دو بار زایممیکند و هربار هم حداقل ۷-۶ بچه.به طور طبیعی شما باید گله های سگ را ببینید که یک یا دو گوسفند در کنار آن است.ولی در واقع برعکس است. گله های گوسفند را می بینید و یک یا دو سگ درکنار آنها چون خداوند برکت را در ذات گوسفند قرار داد و از ذات سگ برکت را گرفت . مال حرام اینگونه است. فزونی دارد ولی برکت ندارد.»
روی مفهوم" برکت در روزی" فکر کنید.
undefined یادت باشه...؛‎‎ ‎┈┈•✾undefinedundefinedundefined✾•┈┈
undefined۴

۱۳۱

۱:۲۴

#داستان_پیامبران
undefined توبه کار دوست خداست
مرد فاسقي در بني اسرائيل بود كه اهل شهر از معصيت او ناراحت شدند و تضرع به خداي كردند! خداوند به حضرت موسي وحي كرد: كه آن فاسق را از شهر اخراج كن، تا آنكه به آتش او اهل شهر را صدمه اي نرسد. حضرت موسي آن جوان گناهكار را از شهر تبعيد نمود؛ او به شهر ديگري رفت، امر شد از آنجا هم او را بيرون كنند، پس به غاري پناهنده شد و مريض گشت كسي نبود كه از او پرستاري نمايد. پس روي در خاك و بدرگاه حق از گناه و غريبي ناله كرد كه اي خدا مرا بيامرز، اگر عيالم بچه ام حاضر بودند بر بيچارگي من گريه مي كردند، اي خدا كه ميان من و پدر و مادر و زوجه ام جدائي انداختي مرا به آتش خود به واسطه گناه مسوزان . خداوند پس از اين مناجات ملائكه اي را به صورت پدر و مادر و زن و اولادش خلق كرده نزد وي فرستاد. چون گناهكار اقوام خود را درون غار ديد، شاد شد و از دنيا رفت . خداوند به حضرت موسي وحي كرد، دوست ما در فلان جا فوت كرده او را غسل ده و دفن نما. چون موسي به آن موضع رسيد خوب نگاه كرد ديد همان جوان است كه او را تبعيد كرد؛ عرض كرد خدايا آيا او همان جوان گناهكار است كه امر كردي او را از شهر اخراج كنم ؟! فرمود: اي موسي من به او رحم كردم و او به سبب ناله و مرضش و دوري از وطن و اقوام و اعتراف بگناه و طلب عفو او را آمرزيدم.
undefined یادت باشه...؛
‎┈┈•✾undefinedundefinedundefined✾•┈┈
undefined۳

۱۱۶

۱:۲۹

#پندانه
undefined بهلول و قیمت پادشاهی هارون
روزی بهلول بر هارون وارد شد. هارون گفت: ای بهلول مرا پندی ده. بهلول گفت: اگر در بیابانی هیچ آبی نباشد تشنگی بر تو غلبه کند و می خواهی به هلاکت برسی چه می دهی تا تو را جرعه ای آب دهند که خود را سیراب کنی؟گفت: صد دینار طلا.
بهلول گفت اگر صاحب آن به پول رضایت ندهد چه می دهی؟ گفت: نصف پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس از آنکه آشامیدی، اگر به مرض حبس البول مبتلا گردی و نتوانی آن را رفع کنی، باز چه می دهی تا کسی آن مریضی را از بین ببرد؟هارون گفت: نصف دیگر پادشاهی خود را می دهم.
بهلول گفت: پس مغرور به این پادشاهی نباش که قیمت آن یک جرعه آب بیش نیست. آیا سزاوار نیست که با خلق خدای عزوجل نیکوئی کنی؟
undefined یادت باشه...؛
undefined➣┅──────────────
undefined۲

۱۲۰

۱۹:۰۵

undefined#سبک_زندگی_شهداundefined
تعمیرکار موتور بودم .* دل کندم رفتم جبهه؛ توی جهاد. کار زیاد بود؛ گاهی شب تا صبح. پشت هم موتورهای ترکش خورده می آوردند برای تعمیر. کارم چند برابر تهران بود ، حقوق نصف نصف هم نبود.
آخر شب بود . رضوی آمده بود به ما سر بزند . قیافه ام خسته بود. پرسید :«چند شَبه نخوابیدی؟» خودش خسته تر بود. خندیدم ، گفتم «خواب فراوونه!»خندید ، نشست روی چهارپایه. از زن و بچه ام پرسید و اینکه چطور خرجشان را می دهم. چند دقیقه ماند و بعد رفت. آخر بُرج حقوقم شد دو برابر . حقوق همه را زیاد کرده بود. گفتند : رضوی گفته :«کسی که زن و بچه اش را می گذارد می آید جبهه ، باید خیالِش از بابت خرجشون راحت باشه.»#شهید_محمدتقی_رضوییادگاران ص ۶۳
undefined یادت باشه...؛
undefined➣┅──────────────
undefined۳

۱۱۶

۱۹:۰۸

#تلنگر#حدیث
undefined معروف است كه خداوند به موسی گفت: قحطی خواهد آمد، به قومت بگو آماده شوند!
موسی به قومش گفت و قومش از دیوار خانه ها سوراخ ایجاد کردند که در هنگام سختی به داد هم برسند که این قحطی بگذرد!
مدتی گذشت اما قحطی نیامد ، موسی علت را از خدا پرسید خدا به او گفت من دیدم که قوم تو به هم رحم کردند!
من چگونه به این قوم رحم نکنم؟
«به همدیگه رحم کنیم که خدا هم بهمون رحم کنه.»
undefined یادت باشه...؛
undefined➣┅──────────────
undefined۴

۱۲۶

۱۹:۰۹

#تلنگر
undefinedداستان واقعی
undefinedکلاغی که مامور خدا بود !

آقای شیخ حسین انصاریان می‌فرمود:یه روز جمعه با دوستان رفتیم کوهدوستان یه آبگوشت و چای روی هیزم درست کردن. سفره ناهار چیده شد ماست، سبزی،نون .
دوتا از دوستان رفتن دیگ آبگوشتی رو بیارن که یه کلاغی از راه رسید رو سر این دیگ و یه فضله ای انداخت تو دیگ آبگوشتی..
گفت اون روز اردو برای ما شد زهر مار،توکوه گشنه بودیمهمه ماست و سبزی خوردیم.
خیلی سخت گذشت و خیلی هم رفقا تف و لعن کلاغ کردن گاهی هم میخندیدن ولی در اصل ناراحت بودن.
وقت رفتن دوتا از رفقا رفتن دیگ رو خالی کنن، دیدیم دیگ که خالی کردن یه عقرب سیاهی ته دیگ هست!
و اگر خدا این کلاغ رو نرسانده بود ما این آبگوشت رو میخوردیم و همه مون میمردیم کسی هم نبود.
اگر اون عقرب را ندیده بودن هنوز هم میگفتن یه روز رفتیم کوه خدا حالمونو گرفت..حالتو نگرفت، جونت رو نجات داد!خدا میدونه این بلاهایی که تو زندگی ما هست پشت پرده چیه.
undefinedامام حسن عسکری فرمودند:هیچ گرفتاری و بلایی نیست مگر آنکهنعمتی از خداوند آن را در میان گرفته است.
undefinedچقدر به خدا حسن ظن داریم؟!
undefined یادت باشه...؛
undefined➣┅──────────────
undefined۵

۱۲۶

۱۹:۱۱

#داستان_تکان_دهنده
undefined خداوندا ما یاغی نیستیم.
روزی مرحوم آخوند کاشی مشغول وضوگرفتن بودند..
که شخصی باعجله آمد، وضو گرفت و به داخل اتاق رفت و به نماز ایستاد...با توجه با این که مرحوم کاشی خیلی بادقت وضو می گرفت و همه آداب و ادعیه ی وضو را بجا می آورد؛ قبل از اينكه وضوی آخوند تمام شود، آن شخص نماز ظهر و عصر خود را هم خوانده بود...!به هنگام خروج، با مرحوم کاشی رو به رو شد.ایشان پرسیدند: چه کار می کردی؟ .... گفت: هیچ.فرمود: تو هیچ کار نمی کردی!؟گفت: نه! (می دانست که اگر بگوید نماز می خواندم، کار بیخ پیدا می کند)!آقا فرمود: مگر تو نماز نمی خواندی!؟ گفت: نه!آخوند فرمود: من خودم دیدم داشتی نماز می خواندی...!گفت: نه آقا اشتباه دیدید!سؤال کردند: پس چه کار می کردی؟گفت: فقط آمده بودم به خدا بگویم من یاغی نیستم، همین!این جمله در مرحوم آخوند (رحمة الله عليه) خیلی تأثیر گذاشت...تا مدت ها هر وقت از احوال آخوند می پرسیدند، ایشان با حال خاصی می فرمود:
من یاغی نیستم
خدایا ما خودمون هم می دونیم که عبادتی در شان خدایی تو نکردیم... نماز و روزه مان اصلاً جایی دستش بند نیست!... فقط اومدیم بگیم که:
خدایا ما یاغی نیستیم....بنده ایم....اگه اشتباهی کردیم مال جهلمون بوده.....لطفا همین جمله را از ما قبول کن.undefinedundefined
undefined یادت باشه...؛
‎┈┈•✾undefinedundefinedundefined✾•┈┈
undefined۷

۱۳۳

۱۹:۲۱