━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
داستانک تصویری 
«یک جامدادی دلتنگی»
تشییع فردا بود...
تدوینگر و نویسنده: خاطره کردفیلابی
#فراقنامه┄┅═✧❁

❁✧═┅┄
مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیانایتا | بله
«یک جامدادی دلتنگی»
#فراقنامه┄┅═✧❁
۸۰
۱۸:۴۱
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━راز غمگساری
تا چشم کار میکرد آدم بود. این آدمها هر کدام حکایتی داشتند. هر کدام روایتی داشتند. هر کدام زن و بچه و کار و زندگی داشتند. ولی همان آدمها هر کدام نسبتی با آن آقای شهید داشتند. آقای شهید...
بگذار تا آخر بگویم. بغض من نباید ناگفتهها را بر دوش کشد. نباید به محراب غم بسنده کند. نسبتی که ته دل تمام آن آدمها رخنه کرده بود و کسی از آن دم نمیزد. رسانههای بیگانه هر چه گفته بودند؛ ذرهای بر جان حق ننشسته بود؛ اما سکوت خیمه زده بود بر دهانها و میگفت: «آن چیز که عیان است چه حاجت به بیان است.» ولی آقای شهید، آنها عیان را نهان کردند. آنها از سیمای تو ضدروایت ساختند.
آقای شهید ما معلمها... دیر است. میدانیم. ولی آمدهایم تا بگوییم ما اگر سکوت کردیم، اگر به هنگام دفاع صبوری کردیم؛ چون اقتدار تو را باور داشتیم. اما آقا قرار نبود اینگونه ظلم روا دارند؛ یعنی حق نداشتند آقا. حالا ما با این غم وجودی چگونه زندگی کنیم؟ چگونه صبوری کنیم؟ چگونه باور کنیم؟ ما مگر بشر نبودیم و حقوق نداشتیم؟ این چه رسم آزادگی بود که رهبرمان را اینگونه شهید کرد؟ این چه عصر دموکراسی بود که تو را با این عظمت جمهوریتت دیکتاتور خواند؟ ما چگونه در این عصر مدعیان زیست کنیم؟
تو در این زمانه واقعی بودی آقا، نه مدعی! قول میدهی نگاهت را از ما برنگردانی؟ میدانم که حلالمان میکنی. میدانم آقای شهید. در این وداع بیا عهدی دوباره ببندیم. عهدی که هیچ مدعیای یارای نقضش نباشد. ببین ما آمدهایم؛ ما در این کربلا بعد از تو به ندای خونخواهی برخاستهایم، ما اهل کوفه نیستیم آقا. نیستیم...
خاطره کردفیلابی
#فراقنامه━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
تا چشم کار میکرد آدم بود. این آدمها هر کدام حکایتی داشتند. هر کدام روایتی داشتند. هر کدام زن و بچه و کار و زندگی داشتند. ولی همان آدمها هر کدام نسبتی با آن آقای شهید داشتند. آقای شهید...
بگذار تا آخر بگویم. بغض من نباید ناگفتهها را بر دوش کشد. نباید به محراب غم بسنده کند. نسبتی که ته دل تمام آن آدمها رخنه کرده بود و کسی از آن دم نمیزد. رسانههای بیگانه هر چه گفته بودند؛ ذرهای بر جان حق ننشسته بود؛ اما سکوت خیمه زده بود بر دهانها و میگفت: «آن چیز که عیان است چه حاجت به بیان است.» ولی آقای شهید، آنها عیان را نهان کردند. آنها از سیمای تو ضدروایت ساختند.
آقای شهید ما معلمها... دیر است. میدانیم. ولی آمدهایم تا بگوییم ما اگر سکوت کردیم، اگر به هنگام دفاع صبوری کردیم؛ چون اقتدار تو را باور داشتیم. اما آقا قرار نبود اینگونه ظلم روا دارند؛ یعنی حق نداشتند آقا. حالا ما با این غم وجودی چگونه زندگی کنیم؟ چگونه صبوری کنیم؟ چگونه باور کنیم؟ ما مگر بشر نبودیم و حقوق نداشتیم؟ این چه رسم آزادگی بود که رهبرمان را اینگونه شهید کرد؟ این چه عصر دموکراسی بود که تو را با این عظمت جمهوریتت دیکتاتور خواند؟ ما چگونه در این عصر مدعیان زیست کنیم؟
تو در این زمانه واقعی بودی آقا، نه مدعی! قول میدهی نگاهت را از ما برنگردانی؟ میدانم که حلالمان میکنی. میدانم آقای شهید. در این وداع بیا عهدی دوباره ببندیم. عهدی که هیچ مدعیای یارای نقضش نباشد. ببین ما آمدهایم؛ ما در این کربلا بعد از تو به ندای خونخواهی برخاستهایم، ما اهل کوفه نیستیم آقا. نیستیم...
خاطره کردفیلابی
#فراقنامه━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
۷۵
۱۱:۰۹
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━#هماکمیک
🟢 شماره چهارم مجموعه کمیک همانوشت
آقای شهیدروایت زندگی بعد از آن سحرگاه ظلم
نویسنده: خاطره کردفیلابی
طراح و تصویرگر: محمدجواد رحمنپور
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
🟢 شماره چهارم مجموعه کمیک همانوشت
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
۷۸
۱۳:۴۰
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━#هماکمیک
🟢 شماره پنجم مجموعه کمیک همانوشت
باید برخاستروایت تصمیم برای یک حضور
نویسنده: خاطره کردفیلابی
طراح و تصویرگر: محمدجواد رحمنپور
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
🟢 شماره پنجم مجموعه کمیک همانوشت
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
@Homanevesht
۷۲
۱۶:۱۷
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━آمدهام بدرقهات کنم
قسمت اول: عزم سفر
نگاهم به برگهای درخت انگور بود. قطره اشکی از چشمهای پرحسرتم بر روی صورتم سرازیر شد. دستم را محکم زیر چشمم کشیدم و اشکهایم را پاک کردم و گفتم: «مهم نیست که الآن تهران نیستم؛ ولی حتماً تا روز آخری خودم رو به این سیل جمعیت میرسونم.» آرام و بیصدا طوری که انگار نه انگار همین چند لحظه پیش اشک در چشمم جمع شده بود و دنیا روی سرم آوار، دوباره به قاب تلویزیون زل زدم.
یک روز مصلی، یک روز میدان آزادی، یک روز جمکران، یک روز عراق، و این روز آخر قرار بود من هم خودم را به مشهد برسانم. ترامپ دوباره شروع کرده بود به تهدید کردن. از ایرانیجماعت بد میگفت و اعلام انزجار میکرد. خب کسی نبود به او بگوید: «باور کن ایرانیها بیشتر به خون تو تشنهان، بهتره بری و چند صباحی جلوی خبرنگارا پیدات نشه.» همین اعتمادبهنفس ترامپ داشت کار دستم میداد. دم رفتن، آن هم وقتی که فقط یک ساعت تا مشهد فاصله بود، آماری شگفتآور از تماس سمت من روانه شد و هر کس همان حرف تکراری را به زبان میآورد.ـ خطرناکه! مگه نمیبینی به جنوب ایران حمله شده؟
فقط به یک چیز فکر میکردم. به اینکه آخرین دیدار است و من نباشم؟ کسی درد من را درک نمیکرد. من زندگی با این حسرت را نمیخواستم. بیشتر از هر وقتی به سفری که خودم انتخابش کرده بودم مطمئن بودم. بارم را سبک کردم و کلاه آفتابی را روی سر گذاشتم و روسریام را محکم گره زدم و به دوستم پیام دادم: «یک ساعت دیگه میرسم حرم.»
مقصد را حرم زده بودم؛ اما مسیر را بسته بودند. باید مسیری را پیاده میرفتم. همان لحظه که پیاده شدم؛ مردی به سمت داخل خیابان فرعی اشاره کرد و گفت: «خانوم، برید شربت بگیرید بعد برید.» در مسیر حرم موکبها صف کشیده بودند. مشهد مثل همیشه نبود. همه در هول و ولا بودند، انگار مهمان مهمی قرار بود به شهرشان بیاید. وسایلم را به امانات تحویل دادم و از ورودی خواهران وارد حرم شدم. جمعیتی آنجا بودند. چایخانه حرم هم به جای چای شربت میداد. در حالی که داشتم از شربت عکس یادگاری میگرفتم، با خودم گفتم: «آقا حتی صحنهای حرم هم چشم نمیذارن تا بدرقهات کنن.»
خاطره کردفیلابی
#فراقنامه
قسمت اول: عزم سفر
نگاهم به برگهای درخت انگور بود. قطره اشکی از چشمهای پرحسرتم بر روی صورتم سرازیر شد. دستم را محکم زیر چشمم کشیدم و اشکهایم را پاک کردم و گفتم: «مهم نیست که الآن تهران نیستم؛ ولی حتماً تا روز آخری خودم رو به این سیل جمعیت میرسونم.» آرام و بیصدا طوری که انگار نه انگار همین چند لحظه پیش اشک در چشمم جمع شده بود و دنیا روی سرم آوار، دوباره به قاب تلویزیون زل زدم.
یک روز مصلی، یک روز میدان آزادی، یک روز جمکران، یک روز عراق، و این روز آخر قرار بود من هم خودم را به مشهد برسانم. ترامپ دوباره شروع کرده بود به تهدید کردن. از ایرانیجماعت بد میگفت و اعلام انزجار میکرد. خب کسی نبود به او بگوید: «باور کن ایرانیها بیشتر به خون تو تشنهان، بهتره بری و چند صباحی جلوی خبرنگارا پیدات نشه.» همین اعتمادبهنفس ترامپ داشت کار دستم میداد. دم رفتن، آن هم وقتی که فقط یک ساعت تا مشهد فاصله بود، آماری شگفتآور از تماس سمت من روانه شد و هر کس همان حرف تکراری را به زبان میآورد.ـ خطرناکه! مگه نمیبینی به جنوب ایران حمله شده؟
فقط به یک چیز فکر میکردم. به اینکه آخرین دیدار است و من نباشم؟ کسی درد من را درک نمیکرد. من زندگی با این حسرت را نمیخواستم. بیشتر از هر وقتی به سفری که خودم انتخابش کرده بودم مطمئن بودم. بارم را سبک کردم و کلاه آفتابی را روی سر گذاشتم و روسریام را محکم گره زدم و به دوستم پیام دادم: «یک ساعت دیگه میرسم حرم.»
مقصد را حرم زده بودم؛ اما مسیر را بسته بودند. باید مسیری را پیاده میرفتم. همان لحظه که پیاده شدم؛ مردی به سمت داخل خیابان فرعی اشاره کرد و گفت: «خانوم، برید شربت بگیرید بعد برید.» در مسیر حرم موکبها صف کشیده بودند. مشهد مثل همیشه نبود. همه در هول و ولا بودند، انگار مهمان مهمی قرار بود به شهرشان بیاید. وسایلم را به امانات تحویل دادم و از ورودی خواهران وارد حرم شدم. جمعیتی آنجا بودند. چایخانه حرم هم به جای چای شربت میداد. در حالی که داشتم از شربت عکس یادگاری میگرفتم، با خودم گفتم: «آقا حتی صحنهای حرم هم چشم نمیذارن تا بدرقهات کنن.»
خاطره کردفیلابی
#فراقنامه
۷۰
۱۴:۱۴
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━آمدهام بدرقهات کنم
قسمت دوم: اربعینی دیگر
ساندویچ سیبزمینی را کف دستم گذاشت و گفت: «بگیر بخورش، مسیر سختی داریم.» یک کوله پشتش انداخته بود و با سه بچه کوچک آمده بود که حرم برود و برای آقا نماز بخواند. کولهپشتیاش را پر کرده بود از نان شیرمال. میخواست آنها را به زائران امام رضا بدهد. در راه زیپ کولهپشتیاش مدام باز و بسته میشد. من هم از پشت حواسم بود که وسایل از کولهپشتیاش نریزد بیرون، زیپ کولهاش را خودم برایش میبستم و او هم برمیگشت و به من لبخند میزد. هنوز به خیابان اصلی نرسیده بودیم. کاروانها دسته جمعی میآمدند و شعار میدادند. گاهی میدیدی یک بچه جلو ایستاده و شعارها را بلند میگوید و بقیه هم تکرار میکنند.
من هم نگاهم را از کولهپشتی او برنمیداشتم که یک وقت او را گم نکنم. با اینکه سه بچه کوچک داشت و مادرش مریض بود و در خانه احتیاج به مراقبت داشت. هر وقت که بچهاش غر میزد، میگفت: «غر بزنی از اربعین خبری نیست.» دخترش را آن سالی که اربعین رفته بودند در خانه عمه زهره گذاشته بود و خودشان چهار نفری رفته بودند کربلا. میگفت: «پسرم رو که برای اولین بار برده بودم اربعین فکر نمیکردم اینقدر صبور باشه. ستونهای آخر بودیم که دیدیم پاش کلی آبله زده، خواستیم که ادامه مسیر رو با ماشین بریم، گریه کرد الا و بالله باید پیاده بریم. این همه تا اینجا نیومدم که بقیهاش رو با ماشین برم.» خانواده عجیبی بودند. دو روز خانه آنها به عنوان زائر مهمان بودم.
با هم که در مسیر تا حرم پیاده میرفتیم، مدام از اربعین میگفت. من هم آن روزها را یاد کردم. چشمم به حرم آقا امام رضا افتاد؛ دقیقاً آن لحظهای جلوی چشمانم تداعی شد که در کربلا قدمهای آخر را به سمت حرم برمیداشتم. چه شده بود؟ اینجا هم انگار به دیدار حسینی دیگر میرفتم. کل خیابانها پر از آدم بود. همه کنار هم، در کنار هم، تا حرم راه میرفتیم. انگار حرم قله بود و بلوار طبرسی دامنه کوه. تمام سراشیبیها برایمان شیرین بود؛ حتی آن آفتاب داغ.
خاطره کردفیلابی
#فراقنامه
قسمت دوم: اربعینی دیگر
ساندویچ سیبزمینی را کف دستم گذاشت و گفت: «بگیر بخورش، مسیر سختی داریم.» یک کوله پشتش انداخته بود و با سه بچه کوچک آمده بود که حرم برود و برای آقا نماز بخواند. کولهپشتیاش را پر کرده بود از نان شیرمال. میخواست آنها را به زائران امام رضا بدهد. در راه زیپ کولهپشتیاش مدام باز و بسته میشد. من هم از پشت حواسم بود که وسایل از کولهپشتیاش نریزد بیرون، زیپ کولهاش را خودم برایش میبستم و او هم برمیگشت و به من لبخند میزد. هنوز به خیابان اصلی نرسیده بودیم. کاروانها دسته جمعی میآمدند و شعار میدادند. گاهی میدیدی یک بچه جلو ایستاده و شعارها را بلند میگوید و بقیه هم تکرار میکنند.
من هم نگاهم را از کولهپشتی او برنمیداشتم که یک وقت او را گم نکنم. با اینکه سه بچه کوچک داشت و مادرش مریض بود و در خانه احتیاج به مراقبت داشت. هر وقت که بچهاش غر میزد، میگفت: «غر بزنی از اربعین خبری نیست.» دخترش را آن سالی که اربعین رفته بودند در خانه عمه زهره گذاشته بود و خودشان چهار نفری رفته بودند کربلا. میگفت: «پسرم رو که برای اولین بار برده بودم اربعین فکر نمیکردم اینقدر صبور باشه. ستونهای آخر بودیم که دیدیم پاش کلی آبله زده، خواستیم که ادامه مسیر رو با ماشین بریم، گریه کرد الا و بالله باید پیاده بریم. این همه تا اینجا نیومدم که بقیهاش رو با ماشین برم.» خانواده عجیبی بودند. دو روز خانه آنها به عنوان زائر مهمان بودم.
با هم که در مسیر تا حرم پیاده میرفتیم، مدام از اربعین میگفت. من هم آن روزها را یاد کردم. چشمم به حرم آقا امام رضا افتاد؛ دقیقاً آن لحظهای جلوی چشمانم تداعی شد که در کربلا قدمهای آخر را به سمت حرم برمیداشتم. چه شده بود؟ اینجا هم انگار به دیدار حسینی دیگر میرفتم. کل خیابانها پر از آدم بود. همه کنار هم، در کنار هم، تا حرم راه میرفتیم. انگار حرم قله بود و بلوار طبرسی دامنه کوه. تمام سراشیبیها برایمان شیرین بود؛ حتی آن آفتاب داغ.
خاطره کردفیلابی
#فراقنامه
۷۰
۱۴:۱۵
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━آمدهام بدرقهات کنم
قسمت سوم: بهینهسازی قوی
سراسر خیس شده بودم. خادمی بالای ستون ۱۹ شلنگ را در دست گرفته بود و روی مردم آب میریخت. زیر قطرههای آب حس بهتری داشتم. گرما داشت جانم را میسوزاند. از آبخوری آب برداشتم و نشستم روی فرش منتظر. مداح میخواند و من اشک میریختم. عکس آقا را با خود آورده بودم. با دستم عکس آقا را بغل کردم و با خود گفتم: «ممنونم که گذاشتی برای بار آخر ببینمت؛ ممنونم که دعوتم کردی.» آن اشکهای داغ امانم را برید و بطری آب را برداشتم و روی سرم ریختم. خودمانیم آببازی فقط در اینجور سفرها مشروع است.
همینطور که داشتم به سر و وضع آبکشیده خود نگاه میکردم، چشمم افتاد به یک پیرمردی که به شانههایش گِل زده بود و در دستش پلاکاردی داشت که برای سر ترامپ جایزه تعیین کرده بود. با خودم گفتم: «آخه این چه کاریه؟! چه تأثیری داره؟!» یهو آدمی که نمیدانم از کدام کشور بود، آمد و از آن پیرمرد فیلم گرفت و در فیلم چیزهایی میگفت که انگار داشت این فراخوان را جهانی میکرد. خندهام گرفت و به خودم گفتم: «خلاقیت ایرانیا رو نباید دستکم گرفت.»
از این پلاکاردها در حرم زیاد بود. تا میآمدم به آدمها نگاه کنم، پرت میشدم در دنیای درونم.ـ الآناست که پیکر رو بیآرن.با اینکه نشستن داشت اذیتم میکرد، اما نمیخواستم پیکر را بیاورند. از آن لحظه میترسیدم. از لحظهای که باور کنم رهبرم دیگر نیست، میترسیدم. من تمام این مدت خودم را زده بودم به آن راه تا غمم یادم برود. از ساعت ۱۴:۳۰ در حرم نشسته بودم و منقطع اشک میریختم. لبهایم خشک شده بود و صورتم از رد اشکها شوره بسته بود.
اذان مغرب را هم گفتند؛ اما هنوز موفق نشده بودم پیکر را ببینم. همه منتظر بودند.ـ ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم.شعارها در هم قاطی شده بود.ـ ای پسر فاطمه منتقم تو هستیم.ساعت از ۲۱ گذشت و بهینهسازی قوی باتری را فعال کردم و به پنج درصد بالای گوشی زل زدم. این لحظه های آخر بود. فقط میدانم قطرهای از آن دریا بودن از من انسان دیگری ساخته است؛ انسانی که در حافظه شب و روزش یک قهرمان نشسته است و غم نبودن همان قهرمان تمام آدمها را بهینه کرده است.
خاطره کردفیلابی
#فراقنامه
قسمت سوم: بهینهسازی قوی
سراسر خیس شده بودم. خادمی بالای ستون ۱۹ شلنگ را در دست گرفته بود و روی مردم آب میریخت. زیر قطرههای آب حس بهتری داشتم. گرما داشت جانم را میسوزاند. از آبخوری آب برداشتم و نشستم روی فرش منتظر. مداح میخواند و من اشک میریختم. عکس آقا را با خود آورده بودم. با دستم عکس آقا را بغل کردم و با خود گفتم: «ممنونم که گذاشتی برای بار آخر ببینمت؛ ممنونم که دعوتم کردی.» آن اشکهای داغ امانم را برید و بطری آب را برداشتم و روی سرم ریختم. خودمانیم آببازی فقط در اینجور سفرها مشروع است.
همینطور که داشتم به سر و وضع آبکشیده خود نگاه میکردم، چشمم افتاد به یک پیرمردی که به شانههایش گِل زده بود و در دستش پلاکاردی داشت که برای سر ترامپ جایزه تعیین کرده بود. با خودم گفتم: «آخه این چه کاریه؟! چه تأثیری داره؟!» یهو آدمی که نمیدانم از کدام کشور بود، آمد و از آن پیرمرد فیلم گرفت و در فیلم چیزهایی میگفت که انگار داشت این فراخوان را جهانی میکرد. خندهام گرفت و به خودم گفتم: «خلاقیت ایرانیا رو نباید دستکم گرفت.»
از این پلاکاردها در حرم زیاد بود. تا میآمدم به آدمها نگاه کنم، پرت میشدم در دنیای درونم.ـ الآناست که پیکر رو بیآرن.با اینکه نشستن داشت اذیتم میکرد، اما نمیخواستم پیکر را بیاورند. از آن لحظه میترسیدم. از لحظهای که باور کنم رهبرم دیگر نیست، میترسیدم. من تمام این مدت خودم را زده بودم به آن راه تا غمم یادم برود. از ساعت ۱۴:۳۰ در حرم نشسته بودم و منقطع اشک میریختم. لبهایم خشک شده بود و صورتم از رد اشکها شوره بسته بود.
اذان مغرب را هم گفتند؛ اما هنوز موفق نشده بودم پیکر را ببینم. همه منتظر بودند.ـ ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم.شعارها در هم قاطی شده بود.ـ ای پسر فاطمه منتقم تو هستیم.ساعت از ۲۱ گذشت و بهینهسازی قوی باتری را فعال کردم و به پنج درصد بالای گوشی زل زدم. این لحظه های آخر بود. فقط میدانم قطرهای از آن دریا بودن از من انسان دیگری ساخته است؛ انسانی که در حافظه شب و روزش یک قهرمان نشسته است و غم نبودن همان قهرمان تمام آدمها را بهینه کرده است.
خاطره کردفیلابی
#فراقنامه
۸۵
۱۴:۱۶
کمیک جنگ زمان.pdf
۶.۳۹ مگابایت
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━#هماکمیک
🟢 شماره ششم مجموعه کمیک همانوشت
جنگ زمانروایت یک دیدار در مرز نسلها
نویسنده: خاطره کردفیلابی
طراح و تصویرگر: محمدجواد رحمنپور
┄┅═✧❁

❁✧═┅┄
مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان بله | ایتا
🟢 شماره ششم مجموعه کمیک همانوشت
┄┅═✧❁
۳۶
۱۴:۰۶
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━*لا یمکن التوقف*
کیفم را ضربدری روی شانه انداختم. پشت کفشم را صاف کردم. انگشتهای پایم ساییده شده بودند. همهاش نگران بودم که نکند تاول زده باشند. هنوز سیصد عمود مانده بود تا به آن موکب برسم. چگونه این همه راه باید میرفتم؟! تا اذان صبح وقت زیادی نمانده بود. اگر سروکله آفتاب پیدا میشد دیگر هیچ راهی جز توقف نمیماند.
در راه مدام چشمم میافتاد به بنرهای آقای شهید. با خودم گفتم چه ارادتی! حواسم را به قدمهایم دادم. بقیه دوشادوش من با قدمهای تند راه میرفتند و من جا میماندم. کاروانها هر کدام با یک شعار و یک نشان آمده بودند. برایم جالب بود آن زن کوله را روی سرش گذاشته بود و همینطور همراه کاروان راه میرفت. کولهای که عکس قائد شهید به زیپ آن وصل بود. هر کدام نشان قوموا لِلّه را به چادرهایشان نصب کرده بودند. روی پرچمهایشان هم مثل نشانهایشان همین نوشته شده بود و علمداری میکردند. پرچم را از آنها گرفتم و در هوا رقصاندم. نمیتوانستم چشم از پرچم بردارم انگار به معنای واقعی نماد مقاومت را در آن میدیدم.
بچههای کوچک عراقی وسط راه ایستاده بودند و لبیک یا خامنهای میگفتند. کارشان تنها شعار دادن بود. یک نفر در میان کاروان هم بلند داد میزد و شعار میداد ایران و العراق لا یمکن الفراق، حب الحسین یجمعنا. به عکس آقا روی کوله خیره شدم. با خودم گفتم آقا من تا اینجا آمدهام، کمکم کن، دیگر از کت و کول افتادهام.
همینطور که داشتم لنگانلنگان راه میرفتم، سیاهی چای عراقی در استکانهای کمرباریک نگاهم را جلب کرد. دستم را کش دادم تا یک لیوان بردارم. چای عراقی را در دست گرفتم. باریکهای از نور خورشیدجان روی قاشق پلاستیکی افتاد. شکر با هر حرکت دستم بیشتر در غلظت چای حل میشد. همینطور چشمم دنبال عدد میگشت. آفتاب چشمم را جمع کرده بود؛ دویست و دو. فقط پنجاه عمود دیگر مانده بود. نفسم را در هوای داغ پرت کردم که ناگهان چشمم به آب روشن شد. ماء بارد بعد از چای میچسبید.
خاطره کردفیلابی
#روایتکده┄┅═✧❁

❁✧═┅┄
مرکز نویسندگی دفتر هنر سازمان بسیج فرهنگیان بله | ایتا
کیفم را ضربدری روی شانه انداختم. پشت کفشم را صاف کردم. انگشتهای پایم ساییده شده بودند. همهاش نگران بودم که نکند تاول زده باشند. هنوز سیصد عمود مانده بود تا به آن موکب برسم. چگونه این همه راه باید میرفتم؟! تا اذان صبح وقت زیادی نمانده بود. اگر سروکله آفتاب پیدا میشد دیگر هیچ راهی جز توقف نمیماند.
در راه مدام چشمم میافتاد به بنرهای آقای شهید. با خودم گفتم چه ارادتی! حواسم را به قدمهایم دادم. بقیه دوشادوش من با قدمهای تند راه میرفتند و من جا میماندم. کاروانها هر کدام با یک شعار و یک نشان آمده بودند. برایم جالب بود آن زن کوله را روی سرش گذاشته بود و همینطور همراه کاروان راه میرفت. کولهای که عکس قائد شهید به زیپ آن وصل بود. هر کدام نشان قوموا لِلّه را به چادرهایشان نصب کرده بودند. روی پرچمهایشان هم مثل نشانهایشان همین نوشته شده بود و علمداری میکردند. پرچم را از آنها گرفتم و در هوا رقصاندم. نمیتوانستم چشم از پرچم بردارم انگار به معنای واقعی نماد مقاومت را در آن میدیدم.
بچههای کوچک عراقی وسط راه ایستاده بودند و لبیک یا خامنهای میگفتند. کارشان تنها شعار دادن بود. یک نفر در میان کاروان هم بلند داد میزد و شعار میداد ایران و العراق لا یمکن الفراق، حب الحسین یجمعنا. به عکس آقا روی کوله خیره شدم. با خودم گفتم آقا من تا اینجا آمدهام، کمکم کن، دیگر از کت و کول افتادهام.
همینطور که داشتم لنگانلنگان راه میرفتم، سیاهی چای عراقی در استکانهای کمرباریک نگاهم را جلب کرد. دستم را کش دادم تا یک لیوان بردارم. چای عراقی را در دست گرفتم. باریکهای از نور خورشیدجان روی قاشق پلاستیکی افتاد. شکر با هر حرکت دستم بیشتر در غلظت چای حل میشد. همینطور چشمم دنبال عدد میگشت. آفتاب چشمم را جمع کرده بود؛ دویست و دو. فقط پنجاه عمود دیگر مانده بود. نفسم را در هوای داغ پرت کردم که ناگهان چشمم به آب روشن شد. ماء بارد بعد از چای میچسبید.
خاطره کردفیلابی
#روایتکده┄┅═✧❁
۳۴
۱۴:۱۲
ترس از نوستالژی
چشم میگرداندم میان کتابها. دوباره همان کتابهای تکراری روانشناسی معروف که هیچ وقت نخواستم بخوانمشان. با خودم گفتم چرا در یک پاتوق کتاب باید اکثر کتابها ترجمه شده باشد. مگر ما کم رمان و کتاب داریم؟! لب و لوچهام آویزان شده بود که ناگهان چشمم به کتاب نوستالژی افتاد. کتاب را باز کردم. پر از خاطراتی بود که فقط دهه شصتیها آن را با پوست و گوشتشان حس کرده بودند؛ اما نمیدانم چرا لبخند بر لب من مینشاند. با خودم گفتم: «چند سال دیگه خاطرات ما هم تبدیل به همچین نوستالژیای میشه.» کتاب را برداشتم و آن را خریدم. میدانستم که این کتاب را از روی ترس دارم میخرم تا از روی ارادت یا کنجکاوی نسبت به دهه شصت. ترس از روزی که نوستالژی دهه هشتاد را در یک کتابخانه ببینم. احتمالا آن روز در اثنای تولد چهل سالگیام باشم.
چشم میگرداندم میان کتابها. دوباره همان کتابهای تکراری روانشناسی معروف که هیچ وقت نخواستم بخوانمشان. با خودم گفتم چرا در یک پاتوق کتاب باید اکثر کتابها ترجمه شده باشد. مگر ما کم رمان و کتاب داریم؟! لب و لوچهام آویزان شده بود که ناگهان چشمم به کتاب نوستالژی افتاد. کتاب را باز کردم. پر از خاطراتی بود که فقط دهه شصتیها آن را با پوست و گوشتشان حس کرده بودند؛ اما نمیدانم چرا لبخند بر لب من مینشاند. با خودم گفتم: «چند سال دیگه خاطرات ما هم تبدیل به همچین نوستالژیای میشه.» کتاب را برداشتم و آن را خریدم. میدانستم که این کتاب را از روی ترس دارم میخرم تا از روی ارادت یا کنجکاوی نسبت به دهه شصت. ترس از روزی که نوستالژی دهه هشتاد را در یک کتابخانه ببینم. احتمالا آن روز در اثنای تولد چهل سالگیام باشم.
۱۹
۱۸:۴۷