عکس پروفایل داستانمونی | خاطره کردفیلابید

داستانمونی | خاطره کردفیلابی

۱۵ عضو
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━تضارب آرا
بند پنجم توافق‌نامۀ هنرمندان را که خواندم، گمانم رنگ از رخسارم پرید. ولولۀ ناشناخته‌ای در سلول‌های مغزی‌ام پیچید. اینجا هم؟ فکر نمی‌کردم هنرمندان هم نتوانند بلند فکر کنند؛ یعنی از وقتی که خواستند بلند فکر کنند، به روشنفکری و تجددگرایی روی آوردند. هر سایت و وبلاگ خبری را که باز می‌کردی، هنرمندی را می‌دیدی که استوری سیاسی گذاشته است، فرقی هم نمی‌کرد شناسنامه‌اش صادرۀ کدام شهر ایران باشد، به اینستاگرام پناه برده بود و تا می‌خورد زده بود، حالا چه کسی را؟ خودتان بهتر می‌دانید.
پای توافق‌نامه را که می‌خواستم امضا کنم، دستم تردید داشت و می‌لرزید. زیرک و کلک است دیگر، رد ندای قلبم را خوانده بود. خودکار را روی میز گذاشتم و گفتم: «شرمنده، امضا نمی‌کنم.» از محفل ادبی بیرون آمدم؛ درحالی‌که زیر بارانی سرریز از دغدغه خیس شده بودم، به آدم‌ها نگاه می‌کردم. آدم‌ها. به راستی چه توقعی از یک نویسنده دارند؟ من اگر زیر توافق‌نامه را امضا می‌کردم با تمام اعتقاد و باورم باید خداحافظی می‌کردم. تلفنم مدام زنگ می‌خورد و پیامکی از سوی هم‌کلام ادبی‌ام کنجکاوم کرد. دستم را در کیف کردم. نوشته بود «یه کاغذ پاره بود دیگه، تصویب‌نامه مجلس نبود که زیرش امضا نزدی.» خندیدم. راست می‌گفت. شاید من زود جوش آورده بودم.
با خود گفتم من حتی در تضارب آرای آن جمع شریک نبودم، چطور می‌توانم مرامم را برای چیزی وسط بگذارم که خودم قبولش ندارم. یکی نبود که به بزرگ مجلس و محفل ما بگوید بس است، کمتر در بوق و کرنا کنید که می‌خواهید ارادت خودتان را به ادبیات نشان دهید و محفل ادبی راه بیندازید. محفلی که نویسندگان آن مرام را در این می‌بینند که به سیاست و فرهنگ و جامعه کاری نداشته باشند و فقط عاشقانه بنویسند.
آهی در نفسم جوشید. من یک نویسنده بودم که بلد نبود جمله به جملۀ کتاب‌هایی را که از بزرگان خوانده بود، در حافظه‌اش تبدیل به ماست کند. خب شاید برای سیاست‌‌گریزان این عجیب باشد که در دین قلم یک نویسنده، سیاست نیز راه داشته باشد.
مخلص قلم، خاطره کردفیلابی undefinedقلم در خدمت فرهنگ
ما اینجا قلم را در خدمت فرهنگ گرفته‌ایم، برای قلم‌ زدن می‌توانی وارد باشگاه نویسندگی همانوشت شویundefined@Ghalamasa
undefined۵

۷۶

۱۶:۱۵

thumbnail
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━از پشت صحنه چه خبر؟!undefined
undefinedهیئت تحریریه باشگاه نویسندگی همانوشت
undefinedنویسنده‌معلم خاطره کردفیلابیundefinedمدیر باشگاه نویسندگی همانوشتundefinedنویسنده داستان‌ نوجوان و نمایشنامه‌ و تاریخ شفاهیلینک معرفی کتاب
undefinedنویسنده‌معلم ریحانه خورشیدیundefinedمدیر اتاق فکر باشگاه نویسندگی همانوشت undefinedنویسنده داستان نوجوان و مدرس نویسندگی متعهدانه
undefinedنویسنده‌معلم علیرضا عبدیundefinedویراستار و نویسنده رمان و فیلمنامه، طنزپرداز لینک معرفی کتابلینک معرفی کتاب
undefinedنویسنده‌معلم حمیده ابدالیundefinedشاعر و نویسنده داستان نوجوان
undefinedنویسنده‌ فریبا کریمیundefinedنویسنده داستان کودک و مدرس ادبیات کودک و نوجوان
undefinedنویسنده‌معلم سمیرا رفیعیundefinedمولف کتاب‌های علمی و شاعر
undefinedنویسنده‌معلم حسین اعتمادیundefinedشاعر و گردآورندۀ کتاب سردار دل‌ها
undefinedنویسنده‌معلم شهربانو میرزاییundefinedمترجم و روایت‌نویس
undefinedنویسنده‌معلم نرگس سهیلیundefinedمترجم و نویسنده کتاب‌های علمی_آموزشی
undefinedنویسنده‌معلم فاطمه حسنیundefinedشاعر و نویسنده داستان نوجوان، طنزپرداز لینک معرفی کتاب
undefinedنویسنده‌معلم بهنام میرزائیundefinedنمایشنامه‌نویس و مدرس بازیگری و نمایش خلاق
undefinedنویسنده‌معلم مریم صفدریundefinedنویسنده داستان کودک و نوجوان
undefinedنویسنده‌معلم امید کرمیundefinedویراستار و نویسنده کتاب‌های آموزش نویسندگی و دفاع مقدس
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━@Homanevesht
undefined۵

۷۲

۱۶:۱۱

thumbnail
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━تبعید اجباری
- صد و شصت و چهار، صد و شصت و پنج، صد و شصت و شش...تمام کتاب‌هایی را که خوانده بودم، لیست کردم و شروع کردم به شمردن. فکر کنید اگر آدم کتاب بخواند، اما نداند که چند کتاب خوانده است، به‌نظر شما دچار چه عارضه‌ای می‌شود؟ بعضی‌ها می‌گویند مهم کیفیت است، نه کمیت. بعضی‌ها می‌گویند دارندگی و برازندگی، هرچه کتابخانه‌مان بیشتر کتاب داشته باشد، بیشتر آدم حسابی به نظر می‌رسیم.
این‌ها را رها کنیم و برویم سراغ این‌که یک معلم باید چه کتابی بخواند، باز صدای درگیرالعلوم‌ها یا بهتر بگویم راحت‌الحلقوم‌ها درمی‌آید که معلوم است هرچه زردتر، بهتر!- خب که چی؟ کتاب شهید مطهری الآن منسوخ شده و سخت‌خوانه، بهتر نیست بریم سمت کتاب‌های علمیِ غربی که کل دنیا الآن دارن می‌خوننش و روش‌هاش رو اجرا می‌کنن.
عینکم بدون هیچ اتفاق غیرمنتظره‌ای از روی صورتم سر می‌خورد؛ آخر چند وقت پیش پیچش شل شده بود. - وقتی سراغ کتابای بزرگان بری، کم‌کم به معرفتت اضافه می‌شه و دیگه فهمش سخت نیست.
انگار‌نه‌انگار که صدای من را شنیده است، در ردیف کتاب‌های روانشناسی به دنبال اثر مرکب می‌گردد. بارها شده که ابرو بالا انداخته و به چشم‌های من زل بزند که تو به کتاب‌های بقیه چه کار داری؟ سرت در کتاب‌های خودت باشد. آن‌گاه صدای بلند یک دانش‌آموز در گوشم می‌پیچد که «من نمی‌دونم چرا تو این دنیام و برای چی می‌آم مدرسه.»
ولی من می‌دانم دانش‌آموز عزیز؛ چون معلم تو هم نیز نمی‌داند که برای معلم خوب بودن باید با معنویت و مذهب خو بگیرد تا دلش نرم شود و صدایش نور بشود بر قلب تو. بله دانش‌آموز محترم، شاه‌کلید زندگی یک آدم شاید یک کتاب باشد که فاصله‌اش تا آن فقط یک ردیف از قفسه چوبی است؛ اما قلبش برای کشت همچین بذری آماده نیست و دست و دلش به خواندن نمی‌رود.
این‌قدر کتاب کتاب کردم که یادم رفت خودم خالق یک کتابم. خودم هم یک نویسنده‌ام. این‌که در ذهن یک نویسنده چه می‌گذرد، قطعاً باید مهم باشد. شاید در ذهن من یک گوسفند در حال خوردن علف‌های هرز است، نباید بلد باشم این تصویر به ظاهر ساده را با چند تا کتاب، مصادره‌به‌مطلوب کنم؟ ما نویسنده‌ها به راستی تبعید شده‌ایم به کتابخانه.
مخلص قلم، خاطره کردفیلابی undefinedدارایی یک نویسنده، کتاب‌های اوست
برای ملحق شدن به جمع ما نویسندگان به آیدی زیر پیام بدهundefined@Ghalamasa
undefined۴

۴۱

۱۶:۱۰

thumbnail
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━اختلالِ تراز
ظاهراً من یک ترازوام؛ آدم‌ها را وزن می‌کنم. گاهی برای دل‌خوشی آن‌ها، یکی‌دو نمره بالا و پایین نشان می‌دهم تا قندی در دلشان آب کنم. آن‌ها که نمی‌فهمند دارم بازی‌شان می‌دهم؛ البته ممکن است باهوش باشند و به من انگ «اختلال» بزنند. آن را نمی‌توانم کاری بکنم؛ چون قدرنشناسی دوایی ندارد.
راستش فرقم با بقیه ترازوها این است که من را گذاشته‌اند در رأس «سند تحول بنیادین آموزش‌وپرورش» و حسابی تحویلم گرفته‌اند. سروکارم با معلم‌هاست؛ با وزنشان هم کاری ندارم. من که هرگز در محضر معلمان گران‌قدر، اسائه‌ی ادب نمی‌کنم.
بیشتر شبیه یک تلنگرم؛ تلنگری که گاهی زنگ هشدارش به صدا درمی‌آید، جامعه‌ی معلمی را تکانی می‌دهد و بعد همه را به گفتمان و نشست و «بابا بیا مدرسه، تحولی راه بیندازیم» سوق می‌دهد. خواهش می‌کنم، کاری نمی‌کنم؛ کار اصلی را معلم‌ها انجام می‌دهند؛ همان‌ها که برای تغییر و تحول حاضرند خیلی کارها بکنند. ماشاءالله، لا حول و لا قوة الا بالله؛ کم نداریم از این معلم‌ها که مشق شب و روزشان تحول است. گاهی هم یادشان می‌رود که خودشان هم تحول‌لازمند.
هرچه به آن‌ها می‌گویی: «به کجا چنین شتابان؟» حرف در کله‌شان نمی‌رود. می‌گویند باید به «معلم تراز انقلابی» نزدیک شویم. راستش گاهی دوست دارم برگردم به همان شغل سابق؛ یعنی وزن‌کشی… اما چه کار کنم؟ روزی که «سند تحول بنیادین آموزش‌وپرورش» را می‌نوشتند، من آن‌جا نبودم که از نوشتن واژه‌ی «تراز» جلوگیری کنم. به قدری کارم را سخت کردند که هر کس برای وزن‌کشی به سراغم می‌آمد، مجبور می‌شدم توضیح بدهم که من دیگر وزن‌کشی نمی‌کنم؛ سروکارم با «عیار کار فرهنگی» است. اما چون در جامعه جا نیفتاده بودم، مرا تافته‌ی جدابافته می‌دیدند.
راستش حالا دیگر خیلی پیر شده‌ام. سال‌ها گذشته و هنوز هم نتوانسته‌ام بگویم ترازوی من دقیقاً چه چیزی را اندازه می‌گیرد. چند سالی هست که در خانه‌ی سالمندان، برای آبادی فرهنگ می‌جنگم. راستش هنرمندها مرا پیر کردند؛ هنرمندهایی که می‌دانستند هنرشان چقدر باارزش است، اما آن را در خدمت فرهنگ نمی‌گذاشتند؛ حتی همین نویسنده‌ها… بله، نویسنده‌ها که پدری از من درآوردند. هرچه می‌گفتم «دو خط کلام تو برای من بس است»، می‌گفتند: «نه، کارهای مهم‌تری داریم؛ آن‌ها را انجام بدهیم، بعد درباره‌ی تو هم فکر می‌کنیم.» اما هنوز که هنوز است، خبری از این پیر نگرفته‌اند.
مخلص قلم، خاطره کردفیلابی undefined هنر انقلابی، خلأ اصلی جامعه است
برای نوشتن آماده‌ای؟ به این آیدی پیام بدهundefined@Ghalamasa
undefined۲

۳۴

۱۷:۱۱

thumbnail
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━دژخیم‌خانه
تا حالا طاعون گرفته‌اید؟ خب خیلی وقت است که دیگر کسی طاعون نمی‌گیرد. باشد؛ این‌طور فکر کنید. اما حقیقت این است که انگار همه‌ی ما دچار طاعونی لاعلاج شده‌ایم؛ طاعونی که برای مبتلا شدن به آن حاضریم اعتبار بانکی‌مان را صفر کنیم.
این عفونت باکتریایی از زمانی شیوع پیدا کرد که آرزوی هر کودکی «یک موبایل» شد. خیلی هم فرقی نمی‌کرد چه مدلی باشد؛ فقط باید امکان دسترسی به فضای مجازی را می‌داشت. کم‌کم رقابت‌های سالم جایش را به رفاقت‌های ناسالم داد: رفاقت با واتساپ، رفاقت با اینستاگرام، رفاقت با تلگرام… تا جایی که این آرزوی به‌ظاهر گوگولی، تبدیل شد به یک «دژخیم‌خانه».
راستش مدت‌ها در این دژخیم‌خانه نفس کشیدیم و کسی صدایش درنمی‌آمد. بچه بی‌صدا بازی‌اش را می‌کرد، مادر بی‌صدا خریدش را، و بابا بی‌صدا زیر پست‌ها کامنت می‌گذاشت. شب و روز در این خانه‌ها زیستیم؛ تا این‌که دخترک هوس کرد مقنعه از سر بکند، پسرک سینه سپر کرد و به جان دستگاه خودپرداز بیچاره افتاد، و ناگهان «نوای آزادی» در شهر پیچید؛ آزادی‌ای که معلوم نبود معنا و آرمانش از کدام سوراخ سربرآورده بود.
هر چه بود گذشت؛ اما از من نشنیده بگیرید: نگذشت. اینترنشنال مگر ول می‌کرد؟ روی روح و روان جوان‌ها راه می‌رفت که: «بیایید، حقیقت این‌جاست. ما این‌جا حقیقت می‌فروشیم؛ بیایید بخرید. بابتش هم فقط یک “وحدت” بپردازید. چیزی نیست؛ خسیس و ملی‌گرا نباشید. راحت بخرید، کک‌تان هم نگزد؛ به‌موقع هم به شما کمک می‌رسانیم.»
نمی‌دانم… شاید مجری‌های دلبری داشت که این‌همه «وحدت‌فروش» پیدا شد و یک‌هو بساط هیمنه برپا شد. موساد دلبران زیادی تربیت کرده بود؛ البته ما در ایران به آن‌ها «جاسوس» می‌گوییم. ناگهان دیدیم: ای دل غافل! قاپ بازیگران ایرانی را دزدیدند.
خب، ما این‌ها را می‌فهمیدیم؛ اما می‌ترسیدیم بفهمیم. بلد نبودیم روشنگری کنیم. بلد نبودیم دانش‌آموزان‌مان را آگاه کنیم. بلد نبودیم قلم‌ورزی کنیم و داد و فریاد ترانه علیدوستی‌ها و احسان کرمی‌ها و حمید فرخ‌نژادها را در نطفه خفه کنیم. می‌گفتیم: «مگر نمی‌دانی؟ دنیای هنر از اول حاشیه زیاد داشته؛ ما چه کار به سلبریتی‌جماعت داریم؟» همان سلبریتی‌هایی که طاعون غربی گرفته بودند، میدان‌دار شدند؛ حتی حکم صادر کردند.
هر چه بود گذشت؛ اما از من نشنیده بگیرید، نگذشت. رهبرمان را شهید کردند و ما به خودمان آمدیم. چه سیلی محکمی خوردیم! سیلی‌ای که همه‌ی ندانم‌کاری‌ها و اهمال‌کاری‌هایمان را آورد جلوی چشم‌مان. ما از دنیای هنر بازی خوردیم و گاهی مهره‌ای شدیم در بازی شطرنج آن طاعونیان.
تا این‌جا که خواندید… بعد از این هم می‌خواهید بخوانید؟ راه دیگری نمانده جز مبارزه با این دژخیم‌خانه. سلاح را به دست بگیرید و کلمه‌ها را بر ورق بکوبید؛ که خیلی دیر کرده‌ایم.
مخلص قلم، خاطره کردفیلابی undefined هنر آوینی؛ یعنی مبارزه با فرهنگ غربی
برای شروع حرکتی از جنس آگاهی و معرفت به آیدی زیر پیام بده و وارد مدرسه نویسندگی همانوشت شوundefined@Ghalamasa
undefined۳

۳۱

۱۶:۳۱

ایدئولوژی‌نامه.pdf

۶۹۵.۰۷ کیلوبایت

━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━undefinedاز میدان کلمه‌ها تا قله تربیت
undefined ایدئولوژی‌نامه همانوشت تکمیل شد
undefinedقلم تشکیلاتی
undefinedمردعنکبوتی
undefinedمدرسه هنرمندان
undefinedهنر انقلاب
undefinedنان قلم
undefinedتضارب آرا
undefinedتبعید اجباری
undefinedاختلال تراز
undefinedدژخیم‌خانه
نویسنده‌معلم: خاطره کردفیلابی undefined━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━@Homanevesht
undefined۲

۳۰

۱۶:۰۲

thumbnail
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━امانتدار انقلاب
ـ چقدر راه طولانی شد! پس کِی می‌رسیم؟نیم نگاهی به من کرد و راهش را کشید و رفت و از من سبقت گرفت. مسیر طولانی بود و ما پیاده تا حرم امام همراه جمعیتی بزرگ از دانشجو‌ها شعار می‌دادیم. مدام نفس می‌گرفتیم تا در آن هوای گرم کم نیاوریم.
آنجا که رسیدیم، آش و لاش شده بودیم و خسته؛ مگر جانی در ما مانده بود برای شنیدن حرف‌های آقا؟ کمی به این‌ور و آن‌ور هم که می‌خواستیم تکیه دهیم، خادم‌ها می‌آمدند و می‌گفتند: «بی‌احترامیه، درست بشینید تا بقیه جا شن.»
چشم‌هایم بسته می‌شد و به زور می‌توانستم در برابر خمیازه کشیدن مقاومت کنم.ـ الآن آقا میاد. صبور باش. ببینیش خستگیت درمی‌ره.همینطور که آدم‌ها را می‌شمردم، آقا وارد شد و دستش را برای سلام به ما، بالا گرفت. صدا در صدا پیچیده بود.ـ این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده.
گوش‌هایم توان رزم شنیدن در آن خستگی را نداشت؛ اما با هر کلامش، انگار خستگی از چشم‌هایِ نیمه‌بازِ ما می‌گریخت. کلامش بر جان می‌نشست و هر خفته‌ای را هوشیار می‌کرد. خوشحال بودم؛ من، امام، دیدار...
«دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد؟» چشم ملتی با دیدنش روشن شده بود، او امانتدار انقلاب، بعد خمینی کبیر بود. ما چی؟ ما هم امانتدارهای خوبی برای این میراث بودیم؟

خاطره کردفیلابی undefined۱۴ خرداد ۱۴۰۲، حرم امام، تهران
undefined۳

۲۸

۷:۵۳

thumbnail
درام کور
خلوت تفکر، کفایت ماجراسکوت، همهمه دوران ماخاطره، دروغ تلخ زمین و زماناین سادگیِ پرنقش مغز پوک وابستگی‌ قریب بی‌مرزی است غبار غلیظ ناباوری می‌کشانی‌ام به آشفتگیخلسه‌گاه امید می‌دانمت حساب اعتماد؟ نه!این، آن!در عُجب تعلقمعلقِ واویلابهر سرابی دواندومیدانی‌ای عیانسرت، پهن آب شناگر استخر مرگغروبت، جنگ تنخورشید، قاتل شب‌ به شبماه، کور نیرنگ عشقکجاست پرتگاه حق؟@mashghezehn
undefined۲
undefined۱

۱۳

۱۴:۱۲

thumbnail
━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━دوره آفلاین فوت و فن قلمundefined

این دوره با ۲۸ سرفصل تخصصی، کل تکنیک‌های نویسندگی رو بهت یاد میدهundefined

undefined️مزایای دورهundefinedآفلاینundefinedحل تمرینundefinedسبک و کم‌حجمundefinedبه همراه منتورینگundefinedسناریوی داستانی
آیدی جهت ثبت‌نام:@Ghalamasa━━━•️❀•━━ق✐ل✐م━━•️❀•️━━━
undefined۵

۱۴

۱۴:۲۷