به جمع کانال داستانکده آذر خوش اومدید! 

اگر هنوز با دنیای داستانهای ما آشنا نشدید، پیشنهاد میکنم از «نیمکت سوم» شروع کنید؛ داستانی که همینجا در کانال سنجاق شده و منتظر شماست...
منتظر همراهی و نظرات قشنگتون هستم.
اگر هنوز با دنیای داستانهای ما آشنا نشدید، پیشنهاد میکنم از «نیمکت سوم» شروع کنید؛ داستانی که همینجا در کانال سنجاق شده و منتظر شماست...
منتظر همراهی و نظرات قشنگتون هستم.
🥳۱
۳۶۵
۱۸:۳۹
باخواهرم رفتیم خرید،
تنها بودجه مون رسید یه آب معدنی بخریم
تنها بودجه مون رسید یه آب معدنی بخریم
🥳۲
۲۵۷
۹:۵۵
فکرکنم اتوبوس اشتباه سوار شدیم
باز گم شدیم
مانباید بیاییم نازی اباد🫣
باز گم شدیم
مانباید بیاییم نازی اباد🫣
۲۵۲
۹:۵۶
«عزيزم، كسى رانرنجان؛ معصيت دارد...))
مادر جان،
آن هاكه زندگی رابه كامم تلخ كردند،
مگر مادرى نداشتند
كه اين رابه آن ها گوشزد كند؟....
🫠
۲۲۹
۱۴:۳۲
محسن انگار اصلاً صدای پرستار را نشنیده بود. نگاهش همچنان به جلال بود و با وجود نفسهای بریده و صدای ضعیفش، تلاش میکرد حرفش را به پایان برساند.
— اگر من زنده از بیمارستان بیرون نیومدم، عقد این دوتا جوون عقب نیفته. تا اینجا هم اشتباه کردیم اینقدر طولش دادیم... این کار رو میسپارم به تو.
جلال نگاهش را از صورت برادرش گرفت و برای لحظهای به زمین خیره شد. نمیخواست باور کند محسن دارد درباره نبودنش حرف میزند. لبهایش را به هم فشرد و دست برادرش را محکمتر گرفت.
پرستار به بالای سرشان آمد.
— آقای امینی، مگه من با شما نیستم؟ تشریف بیارید بیرون.
نگاهش به محسن افتاد و با دیدن اکسیژن جداشده از صورتش، با لحنی جدی گفت:
— آقای محترم، شما چرا اکسیژن رو از صورتتون جدا کردید؟ میخواید خودتون رو به کشتن بدید؟
جلال آرام دستهای محسن را فشرد. سعی کرد لبخند بزند. دلش نمیخواست آخرین تصویری که برادرش از او به خاطر میسپارد، چهرهای نگران و گریان باشد.
— خیالت راحت داداش. خودت با پای خودت از بیمارستان مرخص میشی، مراسم عقد سهیلا و جاوید رو هم با هم برگزار میکنیم. به بهترین شکل به وصیت بابا عمل میکنیم.
محسن نگاهش را به جلال دوخت. جلال هم چند لحظه در چشمهای برادرش خیره ماند. حرفهای زیادی برای گفتن داشت، اما هیچکدام به زبانش نمیآمد.
دیگر نمیتوانست احساساتش را کنترل کند. دست برادرش را رها کرد و سریع از اتاق خارج شد. حتی فرصت نکرد نگاهی به پشت سرش بیندازد.
به گوشهای از حیاط بیمارستان پناه برد. چند قدم راه رفت و کنار دیوار ایستاد. حرفهای محسن مدام در سرش تکرار میشد. بیشتر شبیه وصیت بود تا درخواست. نه غرور جلال به او اجازه میداد گریه کند، نه میتوانست جلوی گریهاش را بگیرد. دستش را روی پیشانیاش گذاشت و سرش را پایین انداخت.
احساساتش تبدیل به خشم شده بود؛ خشمی که هر لحظه میتوانست شعلهور شود. احساس میکرد صورتش گر گرفته و نفس کشیدن برایش سخت شده است. یقه لباسش را کمی شل کرد و چند نفس عمیق کشید، اما انگار هوا به ریههایش نمیرسید.
دستش را چند بار روی سینهاش کوبید. چشمانش درست جایی را نمیدید. صدای اطرافیان برایش گنگ و نامفهوم شده بود. خواست قدمی بردارد، اما پاهایش سست شدند. دستش را به دیوار گرفت و سرش گیج رفت.
— آقا، خوبی؟
صدای مردی را شنید، اما نتوانست جواب بدهد.
— آقا، صدام رو میشنوی؟
مرد با نگرانی نزدیکتر شد و دستش را به سمت شانه جلال برد.
— آقا؟ حالت خوبه؟
جلال لبهایش را تکان داد، اما صدایی از گلویش خارج نشد.
— آقا... یکی بره دکتر خبر کنه!
۱۸۵
۱۸:۱۱
زیبا و فرزانه تا صبح پای سجاده مشغول دعا و راز و نیاز بودند. هرکدام غرق در افکار و نگرانیهای خودشان، زیر لب دعا میخواندند و از خدا میخواستند این شب سخت به خیر بگذرد. نماز صبحشان را که خواندند، در گوشهی نمازخانه سرشان را به دیوار تکیه دادند تا چرتی بزنند. خستگی تمام شب در چهرههایشان نمایان بود و پلکهای سنگینشان توان باز ماندن نداشت.
زیبا سر فرزانه را گذاشت روی شانهاش تا اذیت نشود و دوباره خوابش برد. فرزانه هم در همان حالت چشمهایش را بست. همهجا در سکوت بود که صدایی فرزانه را از خواب پراند؛ صدایی که از بلندگوی بیمارستان پخش میشد و کد ۹۹ را اعلام میکرد.
فرزانه از شنیدن این کد خاطرهی خوبی نداشت. با شنیدن صدای بلندگو، تمام وجودش به یکباره منقبض شد. دلش به شور افتاد و نفسش برای لحظهای در سینه حبس شد. آرام سرش را از شانهی زیبا برداشت و گوش تیز کرد تا شاید دوباره چیزی بشنود.
زیبا متوجه بلند شدن فرزانه شد. چشمهایش را نیمهباز کرد و با صدای خوابآلودی پرسید:
— کجا میری عزیزم؟
فرزانه که هنوز نگاهش به سمت بلندگو بود، با نگرانی جواب داد:
— کد نود و نه رو اعلام کردند زنعمو.
زیبا که هنوز کاملاً از خواب بیدار نشده بود، سعی کرد بیتفاوت باشد.
— خب.
فرزانه نگاهش را به زیبا دوخت.
— آخرین بار که این کد رو شنیدم دوستم رو احیا کردند، اما زنده نموند.
زیبا که انگار به خودش آمده باشد، یکدفعه خودش را جمعوجور کرد. خواب از سرش پرید و با دیدن چهرهی مضطرب فرزانه، سعی کرد آرامش خودش را حفظ کند. نمیخواست با واکنشی نابهجا ترس دختر را بیشتر کند.
—نه عزیزم، هیچ چیزی نیست، نگران نباش.
_اصلاً عمو کجاست؟ قرار بود یک خبری بهمون بده.
_حتماً رفته نمازخانهی مردونه خوابیده. بیا بشین یک چیزی بخور.
اما فرزانه حتی به حرفهای زیبا هم توجهی نداشت. دلشوره لحظهبهلحظه بیشتر میشد و نمیتوانست آرام یک گوشه بنشیند. نگاهش مدام به سمت در میرفت و ذهنش درگیر هزار فکر ناخوشایند بود.
—زنعمو، من آرام و قرار ندارم. بیا بریم دنبال عمو یا سراغ مامانو بابام . ببینیم عملشون چیشد؟!
۱۷۴
۱۸:۱۵
اول رفتند به دنبال جلال، نمازخانهی مردانه و بعد حیاط و محوطهی اورژانس و بیمارستان؛ خبری از جلال نبود. هرچه اطراف را گشتند، نتوانستند پیدایش کنند. فرزانه با نگرانی به این طرف و آن طرف نگاه میکرد و زیبا سعی داشت با آرامش قدم بردارد، اما خودش هم کمکم نگران شده بود.
به پارکینگ رفتند، کنار ماشین هم نبود. زیبا نگران، با چشمانش بین مردم دنبال جلال میگشت. هر بار که مردی را از دور میدید، برای لحظهای مکث میکرد، به امید اینکه جلال باشد؛ اما ناامید میشد. در عین حال میخواست پیش فرزانه حفظ ظاهر کند و نگرانیاش را بروز ندهد. نمیخواست اضطراب دختر بیشتر شود.
فرزانه نگاهش افتاد به سردر اورژانس. چند لحظه به آن خیره ماند و بعد رو به زیبا گفت:
— زنعمو، ما هم یه چیزمون میشه ها، عمو حتماً رفته پیش مامانبابام، بیا بریم پذیرش.
هوش و حواس درست و حسابی نداشتند؛ نه درست خوابیده بودند، نه چیزی خورده بودند. خبر تصادف آن هم ناگهانی، تمام توان و تمرکزشان را گرفته بود.
زیبا نگذاشت که فرزانه به پذیرش برود، خودش پیشقدم شد. با قدمهایی که سعی میکرد لرزششان را پنهان کند، به سمت میز پذیرش رفت.
— خانم پرستار، آقای امینی کجا بستری هستند؟
پرستار بدون اینکه سرش را کاملاً از روی برگهها بلند کند، پرسید:
— کدام آقای امینی؟ دو تا آقای امینی بستری داشتیم، یکیشون زیر سرمه و متأسفانه اون یکی نیمساعتی میشه که فوت شدن.
زیبا برای لحظهای خشکش زد. انگار کلمات پرستار را شنیده بود، اما ذهنش از پذیرفتن معنای آنها سر باز میزد. نگاهش روی صورت پرستار ثابت ماند. خیال کرد اشتباه شنیده یا شاید تشابه اسمی پیش آمده باشد.
— خانم، شوخی میکنید؟ میشه دوباره لیست رو چک کنید؟
پرستار این بار سرش را بلند کرد و با لحنی جدیتر جواب داد:
— خانم جان، عزیزم، مگر من با شما شوخی دارم؟ اصلاً شما چه نسبتی باشون دارید؟ اسم بیمارتون رو بگید.
فرزانه که دید زیبا دارد با پرستار بحث میکند، با نگرانی خودش را به آنها نزدیک کرد.
— چی شده زنعمو؟
زیبا که نمیخواست فرزانه حرفهای پرستار را بشنود، سعی کرد خودش را مسلط نشان دهد. نگاه کوتاهی به او انداخت و با صدایی که بهسختی آرام نگه داشته بود، گفت:
— هیچی، تو نگران نباش، تشابه اسمی پیش اومده.
پرستار دوباره نگاهی به لیست انداخت و گفت:
— گفتید چه نسبتی باشون دارید.
زیبا که دیگر راهی برای پنهان کردن موضوع نمیدید، با صدایی گرفته جواب داد:
— من همسر جلال امینی هستم، ایشون هم دختر محسن امینی و سیما امینی.
پرستار وقتی فهمید نسبت نزدیکی دارند، کمی لحنش را عوض کرد. نگاهش را از روی برگه برداشت و با لحنی آرامتر گفت:
— آهان، خب آقای جلال امینی صبحی حالشون به هم خورد، زیر سرم هستند، خانم سیما امینی هم عمل شدند، منتظریم که به هوش بیاد، اما متأسفانه آقای محسن امینی.... همکارام خیلی تلاش کردند، هر کار از دستشون بر اومد انجام دادند، اما خب... تسلیت میگم.
با شنیدن جملهی آخر، انگار تمام صداهای اطراف برای لحظهای در گوش زیبا محو شد. دستش بیاختیار به لبهی میز پذیرش گرفت. نگاهش به پرستار دوخته شده بود، اما دیگر چیزی نمیدید. باورش نمیشد مردی که تا همین چند ساعت پیش منتظر خبر سلامتیاش بودند، حالا دیگر زنده نباشد.
فرزانه و زیبا انتظار شنیدن این خبر را نداشتند، چرا که دیشب جلال خبر سلامتی ایشان را آورده بود. فرزانه مات و مبهوت به پرستار خیره شده بود. لبهایش از هم باز مانده بود، اما صدایی از گلویش بیرون نمیآمد. چند لحظه طول کشید تا معنای حرفهای پرستار را بفهمد. ناگهان انگار چیزی در وجودش شکست.
فرزانه باور نمیکرد که پدرش را از دست داده، لباس پرستار را گرفته بود و التماس میکرد که لیست را دوباره چک کند، شاید محسن امینی دیگری را میان لیست پیدا کند....
۱۹۴
۱۸:۲۰
سه قسمت ارسال شد 
۱۵۵
۱۹:۰۵
چشمهاتون رو به روی خستگیها ببندید و در آغوش قصههای شیرین، به خواب برید...
امشب خوابهاتون پر از عشق و خیال، مثل قشنگترین داستانها
۱۵۵
۱۹:۰۵