در زمان خلافت عمر، دو نفر حيله گر نقشه كشيدند تا با نيرنگ مال زنى را از چنگش در آورند آنها با هم مالى را نزد آن زن بردند و گفتند:
اين مال نزد شما به عنوان امانت باشد هر گاه هر دو نفر ما با هم آمديم اين امانت را به ما مى دهى و اگر تنها آمديم اين مال را به هيچكدام از ما نمى دهى .
زن قبول كرد پس از چندى يكى از آن دو مرد نزد زن آمد و گفت : مال امانتى ما را بده .
زن گفت : نمى دهم مگر اينكه رفيق تو نيز حاضر شود.
مرد به زن گفت : شرط ما حضور هر دوى ما بوده ليكن رفيق من مرده است .
با اصرار زیاد ، سرانجام زن گول خوردو امانت را به يكى از آنها تحويل داد.
بعد از چند روز مرد دوم نزد زن براى مطالبه امانت آمد زن جريان را برايش توضيح داد كه رفيقش مال او را گرفته است .
مرد دوم گفت : تو شرط ما را نقض كردى و ضامن هستى بايد جبران كنى .
جهت حل قضيه نزد عمر آمدند. عمر به زن گفت : تو ضامن هستى و بايد به هر نحو كه شده مال اين مرد را جبران كنى.
زن گفت : اى عمر، على (عليه السلام ) را در ميان ما حاكم قرار بده تا او داورى كند.
عمر پيشنهاد زن را پذيرفت .
على (عليه السلام ) آمد و به مرد دوم فرمود: امانت تو نزد من است ولى تو با رفيقت شرط كردى با هم بياييد امانت را بگيريد برو رفيقت را پيدا كن و با هم بياييد تا من امانت را به شما دو نفر بدهم.
مرد دوم رفت و به ناچار ديگر نيامد. سپس على (عليه السلام ) فرمود: اين دو مرد با هم اين نقشه را طرح كرده بودند كه اموال اين زن را ببرند
(ناسخ التواريخ)
@dastanhayamozande
اين مال نزد شما به عنوان امانت باشد هر گاه هر دو نفر ما با هم آمديم اين امانت را به ما مى دهى و اگر تنها آمديم اين مال را به هيچكدام از ما نمى دهى .
زن قبول كرد پس از چندى يكى از آن دو مرد نزد زن آمد و گفت : مال امانتى ما را بده .
زن گفت : نمى دهم مگر اينكه رفيق تو نيز حاضر شود.
مرد به زن گفت : شرط ما حضور هر دوى ما بوده ليكن رفيق من مرده است .
با اصرار زیاد ، سرانجام زن گول خوردو امانت را به يكى از آنها تحويل داد.
بعد از چند روز مرد دوم نزد زن براى مطالبه امانت آمد زن جريان را برايش توضيح داد كه رفيقش مال او را گرفته است .
مرد دوم گفت : تو شرط ما را نقض كردى و ضامن هستى بايد جبران كنى .
جهت حل قضيه نزد عمر آمدند. عمر به زن گفت : تو ضامن هستى و بايد به هر نحو كه شده مال اين مرد را جبران كنى.
زن گفت : اى عمر، على (عليه السلام ) را در ميان ما حاكم قرار بده تا او داورى كند.
عمر پيشنهاد زن را پذيرفت .
على (عليه السلام ) آمد و به مرد دوم فرمود: امانت تو نزد من است ولى تو با رفيقت شرط كردى با هم بياييد امانت را بگيريد برو رفيقت را پيدا كن و با هم بياييد تا من امانت را به شما دو نفر بدهم.
مرد دوم رفت و به ناچار ديگر نيامد. سپس على (عليه السلام ) فرمود: اين دو مرد با هم اين نقشه را طرح كرده بودند كه اموال اين زن را ببرند
(ناسخ التواريخ)
@dastanhayamozande
۲.۱K
۷:۲۸
روزي یاران پیامبر (صلوات الله علیه و آله) در محضرش گرد آمده بودند. حضرت به آنان فرمود :
شما شش چیز را براي من متعهد شوید، تا من بهشت را براي شما متعهد شوم:
هنگامی که سخن می گویید هرگز دروغ نگویید.
وقتی به کسی وعده دادید، خلف وعده نکنید.
هر امانتی پذیرفتید، خیانت نکنید.
چشمان خود را برهم نهید و نگاه حرام نکنید.
دامن عفت خویش را از حرام حفظ کنید و زنا نکنید.
دست و زبان خود را از آزار مردم بازدارید.
داستانهای بحارالانوار
@dastanhayamozande
شما شش چیز را براي من متعهد شوید، تا من بهشت را براي شما متعهد شوم:
هنگامی که سخن می گویید هرگز دروغ نگویید.
وقتی به کسی وعده دادید، خلف وعده نکنید.
هر امانتی پذیرفتید، خیانت نکنید.
چشمان خود را برهم نهید و نگاه حرام نکنید.
دامن عفت خویش را از حرام حفظ کنید و زنا نکنید.
دست و زبان خود را از آزار مردم بازدارید.
داستانهای بحارالانوار
@dastanhayamozande
۱.۹K
۱۴:۳۰
حضرت عیسی بن مریم علیه السلام با جمعی در جایی نشسته بود،
مردی هیزم شکن ( که برای جمع آوری هیزم در حرکت بود) از آن راه با خوشحالی و و در حالی که مشغول خوردن نان بود گذشت.
حضرت عیسی علیه السلام به اطرافیان خود فرمود:
... که این مرد بیش از یک ساعت زنده نیست
پس از گذشت یک ساعت و در آخر همان روز آن مرد را دیدند که با بسته ای هیزم می آید تعجب کردند و از حضرت علت نمردن او را پرسیدند.
او بعد از احوالپرسی از مرد هیزم شکن، فرمود:
هیزمت را باز کن، وقتی که باز کرد مار سیاهی را در لای هیزم او دید، حضرت علیه السلام فرمود:
این مار باید این مرد را بکشد ولی تو چه کردی که از این خطر عظیم نجات یافتی؟
گفت: نان می خوردم فقیری از مقابل من گذشت، قدری به او دادم و او درباره من دعا کرد
حضرت علیه السلام فرمود: در اثر همان دستگیری از مستمند خداوند این بلای ناگهانی را از تو برداشت و پنجاه سال دیگر زنده خواهی بود.
تفسیر نمونه، ج ۳، ص۲۲۳
@dastanhayamozande
مردی هیزم شکن ( که برای جمع آوری هیزم در حرکت بود) از آن راه با خوشحالی و و در حالی که مشغول خوردن نان بود گذشت.
حضرت عیسی علیه السلام به اطرافیان خود فرمود:
... که این مرد بیش از یک ساعت زنده نیست
پس از گذشت یک ساعت و در آخر همان روز آن مرد را دیدند که با بسته ای هیزم می آید تعجب کردند و از حضرت علت نمردن او را پرسیدند.
او بعد از احوالپرسی از مرد هیزم شکن، فرمود:
هیزمت را باز کن، وقتی که باز کرد مار سیاهی را در لای هیزم او دید، حضرت علیه السلام فرمود:
این مار باید این مرد را بکشد ولی تو چه کردی که از این خطر عظیم نجات یافتی؟
گفت: نان می خوردم فقیری از مقابل من گذشت، قدری به او دادم و او درباره من دعا کرد
حضرت علیه السلام فرمود: در اثر همان دستگیری از مستمند خداوند این بلای ناگهانی را از تو برداشت و پنجاه سال دیگر زنده خواهی بود.
تفسیر نمونه، ج ۳، ص۲۲۳
@dastanhayamozande
۱.۹K
۲:۵۵
داستانی که یكی از شاگردان جناب شیخ رجبعلی خیاط به نام آقای مؤمنی نقل کرد:
من دستم زخم شده بود، خدمت جناب شیخ رفته بودم
شیخ گفت: مؤمنی دستت چه شده؟ گفتم: با آهن بریده
گفت: میدانی چرا اینطور شده؟
برای اینكه دختر كوچولویت را دعوا كردی و توی اتاق انداختی و به مادرش گفتی: تا من نگفتم بیرون نیاید؟
آقای مؤمنی میگفت: من با تعجب به جناب شیخ گفتم، من او را نزدم!
جناب شیخ گفت: اگر زده بودی كه بدتر میشد!
بعد اضافه كرد: حالا میروی یك چادر كوچولو با اسباب بازی برایش میخری تا او دستهای كوچكش را بالا كند و بگوید:
ای خدا! من از سر تقصیرات پدرم گذشتم
@dastanhayamozande
من دستم زخم شده بود، خدمت جناب شیخ رفته بودم
شیخ گفت: مؤمنی دستت چه شده؟ گفتم: با آهن بریده
گفت: میدانی چرا اینطور شده؟
برای اینكه دختر كوچولویت را دعوا كردی و توی اتاق انداختی و به مادرش گفتی: تا من نگفتم بیرون نیاید؟
آقای مؤمنی میگفت: من با تعجب به جناب شیخ گفتم، من او را نزدم!
جناب شیخ گفت: اگر زده بودی كه بدتر میشد!
بعد اضافه كرد: حالا میروی یك چادر كوچولو با اسباب بازی برایش میخری تا او دستهای كوچكش را بالا كند و بگوید:
ای خدا! من از سر تقصیرات پدرم گذشتم
@dastanhayamozande
۱.۳K
۲:۱۱
در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب میافتد و استخوان لگنش از جایش در میرود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش میبرد، دختر اجازه نمیدهد کسی دست به او بزند.
هر چه به دختر میگویند حکیم ها بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم بیمارانشان هستند، اما دختر زیر بار نمی رود و نمیگذارد کسی دست به لگنش بزند.
به ناچار دختر هر روز ضعیف تر و ناتوانتر میشود تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق میگوید: «به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به لگن دخترتان او را مداوا کنم.»
پدر دختر با خوشحالی زیاد قبول میکند و به حکیم میگوید: «شرط شما چیست؟»
حکیم میگوید: «برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم. شرط من این هست که بعد از جا انداختن لگن دخترت، گاو متعلق به خودم شود؟»
پدر دختر با جان و دل قبول میکند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی میخرد و گاو را به خانه حکیم میبرد.
حکیم به پدر دختر میگوید: «دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید.»
پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری میکند. از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور میدهد که تا دو روز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند.
شاگردان همه تعجب میکنند و میگویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد. حکیم تاکید میکند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود.
دو روز میگذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف میشود. خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم میآورد.
حکیم به پدر دختر دستور میدهد دخترش را بر روی گاو سوار کند.
همه متعجب میشوند، چاره ای نمیبینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند. بنابراین دختر را بر روی گاو سوار میکنند.
حکیم سپس دستور میدهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند؟
همه دستورات مو به مو اجرا میشود، حال حکیم به شاگردانش دستور میدهد برای گاو کاه و علف بیاورند.
گاو با حرص و ولع شروع میکند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر میشود، حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند؟
شاگردان برای گاو آب میریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم میشود و پاهای دختر هر لحظه تنگ و کشیده تر میشود دختر از درد جیغ میکشد.
حکیم کمی نمک به آب اضاف میکند گاو با عطش بسیار آب مینوشد.
حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن استخوان لگن دختر شنیده میشود.
جمعیت فریاد شادی سر میدهند. دختر از درد غش میکند و بیهوش میشود. حکیم دستور میدهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند.
یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری میشود و گاو بزرگ متعلق به حکیم میشود.
آن حکیم ابوعلی سینا بوده است.
@dastanhayamozande
هر چه به دختر میگویند حکیم ها بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم بیمارانشان هستند، اما دختر زیر بار نمی رود و نمیگذارد کسی دست به لگنش بزند.
به ناچار دختر هر روز ضعیف تر و ناتوانتر میشود تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق میگوید: «به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به لگن دخترتان او را مداوا کنم.»
پدر دختر با خوشحالی زیاد قبول میکند و به حکیم میگوید: «شرط شما چیست؟»
حکیم میگوید: «برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم. شرط من این هست که بعد از جا انداختن لگن دخترت، گاو متعلق به خودم شود؟»
پدر دختر با جان و دل قبول میکند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی میخرد و گاو را به خانه حکیم میبرد.
حکیم به پدر دختر میگوید: «دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید.»
پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری میکند. از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور میدهد که تا دو روز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند.
شاگردان همه تعجب میکنند و میگویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد. حکیم تاکید میکند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود.
دو روز میگذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف میشود. خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم میآورد.
حکیم به پدر دختر دستور میدهد دخترش را بر روی گاو سوار کند.
همه متعجب میشوند، چاره ای نمیبینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند. بنابراین دختر را بر روی گاو سوار میکنند.
حکیم سپس دستور میدهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند؟
همه دستورات مو به مو اجرا میشود، حال حکیم به شاگردانش دستور میدهد برای گاو کاه و علف بیاورند.
گاو با حرص و ولع شروع میکند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر میشود، حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند؟
شاگردان برای گاو آب میریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم میشود و پاهای دختر هر لحظه تنگ و کشیده تر میشود دختر از درد جیغ میکشد.
حکیم کمی نمک به آب اضاف میکند گاو با عطش بسیار آب مینوشد.
حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن استخوان لگن دختر شنیده میشود.
جمعیت فریاد شادی سر میدهند. دختر از درد غش میکند و بیهوش میشود. حکیم دستور میدهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند.
یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری میشود و گاو بزرگ متعلق به حکیم میشود.
آن حکیم ابوعلی سینا بوده است.
@dastanhayamozande
۹۱۷
۵:۲۶
«برای ادای قرض و دفع وسواسی»
از مرحوم کلینی (رحمة الله) در کتاب اصول کافی نقل است کهامام صادق( علیه السلام) میفرماید: مردی نزدپیامبر اکرم( صلی الله علیه و آله و سلم)آمد و گفت:
ای پیامبر خدا قرض بر من غلبهکرده دچار وسواس نیز شدهام
حضرت فرمود: بگو
تَوَکّلتُ عَلی الحَیِّ الّذی لایَمُوت، و الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَدًا وَلَم یَکُن لَّهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ وَلَمْ یَکُن لَّهُ وَلِیٌّ مِّنَ الذُّلَّ وَکَبِّرْهُ تَکْبِیرًا
مدتی سپری شد تا آنکه روزی آن مرداز کنار پیامبر اکرم «صلی الله» گذشت پیامبر او را صدا زدند و فرمودند: چهکار کردی ؟
آن مرد گفت:من بر دعایی که شما فرمودید، مداومت کردم ، خداوند قرض من را ادا کرد و از سینهام وسواس را بیرون نمود.
@dastanhayamozande
از مرحوم کلینی (رحمة الله) در کتاب اصول کافی نقل است کهامام صادق( علیه السلام) میفرماید: مردی نزدپیامبر اکرم( صلی الله علیه و آله و سلم)آمد و گفت:
ای پیامبر خدا قرض بر من غلبهکرده دچار وسواس نیز شدهام
حضرت فرمود: بگو
تَوَکّلتُ عَلی الحَیِّ الّذی لایَمُوت، و الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَدًا وَلَم یَکُن لَّهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ وَلَمْ یَکُن لَّهُ وَلِیٌّ مِّنَ الذُّلَّ وَکَبِّرْهُ تَکْبِیرًا
مدتی سپری شد تا آنکه روزی آن مرداز کنار پیامبر اکرم «صلی الله» گذشت پیامبر او را صدا زدند و فرمودند: چهکار کردی ؟
آن مرد گفت:من بر دعایی که شما فرمودید، مداومت کردم ، خداوند قرض من را ادا کرد و از سینهام وسواس را بیرون نمود.
@dastanhayamozande
۸۷۰
۲۲:۰۱
مرحوم آیت الله فاطمی نیا میفرمودند:
شخصی گرفتاري و مشکل مهمی برایش پیدا شده بود.
کسی به او عملی یاد داده بود که چهل روز انجام دهد تا مشکلش حل شود. عمل را انجام میدهد و چهل روز تمام میشود اما مشكل برطرف نميشود.
میگوید : روزی اضطرابی در دلم افتاد و از منزل خارج شدم، پیرمردی به من رسید و گفت:آن مرد را می بینی (اشاره کرد به پیرمردی که عبا به دوش داشت و عرقچین سفیدی بر سر) ؛ مشکلت به دست او حل ميشود!(بعدا معلوم شد که آن شخص آقا شیخ رجبعلی خیاط است)
آقاشیخ رجبعلی خیاط آدم خاصی بود، خدا به او عنایت کرده بود.
مجتهدین خدمت او زانو میزدند و التماس میکردند نظری به آنها بکند!
میگوید: خودم را باسرعت به شیخ رساندم و مشکلم را گفتم!
تا سخنم تمام شد گفت :چهار سال است که شوهر خواهرت مرده و تو یک سری به خواهرت نزده ای! توقع داری مشکلت حل شود!؟
میگوید: رفتم به خانه ی خواهرم ، بچه هایش گریه کردند و گله کردند؛ بالاخره راضیشان کردم و خوشحال شدند و رفتم.
فردا صبح اول وقت مشکلم حل شد.
«مواظب همدیگر باشیم»
@dastanhayamozande
شخصی گرفتاري و مشکل مهمی برایش پیدا شده بود.
کسی به او عملی یاد داده بود که چهل روز انجام دهد تا مشکلش حل شود. عمل را انجام میدهد و چهل روز تمام میشود اما مشكل برطرف نميشود.
میگوید : روزی اضطرابی در دلم افتاد و از منزل خارج شدم، پیرمردی به من رسید و گفت:آن مرد را می بینی (اشاره کرد به پیرمردی که عبا به دوش داشت و عرقچین سفیدی بر سر) ؛ مشکلت به دست او حل ميشود!(بعدا معلوم شد که آن شخص آقا شیخ رجبعلی خیاط است)
آقاشیخ رجبعلی خیاط آدم خاصی بود، خدا به او عنایت کرده بود.
مجتهدین خدمت او زانو میزدند و التماس میکردند نظری به آنها بکند!
میگوید: خودم را باسرعت به شیخ رساندم و مشکلم را گفتم!
تا سخنم تمام شد گفت :چهار سال است که شوهر خواهرت مرده و تو یک سری به خواهرت نزده ای! توقع داری مشکلت حل شود!؟
میگوید: رفتم به خانه ی خواهرم ، بچه هایش گریه کردند و گله کردند؛ بالاخره راضیشان کردم و خوشحال شدند و رفتم.
فردا صبح اول وقت مشکلم حل شد.
«مواظب همدیگر باشیم»
@dastanhayamozande
۸۲۳
۶:۲۳
امام صادق علیه السلام فرمودند: تعجب میکنم از کسی که مال و متاع دنیایی میخواهد و به این کلمه «*لاحَولَ وَلا قُوَّةَ اِلّا بِالله*» پناه نمی برد.
همچنین فرمودند: هر کس روزی صد بار این ذکر را به زبان آورد حق تعالی هفتاد نوع بلا را از او دور می کند که کمترین آنها فقر و غم است.
و هر کس صد مرتبه این ذکر را بگوید فقر او را در نمی یابد.@dastanhayamozande
همچنین فرمودند: هر کس روزی صد بار این ذکر را به زبان آورد حق تعالی هفتاد نوع بلا را از او دور می کند که کمترین آنها فقر و غم است.
و هر کس صد مرتبه این ذکر را بگوید فقر او را در نمی یابد.@dastanhayamozande
۷۲۳
۷:۵۶
شخصى وصيّت كرد كه بعد از مرگش انبار خرماى او را در راه خــــدا انفاق كنند
پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله به وصيّت او عمل كرد و در آخر يـک عدد خرما در انبار بجا ماند.
رسول خدا آن خرما که ظاهراً کمی از گوشه اش رفته بود را برداشت و فرمود:
«اگر اين يک عدد خرما را او با دست خودش مىداد، از وصيّت به يک انبار خرما بهتر بود.»
@dastanhayamozande
پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله به وصيّت او عمل كرد و در آخر يـک عدد خرما در انبار بجا ماند.
رسول خدا آن خرما که ظاهراً کمی از گوشه اش رفته بود را برداشت و فرمود:
«اگر اين يک عدد خرما را او با دست خودش مىداد، از وصيّت به يک انبار خرما بهتر بود.»
@dastanhayamozande
۶۵۵
۸:۰۲
روزى شخصى نزد عارف اعظم آمد و گفت من چند ماهى است در فلان محله، خانه گرفته ام
روبروى خانه ى من يک دختر و مادرش زندگى مى کنند هرروز و گاه نيز شب مردان متفاوتى آنجا رفت و آمد میکنند
دیگر نمیتونم اين وضع را تحمل کنم
عارف گفت که شايد آنها که به ان خانه می روند از اقوامشان باشند.
ان شخص گفت نه من هر روز از پنجره نگاه ميکنم و آنها را زیر نظر دارم، گاه بيش از ده نفر متفاوت مي روند.. بعداز ساعتى هم بر می گردند.
عارف گفت: خب، با این وضع کيسه اى بردار و براى هر نفر که وارد می شوند يک سنگ در کيسه بیانداز .
چند ماه ديگر با کيسه نزد بیا تا ميزان گناه ايشان را بسنجم .
شخص با خوشحالى رفت و چنين کرد.
بعد از چندماه نزد عارف آمد وگفت من نمى توانم کيسه را حمل کنم از بس سنگين است ، شما براى شمارش بيايىد.
عارف فرمود يک کيسه سنگ را تا کوچه ى من نمی توانى بیاوری، چگونه با بار سنگين گناه نزد خداوند می روى ؟
حال برو به تعداد سنگها حلاليت بطلب و استغفارکن ..چون آن دو زن همسر و دختر عارفى بزرگ هستند که وصيت کرد بعداز مرگش، شاگردان و دوستارانش در کتابخانه ى او به مطالعه بپردازند .
فلانی! آنچه ديدى واقعيت داشت اما حقيقت نداشت ... و فرق است بین حقیقت و واقعیت ، چه بسا شخصی در واقعیت آدم است اما درحقيقت شيطان ...
@dastanhayamozande
روبروى خانه ى من يک دختر و مادرش زندگى مى کنند هرروز و گاه نيز شب مردان متفاوتى آنجا رفت و آمد میکنند
دیگر نمیتونم اين وضع را تحمل کنم
عارف گفت که شايد آنها که به ان خانه می روند از اقوامشان باشند.
ان شخص گفت نه من هر روز از پنجره نگاه ميکنم و آنها را زیر نظر دارم، گاه بيش از ده نفر متفاوت مي روند.. بعداز ساعتى هم بر می گردند.
عارف گفت: خب، با این وضع کيسه اى بردار و براى هر نفر که وارد می شوند يک سنگ در کيسه بیانداز .
چند ماه ديگر با کيسه نزد بیا تا ميزان گناه ايشان را بسنجم .
شخص با خوشحالى رفت و چنين کرد.
بعد از چندماه نزد عارف آمد وگفت من نمى توانم کيسه را حمل کنم از بس سنگين است ، شما براى شمارش بيايىد.
عارف فرمود يک کيسه سنگ را تا کوچه ى من نمی توانى بیاوری، چگونه با بار سنگين گناه نزد خداوند می روى ؟
حال برو به تعداد سنگها حلاليت بطلب و استغفارکن ..چون آن دو زن همسر و دختر عارفى بزرگ هستند که وصيت کرد بعداز مرگش، شاگردان و دوستارانش در کتابخانه ى او به مطالعه بپردازند .
فلانی! آنچه ديدى واقعيت داشت اما حقيقت نداشت ... و فرق است بین حقیقت و واقعیت ، چه بسا شخصی در واقعیت آدم است اما درحقيقت شيطان ...
@dastanhayamozande
۴۹۰
۱۰:۴۲